رهایی از زندان‌های فناورانه

رهایی از زندان‌های فناورانه

یادداشت من در شماره ۱۵۲ ماهنامه شبکه (+)

152فناوری می‌تواند و باید زندگی را برای انسان ساده‌تر کند. بی‌شک این حداقل چیزی است که غالب ما از فناوری انتظار داریم. اما فناوری (یا بهتر بگوییم فناوران) گاه نیز برای برداشتن گامی کوچک در راستای این هدف به عمد یا از روی اشتباه، اصل اساسی زندگی انسانی یعنی آزادی را نقض می‌کند، حق انتخاب و تجربه را از بین برده و خلاقیت را می‌کشد و سعی می‌کند فکر و ذهن ما را شکل دهد. فناوری گاه قفس‌هایی خواستنی می‌سازد و به بند می‌کشد.

همان‌گونه که رسم هر ساله ماهنامه شبکه و البته سایر نشریات حوزه فناوری (+) است، با نزدیک شدن سال نوی میلادی، در پرونده‌ای مفصل به استقبال فناوری‌های آینده رفته‌ایم و از رویاهای‌مان سخن گفته‌ایم. اما به نظرم در کنار همه آن‌ها باید به بررسی رویداهای گذشته نیز پرداخت و با دقت ابعاد و آثار آن‌ها را در زندگی روزمره انسان‌ها بررسی کرد. من از این یادداشت به عنوان فرصتی استفاده خواهم کرد تا به جای صحبت از آینده، از گذشته صحبت کنم. از میان تمام رویدادهای حساس سال ۲۰۱۳ (که عجب سالی بود!) سه مورد از مهم‌ترین‌هایی را انتخاب کرده‌ام که به نظرم بیشترین تاثیر را در رهایی از آن زندان‌های فناورانه داشته‌اند.

نخست: مایکروسافت به دلیل فراهم نکردن گزینه انتخاب مرورگر پیش فرض در نسخه‌هایی از ویندوز که در اروپا توزیع شده بودند، به پرداخت ۷۳۱ میلیون دلار جریمه محکوم شد.

موضوع این نیست که مهم‌ترین رقبای IE به رایگان و به سادگی از طریق اینترنت قابل دانلود و نصب هستند. مهم این است که حتی در زمینه‌ای ساده مانند مرورگری که استفاده می‌کنیم، حق انتخاب باید وجود داشته باشد. البته از آن مهم‌تر این که حق انتخاب باید «واضح و آشکار» باشد. چه بخواهیم و چه نخواهیم فناوری به جزیی جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمره همه انسان‌ها تبدیل شده است. این جاست که باید به گروهی که در این زمینه تبحر کافی ندارد نیز یادآوری شود: حق انتخاب تو محفوظ است، حتی اگر ندانی چیزی که انتخاب می‌کنی چیست و گزینه‌هایت چه قوت و ضعف‌هایی دارد.

دوم:‌ اتحادیه اروپا تمام شرکت‌های ارایه‌دهنده خدمات اینترنتی و ارتباطی را به رعایت اصل «بی‌طرفی شبکه» یا Network Neutrality مجبور کرد.

به عبارت دیگر این سرویس‌دهنده‌ها اجازه اعمال هیچ تغییری در ترافیک کاربران را نخواهند داشت. از بلوکه کردن دامنه‌ها و سایت‌ها خبری نخواهد بود و سرعت در هنگام استفاده از پروتکل‌های بیت‌تورنت تغییری نخواهد کرد. شکل‌دهی ترافیک یا Traffic Shaping هم از میان خواهد رفت یعنی فرقی نمی‌کند که کاربر ویدیویی را از سایتی در یک جای دیگر دنیا تماشا کند، بیت‌تورنت دانلود کند، متن بخواند یا از سایتی متعلق به خود سرویس‌دهنده استفاده کند. در همه حالت‌ها سرعت و کیفیت اتصال کاربران به شبکه باید یکسان مانده و حفظ شود. افراد نباید در استفاده از فناوری به شیوه‌ای خاص یا به استفاده از محصولات گروهی خاص محدود باشند. کاربران باید آزاد باشند به هر شکلی که می‌خواهد از ابزارهای فناورانه استفاده کنند و این قانون به یقین آزادی بزرگی است که نصیب کاربران اروپایی شده است.

سوم: دولت نیوزیلند دیگر هیچ پتنتی را در زمینه نرم‌افزار ثبت نخواهد کرد.

فکر کنم غالب شما هم از شنیدن دعاوی مربوط به پتنت و کپی‌رایت خسته شده باشید. ناکارآمدی هر دوی این موارد کم‌وبیش اثبات شده است و با توجه به چالش‌ها و پیچیدگی‌های فناوری کنونی، هر دو به بازنگری‌های جدی احتیاج دارند. البته این ناکارآمدی در مورد پتنت‌ها بسیار شدیدتر و آزاردهنده‌تر است. مشکل این‌جا است که هر کس می‌تواند با پول کافی و حتی بدون داشتن نمونه یا محصول فیزیکی یا حتی مجازی، ایده یا ابزاری را پتنت کند. توسعه‌دهنده‌ای را تصور کنید که بعد از کاری سنگین و فشرده نرم‌افزاری را تهیه می‌کند و پس از اتمام کار متوجه می‌شود پتنت‌های چیزی که او ساخته است را کسی پیش‌تر ثبت کرده و اکنون در بهترین حالت می‌خواهد در سود ناشی از آن شریک شود. چنین موردی بدترین شیوه نابود کردن خلاقیت و تولید است و انگیزه را از بین می‌برد. اما این اتفاق حداقل در نیوزیلند دیگر تکرار نخواهد شد. دولت نیوزیلند ابتدا اعلام کرد که دیگر پتنت نرم‌افزاری جدیدی را ثبت نخواهد کرد و البته کمی بعدتر با گسترده‌تر کردن دامنه اثر این قانون، کل پتنت‌های نرم‌افزاری را باطل کرد تا به این ترتیب اندیشه‌های خلاق و تولیدکنندگان محصولات جدید در راستای تحقق اهداف‌شان موانع کمتری پیش رو داشته باشند.

به هر حال هدفم این بود که یادآوری کنم در عین بهره بردن از نعمات و مزیات فناوری‌های جدید باید با دیدی کلی‌تر و جامع‌تر مواظب باشیم که در ازای آسایش کسب شده چه چیزهایی را قربانی می‌کنیم. نمی‌دانم چرا این‌جا نیز مانند برخی دیگر از یادداشت‌هایم به یاد آسیموف فقید و سه گانه روبات‌هایش می‌افتم. آن‌جا که آر. جیسکارد رونتلوف در لحظه‌های آخر «حیات»اش قانون صفر را به آر. دنیل اولیواو می‌آموزد. قانونی که آموختنش برای رونتلوف به قیمت «جان»اش تمام شده است. قانونی که می‌توان آن را در جنبه‌های مختلف زندگی تعمیم داد:

«همیشه حفظ بشریت [حق آزادی، انتخاب، اشتباه]، از حفظ جان [مال، آسایش، سود] یک انسان مهم‌تر است.»

به جای من فکر نکن

به جای من فکر نکن

یادداشت من در شماره ۱۵۱ ماهنامه شبکه (+)

151اول: اندرو ان‌جی و مفهوم یادگیری عمیق، به احتمال زیاد و به واسطه مقاله منتشر شده در شماره ۱۴۶ ماهنامه باید برای شما آشنا باشد. یادگیری عمیق یا Deep Learning تلاشی است برای شبیه‌سازی عملکرد مغز انسان در یادگیری موضوعات مختلف. البته اگرچه گوگل اکنون با بهره بردن از دانش نوابغی چون کرتزوایل در این حوزه ادعای پیشگامی دارد، اما سابقه تلاش در این زمینه بسیار قدیمی‌تر از فعالیت‌های کنونی گوگل است. باز هم به احتمال زیاد می‌دانید که یکی از اصلی‌ترین کاربردهای کنونی این فناوری و جنبه‌ای که دقیقا خود کرتزوایل بر روی آن متمرکز شده است، درک زبان طبیعی است.

