سفرهای هوایی در گذر زمان

سایت MSN با اینکه در زمینه اخبار و اطلاعات از خیلی رقیب‌های دیگه عقب‌تره، اما همیشه توی صفحه اولش و به خصوص اون قسمت تیترهای جذابش (گوشه بالا سمت چپ) یه چیزی پیدا میشه که به خاطر جالب بودن مطلب یا نوع ارائه نظر آدم رو به خودش جلب کنه. چیزی که امروز توجه من رو جلب کرد، خط زمانی سفرهای هوایی از اواخر دهه 50 تا الان بود. من همیشه شیفته این مقایسه‌های زمانی و فهمیدن روند تکامل پدیده‌ها و محصولات دور و برم بودم. ارایه مطلب هم با اینکه خیلی ساده و بی رنگ و لعابه اما جذابه. این Time-Line اومده شرایط یه مسافرت هوایی توی تعطیلات شکرگزاری رو در کنار هزینه یه شام مخصوص شکرگزاری (معمولا بوقلمون) و هزینه سوخت و هتل و . . .  از سال 1958 تا حالا مقایسه کرده. حالا چرا از سال 1958؟ چون توی این سال پان آمریکن اولین پروازهای بین قاره‌ای رو که از عرض اقیانوس اطلس رد می‌شدن راه‌اندازی کرده و مردم می‌تونستن برای تعطیلات برن پاریس!

به قیمت‌ها توجه کنین. هزینه سفر و هتل و غذا و . . . به پول اون زمان جمعا حدود 20 دلار می‌شده. اما الان هزینه همون موارد رسیده به حدود 185 دلار. ببینید که در سال 1999 میشده قبل از بیرون رفتن از خونه اینترنتی بلیط خرید و پرینت گرفت و رفت فرودگاه. ببینید که در سال 1961 یکی از خطوط هوایی بین نیویورک و واشینگتون و همینطور نیویورک و بوستون پروازهای ساعتی گذاشته! راس ساعت، بدون نیاز به بلیت یا گرفتن کارت پرواز و . . .  مثل اتوبوس سوار می‌شدن و به مقصد می‌رسیدن. تا همین جا هم دیگه بیخیال مقایسه شرایط با خطوط هوایی این‌جا می‌شین. به هر حال همونطور که قبلا هم گفتم، ایده Time-Line و مقایسه زمانی پیشرفت‌ها و محصولات، حالا در هر موردی برای من جذابه. به همین دلیل فکر می‌کنم هیچی نمی‌تونه مثل دیدن خود منبع اصلی لذت بخش باشه.

پی‌نوشت: کسی می‌تونه یه سورس فلش خام برای یه همچین Time-Line ی رو در بیاره که بعدا بشه با اطلاعات دلخواه پرش کرد؟ اگر بشه، من اولین مشتری‌اش هستم!

استالمن؛ اسطوره، توهم توطئه، یا هر دو

بعد از اون واکنش بحث برانگیز استالمن در مورد درگذشت جابز، همه کم و بیش نسبت به این آدم حساس شدن. حتی این صحبتش باعث اعلام جدایی گروهی از اعضای بنیاد نرم‌افزارهای آزاد شد (یک نمونه از افراد شاکی). امروز داشتم این مطلب رو در کیبرد آزاد می‌خوندم. سایتی معرفی شده بود با نام گفتگوهای استالمن که توش یک سری دیالوگ از استالمن آورده شده. البته این دیالوگ‌ها هیچ کدوم واقعی نیستن. همه اون‌ها با توجه به یه بسته اطلاعاتی نوشته شدن که استالمن شرایطی رو که باید قبل از دعوت کردنش به یک سخنرانی کنترل کنین توش آورده. این متن که خیلی خیلی طولانیه (حدود 9200 کلمه) بصورت یه ایمیل برای یکی از برگزارکننده‌های سخنرانی‌ها فرستاده شده. یه نکته‌هایی توش هست که من انصافا کف کردم. از دمای اتاق برای خواب و غذاهایی که دوست نداره و نوع اینترنت و سیستم حمل و نقلی که می‌پسنده گفته تا هزینه برگزاری و اینکه چه کسانی رایگان بیان و چای با شیر باشه یا بدون شیر و خلاصه از این صحبت‌ها. مثلا گفته که از اینترنتی استفاده میکنه که بدون هیچ دردسری بشه باهاش SSH کرد. ترجیحا در هتلی میمونه که ازش کارت شناسایی نخواد. با هواپیمای درجه یک مسافرت نمیکنه و ترجیح می‌ده با کلاس اقتصادی بیاد و در عوض باقیمانده پول رو خودش بگیره. دلش نمی‌خواد کسی زوری بهش کمک کنه بخصوص توی رد شدن از خیابون!! ولی اینکه سوار اتوبوس و قطار نشی چون هویتت رو چک می‌کنن خیلی عجیب و غریبه. جدا اگر وقت دارین متن اون بسته اطلاعاتی رو یه بار سر تا ته بخونین.

