۳۳ سالگی

دیروز (۱۲ آذر ۱۳۹۰) من ۳۳ سال تمام داشتم. برخلاف همه روزهای تولد قبلی که به نوعی شاد و سرخوش بودم، دیروز کمی افسرده بودم. همه کارهای همیشگی رو انجام دادم. به دوستان و همکارها شیرینی دادم،‌ پیغام‌های تبریک فیس‌بوک رو جواب دادم و روزی کاملا معمولی رو گذروندم. اما باز افسرده بودم. یک نگرانی خفیف که حتی خودت هم احساس می‌کنی چندان مهم نیست. نمی‌دونم چرا، ولی به سرم زد که سن ۳۳ سالگی رو گوگل کنم و همینطور بی خود و بی جهت کشیده شدم به صفحه ویکی‌پدیای عدد ۳۳.

از بحث‌های ریاضی‌اش تقریبا سر در نیاوردم. اما یه چیزایی خوندم که کم‌وبیش افسردگی‌ام رو توجیه می‌کرد!

  • عدد اتمی آرسنیک ۳۳ است.
  • در درجه‌بندی حرارتی نیوتن، نقطه جوش آب ۳۳ است.
  • نام Elohim (تلفظ دیگر الله) ۳۳ بار در سفر پیدایش تورات آورده شده است.
  • عیسی مسیح بنا بر بسیاری روایات در ۳۳ سالگی به صلیب کشیده شده شد.
  • در تاریخ ۳۳ معجزه به حضرت مسیح منسوب شده است.
  • به حساب اعداد کلمه آمین (AMEN)‌ به ۳۳ ترجمه شده است. (۱+۱۳+۵+۱۴)
  • به گفته امام محمد غزالی، ساکنان بهشت تا ابد در سن ۳۳ سالگی خواهند ماند.

و بالاخره چیزی که خارج از ویکی‌پدیا خوندم و به درست بودنش چندان مطمئن نیستم، اما بیشتر از همه من رو تحت تاثیر قرار داد:

در ۳۳ سالگی، شما شلوغ‌ترین روزهای عمرتان را سپری می‌کنید. روزهایی که در آن‌ها به ندرت وقتی برای توجه به خودتان باقی خواهد ماند.

نمی‌دونم چرا از این سن می‌ترسم . . .

نبرد دیگران، به کام ما

کمی پیشتر از استالمن و توهم توطئه نوشتم. اما امروز که این مطلب رو در یک پزشک می‌خوندم، اول از همه احساس کردم که بابا بیچاره استالمن چندان هم بیراه نمی‌گه. من هم با این آمار و ارقام نگران میشم. چه برسه به کسی که دغدغه کل زندگی‌اش آزادی بوده! دوم اینکه یاد صحبتی افتادم که با جادی داشتم. به قول جادی حتما باید یه افراطی‌هایی مثل استالمن پیدا بشن تا یک سر این طناب رو دست بگیرن و به هر قیمتی که شده بکشندش، تا رقیب اون سر طناب، حالا فرض کنید مایکروسافت یا اپل یا برادر بزرگ یا هر شخص و شرکت دیگه، نتونه کل بازار و یا کل مردم رو بکشه سمت خودش. این‌ها باید باشن تا ما اون وسط معرکه یه کم آزادی برامون باقی بمونه!

به نظر من این نبردیه که دو گروه (نفر) دیگه دارن توش میجنگن، اما منافعش مستقیما نصیب ما میشه. به نظر من با یه نگاه ساده به توازن قوا بین این دو طرف، درک اینکه به کدومشون باید کمک کنیم خیلی ساده است. من بر خلاف بعضی که به شدت روی یکی از طرفین تعصب دارن، فعلا با تعصب کاری ندارم. به نظر من هر دو طرف این جنگ، یه جورایی حق دارن. من میگم این نبرد باید ادامه داشته باشه تا ما این وسط از منافع و مزیت‌های هر دو طرف استفاده کنیم. فکر میکنم اگر هم زمانی برسه (که بعید می‌دونم به این زودی باشه) که طرف تجاری کاملا در حال شکست خوردن باشه، که خلاقیت‌ها و ابزارهایی که فقط توی بازار رقابتی و انحصاری تجارت شکل میگیرن در حال نابودی باشن، در اون صورت باید به جبهه مقابل پیوست. این طور نیست؟