در تعطیلات آخر هفته گذشته این فرصت را داشتم که با دو نمونه مشهور و البته بسیار پیشرفته درک زبان طبیعی یعنی Siri اپل و Google Now محصول غول جست‌وجوی اینترنتی سروکله بزنم. گرچه حاضر جوابی Siri و شیوه پاسخ دادنش به سوالات مختلف و متنوع بسیار جذاب بود، اما واقعیت این است که Siri در برابر Google Now و دقتی که این تازه وارد در تشخیص لهجه عجیب و غریب ما و همین‌طور گستره وسیعی موضوعاتی که درباره آن‌ها قادر به تعامل است، بیشتر به بازیچه‌ای می‌مانست. این قدرت جادویی Google Now بیش از آن‌که مدیون الگوریتم‌های تازه یادگیری عمیق باشد، وام‌دار حجم عظیم داده‌هایی است که گوگل درباره ما در اختیار دارد و می‌تواند از آن‌ها برای آموزش دادن یا train کردن این سیستم یادگیری‌اش استفاده کند. این داده‌ّها که همه از تعاملات معمول من و شمای نوعی استخراج شده‌اند قدرتی باورنکردنی را به این شرکت اعطا می‌کند که تنها می‌توانیم امیدوار باشیم همان‌طور که قول داده است با آن شیطنت نکند. درباره این قدرت کمی بعدتر دوباره حرف خواهم زد.

دوم: باز هم به احتمال زیاد شنیده‌اید که گوگل کاربرانش را تشویق می‌کند که سیستم پیام‌رسانی یا IM خود را با سرویس Hang Out این شرکت ادغام کنند. به ادعای (البته کاملا درست) گوگل در چنین صورتی هزینه‌های ارتباطی کاربر کاهش یافته و او اطلاعات چت‌ها و مسیج‌ها و تماس‌هایش با یک فرد خاص را نیز به صورت یک‌جا و در کنار هم در اختیار خواهد داشت. علاوه بر این‌ها امکان مکالمه رایگان با Google Voice هم حداقل در آمریکا و کانادا برای همه کاربران فراهم است. چیزی که در این میان گوگل هیچ اشاره‌ای به آن نمی‌کند این است که تمام این‌ها علاوه بر منافعی که برای کاربر دارد، در واقع خوراک ماشین پولساز گوگل یعنی تبلیغات را هم فراهم می‌کند. حتی اگر ایده تبلیغات هدف‌گیری شده و غیره را هم کنار بگذاریم، من که بعید می‌دانم Googlerها حداقل برای تفنن و آزمون هم که شده سیستم یادگیری عمیق‌شان را روی مکالمات صوتی Google Voice به کار نبرده باشند!

سوم: بیایید خلاصه دو بند قبلی را کنار هم گذاشته و به هم ربط دهیم تا پازل‌مان تکمیل شود. گوگل الگوریتم یا روشی برای درک زبان طبیعی و البته «فهمیدن» آن دارد. گوگل داده‌های تماس‌ها، مسیج‌ها، قرارهای ملاقات، موضوعات مورد علاقه شما، محل‌هایی که می‌روید، بازی‌هایی که می‌کنید، اسامی دوستان‌تان، اسناد و مدارک کاری یا شخصی‌تان و خلاصه تقریبا هر آن‌چه در زندگی عادی و هویت آنلاین شما مهم است را در اختیار دارد. در این صورت آیا ممکن نیست که بتواند افکار آینده شما را بخواند یا حتی (در آینده نزدیک شاید با اجازه شما) به جای شما فکر کند؟

آخر: اگر تمام این‌ها را رویاپردازی و بدبینی و غیره تصور می‌کنید، بد نیست که خیال‌پردازی‌مان را بسط دهیم. آیا هیچ‌گاه از فعالیت در شبکه‌های اجتماعی خسته شده‌اید؟ این همه لایک و توییت و پلاس‌وان و پست و . . . بخش زیادی از وقت شما را به خود اختصاص می‌دهند؟ آیا بهتر نیست که این کارهای ساده اما زمان‌بر را به کامپیوترها بسپاریم؟ مثلا با شنیدن هشدار تلفن همراه‌تان آن را آنلاک کنید و ببینید که مثلا گوگل براساس اطلاعات گسترده‌ای که از شما دارد و به یاری الگوریتم‌های یادگیری عمیق‌اش، توییتی را براساس تعاملات اخیر شما، براساس سلایق‌تان و درست با لحن نگارشی خودتان آماده کرده و برای ارسال آن تنها منتظر تایید شماست؟ اگر هنوز هم در حال و هوای رویاپردازی هستید، بد نیست که بدانید به گزارش آرس‌تکنیکا این دقیقا پتنتی است که گوگل اخیرا تلاش کرده است آن را به ثبت برساند.

به این ترتیب نه تنها این اطلاعات به گوگل امکان می‌دهد (فعلا) درباره امور ساده‌ای نظیر توییت کردن یا لایک کردن به جای شما تصمیم بگیرد، بلکه بعدتر می‌تواند در تعاملات آنلاین که در آن‌ها به حضور فیزیکی نیازی نیست کاملا جای شما را بگیرد. این موضوع گرچه ممکن است برای سلبریتی‌هایی که معمولا حساب‌های کاربری‌شان را خودشان مدیریت نمی‌کنند یا سازمان‌هایی که هویت انسانی ندارند جالب باشد، اما برای من به عنوان یک انسان بسیار ترسناک است. راستی اگر فرصت کار با Google Now نصیب‌تان شد حتما این سوال را از او بپرسید:

The answer to life, universe and everything

شنیدن پاسخ از زبان Google Now بسیار جذاب‌تر از جست‌وجو دیدن نتیجه آن روی صفحه مرورگر است و این دقیقا دید یک کامپیوتر به هدف زندگی است . . .

بازگشت به گذشته؛ به بهانه اشباح

بازگشت به گذشته؛ به بهانه اشباح

یادداشت من در شماره ۱۵۰ ماهنامه شبکه (+)

150حتی اگر از خوره‌های اپل هم نباشید احتمالا رویدادهای مهم و اصلی مربوط به این شرکت را دنبال می‌کنید. آخرین موردی هم که به احتمال زیاد به آن توجه کرده‌اید، عرضه نسخه جدید سیستم‌عامل مکینتاش (OS X) با نام ماوریکس است. به هر حال بررسی و نقد بسیار مفصل جان سیراکوزا که به رسم همیشگی همزمان با عرضه این سیستم‌عامل در آرس‌تکنیکا منتشر شد، یکی از آن مطالبی است که حتی اگر به اپل علاقه‌مند نیستید بواسطه تحلیل‌ها و توصیف‌های فناورانه‌اش، نباید آن را از دست بدهید.

فارغ از تمام ویژگی‌های فنی و اصلاحات زیبایی‌شناسی، نکته‌ای که برای من جالب و جذاب بود معرفی فریم‌ورک جدیدی به نام SpriteKit بود که به برنامه‌نویسان کمک می‌کند اشیاء متحرکی را روی صفحه به نمایش درآورده و موقعیت هریک و برخوردهای آن‌ها را با هم کنترل کنند. گرچه برخی از امکانات این فریم‌ورک پیش از این در Core Animation سیستم‌عامل OS X وجود داشت، اما کاربرد اصلی این اسپرایت‌ها یا اشباح در حوزه بازی‌سازی خواهد بود که وابسته به اشیایی (از شخصیت‌ها تا گلوله‌ها و . . .) است که دایما در حال حرکت هستند. گرچه تجهیزات موبایل اپل اکنون تقریبا به یکی از پرکاربردترین پلتفرم‌های بازی‌های دیجیتال تبدیل شده‌اند، اما سیستم‌های دسک‌تاپ اپل هنوز در این زمینه حرف چندانی برای گفتن ندارند و هنوز غالب عناوین سنگین و حرفه‌ای سکوهای ویندوزی را هدف می‌گیرند. عرضه این فریم‌ورک شاید قدم اول در راه حل این مشکل باشد. البته نباید به این زودی منتظر تحول شدیدی در این زمینه باشیم.

به هر حال خواندن این ویژگی جدید، ابتدا من را به یاد کمودور ۶۴ و دوران ابتدایی آشنایی من با کامپیوترها انداخت. آن‌جا اسپرایت‌ها مستطیل‌هایی به ابعاد ۲۴ در ۲۱ پیکسل بودند که باید روشن و خاموش بودن هر گروه هشت‌تایی از این 504 پیکسل را با دستور POKE در یک بایت حافظه متناظر با اسپرایت ذخیره می‌کردیم. برای کنترل برخورد آن‌ها هم با استفاده از یک IRQ به صورت دایم مقدار یک خانه از حافظه را می‌خواندیم و با صفر و یک شدن بیت‌ها، می‌فهمیدیم کدام یک از اسپرایت‌ها با هم یا با بخشی از تصویر در پس‌زمینه برخورد کرده‌اند. ابزاری که به کمک آن تصویری ساده از یک بالن را در پس‌زمینه ابی‌رنگ سیستم به حرکت در می‌آوردم.

