خاما، رمانی که «باید» نوشته می‌شد

۱- وانتی آبی رنگ کنار پیاده‌رو ایستاده و مردی قدبلند با سبیلی پرپشت، بسته‌های کتاب را یکی یکی از پشت وانت به داخل ساختمانی می‌برد که تازه تعمیراتش تمام شده است.
– سلام
* سلام
– قراره این‌جا کتابفروشی بشه؟
* بله
– آقای یوسف علیخانی؟ نشر آموت؟
* بله. یعنی این‌قدر پیشونی سفیدیم؟
– نه آقا. این‌قدر مشهورید!
و من خوشحال از این همسایگی (و بی این‌که حتی تعارفی برای کمک بزنم) سریع‌تر به سمت خانه در آن‌سوی چهارراه می‌روم.

۲- سال ۱۳۷۶ یا ۱۳۷۷ است. یکی از همکلاسی‌های دانشگاه در زیرزمین یکی از پاساژهای چهارباغ عباسی اصفهان نزدیک خیابان آمادگاه، محلی برای خرید و فروش کتاب‌های دست دوم به راه انداخته است. کتاب صد سال تنهایی با چاپ بی‌کیفیت‌اش (که آن زمان اگر اشتباه نکنم ممنوع بود) از بقایای همان دوره و همان فروشگاه است.
این مکالمه هم از آن چیزهایی است که از همان جا به خاطرم مانده است:
– به نظرت کتاب خوب چه کتابیه؟
* کتاب خوب و بد نداریم!
– یعنی چی؟
* یعنی خوب و بد بودنش هم به کتاب بستگی داره، هم به زمان و هم به توی خواننده. بعضی وقت‌ها یه کتاب رو می‌خونی و حس می‌کنی وقتت تلف شده، این کتاب بدیه. البته اون موقع برای تو. یه کتابی رو می‌خونی حس می‌کنی از وقتت خوب استفاده کردی. این کتاب خوبیه. همون کتاب بد رو یه موقع دیگه می‌خونی می‌فهمی چه کتاب خوبی بوده!

۳- جمعه گذشته بعد از مدتی قریب به ۲ ماه، یک تعطیلی واقعی داشتم. بازه زمانی به نسبت کوتاهی که قرار بود در آن هیچ موضوع و مساله‌ای مربوط به کار مزاحمت ایجاد نکند (بماند که این خیال همیشه باطل است). و این فرصتی مغتنم بود تا به سراغ یکی از کتاب‌هایی بروم که مدت‌ها در کمین‌اش بودم.

۴- کتاب توی یه ماراتن ۲ قسمتی خونده شد. ۸:۰۰ شب پنج‌شنبه تا ۳:۳۰ بامداد جمعه و ۱۱:۳۰ صبح جمعه تا ۱۶:۳۰ عصر جمعه. و باید بگویم که براساس معیارهای بند ۲ یکی از بهترین کتاب‌هایی شد که خوانده‌ام.

۵- تجربه خواندن کتاب (تاکید می‌کنم برای من دراین زمان) آنقدر لذت‌بخش بود که بخواهم آن را این‌جا هم معرفی کنم و بگویم:

برخلاف نوشته پشت کتاب، خاما روایتی است که باید نوشته می‌شد.

۶- دست آخر هم باید این‌ها را هم بگویم:

  • سرگذشت «حسن مهاجر» داستان زندگی همه ماست، بی هیچ شک و تردیدی. ممکن نیست عاشق شده باشی و بخشی از کتاب زبان حال خودت در گذشته‌ای دور یا نزدیک نباشد.
  • در خواندن این کتاب خیلی درگیر اصطلاحات و اسامی خاص و نام پرندگان و کوه‌ها و رودها و درختان نشوید که عیش خواندن‌تان منغص می‌شود. روایت را دریابید.
  • خیلی جاهای کتاب به این فکر می‌کردم که داستان زندگی «عادی» بسیاری از ما، اگر درست روایت شود به همین اندازه زیبا و خواندنی خواهد بود. سعی‌تان را بکنید که پیش از رفتن، روایت‌تان را بازگو کنید.
  • از دید من (که همین‌جا بگویم کمتر داستان ایرانی خوانده‌ام) خاما به شما نشان می‌دهد که «یک عاشقانه ایرانی فاخر» چگونه کتابی می‌تواند باشد.
  • راستش آخر کتاب به این فکر می‌کردم که درست مثل «خورشید همچنان می‌درخشد» همینگوی، خلیل دم مرگ برگردد و رو به خاما بگوید: «چه روزای خوبی می‌تونستیم با هم داشته باشیم.» و خاما هم جواب بدهد: «آره. قشنگ نیست که این‌طور فکر می‌کنیم؟»

پی‌نوشت (سه‌شنبه ۲ بهمن ۹۷): به یوسف علیخانی با آن سبیل‌هایش (نمی‌دانم چه گیری به این قضیه سبیل دارم) اصلا نمی‌آید که احساساتی چنین رقیق داشته باشد. این موضوع حتی همین امروز هم که ساعتی با هم گپ زدیم و به دید من دوست شدیم، برایم حل نشده مانده است!

بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی

بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی
به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی

*****

دم عیسی‌ست پنداری نسیم باد نوروزی
که خاک مرده باز آید در او روحی و ریحانی

*****

به جولان و خرامیدن در آمد سرو بستانی
تو نیز ای سرو روحانی بکن یک بار جولانی

*****
به هر کویی پری رویی به چوگان می‌زند گویی
تو خود گوی زنخ داری بساز از زلف چوگانی

*****
به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم
به چوگانم نمی‌افتد چنین گوی زنخدانی

*****
بیار ای باغبان سروی به بالای دلارامم
که باری من ندیدستم چنین گل در گلستانی

*****
تو آهو چشم نگذاری مرا از دست تا آن گه
که همچون آهو از دستت نهم سر در بیابانی

*****
کمال حسن رویت را صفت کردن نمی‌دانم
که حیران باز می‌مانم چه داند گفت حیرانی

*****
وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی
کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی

*****
طبیب از من به جان آمد که سعدی قصه کوته کن
که دردت را نمی‌دانم برون از صبر درمانی


سال ۹۷ به همه آن‌هایی که برای‌مان عزیزند، مبارک باد

فیدخوانی خوب است اما …

انتشار مجموعه پست‌های «درسنامه و راهنمای خبرخوانی، فیدخوانی و سوژه‌یابی» از آن دسته کارهایی است که جای خالی‌شان مدت‌هاست در وب فارسی حس می‌شود. از آن کارهایی که باید بی هیچ چشم‌داشتی و فقط از سر شوق و شور و با هزینه کردن وقت و انرژی شخصی انجام می‌شد و انصافاً هم دکتر مجیدی به خوبی از پس این کار برآمده است.

