آسیموف عزیز، بعد از ۲۵ سال باز هم سپاسگزارم

آسیموف عزیز، بعد از ۲۵ سال باز هم سپاسگزارم

در بازار نیمه جان و رو به موت کتاب و کتاب‌خوانی ایران، ادبیات علمی تخیلی از آن ژانرهایی است که رونق و اعتبار خودش را حسابی از دست داده است و جای خود را به سبک‌های تخیلی صرف یا ساده‌تر بگوییم فانتزی‌ها داده‌ است. بار علمی داستان‌ها و مجموعه‌های کنونی کمتر و کمتر شده و بار تخیلی آن‌ها بیشتر و بیشتر. با این‌که سری داستان‌هایی مانند «هری پاتر» و «در جست‌وجوی دلتورا» را کامل خوانده‌ام و از سری فیلم‌هایی نظیر «ارباب حلقه‌ها» لذت فراوانی برده‌ام، اما هنوز این آثار نتوانسته‌اند مانند آثار علمی تخیلی ذهنم را درگیر کنند.

آشنایی من با ژانر علمی تخیلی به سال‌های ۱۳۶۷ و ۱۳۶۸ و رمان‌های ژول ورن بر‌میگردد، یعنی سال‌های پایانی دوره راهنمایی. اما چیزی که من را بسیار بیشتر و شدیدتر درگیر داستان‌های علمی تخیلی کرد (و حتی بانی علاقه‌ام به حوزه‌ای به نام علم شد) نوشته‌های آسیموف بود. در چند مدت اخیر دوباره برای بازه زمانی کوتاهی درگیر داستان‌های آسیموف شدم و لذت خواندن نوشته‌هایش را دوباره تجربه کردم. در واقع داستانی که خواندنش را ۲۵ سال پیش شروع کرده بودم، کامل کردم. داستانی که آغاز و پایانش را می‌دانستم، اما از اتفاقاتی که در میانه آن افتاده بود تا همین هفته پیش بی‌خبر بودم. تمام هدف این نوشته درواقع یادآوری خاطرات خوش گذشته برای من و وصف لذت کتابخوانی است و البته تلاش برای یاد کردن از نویسنده مورد علاقه‌ام آسیموف فقید.

من کتاب غارهای پولادی را با ترجمه شهریار بهترین در حوالی سال ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۰خریدم و برای اولین بار با نویسنده‌ای عزیز به نام آسیموف آشنا شدم. این کتاب توسط انتشارات شقایق (امیدوارم از دیدن سایتش سرخورده نشوید!) منتشر شده بود و البته  آن زمان نشر شقایق هنوز برای چاپ سری آثار آسیموف با آن جلدهای مشهور نقطه‌نقطه آبی اقدام نکرده بود. جلد خاکستری این کتاب (که همین امروز فهمیدم که اثری از آیدین آغداشلو است)‌ همان سال‌ها به نظر متفاوت و جذاب می‌آمد و در میان قفسه‌های فلزیِ راهروهایِ تنگ و تاریکِ کتابفروشی محمدی در خیابان داریوش شیراز، بدجور خودنمایی می‌کرد. کمی ورق زدن و بالا پایین کردن کتاب باعث شد فکر کنم که ارزش پرداخت ۷۵ تا تک تومانی را دارد. و این تصمیم را زمانی گرفتم که کرایه اتوبوس‌های واحد (همان بنزهای لیلاند قدیمی) از میدان شهرداری شیراز تا انتهای کوی آزادگان که منزل‌مان بود تنها ۱۰ ریال می‌شد.

همان‌طور که گفتم، تجربه من در ژانر علمی-تخیلی تا آن زمان تنها محدود به کتاب‌هایی بود که از ژول ورن خوانده بودم. اما همه آن‌ها به دلیل گذشت زمان زیاد، دیگر جنبه تخیلی‌شان را از دست داده بودند و باید سعی می‌کردی خودت را در زمان ژول ورن تصور کنی تا بتوانی اهمیت و تاثیر آثار او را درک کنی. اما این کتاب جنسی متفاوت داشت. درباره آینده‌ای آنقدر دور صحبت می‌کرد، که واقعاً بدون تخیلات و توصیفات خود آسیموف نمی‌توانستی هیچ ایده‌ای از آن داشته باشی: شهرهای سرپوشیده، انسان‌هایی که بواسطه تراکم جمعیت بسیار زیاد برای تامین غذاهای موردنیازشان باید با مخمر می‌ساختند، موتوروی‌های خالی و تبدیل شدن تسمه نقاله‌های روان (استریپ‌وی) به شیوه عمومی حمل و نقل و از همه آن‌ها مهم‌تر ربات‌ها! ربات‌هایی که به جای استفاده از سیستم‌های پیچیده کامپیوتری، با انسان‌ها حرف می‌زدند. دستورات گفتاری را می‌فهمیدند و همه رفتارهای‌شان با آن قوانین سه گانه ازلی و ابدی ربات‌ها قابل درک و تفسیر بود. همه و همه چنان تاثیر شگفت‌انگیزی داشتند که هنوز هم نمی‌توانم آن را به سادگی وصف کنم. تنها چیزی که یقین دارم این است که کتاب را در یک نشست یک روزه خوانده‌ام. بی‌وقفه و از صبح تا شب یک روز تعطیل.