دومین چیزی که ذهن من را به خود مشغول کرد این بود که احساس کردم بسیاری از فناوری‌ها و تکنیک‌های قدیمی در حال بازگشت به دنیای مدرن محاسبات هستند. آن چه در این عرصه در حال رخ دادن است، به نظر می‌رسد بازگشت به گذشته با فناوری‌های جدیدتر است. مثلا در طلوع عصر محاسبات با ترمینال‌های گنگ به مین‌فریم‌ها متصل می‌شدیم و دستورالعمل محاسبات‌مان را به کامپیوتری قدرتمند (براساس مقیاس‌های آن دوره) می‌سپردیم و نتیجه را دریافت می‌کردیم. در آن زمان هر سخت‌افزاری اگر نگوییم با سیستم‌عامل، اما با نرم‌افزار اختصاصی خودش عرضه می‌شد. انقلاب کامپیوترهای شخصی در کنار همه چیزهای دیگر، این دو وضعیت را تغییر داد. نخست این که ماشین‌مان را خودمان انتخاب و سرهم کرده و بعد نرم‌افزار واحدی به نام سیستم‌عامل را روی آن نصب می‌کردیم و پس از آن همه ما صرف‌نظر از «کارایی سخت‌افزاری سیستم» با تجربه کاربری یکسانی روبرو می‌شدیم. پس از آن محاسبات‌مان را هم از مین‌فریم‌ها پس گرفته و به دستگاه‌های شخصی‌مان بازگرداندیم. این روند تا مدت زیادی جریان غالب دنیای محاسبات بود.

اما مدتی است که دوباره با اتکا به فناوری‌های جدید در حال بازگشت به همان پارادایم‌ها هستیم. با رواج تجهیزات دیجیتال همراه که اکنون به واسطه توان نسبتا کمتر سخت‌افزاری نقش همان ترمینال‌های گنک را بازی می‌کنند (بماند که شاید به لحاظ سخت‌افزار از مین‌فریم‌های پیشین هم قوی‌تر باشند)، محاسبات‌مان را دوباره به مین‌فریم‌هایی این بار در ابرها سپرده‌ایم. حتی غالب داده‌های‌مان هم در همان فضای ابری ذخیره می‌شوند. دوباره ایده نرم‌افزار اختصاصی برای هر سخت‌افزار جان گرفته است و این بار حتی مدیران شرکتی که روش اصلی کسب درآمدش فروش مجوز سیستم‌عامل برای سخت‌افزارهای گوناگون بود، پرچم «هماهنگی سخت‌افزار و نرم‌افزار» را دوباره علم کرده است.

این موضوع حتی به اینترفیس و ظاهر نرم‌افزارها هم نفوذ کرده است. کسانی که با نرم‌افزاری مثل Turbo C از زمان داس و ویندوز ۳.۱ یا نمونه‌های مشابه کار کرده باشند، احتمالا شباهت بی‌نظیری را بین منوهای آن نرم‌افزار و نوار منوی کنونی Visual Studio (که همه با حروف بزرگ و پس‌زمینه‌ای تخت دیده می‌شوند) احساس خواهند کرد.

در نهایت، با توجه به این که جای بررسی کامل سیستم‌عامل جدید اپل در این شماره خالی است، مطلب اصلی را در آرس‌تکنیکا مطالعه کنید. جزییات فنی نحوه افزایش طول عمر باتری بسیار جذاب است، به سیستم جدید پشتیبانی از چند نمایشگر توجه کنید و تغییرات پوسته ظاهری سیستم‌عامل را ببینید و در عین حال به این فکر کنید که در آینده کدام پارادایم‌های قدیمی را ممکن است در قالب نامی جدید و با فناوری‌ای تازه دوباره به عنوان هایپ و کمی بعد استاندارد دنیای محاسبات ببینیم.

جور استاد

جور استاد

یادداشت من در شماره 149 ماهنامه شبکه (+)

149اولین برخورد با آموزش‌های غیرمتعارف برای من و به احتمال، بسیاری از هم سالانم به دوران کودکی و سریال محبوب «اسکیپی» باز می‌گردد. اولین بار در این سریال بود که من با دیدن داستان زندگی پسربچه‌ای که در یک پارک جنگلی دور از شهر زندگی می‌کرد، با مفهومی به نام آموزش از راه دور آشنا شدم. فهمیدم که می‌توان سر کلاس حاضر نبود اما درس خواند و آموزش دید. در این داستان معلمی از کیلومترها دورتر و از طریق بی‌سیم به شاگردان درس می‌داد و درس می‌پرسید و رفع اشکال می‌کرد.

دومین نمونه آموزش به اصطلاح غیررسمی که من به یاد می‌آورم کتاب‌های صوتی هستند. این نوع محصولات آموزشی رواج‌شان را بیش از هر چیز مدیون آموزشگاه‌های کوچک و بزرگ زبان بودند که در دوران پس از جنگ مانند قارچ از گوشه و کنار شهرها سر برآورده و تب یادگیری زبان خارجی را درمان می‌کردند.

به تدریج پس از آن دوران و با رواج استفاده از کامپیوترهای شخصی و اینترنت، راهنماهای آفلاین و آنلاین نرم‌افزارها، آموزش‌های گام‌به‌گام تصویری، ویدیوهای آموزشی، ارایه‌ها (یا به اصلاح معمول پاورپوینت‌ها) به تدریج جایگاه خود را به عنوان ابتدایی‌ترین منابع آموزش در زمینه نرم‌افزارها و کاربردهای معمول کامپیوتر باز کردند.

در نهایت آخرین و یکی از اثرگذارترین تحولات حوزه آموزش، از دید من تاسیس آکادمی خان و راه افتادن نمونه‌های مشابه آن بود که آموزش‌های رایگان را در حوزه‌های متنوع برای همه مردم دنیا در دسترس قرار داد.

من از همان ابتدا هم برای یادگیری موضوعات متنوع کم‌وبیش از غالب این شیوه‌های آموزشی استفاده کرده‌ام. اما از همان زمان هم احساس می‌کردم که این شیوه یادگیری مشکلی دارد که البته آن زمان از درک آن عاجز بودم. اندکی بعدتر که خودم فعالیت حرفه‌ای در زمینه آموزش را آغاز کردم، این مشکل به تدریج برایم آشکار شد. از دید من همه این روش‌های نوین آموزش و تمام این ابزارها و رسانه‌های آموزشی نوین در کنار تمام مزایایی که به همراه دارند، دچار کمبودی اساسی نیز هستند. اصلی‌ترین تفاوت این آموزش‌ها با آموزش معمولی که ما به عنوان کلاس می‌شناسیم، یک طرفه بودن آن‌ّها است. یادگیرنده در این شیوه‌های نوین فقط شنونده است و اساسی‌ترین عاملی که در میان تمام این شیوه‌های نوین آموزش جای خالی آن به وضوح احساس می‌شود، فاکتور انسانی آموزش‌دهنده یا همان «استاد» است.

من با تجربه حدود ده ساله‌ای که در حوزه آموزش دارم به این نتیجه رسیده‌ام که هر نوع آموزشی بدون حضور مربی حتما ناقص است. البته دلیل این حرفم لزوما چیزی مربوط به نفس یادگیری نیست. دلیل من این است که برای این فاکتور انسانی یعنی استاد، نقش‌هایی فراتر از آموزش صرف متصورم.

نخستین نقش این عامل انسانی جذب آموزش گیرنده بواسطه خصوصیات فردی‌اش است. به احتمال زیاد شما هم از دوران تحصیل خود درس‌ها و دوره‌هایی را به یاد دارید که به رغم نداشتن علاقه به محتوای آن‌ها، به صرف ارایه شدن توسط استادی خاص با علاقه‌ای مضاعف در کلاس حاضر می‌شده‌اید. در واقع محتوای آموزش نبود که شما را جذب می‌کرد بلکه جذب آموزش‌دهنده می‌شدید.

دوم این‌که استاد می‌تواند دورنمای آینده آموزش‌گیرنده باشد. این مورد به خصوص در دوره‌هایی که به آموزش مسایل حرفه‌ای و تخصصی می‌پردازند از اهمیت بیشتری برخوردار خواهد بود. دانش‌پذیر با دیدن استاد، آینده راه، چالش‌ها و فرصت‌های بازار، شخصیت حرفه‌ای و بسیاری چیزهای دیگر را یاد می‌گیرد که در سایر شیوه‌های آموزش شانسی برای یادگیری آن‌ها ندارد.