من مدت‌هاست (نزدیک ۸ سال) که با فیدها وب‌گردی می‌کنم و البته مجموعه فیدهایم هیچ‌گاه به کاملی بسته گلچینی که دکتر مجیدی منتشر کردند نبوده و نیست. همین حالا هم بعد از Import بسته هدیه یک پزشک، یکی دو روز است که سرگرم حذف تکراری‌ها و خلوت کردن اینوریدر هستم. اما براساس همین تجربه می‌گویم که فیدها و فیدخوان‌ها گرچه ضروری‌اند و ارزشمند، باز هم چیزهایی کم و کسر دارند که شما را از بوک‌مارک کردن آدرس‌ها و راه‌انداختن مرورگرتان بی‌نیاز نمی‌کنند. در این نوشته، ۴ دلیلی که برای این حرف داشتم را آورده‌ام.


۱- تبلیغات به عنوان منبع درآمد

راستش من هم مانند بسیاری از شماها از دیدن پاپ‌آپ‌های تبلیغاتی و فلش‌ها و بنرهای چشمک‌زن و این چیزها اصلا خوشم نمی‌آید. ولی خوب یا بد باید بپذیریم که برای بسیاری از تولیدکنندگان مستقل محتوا که به سازمان و نهاد و منبعی وابسته نیستند، همین تبلیغات آزاردهنده تنها منبع کسب درآمد است. البته اگر بتوان رقم آن را به عنوان «درآمد» به حساب آورد.

و البته می‌توانید مطمئن باشید تبلیغ‌دهندگان به هیچ عنوان تعداد اشتراک‌های فید را به حساب نمی‌آورند. قاعدتاً با کمی پس و پیش رفتن در فیدهایی که احتمالا اکنون به فیدخوان‌تان اضافه کرده‌اید به سادگی می‌فهمید که کدام سایت‌ها هستند که هر از گاه باید حضوری و از طریق مرورگرتان سری به آن‌ها بزنید و حتی شده گاهی بی هیچ دلیلی روی بعضی از آن بنرهای مزاحم‌شان کلیک کنید. خسیس نباشید …

۲- حس و حال

اگر کتاب‌خوان بوده باشید می‌دانید که خواندن هر کتابی حس و حال خاص خودش را می‌خواهد. کتابی را باید پشت میز نشست، با دقت ورقش زد و بیشتر از حد بازش نکرد که مبادا شیرازه‌اش از هم بپاشد. کتاب دیگری را باید دراز کشیده در تخت خواند و کتاب دیگری را باید به صورتت نزدیک کنی تا بوی کاغذ مانده‌اش را هم حس کنی. شاید حتی به این هم رسیده باشید که صدای ورق زدن کتاب‌ها هم بسته به کاغذشان فرق می‌کند. اگر همه کتاب‌ها روی یک نوع کاغذ و با یک خط و یک فونت چاپ می‌شدند، مطالعه بخش عمده‌ای از جذابیت‌اش را از دست می‌داد.

سایت‌ها و وبلاگ ها هم همین‌طور هستند. شاید بتوانید سایت‌های خبری و رسانه‌های سازمانی را مستثنی کنید، اما آن وبلاگ مینیمال را باید با در زمینه تک‌رنگ و بدون حاشیه و تک خط جداکننده پست‌ها با آن فونت خاص خواند و آن یکی وبلاگ دخترانه را باید در همان تم صورتی و با همان تعداد زیادتر از حد معمول ایموجی و قلب و گل تماشا کرد تا علاوه بر خود مطلب، حس و حالش نیز تجربه غنی‌تری را برای‌تان رقم بزند. و واقعا برخی از تم‌ها و طراحی‌های وب را می‌توانید به عنوان اثری هنری تماشا کنید.

۳- تعامل

هر چقدر هم که در فیدخوان‌تان قابلیت‌های سوشیال داشته باشید، هر چقدر هم که فید‌خوان‌تان را شبیه گودر کنید و در آن به محتواهای مختلف ستاره بدهید، هیچ چیز مانند گذاشتن یک کامنت در زیر نوشته اصلی، نویسنده را خوشحال نمی‌کند. حداقل برای من که این‌طور است.

خوب است که به دیگران بگویید فلانی چه مطلب ارزشمندی منتشر کرده است و از آن بهتر این است که به خود فلانی هم دست مریزاد بگویید و تشکر کنید یا حتی نظر مخالف‌تان را بگویید. تعامل صاف و سالم چیزی است که برای غالب تولیدکنندگان محتوا بیشتر از تعداد فالور و تعداد مشترکین و خواننده‌ها ارزش دارد.

۴- حاشیه‌ها

با فیدها «لُب مطلب» را مستقیم و بدون دردسر به دست می‌آورید، اما حواشی را از دست می‌دهید. آن حواشی که گاه دیدتان را نسبت به موضوع اصلی عوض می‌کنند، جنبه‌های دیگری از موضوع را مطرح می‌کنند یا به سادگی موضوع جدید و ناب دیگری را پیش روی‌تان قرار می‌دهند. در این مورد چند راه‌کار ساده را به شما پیشنهاد می‌کنم:

  • اگر مطلبی را در فیدخوان‌تان خواندید و از آن لذت بردید، حتما سری به سایتی که مطلب روی آن منتشر شده بزنید. اول از همه کل کامنت‌های زیر آن را (که امروزه زیاد هم نیستند) سریع اسکن کنید. اگر کامنتی غیر از «ممنون» و «عالی بود» و این‌ها دیدید کمی بیشتر وقت بگذارید و اگر کامنت ارزشمندی بود، ببینید نویسنده آن آدرس سایتی از خودش به جا گذاشته یا نه.
  • حاشیه‌های صفحه را بررسی کنید. بسیاری از وبلاگ‌ها در سایدبارشان قسمتی با عنوان «پربازدیدترین‌ها» یا چیزی مشابه دارند. عنوان‌های آن‌ها را هم چک کنید و اگر خوش‌تان آمد آن‌ها را هم در تب‌های جداگانه باز کنید و بخوانید.
  • اگر در همین نوار کناری یا پایین و بالای صفحه فهرستی دیدید یا لینکی به بایگانی و آرشیو وجود داشت، آن را هم حداقل یک‌بار سریع مرور کنید.
  • این سناریو کمی در زمان حاضر بعید است، اما برخی وبلاگ‌ها و سایت‌ها هنوز هم «لینکدونی» یا آدرس سایت‌های موردعلاقه‌شان را در نوار کناری حفظ کرده‌اند. از قدیم هم گفته‌اند که افراد را از طریق دوستان‌شان بشناسید. بعید می‌دانم اگر نوشته‌های سایت اصلی را بپسندید، سر زدن به فهرست دوستانش ناامیدتان کند. به خصوص این‌که فعال بودن بخش لینکدونی خود نشان‌دهنده این است که با آدمی کهنه‌کار و خبره روبرو هستید!
  • در نهایت برای بیرون آمدن از حباب اینترنتی‌تان، اگر موضوع مطلبی که خواندید برای‌تان مهم است، حتما یک‌بار هم عنوان موضوع را گوگل کنید و در صفحه نتایج چرخی بزنید. شاید چیز جدید و متفاوتی به چشم‌تان خورد.