و برای من که هنوز نخستین کامپیوتر زندگی‌ام را نخریده بودم، یا بهتر بگویم اصلاً در عمرم کامپیوتری ندیده بودم، تا مدت‌های مدیدی کامپیوتر و ربات، مفهوم یکسانی داشتند. یک چیز بودند!!! هیچ تصوری از کامپیوتری که ربات نباشد نداشتم!

تا این کتاب را دوباره تمام کنم، احتمالا با دوستان در موردش حرف بزنم و یکی دو بار دیگر به سراغش بروم، انتشارات شقایق هم فهمیده بود که این ژانر و این نویسنده چیزی است که بازار کتاب ایران کم دارد و انتشار داستان‌های مختلف این نویسنده را مسلسل‌وار شروع کرد.

کتاب بعدی که از این سری کتاب‌ها خریدم، «امپراتوری ربات‌ها» بود. این کتاب را فقط به صرف دیدن اسم نویسنده و کلمه ربات در عنوانش خریدم. وقتی آن را شروع کردم، فهمیدم که وقایع آن سال‌ها بعد از کتاب «غارهای پولادی» رخ می‌دهد و در عین حال به آن مربوط است. اما نمی‌دانستم که در این میان دو جلد کتاب را جا انداخته‌ام و به همین دلیل هم برخی اشاره‌ها و نقل‌قول‌ها و ارجاع‌ها را نمی‌فهمیدم.

سال‌ها گذشت تا فهمیدم دو کتاب «خورشید عریان» و «روباتهای سپیده‌دم» درواقع حد فاصل این دو کتابی هستند که خوانده‌ام. اما آن زمان دیگر از انتشارات شقایق و سری کتاب‌های آسیموف خبری نبود.

بعد از خواندن امپراتوری ربات‌ها خرید سری کتاب‌های آسیموف را شروع کردم. «الهه انتقام»، «آزمایش مرگ»، «باشگاه معما» و سه کتاب اصلی سری بنیاد که در ایران با نام‌ها «ظهور امپراتوری کهکشانی»، «جنگ امپراتوری کهکشانی» و «سقوط امپراتوری کهکشانی» منتشر شدند، کتاب‌های بعدی کتابخانه‌ام بودند. تمام این‌ها در دوران دانشگاه و بعد از آن کم‌وبیش فراموش شده بودند تا این‌که در اواسط سال ۹۱ و زمانی که هنوز به صورت تمام‌وقت با مجله شبکه کار می‌کردم، در راه برگشت از دفتر مجله به خانه در یکی از کتاب‌فروشی‌های دور میدان انقلاب تهران و در میان کتاب‌های دست‌ دوم، چشمم به دو کتاب دیگر از سری کتاب‌های «بنیاد» افتاد و در کمال ناباوری هر دو را با هم با قیمت ۲۰۰۰ تومان خریدم. جالب این‌که نام انتشاراتی که کتاب‌ها را چاپ کرده بود هم بنیاد بود! (بماند که هنوز نرسیده ام آن‌ها را بخوانم!)