از دیگر نقش‌های بسیار مهم استاد، اصلاح ساختار ذهنی آموزش‌گیرندگان است. من با دانش‌پذیران بسیاری سروکار داشته‌ام که در عین داشتن اطلاعات بسیار وسیع و دقیق (به عنوان مثال از یک نرم‌افزار) نتوانسته‌اند ارتباط منطقی صحیحی را میان این اجزا در ذهن‌شان برقرار کنند. به عبارت دیگر تمام آن اطلاعات در ساختار ذهنی غلطی چیده شده که این امر میزان بهره‌وری و قدرت استفاده از آن اطلاعات را به شدت تحت تاثیر قرار داده و کاهش می‌دهد. این مشکل بویژه در هنگام سروکار داشتن با مفاهیم انتزاعی و ساختارهای مجازی که از اصول اساسی دانش کامپیوتر است بیشتر از جاهای دیگر به چشم می‌خورد.

به عنوان آخرین مورد، باید به جنبه‌ای دیگر از این قضیه هم اشاره و در واقع اعتراف کنم. موضوع این است که یکی از بزرگ‌ترین سودهای نهفته در آموزش سنتی، به جای دانش‌پذیران نصیب استاد می‌شود! استادان همواره به واسطه آموزش دادن دانسته‌هایش آن‌ها را بهتر یاد می‌گیرند و این موضوعی است که من بارها و بارها در زندگی حرفه‌ای تجربه کرده‌ام. هرگاه در زمینه‌ای علیرغم داشتن اطلاعات به نسبت کافی احساس ضعف کرده‌ام، سعی کرده‌ام دوره‌ای را در همان زمینه تدریس کنم و مطمئن بوده‌ام که پس از طی آن دوره دانش خودم درباره آن موضوع عمیق‌تر خواهد شد.

البته تمام این‌ها بواسطه همان فاکتور انسانی، پیش‌بینی‌پذیر نبودن افراد، تاثیر شرایط و مشکلات بیرونی بر آن‌ها و غیره ممکن است کاملا در جهت عکس کار کنند، اما از دید من هنوز جنبه مثبت یادگیری از طریق تعامل با انسان‌ها بسیار بیشتر از جنبه‌های منفی آن است و هنوز هم بسیار بهتر از سروکار محتواهای تعاملی الکترونیک و صداها و ویدیوهای ضبط شده است. در نهایت من تمام شیوه‌های آموزشی نوین را به عنوان بخشی کمکی و ابزاری جانبی در کنار آموزش سنتی انسان‌محور می‌بینم که بدون وجود آن فاکتور انسانی (با تمام اشکالاتش) چندان راه به جایی نخواهند برد.

«قبض و بسط» در سرزمینی که «شاپرک» ندارد!

«قبض و بسط» در سرزمینی که «شاپرک» ندارد!

یادداشت من در شماره 148 ماهنامه شبکه (+)

148

در میان تمام شرکت‌های بزرگی که کسب‌وکارشان را بر بستر اینترنت استوار کرده‌اند، آمازون نمونه‌ای خاص و منحصر به فرد است. دلایل متعددی برای این امر وجود دارد. نخست این که برخلاف شرکت‌هایی نظیر گوگل و اپل و مایکروسافت با محصولات فیزیکی معمولی مرتبط با زندگی روزمره (و نه فقط کالاهای دیجیتال) سر و کار دارد. دوم این که کارش را به کالایی خاص محدود نکرده و همان‌گونه که از لوگوی آمازون و پیکان نارنجی‌اش مشخص است همه جور کالایی از A تا Z (همان از شیر مرغ تا جان آدمیزاد خودمان) را برای عرضه در اختیار دارد. سوم این که در عین تبدیل شدن به یک هایپر مارکت اینترنتی که می‌تواند کل مایحتاج زندگی روزمره را عرضه کند، از مبحث محتوای دیجیتال هم غافل نبوده است. با ابزاری به سادگی کیندل، بدون آن زرق و برق گجت‌های کنونی و بدون درگیر شدن در جنگ تراکم پیکسل‌ها و سرعت پردازنده‌ها توانسته عادت مطالعه را به سطح جدیدی ارتقا دهد. کار به جایی رسیده است که حتی در وبلاگ‌های وطنی هم صحبت از این است که اگر امکان خرید سهام شرکت‌های خارجی در ایران وجود داشت، به جای شرکتی مانند اپل بهتر بود به سراغ آمازون می‌رفتیم.

و به نظر من در هیچ یک این موارد نباید نقش کلیدی، دیدگاه‌های خاص و آینده‌نگری رییس شرکت یعنی «جف بزوس» را دست کم گرفت. بزوس نیز درست مانند شرکت‌اش فردی خاص، میلیاردری منحصر به فرد و گاه کمی عجیب و غریب است. چند هفته قبل و در اوایل آگوست، او دو شوک پیاپی را به فعالان حوزه آی‌تی و به خصوص اصحاب رسانه وارد کرد. شوک نخست خرید روزنامه کهنه‌کار واشینگتن پست به قیمت 250 میلیون دلار بود. چیزی که جذابیت این خبر را دو چندان می‌کرد این بود که بزوس این خرید را از ثروت شخصی‌اش انجام داده بود و موضوع هیچ ارتباطی با شرکت آمازون نداشت.

واشینگتن پست با قدمتی ۱۳۶ ساله یکی از مشهورترین و تاثیرگذارترین رسانه‌های ایالات متحده محسوب می‌شود. در سال‌های نخستین دهه ۷۰ میلادی و با افشاگری‌های مرتبط با رسوایی واترگیت این روزنامه دوران اوج شهرت و اثرگذاری خود را تجربه می‌کرد. «پست» به رغم این که در چند سال گذشته دایما با زیان مالی مواجه بود، اما هنوز تا حدودی استواری و پیش‌کسوتی خود را حفظ کرده بود.

هنوز موج تحلیل‌ها و اخبار و نتیجه‌گیری‌ها از این اقدام بزوس به اوج نرسیده بود که خبر دوم شوک شدیدتری را بوجود آورد. بزوس اعلام کرده بود که این خرید را در اواخر شب و در حین وب‌گردی‌های بی هدف «به اشتباه» و اتفاقی انجام داده است و ادعا کرد که روز بعد و از طریق کنترل گردش حسابش متوجه انجام این خرید شده است! همچنین گفته بود که تمام روز بعد را سرگرم صحبت با امور مشتریان واشینگتن پست بوده است تا خریدش را لغو کرده و پولش را پس بگیرد.

من به دو دلیل به خبر دوم باور ندارم و البته پس از آن موضوع را دنبال نکرده‌ام تا از صحت و سقم آن اطمینان کامل حاصل کنم. دلیل نخست این که حتی در کشور ما که سابقه بانکداری اینترنتی هنوز به یک دهه نمی‌رسد و «شاپرک» و ماجراهایش تازه جایگزین شتاب و سحاب و سرویس‌های دیگر شده‌اند، شما برای خرید یک شارژ 2000 تومانی برای تلفن همراه‌تان باید چندین و چند کلیک را انجام دهید، از سایت فروشنده به درگاه پرداخت یکی از بانک‌ها رفته و برگردید، رمز اینترنتی و تاریخ انقضای کارت‌تان را وارد کنید و الی آخر. با چنین سابقه ذهنی من به هیچ عنوان نمی‌توانم بپذیرم که نوزدهمین فرد ثروتمند جهان که خودش کسب‌وکاری اینترنتی را اداره می‌کند و از تمام جزییات خریدهای اینترنی آگاه است روی لینکی کلیک کرده، اطلاعات مربوط به حساب بانکی‌اش با موجودی میلیاردی در مرورگرش ذخیره شده بوده و با چند بار کلیک Next بدون هیچ توجهی خریدی 250 میلیون دلاری انجام داده باشد.

اما پیش از توضیح دلیل دوم به مقدمه‌ای کوتاه نیاز است. در جایی خواندم که بسیاری از ابزارهایی که بشر می‌سازد دورانی از قبض و بسط را طی می‌کنند. با ظهور اینترنت و در دوران «بسط» سعی کردیم هرچیزی از اسناد و متون، کتاب‌ها، فیلم‌ها و سرگرمی، بانکداری، خرید کالاها و حتی دیدوبازدیدهای دوستانه را اینترنتی کرده و به فضای مجازی منتقل کنیم. با توسعه نفوذ اینترنت «وب ۲» را تعریف کردیم و ادبیات و روزنامه‌نگاری را هم به دست عامه کاربران دادیم. اما مدتی است که دوران «قیض» آغاز شده است. کم‌کم متوجه شده‌ایم که اینترنت جای همه چیز را نمی‌گیرد. دیدن و لمس یک کالا پیش از خرید لذت بسیار بیشتری تا چرخیدن حول مدل سه بعدی آن دارد. همه وظایف یک شغل را نمی‌توان از راه دور و با تماس دیجیتال انجام داد و ارتباط داشتن در شبکه‌های اجتماعی هیچ‌گاه جایگزین رفت‌وآمد خانوادگی و دوستانه نخواهد شد. اکنون بیدار شده‌ایم و داریم درباره حد نفوذ اینترنت در زندگی‌مان و هایپ‌هایی که براساس آن ساخته‌ایم، تجدید نظر می‌کنیم.

