بچه ها؛ بزرگترها؛ بزرگترترها

وقتی وارد دانشگاه شديم سال بالايی ها گفتن:

آخه چرا شما این قدر بچه هستيد ؟

سال بالايی که شديم به سال پايينی ها ميگفتيم:

شما چرا اين طوری هستين ؟ ما هم بچه بوديم اما نه اينقدر ! ! !

با يکی از سال خيلی پايينی ها حرف ميزدم گفت:

اين بچه های وروردی جديد خيلی بچه هستند ها ! ! !

حالا که خودم يه تعداد خيلی کم دانشجو دارم ديدم

نه واقعا چقدر بچه هستند.

خدا به داد برسه
همين و والسلام

اولين يادداشت بعد تعطيلات

بعد از کلی وقت دوباره سلام !

سلام به همه اونهايی که وبلاگ منو ميخونن. . . . ( ميخوندن ! تا حالا حتما پشيمون شدن و ديگه نميخونن. )

به هر حال باز هم هر از گاهی يه چيزايی مينويسم

اولين نکته اينکه امسال سال نو اصلا سال نو نبود !!! حس سال نو نداشت. سال تحويل تو خونه باشی و بيدار (ساعت ۴:۲۹ بامداد ) اونوقت همه خواب باشن.
بعد روز اول عيد همه آشناها تشريف ببرن مسافرت و تو توی خونه بمونی ( زورکی )
يه تفريح درست و حسابی هم نری و تازه سيزده بدر هم بری ميون يه مشت غريبه توی آفتاب ! !
اگرچه آشی که خورديم خيلی حال داد !‌ ! !
تعطیلات هم که تموم شد. . . . .
به هر حال سال نو هم اومد و اميدواريم سال خوبی باشه.

همين و والسلام

بعد از کلی وقت دوری

تقريبا يک ماهه که چيزی ننوشتم. از وقتی که از تهران برگشتم. دلايل متعددی داره.
قبل از عيد که دنبال کارهای خونه بودم و خونه تکونی و . . .
يه چندين شب رفت و آمد بيمارستانی هم داشتيم . . .
دوباره استاد شدم ! ! !
بعد از عيد هم ديد و بازديد و يه مسافرت يک روزه و . . . . . . . .
تا صبح دليل دارم ولی خودم ميدونم مهمترين علتش چی بوده:

آب هندوانه و ديافراگم باز و . . . .

دوباره شروع کرديم
تا چی پيش بياد

همين و والسلام