اما بالاخره ۴ سال بعد از آخرین برخورد با کتاب‌های آسیموف و ۲۵ سال بعد از اولین آشنایی، دو سه هفته قبل از سر تفنن کتاب‌های قدیمی را بیرون آوردم و نگاهی به آن‌ها انداختم و «امپراتوری روباتها» را سرسری دوباره خواندم. بعد کنجکاو شدم ببینم حالا به لطف اینترنت می‌توانم آن حلقه‌های مفقوده را بیابم یا نه! که خوشبختانه موفق شدم پی‌دی‌اف اسکن شده هر دو کتاب «خورشید عریان» و «ربات‌های سپیده‌دم» را از سایت کتابخانه فانتزی پیدا کرده و دانلود کنم. کیفیت تقریباً پایین اسکن، وجود صفحات تکراری و بهم ریختن ترتیب بعضی صفحات و از همه بدتر مطالعه کتاب به صورت پی‌دی‌اف روی کامپیوتر، در برابر شوقی که برای خواندن این داستان‌ها داشتم، اصولا هیچ به حساب می‌آمدند. خواندن هر کدام از پی‌دی‌اف‌ها با شرایط وقتی و کاری من حدود یک هفته زمان برد. اما برایم عجیب بود که خواندن آن‌ها به رغم گذشت این همه سال، افزایش سن و سال من و تغییر سلیقه‌ام باز هم همان حس و حال دوست‌داشتنی قدیمی را در من زنده کرده بود.

همان‌طور که پیش‌تر گفتم، لذت خواندن این دو کتاب عامل اصلی نوشتن این مطلب شد و در نهایت از اصل مطلبی که در ذهنم بود تنها یک چیز (البته پی‌نوشت‌ها را هم ببینید!!!) باقی می‌ماند:

آسیموف عزیز، ۲۵ سال پس از اولین آشنایی با تو و دنیایی که خلق کرده‌ای، باز هم از خواندن آثارت شاد می‌شوم. پس از گذشت این همه سال باز هم به خاطر آن دنیای جذاب و لحظات خوشی که می‌سازی از تو سپاسگزارم.


پی‌نوشت‌ها:

۱- جاهایی از داستان «خورشید عریان» احساس کردم که در بعضی پاراگراف‌ها جمله‌ها نیمه‌کاره‌اند. متن پرش دارد و انگار چیزی کم و کسر است. به یاد سانسورچی عزیز افتادم و در نتیجه تلاش کردم که نسخه انگلیسی کتاب‌ها را پیدا کنم که باز هم خوشبختانه اینترنت ناامیدم نکرد. با سایتی آشنا شدم که این کتاب‌های آسیموف و بسیاری کتاب‌های داستانی دیگر را به صورت متن ساده در قالب HTML ارایه می‌کند، هر فصل کتاب را به شکل یک صفحه وب. نتیجه مقایسه متن‌های فارسی و انگلیسی حدس من را تایید کرد و در نتیجه بسیاری قسمت‌ها را هم به فارسی و هم به انگلیسی خواندم و البته حدس زدن این‌که کدام قسمت‌ها قیچی شده‌اند چندان هم سخت نبود. ساده بگویم دور و بر گلادیا را بگردید!!

۲-همیشه در عجبم که چطور کسی می‌تواند یک دنیای کامل را با همه ارتباطات و داستان‌هایش، با همه فناوری‌هایش و از آن مهم‌تر روابط اجتماعی و رسومش در ذهن خود خلق کند. شاید کامل‌ترین و جدی‌ترین نمونه‌های این کارها را در آثار فانتزی و تخیلی (نه علمی-تخیلی) مانند سری «ارباب حلقه‌ها» یا دنیای سریال «بازی تاج و تخت» ببینیم که حتی در آن برای برخی نژادها زبان‌هایی تازه از پایه نوشته شده و صرف و نحو آن‌ها از صفر توسعه داده شد. اما در حوزه ادبیات علمی-تخیلی شاید نزدیک‌ترین نمونه به دنیایی که آسیموف خلق کرده است دنیای «جنگ ستارگان» باشد. اما باز هم از دید من دنیایی که آسیموف خلق کرده است، بسیار عظیم‌تر، پیچیده‌تر و فکرشده‌تر است.

۳- دوست دارم فرصتی هم برای نوشتن مطلبی مفصل درباره گلادیا داشته باشم. نمی‌دانم چرا در میان این همه ربات و فناوری و فضا و دنیاهای مسکونی، او انسانی‌ترین شخصیت کتاب است و به رغم فضایی بودنش بیش از همه شخصیت‌های دیگر زمینی است و آسیب‌پذیر. به هنر علاقه‌مند است، هوای نفس دارد، اشتباه می‌کند، عاشق می‌شود، سرخوردگی را تجربه می‌کند و عمر چند قرنی‌اش را به زمینی‌ترین شیوه ممکن سپری می‌کند.