من دارم به شک میافتم که نکنه این فرد از شدت تعصبی که روی آزادی داره دچار توهم توطئه هم شده. من گرچه هنوز قلبا به آرمان‌های این آدم ایمان دارم ولی فکر میکنم داره زیاده‌روی میکنه و توی دنیای امروز اگر بخوای همه چیز رو اینطور موشکافی کنی، باید از خیلی چیزها صرف‌نظر کنی که این به شدت سخته.

قدرتمندترین افراد جهان

امروز بعد از logout کردن از حساب hotmail و در صفحه اول سایت MSN یک خبر جالب توجهم رو جلب کرد. به نظر شما چه چیزی میون پاپ بندیکت شانزدهم، آنگلا مرکل، مارک زوکربرگ و ولادیمیر پوتین مشترک است؟ تنها یک چیز: قدرت!

فوربس به تازگی فهرست 70 فرد قدرتمند دنیا رو منتشر کرده. برای انتخاب این افراد فوربس 4 تا فاکتور رو در نظر گرفته. اول تعداد افرادی که در دایره قدرت اون فرد قرار می‌گیرند. که مثلا برای یک رهبر مذهبی مثل پاپ این تعداد شامل تمام کاتولیک‌های دنیا میشه. فاکتور دوم میزان منابع اقتصادی هست که توسط اون شخص کنترل میشه. سوم میزان گستردگی تاثیری که اون شخص می‌تونه روی افراد دیگه داشته باشه. مثلا مایکل بلومبرگ بواسطه قدرت رسانه‌ای که در اختیار داره نفر هفدهم لیست شده. و سوم اینکه اون فرد به چه میزان از این توانایی استفاده می‌کنه. ده نفر اول این فهرست اینها هستن:

1- باراک اوباما    2- ولادیمیر پوتین    3- هو جینتاو    4- آنگلا مرکل    5- بیل گیتس    6- عبدالله بن عبدالعزیز آل سعود    7- پاپ بندیکت شانزدهم    8- بن برنانکه (رییس اداره خزانه‌داری آمریکا)    9- مارک زوکربرگ  و بالاخره 10-دیوید کامرون

نکته جالب اینه که هنوز سیاستمدارها بالاترین رده‌های لیست رو دارن. دوم از اینکه پوتین هنوز اینقدر قدرتمنده به شدت تعجب کردم! سوم اینکه بلافاصله بعد از سیاستمدارها بیل گیتس رو داریم! و آخرش هم نمی‌دونم چرا ولی از بودن زوکربرگ تو این لیست (حداقل 10 نفر اول) ناراحتم! با این آدم و داراییش نمی‌تونم کنار بیام. بد نیست بدونین که تیم کوک مدیرعامل فعلی اپل در رتبه 58 این جدول قرار داره. از همه این‌ها که بگذریم، از ایران هم دو نفر توی این لیست حضور دارن. آقای خامنه‌ای در رتبه 26 این فهرست قرار داره و در رتبه 32 آقای رستم قاسمی رو می‌بینیم که این اعتبار رو به واسطه ریاست اوپک به دست آورده.