دلیل یا توجیه دوم من برای نپذیرفتن اتفاقی بودن خرید بزوس ریشه در همین «قبض» ابزار دارد. آمازون برای فروش شیر مرغ تا جان آدمیزادش باید تبلیغ کند، باید خودش را نه فقط به شهروندان دنیای مجازی که به افراد عادی هم بشناساند. ممکن است توییت کارل ایکاهن (Carl Icahn) بتواند ارزش سهام اپل را چند درصد افزایش دهد، ممکن است کاربران رددیت موضوعی حاشیه‌ای را داغ کرده و توجه همه را به آن جلب کنند، ممکن است اپل وبلاگ‌نویس خاصه‌ای (+) داشته باشد، اما روزنامه‌نگاری شهروندی هیچ‌گاه جایگزین روزنامه‌های حرفه‌ای معمول نخواهد شد. گرچه چندین روزنامه و مجله انتشار نسخه کاغذی خود را متوقف کرده‌اند، اما طیف مخاطبین آن‌ها غالبا با دنیای دیجیتال آشنا بوده‌اند و قصد تاثیر در تمام افراد جامعه را نداشته و نمی‌توانند همه مخاطبین روزنامه‌های عادی را جذب کنند.

به نظر من بزوس به خوبی می‌داند «واشینگتن پست» حتی اگر در حال زیان‌دهی هم باشد مخاطبینی متفاوت از تمام منابع خبری آنلاین دارد و در دستان یک مدیر کارآمد و بابصیرت سودی بسیار بیشتر از زیان‌های سالیانه‌اش را نصیب آمازون خواهد کرد. به نظر من قضیه از این قرار است که یک کارآفرین خبره اینترنی، نبود «شاپرک» را بهانه کرده تا از اعتراف به این که دوران «قبض» اینترنت فرا رسیده شانه خالی کند!

لذات فلسفه؛ از مدل‌سازی تا شبیه‌سازی

لذات فلسفه؛ از مدل‌سازی تا شبیه‌سازی

یادداشت من در شماره 147 ماهنامه شبکه (+)

147من به‌واسطه حرفه‌ای که در آن فعالیت می‌کنم با نرم‌افزارهای مدل‌سازی و واقعیت مجازی سه‌بعدی و . . . زیاد سر و کار دارم و داستان درگیری ذهنی که منشا این یادداشت شد هم درست با یکی از همین نرم‌افزارها آغاز شد و بعد با خواندن خبری در یکی از بلاگ‌ها عمیق‌تر و شدیدتر شد.

شرکت اتودسک که به نوعی غول حوزه نرم‌افزارهای مدل‌سازی و ترسیمی است، اخیرا آخرین بسته نرم‌افزاری جدیدش 123D Make را عرضه کرده است. به کمک یکی از نرم‌افزارهای این بسته این کاربر می‌تواند از هر شیی فیزیکی واقعی و با دوربین‌های معمولی تعدادی عکس گرفته، این عکس‌ها را به خورد نرم‌افزار بدهد و به لطف پردازش ابری در سرورهای اتودسک اندکی بعد مدل سه بعدی شیی را تحویل بگیرد. یکی دیگر از نرم‌افزارهای این بسته به او کمک می‌کند این مدل را برای چاپ با پرینترهای سه‌بعدی یا ایجاد ماکت‌های صفحه‌ای آماده کند. برای اشیا یا مکان‌های بزرگ نیز می‌توان با اشاره‌گرهای لیزری به مجموعه‌ای از نقاط دست یافت که اصطلاحا «ابر نقطه» یا Point Cloud نامیده می‌شوند. با ترکیب تعداد زیادی از این نقاط نیز می‌توان به مدل سه‌بعدی این اشیا بزرگ دست یافت. به این ترتیب هر شیی فیزیکی بیرونی را می‌توان به سادگی به مدلی دیجیتال تبدیل کرد. چنین نرم‌افزاری، فرآیند مدل‌سازی را بسیار ساده‌تر کرده است و به این ترتیب می‌توان وقت کمتری را به مدل‌سازی و زمان بیشتری را به شبیه‌سازی اشیاء اختصاص داد.

از دید من مدل‌سازی و تولید مدل مجازی اشیاء بیرونی علاوه بر این که به خودی خود مفید است، در واقع اساس و پایه گامی مهم‌تر در فناوری‌های دیجیتال است و این گام بعدی «شبیه‌سازی» اشیاء واقعی است. منظور من این‌جا افزودن خصوصیات جنسیتی، رفتاری، فیزیکی و . . . به مدل ساخته شده است.

اما ذهنم زمانی بیشتر درگیر این موضوع شد که خبری را در یکی از بلاگ‌های فناوری خواندم. در این خبر آمده بود که گروهی از فیلسوفان و فیزیکدانان در حال بررسی این تئوری هستند که ایجاد یک شبیه‌سازی کامل و دقیق از دنیای واقعی ما تا چه حد ممکن است و از آن مهم‌تر این که ممکن بودن این تئوری چه پیامدهای «فلسفی» در پی خواهد داشت. جالب این که موضوع بسیار فراتر از یک بحث ساده است و در کلاس‌های دانشگاهی تدریس می‌شود و حتی مقالات فلسفی عمیق در ژورنال‌های معتبر فلسفی در این باره منتشر شده است.

آیا موجودات این دنیای شبیه‌سازی‌شده می‌توانند تشخیص دهند که در یک شبیه سازی زندگی می‌کنند؟ آیا می‌توانند خود به سطحی از دانش برسند که خود شبیه‌ساز اختصاصی خود را بوجود بیاورند؟ این شبیه‌سازی‌های تو در تو تا چه عمقی پیش خواهد رفت؟ آیا موجودات این دنیاهای مجازی می‌توانند به مفاهیمی مجرد نظیر تاریخ، فلسفه، عدالت و . . . دست یابند.

حال اگر اندکی چاشنی تخیل را هم به این پرسش‌های فلسفی بیافزاییم، موضوع جذاب‌تر می‌شود. اگر شما هم سن و سالی به اندازه من داشته باشید و اندک مجلات علمی آن دوران را مطالعه کرده باشید، به احتمال زیاد داستانی به نام «خدایگان جهان خرد» در مجله دانشمند را به یاد خواهید آورد. در این داستان موجوداتی وجود داشتند که به واسطه طول عمر کوتاه‌تر سرعت رشد و تکامل بیشتری داشتند و به همین دلیل پله‌های دانش و فناوری را با سرعتی بسیار فراتر از انسان‌ها طی می‌کردند. حال اگر این شبیه‌سازی‌ها ممکن باشند، آیا می‌توان فاکتور زمان را در آن‌ها دست‌کاری کرد؟ آیا می‌توان به جهانی مجازی رسید که فرآیندهای کیهانی آن در عین تبعیت از قوانین معمول ما سرعت بیشتری داشته باشند؟ در این صورت آیا می‌توان آینده دنیا را دید؟ می‌توان موجودات این دنیاها را همانند آن داستان تخیلی به اختراع فناوری‌های فردا واداشت؟

همه این فکر و خیال‌ها باعث شد که احساس کنم در دنیای قطعی و ریاضی محاسبات نیز جای زیادی برای موضوعی عقلی و متفاوت یعنی فلسفه وجود دارد. جست‌وجویی ساده در گوگل مرا به آدرسی رساند که در انتهای یادداشت می‌بینید. «فلسفه علوم محاسبات» واقعا علمی نو و میان‌رشته‌ای است که می‌خواهد به پرسش‌های این مطلب و موارد مشابه پاسخ دهد. در این صفحه به پرسش‌هایی رسیدم که بسیار بنیادی‌تر از مواردی بودند که در این مطلب مطرح کردم. هیچ‌گاه به ذهنم نمی‌رسید که موضوع ساده‌ای مانند انواع داده‌ها در زبان‌های برنامه‌نویسی به مباحث هستی‌شناسی نیاز داشته باشند. یا اصلا تصور نمی‌کردم که بتوان برای «برنامه»های کامپیوتری دو ماهیت متفاوت متنی (کد برنامه) و فیزیکی (نتایج اجرای آن در سیستم) قایل شد و درباره ارتباطات میان این دو ماهیت به بحث پرداخت.