اما حرف آخر:

فیدخوانی و اشتراک فیدها، از الزامات وبگردی در این دوران غلبه سرعت و فوران محتواست. فیدخوان‌تان را با مجموعه ارزشمندی از فیدها پر کنید. برای به‌روز بودن و برای مطالعه راحت‌تر چاره‌ای جز این ندارید. اما هر وقت فرصتی بود و حوصله‌ای، سرتان را از فیدخوان بیرون بیاورید و مرورگرتان را اجرا کنید و مستقیم به بعضی از سایت‌هایی که دوست‌شان دارید یا از مطالب‌شان لذت برده‌اید سر بزنید و اگر شد کامنتی بگذارید. با این کار هم شما سود می‌برید و هم به نویسنده‌ای که دوستش دارید کمکی کوچک کرده‌اید.

کارآفرینان ژن ریسک‌پذیری ندارند، تنها خانواده‌های پولداری دارند!

در این دهکده جهانی، تب استارت‌آپ و رویای داشتن کسب‌وکار شخصی هم مانند بسیاری دیگر از محصولات دنیای مدرن با کمی تاخیر سر از ایران درآورده است. همه سایت‌هایی که به نوعی به صنعت IT مرتبط هستند، همه سایت‌هایی که به نوعی به اقتصاد مربوط هستند، همه سایت‌هایی که به نوعی به سبک زندگی مربوط هستند دم از کارآفرینی و خلاقیت می‌زنند. من و همه اقوام و آشنایانم حداقل در یکی از گروه‌های تلگرامی افزایش خلاقیت و مدیریت کسب‌وکار و نکته‌های روانشناسی برای بهره‌وری بیشتر و … عضو هستیم. بی هیچ قصد و غرضی، در همین مجموعه محدود سایت‌هایی که دنبال می‌کنم مثال بزنم:

هفته‌ای نیست که دیجیاتو مقاله‌ای در باب فلان تعداد خصوصیات آدم‌های موفق/خلاق/کارآفرین ننویسد. ماهی نیست که در دوشنبه آخر آن جادی تبلیغی از یک استارت‌آپ ایرانی با وعده محیط کاری ایده‌آل و خلاقیت بالا نداشته باشد و هفته‌ای نیست که سایت مجله شبکه دو سه مقاله در وصف خصوصیات روانی و عادت‌های افراد موفق/کارآفرین/خلاق منتشر نکند.

انگار خلاقیت و کارآفرینی تنها منتظر تغییر مدل ذهنی شما و تغییر رفتارهای‌تان نشسته‌اند تا ناگهان درهای سعادت و ثروت را به روی‌تان باز کنند. و نمی‌دانم چرا با همه این اوصاف ما هر ماه یکی دو تا زاکربرگ و سه چهار تا پاول دوروف به دنیا تحویل نمی‌دهیم.

maslow

من پیشتر درباره هرم مازلو و تاثیر نیازهای اولیه روی فعالیت‌هایی نظیر وبلاگ‌نویسی نوشته بودم. اما دیروز این نوشته‌‌های کمانگیر را می‌خواندم که یکی از لینک‌ها چشمم را گرفت و دیدم مساله را به راحتی می‌توان به حوزه کسب‌وکار و بویژه استارت‌آپ‌ها و از آن مهم‌تر «دنبال کردن رویای شخصی» تعمیم داد. به همین دلیل  تصمیم گرفتم آن مطلب را (به رغم قدیمی بودنش) ترجمه کنم تا شاید کمکی هم به دیگران باشد. دیگرانی که مثل من احتمالا عصر یک روز کاری، خسته از فشارها و استرس‌های محیط کار به خانه برمی‌گردند و هنگامی که برای رفع خستگی روی مبل جلوی تلویزیون لم داده‌اند کم و بیش با خودشان کلنجار می‌روند که چرا نتوانسته‌اند رفتارها و عادت‌های آدم‌های کارآفرین را در خودشان پرورش دهند تا به جای کار کردن برای دیگران، بار روانی و استرس‌های کسب‌وکار خودشان را به دوش بکشند.

بعد از توصیه خواندن این مطلب یک‌پزشک باید بگویم آسوده باشید، قسمت عمده‌ای از شرایط و مقدمات این کار خارج از کنترل شماست!


Entrpreneur-COVER

ما در دوران جنون کارآفرینی زندگی می‌کنیم. ما Tory Burchها (از نام‌های تازه و بزرگ صنعت مد و سبک زندگی زنان) و Evan Spiegleهای (بنیان‌گذار اسنپ‌چت) دنیا را بررسی می‌کنیم تا به فرمولی جادویی یا مجموعه‌ای از ویژگی‌های شخصیتی دست پیدا کنیم که ما را به سوی موفقیت رهنمون شوند. کارآفرینی در حال رشد است و افراد بیشتری از میان فارغ‌التحصیلان مدارس بازرگانی شیوه فعالیت استارت‌آپی را در مقابل شیوه قدیمی وال‌استریتی انتخاب می‌کنند.

اما چیزی که غالبا در این میان گم می‌شود، این واقعیت است که وجه اشتراک غالب این کارآفرینان تنها یک چیز است و آن دسترسی به سرمایه و منابع مالی است. این منابع مالی می‌تواند سرمایه خانوادگی باشد یا ارث یا موقعیت خانوادگی یا رابطه‌ای که به آن‌ها امکان می‌دهد که به ثبات مالی برسند. با این‌که به نظر می‌رسد کارآفرینان میلی شدید و ستودنی به ریسک دارند، درواقع دسترسی آن‌ها به پول است که باعث می‌شود بتوانند ریسک‌ها را بپذیرند.

و این یک مزیت کلیدی است. زمانی که نیازهای اولیه ما تامین شوند، نشان دادن خلاقیت ساده‌تر است. زمانی که بدانید تور نجاتی آن پایین نصب شده است تمایل شما به ریسک کردن بیشتر می‌شود. پرفسور Andrew Oswalds از دانشگاه Warwick می‌گوید:

«بسیاری از پژوهشگران دیگر نیز این یافته را تایید کرده‌اند که کارآفرینی بیشتر به پول مربوط است تا تلاش بی‌وقفه. ژن‌ها ممکن است در این امر هم مانند سایر امور زندگی موثر باشند اما نه خیلی زیاد.»

اقتصاددانان دانشگاه برکلی کالیفورنیا، Ross Levine و Rona Robenstein در مقاله‌ای در سال 2013 خصوصیات مشترک کارآفرینان را بررسی کرده و به این نتیجه رسیدند که غالب آن‌ها سفیدپوست، مذکر و دارای مدارج تحصیلی عالی هستند. Levine در این باره می‌گوید:

«اگر کسی به پول آن هم در فرم پول خانوادگی دسترسی نداشته باشد، شانس کارآفرین شدن‌اش به شدت کاهش می‌یابد»

تحقیقات تازه‌ای (تازه در سال 2015) که توسط دفتر ملی تحقیقات اقتصادی انجام شده است به بررسی ریسک‌پذیری در بازار سهام پرداخته و به این نتیجه رسیده است که فاکتورهای محیطی (و نه ژنتیک) بیش از هر چیزی بر روی این رفتار تاثیر داشته‌اند. این یافته موید این واقعیت است که ریسک‌پذیری در طول زمان در افراد شکل می‌گیرد و «ژن برتر کارآفرینی» افسانه‌ای بیش نیست.