۴- در وب فارسی اگر به دنبال نام ایزاک آسیموف بگردید، بیشتر از هر چیز با فهرست آثارش مواجه می‌شوید. اما درباره خود او مطالب فارسی اندک هستند. در کنار مدخل فارسی ویکی‌پدیا و مدخل فارسی ویکی سایت هنر و ادبیات گمانه‌زن، مطلبی با عنوان «مردی که رویاهایش را باور کردیم» از سایت وب‌نگین نیز به نظرم ارزش خواندن را داشت. البته جست‌وجو در سایت یک‌پزشک با کلماتی نظیر «آسیموف» یا «داستان‌های علمی تخیلی» هم نتایج بسیار جالبی را برای‌تان به همراه خواهد داشت که می‌تواند خواندنی‌های بسیار جذابی را به شما معرفی کند.

۵- بازخوانی دوباره کتاب‌های علمی-تخیلی این وسوسه را هم در من ایجاد کرده است که به سراغ نوشته‌های «آرتور سی. کلارک» هم بروم. چیزی که تا کنون به درستی (به جز خواندن پراکنده ملاقات با راما) تجربه‌ای از آن نداشته‌ام. فعلا تصورم این است که نوشته‌های کلارک در بعد زمان چندان جلو نمی‌روند بلکه محدوده‌های علم و دنیای کنونی را گسترش می‌دهند، اما نوشته‌های آسیموف آن‌چنان در زمان به پیش می‌روند که دنیایش را کاملا از دنیایی که می‌شناسیم جدا می‌کند.

۶- گرچه تکراری است و خسته‌کننده و احتمالا بی‌فایده، اما نمی‌توانم از گفتن این موضوع خودداری کنم که هنوز مطالعه طولانی و عمیق و غرق شدن در داستان‌ها و رمان‌ها یکی از آن کارهایی است که می‌تواند لذتی سرشار نصیب‌تان کند. اگر فرصتی دارید دریغ نکنید!

و آخر از همه این که اگر کسی دو کتاب «خورشید عریان» و «روبات‌های سپیده‌دم» از انتشارات شقایق را در شرایط فیزیکی به نسبت مناسب داشته باشد و حاضر باشد به قیمت معقولی آن را بفروشد من حتماً خریدارش هستم.

درباره ملاله و نوبلی که حقش نبود

درباره ملاله و نوبلی که حقش نبود

روند فکر کردن من به موضوعات و در نتیجه جمع‌بندی افکارم و نتیجه‌گیری از آن‌ها طولانی و کند است. به همین دلیل است که اکنون که بیشتر فضای آنلاین ما در فکر تحلیل و بررسی ابعاد و موشکافی پدیده جنون‌آمیز اسیدپاشی است، من تازه توانسته‌ام افکارم را درباره جایزه نوبلی که دو هفته قبل به ملاله یوسف‌زای اهدا شد جمع‌وجور کنم. البته بهتر است همین ابتدای کار حرف اصلی‌ام را خلاصه بگویم تا اگر نخواستید مطلب را ادامه ندهید. حرف من این است:

از دید من ملاله یوسف‌زای به رغم این‌که انسان رنج‌کشیده‌ای است، انسان بزرگی است و کارهای بزرگی هم کرده است، اما مستحق نوبل نبوده و نیست.

و البته من در این مورد تنها نیستم. گرچه غالب مطالبی که در سایت‌ها و منابع ایرانی به چشم می‌خورد تنها ذکر خبر این جایزه و محاسبه مبلغ آن و نوشتن متن‌های احساسی  و البته تاثیرگذار در حمایت از ملاله است، اما صداهای بسیاری (انتهای پست را ببینید) در اعتراض به این انتخاب و این جایزه بلند شده است که من هم یکی از آن‌ها هستم و البته دوست دارم دلیل این نظرم را هم کمی شرح دهم.

Malala Yousafzai

پیش از ادامه این را هم بگویم که به جز مطالب آنلاین و نوشته‌های پراکنده در وب برای داشتن درکی بهتر کتاب «من ملاله هستم» را هم از فیدیبو دریافت کرده و خواندم. من پیش از خواندن این کتاب نتیجه‌گیری‌ام را کرده بودم اما شاید می‌خواستم از زبان خود ملاله و با داستان خودش قانع شوم که اشتباه می‌کنم. اما این طور نشد.