عزرائیل در دنیای دیجیتال

عزرائیل انگار بصورت تخصصی کارش رو روی جامعه IT متمرکز کرده! اگرچه باز هم مثل «ریچی» فقید سر و صدایی به پا نشد و نشریات چیزی ننوشتند، اما به هر حال بعد از یک هفته، تصمیم گرفتم حداقل خبر درگذشت «جان مک‌کارتی» رو اینجا بیارم.

مک‌کارتی در سال 1927 در بوستون به دنیا اومد. پدرش یک مهاجر فنلاندی و مادرش یک یهودی اهل لیتوانی بود. بعد از جابجایی‌های زیاد و زمانی که پدرش توی لس‌آنجلس کار پیدا کرد ساکن اونجا شدن. مک‌کارتی استعداد زیادی توی ریاضی از خودش نشون داد و در نوجوانی با خوندن کتاب‌های درسی ریاضیات کالج کالتک (Caltech) پیش خودش ریاضی رو یاد می‌گرفت. به همین خاطر وقتی سال 1944 در کالتک پذیرفته شد تونست دو سال اول دانشگاه رو رد کنه و مستقیما از سال سوم تحصیلش رو شروع کنه. توی همین کالتک بود که بعد از حضور در یک سخنرانی جان فون نویمان، تکلیف آینده کار و زندگی مک‌کارتی مشخص شد. اون مدرک دکترای ریاضیش رو هم در سال 1951 از دانشگاه پرینستون گرفت.

اون در سال 1958 اولین سمینار بین‌المللی در مورد هوش مصنوعی رو برگزار کرد و اصلا اصطلاح «هوش مصنوعی» رو اون سکه زد. ماروین مینسکی (یکی از بزرگترین تئوریسین‌های هوش مصنوعی) از همون سمینار بود که به این حوزه علاقه‌مند شد. تا سال 1960 مک‌کارتی زبان لیسپ وGarbage Collection رو برای حل مشکلات لیسپ، ابداع کرده بود. لیسپ به سرعت به زبان اول حوزه هوش مصنوعی تبدیل شد. در سال 1961 اولین کسی بود که ایده چیزی شبیه پردازش ابری رو مطرح کرد. بعد از ایجاد سیستم‌های اشتراک زمانی (Time-Sharing) در یک سخنرانی توی MIT این ایده رو مطرح کرد که سیستم اشتراک زمانی می‌تونه این فرصت رو فراهم کنه که قدرت پردازشی و حتی شاید برنامه‌های خاصی رو بشه مثل آب و برق و . . . به دست مردم رسوند. در اواسط 1960 این ایده فراموش شد ولی از ابتدای هزاره جدید به شکل‌های مختلف (Grid Computing و SaaS و Cloud Computing) دوباره خودشو نشون داد.

مک‌کارتی بعد از حضور کوتاه مدت ولی پر ثمرش در MIT، کالج دارتموث و پرینستون در سال 1962 به عنوان استاد در دانشگاه استنفورد مشغول کار شد و تا زمان بازنشستگی (سال 2000) همون جا موند. این عکس مک‌کارتی رو در سال 1974 توی لابراتوارهای هوش مصنوعی استنفورد نشون می‌ده.

مک کارتی ایده‌هایی در مورد یک فواره فضایی را نیز مطرح کرده بود. سازه‌ای که بتونه اجرام رو از زمین به فضای خارج از جو منتقل کنه. او طرفدار جدی و سرسخت ریاضی و آموزش ریاضیات بود و حتی پلاکی روی خودروی ب.ام.و اش نصب کرده بود که روی آن نوشته بود:

آن‌ها که به زبان ریاضی حرف نمی‌زنند، محکومند که حرف‌های یاوه بزنند.

بالاخره مک‌کارتی، 24 اکتبر 2011 یعنی حدود یک هفته قبل در سن 84 سالگی توی خونه‌اش در اسنفورد از دنیا رفت و با رفتنش باز بهمون یادآوری کرد که دنیای کامپیوتر و IT داره نسل اول پیشگامانش رو کم کم از دست می‌ده.