به یقین توانایی زمین خوردن و بلند شدن، خصوصیتی اساسی برای موفق شدن است. بسیاری از کارآفرینان تنها پس از تحمل شکست‌های فراوان توانسته‌اند طعم پیروزی را بچشند. اما موانع بر سر راه ورود به چنین مسیری بسیار بلند، و رد شدن از آن‌ها بسیار دشوار است.

برای حرفه‌هایی که با خلاقیت سروکار دارند، امکان پذیرفتن ریسک‌های متعدد یکی از مهم‌ترین امتیازات ممکن است. بسیاری از بنیان‌گذاران استارت‌آپ‌ها برای مدتی طولانی حقوقی دریافت نمی‌کنند. بنا به برآوردهای موسسه کافمن هزینه متوسط راه‌اندازی یک استارت‌آپ حدود ۳۰ هزار دلار است. داده‌های به دست آمده از موسسه دیدبان کارآفرینی جهانی نشان می‌دهد که بیش از ۸۰٪ سرمایه مورد نیاز برای تاسیس یک کسب‌وکار جدید از اندوخته شخصی افراد یا دوستان و خانواده تامین می‌شود.

زنی ۳۱ ساله که در گروه‌های کارآفرینی نیویورک رفت‌وآمد دارد و البته نخواسته نامش فاش شود می‌گوید:

«دنبال کردن رویاها خطرناک است. تمام این جمعیت اغوا شده‌اند و فکر می‌کنند به سادگی می‌توانند از خانه خارج شوند و به دنبال رویاهای‌شان بروند. اما این اصلا واقعیت ندارد.»

در نهایت باید گفت که بله، مسلماً برای ساختن هر چیزی باید به شدت تلاش کرد. اما در این میان امتیازات و شرایط فراوان دیگری هم باید فراهم باشد که البته غالباً دست کم گرفته می‌شوند.

منبع (+)

درباره «چرک نوشتن»

ادبیات، به خصوص ادبیات داستانی در شرایط فعلی جامعه ما احتمالا دیرترین و دورترین چیزی است که عامه مردم برای گذران اوقات فراغت (لذت بردن که پیشکش!) به یادش می‌افتند. این را می‌توانید به کم‌حوصله شدن افراد به واسطه تاثیر شبکه‌های اجتماعی نسبت دهید. می‌توانید آن را نتیجه گرانی کتاب بدانید یا گناهش را به گردن فقر محتوایی و تنوع اندک ژانرهای ادبی و نبود نویسندگان تاثیرگذار بیندازید. دلیل هرچه که باشد، داستان خواندن (حتی نوع کوتاهش) در این جمع دارد به خاطره‌ای از گذشته تبدیل می‌شود. احتمالا اگر از آن دسته افرادی هستید که در کل پرداختن به ادبیات را بیهوده و بی‌حاصل می‌دانید خواندن این پست کوتاه از وبلاگ یک پزشک و بعد تهیه کتاب معرفی شده در این پست را به شما پیشنهاد می‌کنم.

The-Thorn-Birds

البته خود من هم بیرون گود نشسته‌ام! در واقع آخرین رمانی که خواندنش را به یاد می‌آورم پرنده‌ خارزار اثر کالین مک کلاف (روی جلد مکالو نوشته شده) است که با شرمندگی تمام باید بگویم حداقل به ۱۰ سال پیش برمی‌گردد. اما در این فرصت کوتاه عید و به لطف اپ دوست‌داشتنی فیدیبو به سراغ مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه رفتم که فیدیبو به عنوان عیدانه به کاربران هدیه می‌داد.

از مجموع یازده داستان تا الان هفت‌تا را خوانده‌ام، و آن‌چه که بین بسیاری از آن‌ها مشترک دیدم چیزی است که من با یک اصطلاح من‌درآوردی آن را «چرک نوشتن» می‌نامم. نه به معنی چرک‌نویس و پاک‌نویس. به این معنی که انگار برای ادیبانه نوشتن و هنرمندانه نوشتن باید بد نوشت و کثیف نوشت. تقریبا در تمام این داستان‌ها به نوعی درباره زخم و خون و بالا آوردن و ادرار و … صحبت شده بود. حتی یکی دو داستان از ابتدا با چنین مواردی آغاز می‌شدند. برای نمونه چند اسکرین‌شات از داستان‌های مختلف گرفته‌ام که در ادامه می‌بینید.

از این توصیف‌های بعضا دقیق، به همان اندازه بدم می‌آید که از کلیشه سیگار کشیدن افراد عصبی و ناخوش فیلم‌ها بدم می‌آید. از توصیف‌های ناراحت‌کننده و بن‌مایه مرگ و فلاکت در آن‌ها همان‌قدر بدم می‌آید که از دیدن این همه فیلم اجتماعی ناراحت‌کننده بدم می‌آید. انگار همان‌طور که فیلم هالیوودی بدون «بوسه و آغوش» معنی ندارد، همان‌طور که فیلم فارسی بدون «سیگار کشیدن» عصبی و توصیف «فلاکت و بیچارگی» معنی ندارد، ادبیات داستانی ما هم بدون «چرک نوشتن» غیرقابل تصور است و این از دید من کمی آزاردهنده است.

راستش سررشته زیادی از ادبیات ندارم و چیزی که گفتم را نمی‌شود به عنوان نقد مطرح کرد. این مجموعه داستان انتخاب یک گروه خاص بوده و ممکن است نشان‌دهنده سلیقه گردآورنده باشد. ممکن است به لحاظ ادبی واقعا این توصیف‌های دقیق قدرت قلم نویسنده را نشان دهد یا مثلا استفاده از الفاظ رکیک داستان را به زندگی روزمره‌مان نزدیک‌تر کند. اصلا شاید چون از ابتدا همه‌چیزمان از کتاب گرفته تا فیلم و مجله و گزارش و بازی فوتبال سانسور شده به موارد این‌چنینی عادت ندارم.

اما هنوز این دلیل‌ها برای من از ناراحت‌کننده بودن این چرک نوشتن کم نمی‌کند و البته به شدت ترجیح می‌دهم که نویسندگان و منتقدان بگویند که آیا واقعا نمی‌شود درباره شادی نوشت و تمیز نوشت و اثری هنری و ادیبانه خلق کرد؟ نمی‌شود کمی از این فضای بدبختی و فلاکت خارج شد و در جامعه هنری به شهرت رسید؟ نمی‌توان بدون چرک و خون و ادرار و … داستان‌سرایی کرد؟


پی‌نوشت در مورد عکس ابتدای مطلب: ادبیات مانند آب، مایه حیات روح است و من ترجیح می‌دهم آبی که در لیوان سمت راستی است نصیب من شود!

پی‌نوشت دوم: چالش کتاب جادی را به شدت توصیه می‌کنم.