(در حاشیه هم بگویم که حداقل این ترجمه و این نسخه افتضاح بود. چه به لحاظ ترجمه، چه نگارش و دستور زبان و چه ویراستاری و غیره. توصیف افتضاح نگارشی و ادبی کتاب خود پستی جدا می‌طلبد و اگر دوستانی ترجمه دیگر با نام «منم ملاله» را خوانده باشند، خوشحال می‌شوم نظرشان را بدانم.)

nobel-peace-prize

نوبل چیست و برای چه کسانی است؟

داستان و دلیل شکل‌گیری جایزه نوبل را حتما همه شما می‌دانید. یک نکته کوچک این که نوبل از دید من یک نماد است و نه یک جایزه. تفاوت در چیست؟

جایزه هدفی است که مردم برای رسیدن به آن کاری را انجام می‌دهند. در مسابقه شرکت می‌کنند، درس می‌خوانند، تمرین می‌کنند. مدال‌های ورزشی بهترین نمونه‌های جایزه هستند. همه ورزشکاران حاضر در المپیک با هدف رسیدن به مدال، با هدف به گردن آویختن آن تمرین و تلاش می‌کنند.

اما نماد و نشانه برای این هستند که نشان دهند گروهی به موضوعی خاص اهمیت می‌دهند. گروهی می‌خواهند یک رفتار، یک موقعیت یا خاصیت را به عنوان ارزش مطرح کنند. شاید یک نمونه‌اش مثلا جایزه کتاب سال باشد. نویسنده‌ها برای بردن این جایزه نمی‌نویسند برای دل خودشان می‌نویسند. متولیان امر این نماد و نشان را توزیع می‌کنند تا بگویند کتاب خوب ارزش است. تا بگویند ما هنوز حواس‌مان به چیزی که می‌نویسید هست. می‌بینیم که زحمت می‌کشید.

به نظر من نوبل، جایزه نیست. شما هم احتمالا موافقید که کسی با هدف گرفتن نوبل برای آزادی کشورش نمی‌جنگد، زندان نمی‌رود و تیر نمی‌خورد. نوبل برای این است که دنیا اعلام کند بشر هنوز برای صلح (دانش، ادبیات)‌ ارزش قایل است.

اما در مورد این که جایزه به چه کسانی تعلق دارد، خود آلفرد نوبل وصیت کرده بود که جایزه باید به کسی برسد که بیشترین و بهترین تلاش‌ها را در جهت برادری و برابری ملت‌ها و کاهش نیروهای مسلح و غیره انجام داده باشد.

Peace Prize shall be awarded to the person who in the preceding year “shall have done the most or the best work for fraternity between nations, for the abolition or reduction of standing armies and for the holding and promotion of peace congresses.”

چرا ملاله را شایسته نوبل نمی‌دانم

حتی اگر نوبل را یک نماد بدانیم که نشان دهنده اهمیتی است که ما برای صلح قائلیم، اما باید نماد را هم (مانند بیرق نبرد در جنگ‌های قدیمی) به دست فردی داد که شناخته شده و تاثیرگذار بوده باشد. به نظر من این جایزه باید به کسانی اعطا شود که در زمینه صلح «منشا اثر» بوده‌اند. به عبارتی کاری را شروع کرده باشند. «کنشی» داشته باشند. و البته کنش آن‌ها به نتیجه‌ای گسترده یا مهم منتهی شده باشد. از براساس آن‌چه من تاکنون خوانده و شنیده‌ام، غالب اقدامات ملاله بیشتر جنبه «واکنشی» داشته‌اند. بسیاری از آن‌ها نتیجه شرایط یا رویدادی تصادفی بوده‌اند. مثلا انتخابش برای نوشتن وبلاگ اردوزبان بی‌بی‌سی نتیجه این موضوع بوده که دختر دیگری که برای این کار انتخاب شده، انصراف داده است. سخن‌رانی‌هایش نتیجه همکاری و همراهی پدرش (سخن‌گوی جرگه پیرمردان قبیله) بوده است. من قبول دارم که ملاله در شرایطی سخت ایستادگی کرده است، اما شاید جایزه «مقاومت» اگر وجود می‌داشت جایزه‌ای مناسب‌تر بود تا جایزه نوبل صلح. از سوی دیگر برخلاف کایلاش ساتیارتی که فعالیت‌هایش باعث بهبود وضعیت ۸۳۰۰۰ کودک در کشورهای مختلف شده و سازمان جهانی کار هم مصوبه شماره ۱۸۲ را بیشتر به واسطه فعالیت‌های او وضع کرده است، هیچ آماری از نتایج فعالیت‌های ملاله و تاثیر مستقیم‌اش بر بهبود وضعیت تحصیلی کودکان وجود ندارد.