دست آخر هم به این دو تا لینک یه نگاهی بکنید. منبع نوشته‌ها و عکس‌های این پست هم همین دوتا سایت بودن. مدخل ویکی‌پدیای جان مک‌کارتی و خبر سایت واشینگتون‌پست درباره مک‌کارتی.

خاک‌سپاری محتوا در بسترهای نامناسب

این متن قرار بود یادداشت من توی شماره 127 مجله شبکه باشه، اما به دلایلی که از دید من چندان موجه نبودن، انتشارش منتفی شد و به همین دلیل با کمی تغییر اینجا آوردمش.

چند روز پیش در جمعی، صحبت از مطلبی بود که یکی از دوستان توی فیس‌بوک نوشته بود و تونسته بود مخاطب‌های زیادی (به نسبت جامعه کاربران اینترنتی ایران) رو جذب کنه و دست به دست توی این تاروپود مجازی بگرده و با نام‌های مختلف سر از جاهای متفاوتی دربیاره. اما جالب‌تر این بود که جستجوی عنوان و حتی یه قسمت از متن مطلب، نمی‌تونست کاربر رو به اصل نوشته هدایت کنه و در عوض کپی‌های بازنشر شده و حتی تحریف شده رو به عنوان نتایج جستجو نمایش می‌داد. از دید من این مساله باید یکی از مهمترین مشکلات مرتبط با شبکه‌های اجتماعی و به خصوص فیس‌بوک باشه.

زمانی که کاربرها عادت کنن تمام حرف‌هاشون رو توی این شبکه‌ها بزنن و تمام محتوای تولید شده‌شون رو در این شبکه‌ها منتشر کنن، یکی از مهمترین نگرانی‌ها درباره شبکه‌های اجتماعی (جدا از حریم خصوصی و نگرانی‌های اجتماعی) بروز میکنه. من دوست دارم اسمش رو دغدغه «تدفین محتوا» بگذارم. دو اتفاق باعث می‌شه که این فرآیند شتاب بیشتری به خودش بگیره. اول سرعت تغییر محتوا و به روز شدن مطالب و صفحات در فیس‌بوک و دومی سیاست‌های عدم اجازه دسترسیه که مثلا فیس‌بوک در قبال گوگل اتخاذ کرده. در چنین حالتی اگر در این شبکه‌ها به جز «لایک»ها و «کامنت‌ها»، محتوای ارزشمندی هم تولید بشه، به سرعت میون حجم انبوه مطالب کم‌ارزش‌تر مدفون میشه.

تب شبکه‌های اجتماعی (بخونید فیس‌بوک) به رغم همه محدودیت‌ها توی جامعه کاربران اینترنت ایران بالا گرفته و به نظر می‌رسه با امکاناتی که گردانندگان این شبکه‌ روز به روز عرضه می‌کنن و ترفندهایی که به کار می‌بندن، به این زودی‌ها فروکش نکنه. به همین دلیل حجم محتوای «فارسی» مدفون شده در صفحات و نوشته‌های این شبکه‌ها (مجددا بویژه فیس‌بوک) به شدت زیاد خواهد بود.

نکته اینجاست که این نگرانی و دغدغه در اصل متوجه پدیده «شبکه‌های اجتماعی» نیست، در عوض بیشتر از هر چیز دیگه متوجه کاربره. بستر شبکه‌های اجتماعی از ابتدا براساس مصرف محتوا؛ اون هم محتوای کوتاه با ماندگاری کم، شکل گرفته. در این شبکه‌ها قراره افراد بصورت روزانه و حتی ساعت به ساعت از عملکرد و وضعیت دوستان و آشنایان خبردار بشن و مطالبی رو با اون‌ها به اشتراک بگذارن. به صورت پیش‌فرض چنین محتوایی تنها برای اقلیتی از کاربران (جمع دوستان تولید کننده اون محتوا) و تنها برای مدت کوتاهی (تا رخ دادن اتفاق جالب بعدی در جمع دوستان) ارزشمند باقی می‌مونه و بعدش تمرکز بر روی مطلب بعدی و بعدی خواهد بود. حتی فرم ظاهری نمایش مطالب به شکل فهرستی طولانی و بدون دسته‌بندی، هم نشون دهنده  همین رویکرده. در این حالت اگر کاربری قصد نشر یه محتوای ارزشمند (برای عموم) و ماندگار رو داشته باشد باید به سراغ پلتفرم‌های دیگه‌ای مثل وبلاگ‌ها و سایت‌های شخصی بره. بسترهایی ماندگار، قابل جستجو و عمومی که گرچه در دید اول به نظر می‌آد استفاده ازشون مستلزم صرف هزینه و داشتن دانش به نسبت تخصصیه، اما در عمل میزان هزینه و دانش مورد نیاز بسیار ناچیزه و یا حداقل سودی فراتر از انتظار به همراه داره.