چه کسانی به سفارت عربستان حمله کردند؟

نمی‌دانم، شاید هم تاثیر نوشته قبلی من بوده که این بار دوستان به سفارت و کنسولگری عربستان حمله کرده‌اند!!! به هر حال پیش از ادامه مطلب بگویم که جواب سوال عنوان مطلب را هم می‌دانم و هم نمی‌دانم. نمی‌دانم از این جهت که نه از سیاست سر در می‌آورم و نه علم غیب دارم و نه منابع خبری خاصی در اختیار دارم و می‌دانم از این جهت که این برخورد فیزیکی و خشونت به یکی از اجزای اصلی غالب تعاملات اجتماعی در جامعه ما تبدیل شده است. در واقع همه ما در زندگی روزمره‌مان به کرات با این نوع «حمله‌کنندگان» برخورد داشته‌ایم.

چند روز پیش در یک جمع دوستانه بحث بر سر همین ماجرا بود و یک نفر پرسید «ولی واقعا کی به سفارت یک کشور حمله می‌کنه؟» خاطره‌ای که در ادامه آوردم اول به خودم و احتمالا به شما یادآوری می‌کند که «حمله‌کنندگان» تعدادی از همین آدم‌های دور و بر ما، تعدادی از همین آدم‌های به ظاهر معمولی هستند.


تاریخ دقیق را به خاطر ندارم. احتمالاً بین سال ۱۳۸۴ تا ۱۳۸۶ من که تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بودم، در یک دفتر معماری به همراه چند نفر از دوستان دوران دانشگاه کار می‌کردم و در همان زمان در دانشگاه آزاد دو تا از شهرستان‌های اطراف شیراز هم چند ساعتی تدریس داشتم.

آن موقع شهردار یکی دیگر از شهرهای کوچک اطراف شیراز (که البته به تازگی به واسطه افزایش جمعیت، در تقسیمات کشوری به شهر تبدیل شده بود) یکی از کارفرمایان ما بود و بنا بود که یک مجتمع بسیار بزرگ تجاری برای شهرشان طراحی کنیم. چیزی که آن زمان به لحاظ ابعاد و تعداد واحدها و غیره، حتی نمونه‌اش در شیراز هم وجود نداشت.

البته خودمان هم می‌دانستیم که این از آن سنگ‌های بزرگ است و نشانه نزدن، اما به هر حال به خاطر این پروژه هفته‌ای یکی دو بار میزبان آقای شهردار بودیم. در آخر یکی از جلسات آقای شهردار به من گفت که شنیده است در دانشگاه آزاد تدریس می‌کنم و قصد دارد برای مساله‌ای از من راهنمایی بخواهد.

به اتاق کناری رفتیم و گفت که پسرش در دانشگاه آزاد یکی از شهرهای مجاور درس می‌خواند و استادی با او لج کرده و نمره‌اش را نمی‌دهد و نظر من را پرسید که چه بکند. پیشنهاد کردم که اول روی نتیجه امتحان اعتراض بگذارد. گفت پسرش این کار را کرده. گفتم به سراغ معاون آموزشی دانشگاه برود. گفت به نظرم فایده‌ای ندارد. گفتم ریاست این واحد از دوستان دانشگاه من است و می‌توانم برایش تقاضای یک ملاقات حضوری یا حتی دوستانه بیرون محیط دانشگاه بکنم. این یکی را هم نپذیرفت.

دست آخر گفتم چیز دیگری به ذهنم نمی‌رسد که ناگهان از پاسخ جناب شهردار شوکه شدم. ایشان گفتند (عین جمله ایشان را آورده‌ام):

«بدم بزنندش درست می‌شه؟»

بسط و تفسیر ماجرا با شما . . .

جنگ ویرایشگرها

اریک ریموند کوانی تازه به مجموعه کوان‌های یونیکسی استاد Foo اضافه کرده است. ترجمه این کوان جدید با نام جنگ ویرایشگرها را می‌توانید از این‌جا بخوانید. این کارتون هم به نظرم جذاب و مربوط بود، ترجمه‌اش کردم.

emacs-vim-fa

حس ناب خدا بودن: سرآغاز

حدود ۲ هفته پیش جادی در «لینک‌های شاد آخرین دوشنبه خرداد ۱۳۹۴» سایتی به اسم زمانا را معرفی کرد که با رویکردی متفاوت از همه سایت‌های خبری و وبلاگ‌هایی که می‌شناسیم، به مقوله فناوری می‌پردازد. علاوه بر تفاوت رویکردی به مطالب پوشش داده شده، زمانا بر روی سرویس blog.ir میزبانی می‌شود و به سراغ دامین و هاست اختصاصی نرفته است. با این‌که غالب مطالبی که در زمانا دیدم به نظرم جذاب بودند (و البته طراحی ساده و شیکی که برای پوسته سایت انجام شده است را نیز به شدت می‌پسندم) مطلبی که روز اول تیرماه منتشر شده بود با عنوان «مولینیو: حس ناب خدا بودن» برایم بسیار عزیزتر بود و هم خاطراتی از یک دهه پیش را زنده کرد.

molyneux

اگر حوصله خواندن مطلب اصلی را در زمانا ندارید باید خلاصه بگویم که این مطلب مروری مختصر است بر فعالیت‌های حرفه‌ای پیتر مولینیو، کارآفرین (مد این روزهاست دیگر!)، رویاپرداز و بازی‌ساز مشهور انگلیسی که شرکت بازی‌سازی‌اش (Bullfrog) و بازی‌های سری Populousاش بسیار محبوب شدند. جالب‌ترین بخش این داستان هم نظر خود مولینیو درباره بازی‌ها و دنیای درون آن‌ها است. آن‌جایی که می‌گوید:

بازی باید طوری باشد که گیمر حداکثر آزادی را داشته باشد، به عقیده من گیمرها باید خدای بازی خودشان باشند و نتیجه بازی را طوری که دوست دارند تغییر دهند. هدف من از این کار ساختن دنیاست نه کسب درآمد.

اما خاطره‌ای که در ابتدای متن به آن اشاره کردم، به نمایشگاه بین‌المللی کتاب در اواخر دهه ۷۰ مربوط بود. زمانی که هنوز با اشتیاق در این نمایشگاه شرکت می‌کردم و البته مجله محبوب «کامپیوتر» هنوز منتشر می‌شد. در نمایشگاه آن سال یکی از محصولاتی که در غرفه مجله کامپیوتر دیدم و تهیه کردم، CD‌ بازی Populous: The beginning بود.

Populous-COVER

یک CD نقره‌ای در جلدهای شیشه‌ای مرسوم آن زمان و یک صفحه A4 سیاه‌وسفید پرینت شده حاوی راهنمای چند مرحله اول بازی که با چهار بار تا شدن در داخل کاور CD جا شده بود. آن بازی برایم بسیار جالب بود و به قول مولینیو آن زمان خدای دنیای خودم بودم. در این بازی شما در نقش جادوگر-رییس یک قبیله وظیفه توسعه، مدیریت قبیله و همین‌طور رهبری افراد را برعهده دارید و باید به کمک نیروهای‌تان بر قبیله‌های مجاور غلبه کنید.