به هر حال جامع‌ترین تعریف از علوم کامپیوتر (Computer Science)‌ این است که «علم کامپیوتر کاری است که دانشمندان علوم کامپیوتر انجام می‌دهند» و در نتیجه نبود تعاریف فرمولی و دقیق، جای زیادی برای بحث و تفکر و استدلال درباره جنبه‌های مختلف این علم وجود خواهد داشت. بنابراین اگر در این روزهای کش‌دار تابستانی فرصتی برای انجام تمرین‌های ذهنی و فرو رفتن در تفکرات مجرد و انتزاعی دارید، فلسفه علوم کامپیوتر می‌تواند انتخاب جالبی برای به تحرک واداشتن ذهن‌تان باشد.

http://plato.stanford.edu/entries/computer-science

صداقت، این بار با پیکسل‌ها

صداقت، این بار با پیکسل‌ها

یادداشت من در شماره 146 ماهنامه شبکه (+)

146هرچند ممکن است به مذاق بعضی از گیک‌ها یا عاشقان فناوری خوش نیاید، اما دنیای دیجیتال نیز از بسیاری جهات دیگر تازگی (و البته نه اهمیت)‌ خود را از دست داده و به جزیی مهم اما «معمولی» از زندگی روزمره ما تبدیل شده است. همان‌طور که نمی‌توانیم دنیایی بدون وسایل حمل‌ونقل را تصور کنیم، تصور آن بدون تجهیزات دیجیتال و صد البته داده‌های درون‌شان نیز غیرممکن است.

همان‌طور که خودروها (صرف‌نظر از مدل و تفاوت‌های موجود در طراحی و زیبایی و ساخت‌شان) ابزار تعامل ما با پدیده‌ای به نام جابه‌جایی هستند، ابزارهای کامپیوتری از پی‌سی‌ها و تبلت‌ها گرفته تا گوشی‌های هوشمند به ابزار تعامل ما با پدیده‌ای به نام دنیای دیجیتال تبدیل شده‌اند.

و نکته مهم این است که این ابزارها اکنون به حدی از قدمت و به خصوص همه‌گیری رسیده‌اند که لازم نیست برای استفاده از آن‌ها راهنماهای خاصی را مطالعه کرد یا دانشی تازه را فرا گرفت. من بارها در یادداشت‌های پیشین از نوپا بودن حوزه محاسبات، لزوم تاریخ‌نگاری آن و بررسی روند تکامل آن نوشته‌ام. اما به نظر می‌رسد که این پدیده نوپا بسیار سریع‌تر از سایر همتایانش در زندگی روزمره ما رسوخ کرده و به فرآیندی معمول و عادی تبدیل شده است.

تمام این مقدمات تنها یک هدف داشت: تحلیل یکی از نکات کوچکی که در همایش ماه گذشته اپل با آن روبرو شدیم. دقیق‌تر بگویم، قصدم این است که تغییرات صورت گرفته در ظاهر آیکون‌های iOS7 را خارج از زیبایی‌شناسی‌های سبک جانی آیو و از دیدی کاربرمحور بررسی کنیم و در باره این راستا به سه مورد اشاره خواهم کرد.

مورد اول این که ممکن است برای بسیاری سوال‌برانگیز باشد که آیا یک طراح صنعتی حتی در حد و اندازه‌های آیو، می‌تواند از پس طراحی واسط انسانی برای یک محصول دیجیتال برآید؟ برای یافتن پاسخ این سوال کافی است توجه کنیم که نخستین طراحان واسط‌های انسانی در همه حوزه‌ها همان طراحان صنعتی بوده‌اند. نحوه تعامل شما با تلویزیون، خودرو، یخچال یا هر وسیله دیگری را هنوز هم طراحان صنعتی تعیین می‌کنند. در حوزه ابزارهای دیجیتال و به خصوص در زمینه گوشی‌ها و گجت‌ها (به صورت ساده ابزارهای دست‌گرفتنی) نیز وضع به همین منوال است. تنها تفاوت این است که این‌با «واسط انسانی» ارتباط ما را نه با یک مفهوم فیزیکی، که با اطلاعات در فضای مجازی برقرار می‌کند.

مورد دوم این‌که آیا حرکت به سوی آیکون‌های تخت و سیستم مسطح، تنها کپی‌برداری از ویندوز ۸ و تایل‌های مایکروسافت نیست؟ پاسخ این پرسش از دید من منفی است و سیستم لایه‌ای و ظاهر پارالاکسی صفحات سطحی‌ترین دلیل برای این پاسخ هستند. دلیل عمیق‌تر این است که جامعه هدف اپل دیگر کاربران تازه‌کار نیستند. زمانی که اپل برای نخستین بار با معرفی iOS سیستم تعامل ما با گوشی‌های هوشمند را زیرورو کرد، افراد تازه‌کار بسیاری وجود داشتند که تنها از طریق دوخت چرمی حاشیه آیکون تقویم و شباهت آن با سررسیدهای معمول متوجه کارکرد آن می‌شدند. یا اپ دوربین را با دیدن لنز دوربین و بدنه آن می‌شناختند. اما اکنون کاربر تازه‌کار به آن معنی وجود خارجی ندارد. برای روشن‌تر شدن موضوع باز مثالی از دنیای خودروها می‌زنم. به نظر شما دایره‌ای قرمز رنگ که نوار افقی پهن و سفیدی در وسط آن ترسیم شده باشد چه معنایی دارد؟ بعید می‌دانم از افراد معمول جامعه کسی باشد که تابلوی ورود ممنوع را نشناسد. اکنون چشمک زدن یک لامپ نارنجی رنگ در یک سمت ماشین برای همه ما نشانه گردش یا حرکت به آن سمت است. دلیل این تداعی ساده و ناخودآگاه همه‌گیر شدن خودروها و عجین شدن آن با زندگی ما است. اتفاقی که برای تلفن‌های هوشمند و تبلت‌ها و تعامل لمسی با شتابی بسیار سریع‌تر به وقوع پیوسته است. اکنون همه ما با دیدن مربعی ساده که تنها عددی دو رقمی و سه حرف ماه روی آن نوشته شده باشد می‌دانیم که با اپ تقویم روبرو هستیم و همه ما با دیدن تصویر یک پاکت نامه مفهوم ایمیل را درک می‌کنیم.

با دیدی فلسفی می‌توان این‌گونه گفت که تا پیش از این شاید هنوز عده‌ای بودند که «مثل افلاطونی» مفاهیم دیجیتال در ذهن آن‌ها شکل نگرفته بود. این افراد برای تعامل با سیستم‌ها به اشارات مستقیم‌تری نیاز داشتند. اما عمر حوزه محاسبات و سرعت رشد فزاینده آن باعث شده که بیشتر ما این مثل افلاطونی را درک کرده باشیم و ما جامعه هدف اپل هستیم. پس دیگر به اشاره مستقیم نیازی نخواهد بود.

بالاخره مورد سوم این‌که یکی آیو در طراحی این ظاهر جدید باز هم همان اصول قدیمی را به کار برده است که سال‌ها پیش از دیتر رمس آموخته بود: صداقت با متریال (در این مورد پیکسل‌ها) و الزام و وفاداری به ایجاد تجربه‌ای خالص از ابزار و محیط (در این جا محتوای دیجیتال). خود او می‌گوید: «تخت و مسطح بودن ربطی به گوشه‌های تیز و سایه‌ها ندارد، بلکه موضوع اصلی خلوص عملکرد است.»

در نهایت به نظر من از این همه‌گیری و ایجاد شدن مفاهیم ذهنی از پدیده‌های دیجیتال، یک نتیجه دیگر هم می‌توان گرفت و آن این‌که زمان بسیار اندکی برای تاریخ‌نگاری این حوزه در اختیار داریم.

گوگل؛ NLP و روبات‌های انسان نما

گوگل؛ NLP و روبات‌های انسان نما

یادداشت من در شماره 144 ماهنامه شبکه (+)

144شیوه ارتباط انسان‌ها با کامپیوتر در چند سال اخیر به شدت دست خوش تغییر و تحول شده است. از کوچ غالب ابزارهای همراه به رابط‌های لمسی گرفته تا واسط‌های گران‌قیمتی که امکان کنترل تجهیزات دیجیتال را با امواج مغزی فراهم می‌کنند، همه نشانه‌های این تغییر و تحول هستند.