عامل دیگه‌ای که شاید مشوق این مهاجرت باشه، عدم اطمینان از ادامه حیات این شبکه‌ها در آینده دور و نزدیکه. یکی از خصوصیات بارز کاربرهای شبکه‌های اجتماعی «بی وفایی» اونهاست که فقط با عرضه یه بستر جدید، یک رابط زیباتر یا امکانات بهتر به سادگی از یه شبکه به شبکه‌های دیگه  می‌رن. اورکات و فرندستر و ایرکات و . . . رو یادتون هست که به سادگی قربانی یه پدیده تازه به اسم فیس‌بوک شدن؟ تازه از این مساله که بگذریم سیاست‌های شرکت‌ها هم گاهی می‌تونه عامل مرگ بستری باشه که کاربر بهش عادت کرده. نمونه اون بزودی در مورد خبرخوان گوگل یا همان «گودر» به وقوع می‌پیونده. با ادغام این سرویس در گوگل پلاس و علیرغم تمام راهکارها و وعده‌هایی که گوگل برای حفظ محتوای موجود داده، خیلی از کاربرها نگران از دست رفتن اطلاعات و محتواهایی هستن که در این بستر تولید و منتشر کرده بودن.

حرف آخرم اینه که به رغم همه پیشرفت‌های فناورانه و نرم‌افزاری و سخت‌افزاری هنوز پلتفرمی واحد، همه منظوره و جوابگوی تمام نیازهای کاربران به وجود نیومده و تا آینده‌ای دور هم امیدی به ظهورش نیست. تا اون موقع هیچ شبکه‌ای نمی‌تونه جایگزین فلیکر توی انتشار و اشتراک تصاویر بشه، هیچ بستری نمی‌تونه ایده و افکار شما رو مثل یک وبلاگ در معرض دید عموم قرار بده و هیچ وبلاگی نمی‌تونه پایداری و ثبات و شخصیت یک وبسایت رسمی رو شبیه‌سازی کنه. انتخاب بستر مناسب با شماست تا هم محتوایی که تولید می‌کنین ماندگار بشه و هم از رسیدن اون به دست مخاطبش اطمینان حاصل کنین:

محتواهای ارزشمندتان را در بسترهای نامناسب دفن نکنید.

ملاقات سی‌ری با الیزا

جوردن مشنر (Jordan Mechner) خالق بازی معروف و پرطرفدار Prince of Persia است. چند روز پیش مطلب جالبی رو توی وبلاگش منتشر کرد که بد ندیدم اون رو به فارسی ترجمه و منتشر کنم. اگر سن و سال شما به دوران کمودور و آمیگا و یا پیش‌تر از آن‌ها کامپیوترهای اپل برسه، حتما اولین برنامه‌ها و تلاش‌هایی رو که برای ایجاد یک سیستم هوشمند که بتونه مکالمه‌های ساده‌ای رو با افراد انجام بده، به خاطر دارید. خود من یکی از این برنامه‌ها را از روی کتاب «مبانی هوش مصنوعی برای کمودور 64» (لینک‌های اطلاعات کتاب که نمی‌دونم چرا هیچ کدوم عکس ندارن + و +) تایپ و اجرا کردم و کلی هم لذت بردم.

الیزا یکی اولین برنامه‌های پردازش زبان طبیعی است که در سال‌های 1964 تا 1966 بوسیله جوزف وایزن‌باوم در MIT و با زبان BASIC نوشته شده. این برنامه سعی می‌کنه بر اساس متدهای روانشناسی فرد محور یا روجرین (Rogerian) با طرف انسانی تعامل داشته باشد.