Populous-2

گرچه شاید این بازی اکنون در برابر عناوینی مانند Clash of Clans یا نمونه‌های مشابه (چه به لحاظ گیم‌پلی، چه به لحاظ گرافیک یا سهولت بازی کردن) حرفی برای گفتن نداشته باشد، اما من به واسطه خاطرات خوشی که برایم زنده می‌کند دوستش دارم. به لطف تورنت به راحتی تهیه‌اش کردم و با سادگی غیرقابل باوری بدون داستان و دردسر روی ویندوز ۸.۱ کار کرد!

Populous-1

اگر مثل من از این بازی خاطره‌ای خوش دارید یا اندک وقت فراغتی برای بازی کردن، می‌توانید آن را از این آدرس (با حجم حدود ۳۰۰ مگابایت) دانلود کنید (برای شروع دانلود باید حدود ۲۰ ثانیه صبر کنید) و لذت ببرید. و البته چون این بازی برای ویندوزهای ۹۵ و ۹۸ طراحی شده است، به سخت‌افزار چندان قدرتمندی هم نیاز ندارد، پس خدای دنیای خودتان باشید.


پی‌نوشت: ممکن است در بعضی سیستم‌ها لانچری که روی دسک‌تاپ ظاهر می‌شود کار نکند. در این حالت به سراغ فولدر خود بازی در C:\Program Files (x86)\GOG بروید و مستقیما فایل popTB.exe را به صورت عادی یا با Run as Administrator اجرا کنید

این‌جا تهران است، سال ۱۳۹۴ خورشیدی

امروز ۲۳ اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۴ است و این‌جا یکی از محله‌های قدیمی شهر تهران است. برای کاری که کمی بعدتر توضیح می‌دهم مجبور شدم به این محله سری بزنم و واقعا از دیدن چنین محیطی به شدت شوکه شدم. راستش حلبی‌آباد زیاد دیده‌ام، در شهرهای کوچک زندگی کرده‌ام و چنین صحنه‌هایی برایم بیگانه نیستند. اما دیدن این صحنه در قلب پایتخت و آن هم در میانه دهه نود خورشیدی برایم بسیار شگفت‌آور بود.

IMG_5246

این‌جا هیچ نشانه‌ای از زندگی مدرن نیست. از تهران «شهر مهربانی» هیچ اثری دیده نمی‌شود. از بهداشت و زیبایی هیچ خبری نیست. به دلایلی (از جمله ترس از دردسر) جرات نکردم از اهالی محل، معتادی در گوشه یک خرابه یا آن کودک معلولی که در میان آلودگی کوچه بازی می‌کرد عکس بگیرم. اما فقط کافی است رنگ همین تصاویر را بردارم تا واقعا حال و هوای شهری کوچک و توسعه‌نیافته را در دهه چهل یا سی احساس کنید.

IMG_5245

اما داستان از این قرار است که گروهی از اهالی بازار و خیرین محل قصد دارند مسجدی قدیمی را در این محله بازسازی کنند و درست به همین خاطر بود که مجبور شدم به این‌جا بیایم. این تصویر مسجدی است که قرار است به عمارتی نوساز و دو طبقه تبدیل شود.

IMG_5235

از دید من اما مردم این‌جا بیش از هر چیز «نان» می‌خواهند، «بهداشت» می‌خواهند، «مدرسه» می‌خواهند و بعد وقتی از دامنه‌های هرم مازلو بالاتر آمدند، می‌توان در مورد اعتقادات و مناسک مذهبی‌شان صحبت کرد و کار خیر انجام داد.


پی‌نوشت: دوستی می‌گفت تو نمی‌توانی تکلیف تعیین کنی! شاید اگر اختیار بودجه آن کار خیر در اختیار خود این مردم هم بود ساخت این مسجد را به ساخت یک مدرسه یا درمانگاه ترجیح می‌دادند. راستش پاسخی ندارم. در پی اثبات اهمیت چیزی در برابر بی‌اهمیتی چیز دیگری هم نیستم. من بیش از آن‌که خودم را جای آن مردم بگذارم که چه تصمیمی می‌گرفتند، خودم را جای آن  فرد خیر تصور کرده‌ام که اگر من بودم چه می‌کردم.

نوستالژی: زمانی که مردها هنوز مرد بودند! (بخش پایانی- هک‌های عمیق‌تر)

در قسمت قبلی در مورد تجربه‌های برنامه‌نویسی‌ام و سروکله زدن با گرافیک‌های کمودور صحبت کردم. در این قسمت پایانی می‌خواهم در مورد زبان ماشین صحبت کنم و همچنین کتاب و ابزاری جانبی که کمک کردند تا درک بهتر و بیشتری از ماشین‌ام داشته باشم. و در آخر از هکی صحبت خواهم کرد که آن را بیش از همه دوست دارم.


برنامه‌نویسی پیشرفته با Commodore 64 Programmers Reference Guide

در کلاس‌های مدرسه و زمانی که با دوستان در مورد کامپیوترهای‌مان و بازی‌ها و غیره حرف می‌زدیم، یکی از دوستان به کتاب «پیشرفته‌ای» اشاره کرده که به تازگی به دستش رسیده بود و دانش برنامه‌نویسی او را چندین پله ارتقا داده بود. با هزار خواهش و التماس توانستم آن را برای یکی دو روز امانت بگیرم. کتابی واقعی در کار نبود. کتاب واقعی را با فناوری فتوکپی (هنوز دستگاه به اصطلاح زیراکس که کیفیت بالاتری داشت همه‌گیر نشده بود و هزینه یک برگ زیراکس بیش از دو برابر فتوکپی بود!) تکثیر کرده بودند و در نبود صحافی‌های سیمی و فنری، آن را با منگنه کتاب دوخته بودند. شما فقط باید تصور کنید که از جلدی که در تصویر زیر می‌بینید، چه اثر سیاه و سفیدی بر روی یک مقوای کرم رنگ نقش می‌بندد!

c64-ProgrammersReferenceGuide

اما برخلاف ظاهر بدترکیب و مدت کوتاهی (کمتر از یک هفته) که آن را در اختیار داشتم، این کتاب تاثیر بسیار شدیدی روی دانش من از کامپیوتر (در مقیاس آن دوران) گذاشت. Commodore 64 Programmers Reference Guide در واقع کتاب مقدس برنامه‌نویسان کمودور بود:

مرجعی کامل برای درک کامل یک کامپیوتر.