نکته تازه این است که این روند تغییر و تحول رابط کاربری اکنون از «دستگاه‌ها» به سوی سرویس‌ها و خدمات آنلاین و آفلاین کشیده شده است و بیشترین تلاش‌ها در این عرصه، در جهت پردازش (و شاید مهم‌تر از آن درک) زبان طبیعی یا به اصطلاح NLP (سرنام Natural Language Processing) صورت می‌پذیرد. این حرکت که شاید نخست با Siri اپل رنگ کاربردی شدن به خود گرفت، به قدری مهم شده است که غول دیگر دره سیلیکون یعنی گوگل را هم وادار کرده است تا با تکیه بر دانش و خلاقیت کسی مانند ری کرتزوایل، بحث پردازش زبان طبیعی را با جدیت دنبال کند.

سیری اپل به رغم پیشرفت روز به روزش، دامنه تاثیر به نسبت اندکی دارد که به دارندگان محصولات اپل و حوزه‌هایی خاص از مکالمات روزمره (تنظیم قرار ملاقات‌ها، اطلاعات ورزشی، مکان‌های تفریحی و موارد مشابه) محدود است. در مقابل اهمیت حرکتی که گوگل در حال انجام آن است، به دو دلیل بسیار بیشتر خواهد بود.

نخست آن‌که دامنه نفوذ گوگل در میان کاربران در سرتاسر دنیا بسیار وسیع‌تر است و تعداد سرویس‌های گوگلی هم که می‌توانند از چنین توانمندی بهره ببرند، بسیار زیاد است. تا پیش از این هم کاربران می‌توانستند به صورت صوتی و مثلا با گفتن نام محل مورد نظر از سرویسی مانند نقشه گوگل استفاده کنند. اما این سیستم تعامل صوتی تنها محدود به تبدیل اصوات به کلمات و پس از آن اجرای جست‌وجویی ساده روی آن کلمات بود. با راه افتادن سیستم پردازش زبان طبیعی، کاربر خواهد توانست از طریق صحبت با کامپیوتر با تمام سرویس‌های قدیمی و جدید گوگل «تعامل» کرده و حتی بسته به مورد، جوابش را بشنود.

دلیل دوم اما بیش از سرویس‌هایی که گوگل ارایه می‌دهد، به زیرساخت و ابزاری که در اختیار دارد مربوط می‌شود. اگر این شرکت بتواند سیستم تشخیص زبان طبیعی را روی خزنده وب‌اش (Web Crawler) پیاده کند، می‌تواند محتوای میلیاردها صفحه‌ای که ایندکس می‌کند را «بفهمد» به سیستمی قابل درک برای ماشین تبدیل کند. به این ترتیب گراف دانش گوگل دیگر تنها به ارتباط دو شیی یا صفحه محدود نخواهد بود، بلکه می‌تواند معانی و مفاهیم نیز را در این میان دخیل کند. در این صورت شاید بتواند اطلاعات صفحات را به هم ربط دهد و از آن‌ها «دانش» استخراج کند. هم اکنون هم یکی از ساده‌ترین راه‌های یافتن جواب هر پرسشی، جست‌جوی گوگل است! اما در آن صورت شاید گوگل بتواند موضوعات پیچیده را نیز برای کاربر به صورت جامع «توضیح دهد».

کرتزوایل اعلام کرده است که قصد دارد با این پروژه «سیستمی بسازد که درباره همه چیزهایی که می‌بیند و می‌خواند خبره باشد و این خبرگی را در اختیار تمام دنیا قرار دهد.»

این کار شاید ادامه کاری باشد که IBM با واتسون آغاز کرد. اما در برابر واتسونی که تمام دانشش را از ویکی‌پدیا گرفته بود و به صورت آفلاین کار می‌کرد، سیستم گوگل به صورتی پویا هر روز با «مطالعه بیشتر وب» بر میزان دانش خود خواهد افزود.

اما آن‌چه در این میان برای من جذاب و تفکر برانگیز است، کلمه Natural و امکان تعمیم آن به سایر جنبه‌های تعامل انسان و ماشین و به خصوص فرم و شکل ماشین‌ها است. از بدو تکامل ذهن انسان و توانایی او در ساخت و به کارگیری ابزار، این انسان بوده است که خود را با نحوه کار یک ابزار تطبیق داده است. شاید نهایت فناوری این باشد که ابزار بتواند خود را با زندگی روزمره و «طبیعی» ما تطابق دهد.

در بیشتر داستان‌ها و فیلم‌های علمی-تخیلی با ربات‌هایی برخورد می‌کنیم که با درجه‌های متفاوت شباهت، همانند انسان ساخته شده‌اند. این امر شاید تنها حاصل ساده‌انگاری ذهن خالق اثر نباشد که خواسته است هیاتی انسانی را مکانیکی کند. شاید این درست‌ترین شیوه کار باشد.

کامپیوتر، ابزار محاسب، دستیار دیجیتال یا هر ابزار فناورانه دیگری را که در نظر بگیریم، برای کار در محیطی ساخته شده است که ما انسان‌ها در آن زندگی می‌کنیم و برای بدن و تناسبات اندامی ما بهینه شده است. به این ترتیب شاید آن ابزار هم باید به شکل و ابعادی مانند ما درآید و با سیستمی شبیه ما با محیط و خود ما تعامل کند. و اگر این ماشین علاوه بر فیزیک «طبیعی» رابط کاربری طبیعی نیز داشته باشد، پذیرش، برقراری ارتباط و استفاده از آن بسیار ساده‌تر و بهینه‌تر خواهد یود.

فراموش نکنیم هدف فناوری ساده‌تر و بهتر کردن زندگی ما انسان‌ها است. پس شاید بهتر باشد به جای آن‌که ما تعامل با ماشین را یاد بگیریم، ماشین به گونه‌ای ساخته شود که با سیستم ذاتی‌مان با ما تعامل کند. شاید واقعا «آر دنیل اولیواو» آسیموف فقید واقعا بهترین ماشینی باشد که تا کنون ساخته شده است!

از بهار، نوستالژی و ضریب نفوذ فناوری

از بهار، نوستالژی و ضریب نفوذ فناوری

یادداشت من در شماره 143 ماهنامه شبکه (+)

143نوشتن از خاطرات گذشته و تهیه ویژه‌نامه‌ای با موضوع نوستالژی‌های فناورانه یکی از موضوعاتی بود که همواره در تحریریه مجله طرفداران زیادی داشت، اما به دلایلی که هیچ یک از ما به درستی متوجه آن نشدیم، هیچ‌گاه جامه عمل به خود نپوشید. یکی از دلایل اهمیت این موضوع برای من این است که به نقش تاریخ‌نگاری و یادگرفتن از آن و پی‌گیری روندهای تاریخی به خصوص در این علم کم سن‌وسال «محاسبات» به شدت اعتقاد دارم.

بهار و خاطره‌های شاد آن، به احتمال نوستالژی مشترک تمام ایرانی‌هاست. اما به گمانم برای من این نوستالژی بیش از سایرین با فناوری گره خورده است. این نوستالژی به خصوص به سال‌های آخر دوران مدرسه باز می‌گردد. زمانی که تعطیلات عید فرصتی بود که آن میز کم ارتفاع کذایی که دم و دستگاه یک کمودور 64 به همراه کاست‌پلیر و جوی‌استیک و انبوه نوارها روی آن چیده شده بود، می‌توانست مدتی بیش از چهار یا پنج ساعت جلوی تلویزیون باقی بماند و من رها از تب‌وتاب درس و مشق می‌توانستم تا دیروقت شب در دنیای این «زبان برنامه‌نویسی- سیستم‌عامل-پلتفرم بازی» غرق شوم. در آن دوران رنگ آبی در صفحه نمایش نشان مرگ و نقطه‌ضعف یکی از رقبای بازار سیستم‌عامل نبود. این «صفحه آبی زندگی» نشان بیداری دوباره نخستین نمونه‌های چیزی بود که بعدها کامپیوتر شخصی نامیده شد.

عید آن سال‌ها فرصت خوبی بود برای مطالعه کتاب‌هایی مانند Advanced Programming Techniques کمودور 64 که در غیاب کتاب‌خوان‌های دیجیتال و فرمت محبوبی به نام pdf باید با دردسرهای خاصی به صورت افست تهیه می‌شدند. عید برای من هم مانند بقیه یادآور پول‌های تانخورده عیدی است که البته در یکی از سال‌های اول دهه هفتاد تمام‌شان در اولین روز باز شدن مغازه‌ها، صرف خرید کارتریج Action 6 شدند که امکان فعال کردن کدهای تقلب بعضی بازی‌ها و در کنار آن آزمودن زبان اسمبلی را هم برایم فراهم کرد. و این نوعی خرج کردن پول بود که به جز برای عده کمی از دوستان و هم‌سالان، جز تعجب و البته گاه تمسخر چیزی به همراه نداشت. آن زمان فناوری محاسبات پدیده نوظهوری بود که عملا در هیاهوی زندگی اصلا به چشم نمی‌آمد.