حالا جناب مشنر که تازه یک آیفون 4S خریده، اومده و این برنامه رو وادار به مکالمه با سی‌ری اپل کرده. نتیجه به رغم حدود 45 سال اختلاف سنی این دو برنامه چیز جالبی شده که ترجمه‌اش رو در ادامه آوردم. متن‌های آبی توضیحات من و یادداشت‌های حاشیه‌ای خود مشنر هستن.

الیزا: سلام. من الیزا هستم.
سی‌ری: سلام

الیزا: امروز چطوری؟ دوست داری درباره چی حرف بزنیم؟
سی‌ری: من خوبم. ممنون که پرسیدی.

الیزا: چند وقته که به خاطر «ممنون که پرسیدی» خوبی؟ از اون حقه‌های مشخص کامپیوترها که از جوابت یه سوال دیگه می‌سازن تا مکالمه طولانی‌تر بشه.
سی‌ری: م‌م‌م‌م . . . . . بذار فکر کنم

الیزا: به خودت شک داری؟
سی‌ری: من سه تا هتل با اسم مشابه «دابلیو» که خیلی بهتون نزدیکن پیدا کردم! اینجا سی‌ری احتمالا doubt you را double u می‌شنوه.

الیزا: آه . . . ؟
سی‌ری: با کی میخوای صحبت کنی؟

الیزا: تو که درباره من صحبت نمی‌کنی؟ هان؟
سی‌ری: باید دنبال کسب‌وکارهایی با این اسم بگردم؟ سی‌ری کاملا هول شده !

الیزا: من خیلی به اسم‌ها اهمیت نمی‌دم. ادامه بده.
اینجا یه تماس تلفنی مکالمه رو قطع میکنه و توی این گفتگو چند دقیقه وقفه میافته.

الیزا: اگر با من حرف نزنی نمی‌تونم بهت کمک کنم.
سی‌ری: من فکر نمی‌کنم کلا بتونی. جواب دندون‌شکنی بود!

الیزا: آه نمی‌تونم؟
سی‌ری: ببخشید من نمی‌تونم توی کانادا نقشه‌ها و جهت‌ها رو پیدا کنم.

الیزا: تا حالا امتحان کردی؟ چه حس روانشناسی فوق‌العاده‌ای!!! تا حالا امتحان کردی و نشده؟
سی‌ری: نمی‌تونم به این سوال جواب بدم. ولی اگر بخوای میتونم وب رو برات بگردم.

الیزا: ممکنه نتونی به این سوال جواب بدی. ولی اگر بخوام میتونی وب رو برام بگردی؟ هاه؟
سی‌ری: وب رو می‌گردم برای «اگر بخوام می‌تو»

الیزا: این چی رو به یادت میاره؟ اینجا سی‌ری یه جستجو توی گوگل انجام می‌ده و برترین نتیجه رو اعلام میکنه.
سی‌ری: «اگر از برنامه‌ای که برای حفظ سلامتی دارین راضی هستین میتونین همون رو حفظ کنین.»

الیزا: تو که درباره من صحبت نمی‌کنی. هان؟
سی‌ری: من چی کار نمیکنم؟

الیزا: چند وقته چی کار نمی‌کنی؟ سی‌ری این سوال رو ترجمه میکنه به اینکه «ولفرام آلفا چند سالشه؟» محاسبه میکنه و جواب می‌ده.
سی‌ری: خب این میشه، 890.1 روز.

الیزا: بیشتر توضیح بده.
سی‌ری: ببخشید. من «بیشتر توضیح بده» رو نمی‌فهمم.

الیزا: آیا این موضوع اذیتت می‌کنه؟ انگار توانایی الیزا توی پردازش جمله‌های منفی بیشتره.
سی‌ری: بذار فکر کنم.