چیزی که بعید می‌دانم در دنیای کنونی ما برای یک گوشی کوچک موبایل هم وجود داشته باشد. با این کتاب تازه فهمیدم که چیزی به اسم زبان ماشین هم وجود دارد. مفهوم IRQ و عملکردهای بیتی AND و OR را فهمیدم و مفاهیم پوینتر و ذخیره آدرس دو بایتی و بسیاری چیزهای دیگر را درک کردم. بارهای اولی که بازی‌های کمودور را LOAD می‌کردم با تصور این‌که با خواندن کد برنامه می‌توانم آن را درک کنم و تغییر دهم، دستور LIST را اجرا می‌کردم تا برنامه بازی را ببینم و غالبا تنها با یک خط روبرو می‌شدم:

10 SYS 2061

بعد از خواندن کتاب تازه فهمیدم کل برنامه بازی به زبان ماشین در حافظه سیستم بار شده و این دستور تنها کنترل اجرا را به روالی در آدرس 2061 منتقل می‌کند. اما چرا 2061؟

صرفه‌جویی در حافظه، برنامه‌ای که خودش را تغییر می‌داد

در همین کتاب خواندم که کمودور باز هم برای صرفه‌جویی در حافظه، هیچ‌گاه مانند کامپیوترهای دیگر سورس برنامه را به صورت متن نگه‌داری نمی‌کند. بلکه هر یک از کلمات کلیدی و عملگرها و غیره را با یک کد عددی یک بایتی جایگزین می‌کند. فکر می‌کنم شروع این اطلاعات از آدرس ۲۰۴۹ حافظه بود. به این ترتیب هر خط دستور مانند

10 FOR I=1 TO 100

به جای این‌که با احتساب فضاهای خالی ۱۷ کاراکتر جا بگیرد، تبدیل می‌شد به ۹ بایت کد. دو بایت برای شماره خط، دو بایت برای آدرس شروع خط بعدی، یک بایت کد FOR، یک بایت I، یک بایت علامت مساوی، یک بایت عدد ۱، یک بایت کد TO و یک بایت هم ۱۰۰. وقتی این را فهمیدم به این فکر افتادم که احتمالا می‌شود با چند دستور POKE و عوض کردن خانه‌های مناسب حافظه، خود کدهای برنامه در حال اجرا را عوض کرد به گونه‌ای که در هر بار اجرا عملکردی متفاوت داشته باشد.

escher-hands

برنامه‌ای برای این کار نوشتم و آنقدر با شماره خط‌ها و علامت‌های «:» اضافی (جدا کردن دستورات در یک خط) بازی کردم تا بالاخره تغییر محتویات آدرس‌ها Syntax برنامه را خراب نمی‌کرد. حالا برنامه‌ای داشتم که در یک بار اجرا عدد ۱ را چاپ می‌کرد و بار دوم عدد ۲ را و این کار را با متغیرها انجام نمی‌داد. سورس برنامه عوض می‌شد و اگر از آن LIST می‌گرفتم، هر بار لیستی جدید را به نمایش می‌گذاشت! البته هیچ کاربردی برای این برنامه متصور نبودم، اما همین الان با خواندن مطلب ویکی‌پدیا در مورد self-modifying code فهمیدم که چنین برنامه‌هایی می‌توانند کاربردهای جالبی داشته باشند!

احتمالا الان می‌توانید حدس بزنید که ۲۰۶۱ از کجا آمده است. برنامه بیسیک تنها برای این نوشته شده بود که برنامه اصلی بازی به زبان ماشین را صدا بزند. برنامه‌نویسان هم برای حداکثر استفاده از حافظه، روال‌های زبان ماشین را درست از اولین آدرس خالی بعد از کدهای بیسیک ذخیره کرده بودند.

به هر حال این کتاب و آشنایی با زبان اسمبلی و کدهای ماشین و خانه‌های حافظه باعث شد که به دنبال برنامه اسمبلر بگردم که البته پیشاپیش بگویم همانند بازی‌ها و برنامه‌های خودتغییر، هیچ‌گاه چیز خاصی از آن حاصل نشد! نخستین برنامه‌های اسمبلر را باید مثل همه برنامه‌ها از روی کاست می‌خواندم، اما مشکل طولانی بودن بارگذاری و محدودیت امکانات باعث شد به سراغ ابزاری سریع‌تر و با قابلیت‌های بیشتر بروم.

کارتریج ACTION-VI : دنیای جدید

در جست‌وجوی یک کارتریج اسمبلر به کارتریج اکشن ۶ برخورد کردم (که باز هم مطابق دید عموم مردم از کمودور ۶۴ به عنوان یک کنسول بازی) برای «نسوز کردن بازی‌ها» مشهور شده بود. اما ابزاری بسیار قدرتمند بود و توانایی‌هایی بسیار بیشتر از اجرا کردن کدهای تقلب بازی‌ها داشت.

 

ActionReplay-6

این کارتریج یک برنامه اسمبلر سریع با خودش داشت. امکاناتی برای فرمت کردن و آماده‌سازی دیسکت‌ها، گرفتن نسخه‌های پشتیبان، دستکاری تنظیمات حافظه و نصب یک Fast Loader فراهم می‌کرد و از همه مهم‌تر سیستمی داشت که می‌توانست محتوای حافظه RAM کمودور را به اصطلاح فریز کرده و بعد از ویرایش خانه‌های دلخواه دوباره کمودور را وادار به ادامه کارش کند. یکی از کلیدهایی که بالای کارتریج می‌بینید (معمولا سمت راستی) دکمه ریست است و دیگری دکمه فریز کردن حافظه. تصویر زیر صفحه آغازین کمودور را هنگام زدن کلید ریست این کارتریج نشان می‌دهد.

ActionReplay6-ScreenShot

در این صفحه من هیچ‌گاه از گزینه CONFIGURE MEMORY سر درنیاوردم و از آن استفاده نکردم. اما در قسمت UTILITIES یک اسمبلر سریع و راحت وجود داشت که با آن اسمبلی را هم کمی تجربه کردم.

بالن هوای گرم، با سرعت نور

اولین برنامه کاملی که با دستورهای اسمبلی نوشتم، اسپرایت بالن مشهور کمودور را در بالا سمت چپ صفحه نمایش می‌داد و سپس در یک حلقه هر بار یک واحد به x و y آن اضافه می‌کرد تا به سمت پایین سمت راست صفحه حرکت کند. البته اول اسپرایت را با برنامه اسپرایت ادیتوری که خودم نوشته بودم، ساختم و در خانه‌های حافظه گذاشتم و بعد با اسمبلر کارتریج مختصات‌دهی آغازین و روال حلقه را پیاده کردم. بار اول با این که برنامه کامل و بی‌اشکال بود هیچ چیزی روی صفحه ظاهر نشد. بعد از چندین بار آزمایش و خطا فهمیدم که سرعت این برنامه به حدی زیاد است که بالن حرکت را انجام می‌دهد، اما من آن را نمی‌بینم.

balloon

برای کند کردن سرعت برنامه دو حلقه تو در توی ۲۵۶ تایی خالی را برای تلف کردن وقت داخل حلقه اصلی بازی گذاشتم تا موفق شدم بالن را ببینم. اما باز هم بالن با سرعت نور قطر صفحه را طی می‌کرد و برنامه تمام می‌شد. به این فکر افتادم که برنامه ۸ وزیر را برای سرعت بالا با اسمبلی بنویسم ولی سواد واقعی من در اسمبلی به چند دستور JMP و CMP و ADD محدود می‌شد که برای برنامه‌ای پر از شرط و محاسبات مانند ۸ وزیر بسیار کم بود.