حتی ترور او که مهم‌ترین تاثیر را در شهرت او داشت، پدیده‌ای خارجی بود و کنشی از سوی خود ملاله محسوب نمی‌شود. البته تئوری‌های توطئه پیرامون این قضیه از همان ابتدا وجود داشته‌اند که در کتاب خود ملاله هم به آن‌ها اشاره شده است.

حرف نهایی این‌که ملاله بواسطه اتفاقاتی که برایش پیش آمده مستحق جایزه‌ای نخواهد شد. شاید شیوه برخورد و واکنش او مهم باشد اما نه به اندازه‌ای که جایزه نوبل را برایش به ارمغان بیاورد.

book

درباره کتاب «من ملاله هستم»

کتاب خارج از آن همه ایراد ترجمه و نگارش اما  چند نکته جالب توجه هم داشت. فارغ از این‌که ما همیشه دنبال این هستیم که بگوییم وضعیت بدتر از ما هم وجود دارد و با وضعیت خودمان شاد باشیم، شیوه نفوذ و شروع کار طالبان در دره سوات و بعد مسلط شدنش و فتواهایی که یکی یکی تندتر و تندتر می‌شوند و تاثیر خشونت بر زندگی را به خوبی می‌توان در کتاب دید. اما جالب‌تر از همه نقل قولی است که من دقیق آن را به خاطر ندارم اما مضمون آن این است:

«طالبان یک گروه یا تشکل نظامی نیست که تو بتوانی به پایگاه‌هایش حمله کنی و با نابود کردنشان کار را تمام شده بدانی. طالبان یک طرز فکر است! تا این طرز فکر وجود دارد هستند کسانی که به جمع طرفداران آن بپیوندند.»

جمع‌بندی

ملاله فرد بزرگی است. بسیار بزرگ‌تر از سن‌اش. رنج‌کشیده و به سختی مبارزه کرده است. فعالیت‌هایش ارزشمند است و شاید با شهرتی که اکنون پیدا کرده بتواند منشا اثرات بزرگی شود. اما هنوز فعالیت‌هایش از دید من به حدی مهم نبود که شایسته جایزه نوبل باشد. در میان نوشته‌های فارسی پست‌های یک پزشک درباره ملاله در این زمینه بسیار شیوا و تاثیرگذار هستند و خواندنشان بسیار لذت‌بخش است.

نمونه‌هایی از اعتراض به انتخاب ملاله:

۱- صدای شهروند و نسخه کامل‌ترش روزنامه افغان که در عین درست بودن برخی حرف‌هایش جنبه تعصبش بر افغانستان و حس وطن‌پرستی‌اش بر منطقش می‌چربد.

۲- نظر سنجی سایت debate که در آن تاکنون تنها ۱۱ درصد افراد به این انتخاب رای مثبت داده‌اند.

۳- روزنامه تلگراف انگلیس که در اکتبر سال ۲۰۱۳ یعنی یک سال پیش(!!!) می‌گوید بسیاری از همولایتی‌های ملاله هم از کاندید شدن او برای این جایزه راضی نیستند.

۴- راجع به این مقاله عالی ایندیپندنت درباره کل جایزه صلح نوبل اصلا نمی‌توانم چیزی بگویم. خواندنش را به همه چه طرفداران و چه مخالفان مطلب حاضر به شدت توصیه می‌کنم.

تائوی برنامه‌‏نویسی

تائوی برنامه‌‏نویسی

استاد می‏‌گوید:

هنگامی که سه روز بگذرد و برنامه‏‌ای نوشته نشود، زندگی معنای خود را از دست خواهد داد.

این بخشی از کتاب تائوی برنامه‏‌نویسی است که در سال 1987 توسط جفری جیمز به رشته تحریر درآمده است. این کتاب نیمه طنز، مجموعه‌‏ای از حکمت‏‌ها و گفته‏‌های کوتاه است که در قالب نه بخش یا «نه کتاب» طبقه‌‏بندی شده‏‌اند. این داستان‏‌ها و حکمت‏‌ها به بیان ایده‏‌آل‏‌های هکری در دنیای برنامه‏‌نویسی می‏‌پردازند. ترجمه فارسی این کتاب را می‌‏توانید از کلبه آیدین دریافت کنید. در آینده درباره بخش‏‌های دیگری از این کتاب خواهم نوشت.