الیزا: واقعا این‌جوری فکر می‌کنی؟
سی‌ری: نظرت راجع به جستجوی وب برای «آیا این موضوع اذیتت می‌کنه» چیه؟

الیزا: ما داریم راجع به تو بحث می‌کنیم. نه من.
سی‌ری: اگر اینجوری میگی؛ باشه. سی‌ری دیگه حوصله‌اش سر رفته.

الیزا: آه . . . اینجوری می‌گم؟
سی‌ری: شماره‌گیری موبایل «جوزه فوئنتس» چطور برای اینکه جواب نده از زیر کار در می‌ره!

خود جوردن هم اینجا دیگه کم میاره و مکالمه رو قطع می‌کنه. جالب‌ترین قسمت ماجرا برای من اینه که درسته که سی‌ری در برابر حرف‌های انسان خیلی بهتر واکنش نشون می‌ده اما هر دوشون به رغم این همه اختلاف سن و تکنولوژی، در برابر همدیگه به یه اندازه کم میارن! فقط یادآوری میکنم که خوندن متن انگلیسی و همینطور دیدن سایت خود مشنر خالی از لطف نیست.

بازاری به نام آموزش

به بهانه یک عکس
اول به این عکس توجه کنید. حتما اکثر شما میدون انقلاب تهران  رو می‌شناسید. حتی اون‌هایی هم که نمی‌شناسند حتما موسسه آموزشی گاج رو خواهند شناخت! نمی‌خوام در مورد این‌که این بزرگترین تابلوی تبلیغاتی است که من در کل عمرم در ایران دیدم ، صحبت کنم. قصد مقایسه‌اش با تبلیغات گاه و بی گاه و باربط و بی‌ربط قلم‌چی و . . .  رو هم ندارم. هیچ دشمنی و خصومتی هم با آموزش آکادمیک و سیستم مدارس نظام جدید و قدیم هم درکار نیست.

فقط این‌که آموزش یکی از بنیان‌های اساسی هر جامعه پیشرفته و سالمی‌ه. تدوین برنامه‌های آموزشی برای افراد متفاوت و مقاطع سنی خاص و حتی با هدف‌گذاری‌های متفاوت از جمله اموری‌ه که تاثیر شدیدی در سرنوشت و آینده یه جامعه داره. اما توی ایران مثل تموم چیزهای دیگه یه جای کار لنگ میزنه. توی سیستم آموزش ما قسمت «درس خوندن برای کنکور» باد کرده! از همه چیز دیگه مهم‌تر شده. اکثر نوجوون‌های ما وقت و انرژی و چشم و زندگی‌شون رو؛ اون هم در بهترین سالهای زندگی، صرف درس خوندن برای رد شدن از سد کنکور می‌کنن. سدی که بعد از رد شدن ازش تازه می‌فهمن که پشتش همچین خبری هم نیست (آمار بیکاری ایران رو نگاهی بندازین). از طرف دیگه جوی که دور و بر این قضیه کنکور ایجاد شده، باعث شده بازار عظیمی شکل بگیره که محصولاتش واقعا نه در راستای تولید علم، نه در راستای بهبود وضعیت آموزش و نه در هیچ زمینه دیگه‌ای به درد نمی‌خورن. بازاری که توش فقط رنگ کتاب‌ها از آبی به سبز و بعد بنفش و قرمز و عنوان‌شون هم از «سوالات 4 سال کنکور» به 5 و 10 و 100 سال عوض می‌شه. بازاری که توش یک موسسه آموزشی از درآمد هنگفتش می‌تونه یه برنامه ثابت رادیویی داشته باشه و توش مدام بگه که اول کتاب این رنگی رو بخونین و بعد تکنیک فلان رو استفاده کنین تا مثلا بتونین 1 تست بیشتر بزنین. و توی این بازاره که یه موسسه دیگه هم می‌تونه چنین تبلیغی رو توی پر رفت‌وآمدترین میدون کلان‌شهر تهران هوا کنه. این که مشکل اصلی چیه و از کجاست اصلا کار من نیست و دانش خاص خودش رو می‌خواد. فقط نمی‌دونم چرا من با اینکه از سن درس خوندن و کنکور دادنم گذشته، با دیدن این تابلو بهم سخت می‌گذره.