مالتی تسکینگ واقعی با IRQ

احتمالا می‌دانید که وقفه‌ها یا IRQ (سرنام Interrupt ReQuest) روال‌هایی هستند که به صورت منظم و در فواصل زمانی مشخص توسط پردازنده کامپیوتر اجرا می‌شوند.  دلیل این که وقفه نامیده می‌شوند این است که پردازنده در این فواصل زمانی برنامه در حال اجرا را متوقف کرده و روال‌های IRQ را اجرا می‌کند و دوباره به سراغ برنامه اصلی باز می‌گردد. استفاده از وقفه‌ها بیشتر به دردبرنامه‌نویس‌های سیستم می‌خورد که توسط آن‌ها تمام مدت ابزارهای جانبی را برای دریافت یا ارسال اطلاعات کنترل کنند یا در بازی‌ها و برنامه‌های بی‌درنگ (Real Time) شرط‌های حیاتی را به صورت مداوم چک کنند. مثلا سیستم پیش‌فرض کمودور از یکی ازهمین وقفه‌ها برای نمایش مکان‌نمای چشمک‌زن استفاده می‌کرد.

IRQ

برای امتحان کردن این قابلیت عجیب هم تنها هنری که توانستم به خرج دهم این بود که روالی را به اسمبلی نوشتم که دایما بیت‌های کنترلی کلیدهای SHIFT و CONTROL را تست می‌کرد و در صورت فشرده شدن این کلیدها به ترتیب رنگ زمینه متن و رنگ حاشیه آن را عوض می‌کرد. این چیزی بود که در جمع دوستان هم کسی به سراغش نرفته بود و برای همه‌مان جذاب بود که سیستم در عین حالی که وظایف معمولش را انجام می‌دهد، بدون هیچ کد مریی کار دیگری را هم به صورت همزمان در دست اجرا دارد.

هک آخر، بازی دوست‌داشتنی

و اما آخرین و از دید خودم جذاب‌ترین هکی که انجام دادم، به قابلیت فریز کردن حافظه کمودور توسط کارتریج اکشن ۶ مربوط بود و بازی Arkanoid که در قسمت اول از آن صحبت کردم. اندکی پس از شروع بازی، کلید فریز را می‌زدم و وارد منوهای اکشن ۶ می‌شدم. آن‌جا گزینه‌ای برای نسوز کردن بازی وجود داشت. سیستم کار به این شکل بود که یک بار محتویات حافظه را بررسی (یا ذخیره) می‌کرد. بعد از شما می‌خواست به بازی برگردید و عمدا یک بار ببازید و دوباره حافظه را فریز کنید. وقتی این کار را می‌کردید دوباره حافظه را چک می‌کرد تا ببیند محتویات کدام خانه‌ها عوض شده است. معمولا با همان یک بار و گه‌گاه با دوبار تکرار این فرآیند خانه‌ای که اعداد مربوط به «جان» کاراکتر بازی در آن ذخیره شده بود پیدا می‌شد و کارتریج از آن به بعد محتویات آن خانه را ثابت نگه می‌داشت. یعنی بازی شما دیگر نسوز شده بود!

arkanoid_level_10

اما باز هم بازی کردن ۳۲ مرحله Arkanoid با احتساب هر مرحله ۲ یا ۳ دقیقه، آن هم بدون SAVE کلی زمان می‌برد. هک اصلی این بود که من بعد از نسوز کردن بازی به سراغ محتویات حافظه تصویر می‌رفتم و آن‌ها را پاک می‌کردم. اگر خاطرتان مانده باشد در قسمت قبلی گفتم که پس‌زمینه‌ها و برخی اجزای بازی‌ها با فونت‌ها ساخته می‌شدند. من چیزی مانند دستور cls را اجرا می‌کردم و خلاص! همه آجرها از بین رفته بودند. فقط کافی بود در هر مرحله یک بار فریز کنم، حافظه تصویر را پاک کنم و بعد از برگشت به بازی عمدا بسوزم.

arkanoid_last_level
غول مرحله آخر

جان‌هایم که تمام نمی‌شد، اما بعد از سوختن و شروع مجدد مرحله، کامپیوتر متوجه می‌شد که تمام آجرها پاک شده و من به مرحله بعد می‌رفتم! تنها در برخی مراحل که حریف‌های متحرک هم وجود داشتند، مجبور بودم نهایتا ۵ یا ۶ ضربه موفق (به آن اسپرایت‌ها) بزنم تا آن مرحله هم تمام شود. فقط مرحله آخر بود که در ساخت غول آن از اسپرایت و آجر و غیره خبری نبود و این مرحله را باید حتما به صورت عادی رد می‌کردم. به این ترتیب من تقریبا در ۹۰ درصد اوقات بازی را تا آخر تمام می‌کردم و بلند می‌شدم! باید اعتراف کنم این کار به خصوص در جمع‌های فامیلی، باعث می‌شد حس یک گیک تمام عیار را داشته باشم!

پایان داستان

شاید شما هم کنجکاو باشید که بر سر این ابزار عزیز چه آمد! واقعیت چندان هم جذاب نیست! حدود سال ۸۱ بود، ده سال از خرید کمودور می‌گذشت و در دوران پادشاهی پنتیوم ۲ و ۳ مدت‌ها بود سراغش نرفته بودم. آن زمان هم هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم چنین حس نوستالژیکی نسبت به این اولین کامپیوترم پیدا کنم. به همین دلیل آن را با همه کارتریج‌ها و نوارها و دسته‌های بازی در اصفهان به قیمت ۱۰۰۰۰ تومان فروختم. کاری که اکنون حس می‌کنم از انجامش به شدت پشیمانم!

c64_Pack


بعید می دانم کسی از خوانندگان علاقه‌ای به آزمودن سیستمی به این قدمت داشته باشد، اما اگر دوست داشتید کمی با پیرمردهای عصر کامپیوتر و نیای بزرگ پی‌سی‌ها سروکله بزنید می‌توانید یک امولاتور خوب را در این آدرس بیابید. بازی‌های بسیاری در این آدرس موجود است و برنامه‌ها را هم با کمی جست‌وجو در سایت‌های طرفداران کمودور (مثل این) پیدا خواهید کرد.

به هر حال در این چهار پست، با پررنگ‌ترین خاطرات من از آن دوران خوش همراه بودید. حداقل در لحظه‌ای که این مطالب را می‌نویسم فکر نمی‌کنم هیچ ابزار، سرگرمی، کامپیوتر یا چیز دیگری تا این اندازه برایم خاطره‌انگیز بوده باشد یا از این به بعد هم بتواند باشد. اما از کجا معلوم، شاید ۲۰ سال دیگر خاطره نوشتن همین پست هم داستانی نوستالژیک باشد که برای نسلی کوچک‌تر تعریف می‌شود.

تا آن زمان، با ماشین‌های‌تان خوش باشید و لذت ببرید!