هدفم از مطرح کردن این خاطرات در کنار یادآوری خوشی‌های بهار، صحبت از میزان نفوذ فناوری است. ما عادت کرده‌ایم که میزان نفوذ فناوری را با عدد و رقم و به صورت کمی بسنجیم. نسبت کسانی که به سیستم‌های کامپیوتری دست‌رسی دارند به کسانی که از آن‌ها محروم هستند یا نسبت کسانی که به اینترنت دسترسی دارند به کل جامعه و مثلا نحوه توزیع پهنای باند را در میان جمعیت جامعه با دردسرهای فراوان اندازه می‌گیریم و آن را شاخص توسعه و معیار اندازه‌گیری شکاف فناوری می‌دانیم. اگر با چنین دیدی اوضاع کنونی را با اوضاع سال‌هایی که از آن‌ها یاد کردم مقایسه کنیم، بی‌شک میزان پیشرفت بی‌نهایت به نظر می‌رسد. در خانه‌های همه آن نزدیکان و دوستان، اکنون بیش از یک ماشین محاسب و تعداد بسیار بیشتری از تجهیزات محاسباتی قابل‌حمل وجود دارد. نسبت تعداد این دستگاه‌ها هرچند اندک به عدد صفر در زمان گذشته، درست همان بی‌نهایتی است که اشاره کردم. اما گاهی فکر می‌کنم باید معیار دیگری برای درک این نفوذ و اهمیت آن بیابیم. نه این‌که این معیارهای کمی کاربردی ندارند و شاخص‌های مهمی محسوب نمی‌شوند، بلکه احساس می‌کنم باید به نوعی فاکتور کیفیت را نیز در این معیارها داخل کرد.

آیا همه استفاده‌کنندگان سیستم‌های کامپیوتری به اندازه کاربران دو دهه پیش از کامپیوترشان سر در می‌آورند؟ آیا علاقه به فناوری تنها باید در حفظ مشخصات سخت‌افزاری گجت‌ها و مقایسه کردن آن‌ها با یکدیگر خلاصه شود؟ با در نظر گرفتن این دیدگاه میزان پیشرفت ما در دانش کامپیوتر و ضریب نفوذ فناوری اطلاعات، از آن بی‌نهایت بسیار کمتر خواهد بود. به نظر می‌رسد فناوری اطلاعات هم مانند بسیاری از پدیده‌های دیگر (مثلا ظهور خودروها در یک سده قبل‌تر) تازگی خود را از دست داده و به پدیده‌ای عادی تبدیل شده است. با فراگیر شدن هر پدیده‌ای به صورت معمول تمام مباحث مربوط به آن به نوعی «سطحی‌تر» می‌شوند و خوره‌های آن فناوری بیشتر و بیشتر به حاشیه رانده می‌شوند. اگر همه‌گیر شدن خودروها به پنجاه سال زمان نیاز داشت، اگر نفوذ تلفن در جامعه به سی سال زمان احتیاج داشت، اکنون دیگر رواج پدیده‌ای مانند تلفن همراه کمتر از 20 سال و گسترش نفوذ چیزی مانند تلفن‌های هوشمند به کمتر از 5 سال زمان نیاز دارد. با این سرعت خیره‌کننده رشد بیشتر ما فرصت عمیق شدن در این فناوری‌ها چه از جنبه‌های فنی و چه از دیدگاه تاثیرات اجتماعی را از دست داده و به مصرف‌کنندگانی صرف و بسیاری اوقات سطحی تبدیل می‌شویم.

عید شاید فرصت مناسبی باشد برای اندیشیدن بیشتر درباره دنیای جدیدی که با درهم تنیدن ماشین‌ها و انسان‌ها هر روز فرم تازه‌ای به خود می‌گیرد. شاید بد نباشد که عید امسال را به قول «رادیو گیک» در تقاطع فناوری و جامعه یا فناوری و انسانیت بگذرانیم و از دغدغه‌های انسانی‌مان بیشتر صحبت کنیم. عید امسال شاید فرصتی باشد برای یادگرفتن بیشتر و عمیق‌تر شدن در فناوری‌هایی که هر روز با آن‌ها سروکار داریم تا شاید راه بهتری برای اندازه‌گیری ضریب نفوذ اطلاعات بیابیم. سال نو مبارک!

آن‌چه من محاسبات همراه می‌دانم

آن‌چه من محاسبات همراه می‌دانم

یادداشت من در شماره 142 ماهنامه شبکه (+)

142کمتر از 6 یا 7 سال پیش، سیستم دسک‌تاپی که برای کارهای روزمره و حتی کاربردهای حرفه‌ای در زمینه معماری مورد استفاده قرار می‌دادم به یک پردازنده 950 مگاهرتزی تک هسته‌ای و 512 مگابایت حافظه رم مجهز بود. یکی دو سال پس از آن از دیدن «مک مینی» و این‌که پردازنده‌ای بسیار قدرتمند، حافظه جانبی 1 گیگابایتی و درایو نوری چند منظوره در بسته‌ای به ابعاد تقریبی 18 در 18 سانتیمتر و ارتفاع حدود 7 سانتی‌متر جای داده شده بود، به شدت شگفت زده شده بودم. و کمتر از یک سال پیش بود که «کامپیوتری» با پردازنده چهارهسته‌ای و رم 1 گیگابایت را در قالب یک گوشی همراه مورد استفاده قرار دادم.

پیش از این هم در یکی از یادداشت‌هایم درباره افزایش چگالی پردازشی سیستم‌های محاسباتی نوشته بودم. اما به رغم این تراکم فراتر از تصور توانایی‌های محاسباتی، هنوز از دید من پدیده‌ای که «محاسبات همراه» می‌نامیم به واقعیت تبدیل نشده است. گرچه گوشی‌های هوشمند ما اکنون به لحاظ مشخصات سخت‌افزاری بسیاری از سیستم‌هایی را که کمتر از یک دهه پیش به عنوان کامپیوترهای قدرتمند شناخته می‌شدند، پشت سر گذاشته‌اند، اما هنوز پلتفرم موبایل و پلتفرم کامپیوترهای شخصی (چه دسک‌تاپ و چه لپ‌تاپ) هنوز دو مقوله کاملا متفاوت هستند. البته این تا پیش از عرضه سیستم‌عاملی ترکیبی به نام Ubuntu Phone خواهد بود. شاید فکر کنید در بازاری که iOS و اندرویید آن را اشباع کرده‌اند و مدعیان قدرتمندی چون ویندوز 8 (و شاید بلک‌بری 10) هم تصمیم به کسب سهمی از آن گرفته‌اند، عرضه یک سیستم‌عامل موبایل تازه ایده‌ای محکوم به شکست باشد. اما نقطه قدرت اوبونتو در روی دیگر سکه نهفته است.

نخستین مشکل آن‌چه تا کنون محاسبات همراه می‌نامیدیم، از دید من این بود که ابزارهای همراه برای مصرف محتوا ساخته شده بودند و نه تولید آن. با بهترین اپ‌های ویرایش تصویر، و یا بهترین نسخه‌های آفیس موبایل هم نمی‌توان به کارایی چندانی در زمینه تولید محتوا دست یافت. محدودیت اندازه صفحه نمایش و همین‌طور سیستم‌های ناقص ورود اطلاعات دلیل اصلی این مشکل بودند. مشکل دوم اما بیشتر بواسطه دردسرهای همسان‌سازی ابزار همراه و کامپیوتر شخصی به وجود می‌آمد. انتقال عکسی که با تبلت دانلود یا ویرایش شده بود به کامپیوتر دسک‌تاپ خانه، انتقال آخرین نسخه سند متنی که با لپ‌تاپ تایپ شده بود به تبلت یا گوشی موبایل، یا همسان‌سازی آهنگ‌های فهرست پخش دو دستگاه با هم، همه و همه دردسرهایی بودند که استفاده از دو «ابزار» و دو «پلتفرم» مجزا به همراه داشت. تمام شرکت‌های سازنده سیستم‌عامل به نوعی سعی کرده‌اند این شکاف میان ابزارهای موبایل و کامپیوترهای شخصی را کمتر کنند. اپل از پارادایم‌های رابط کاربری iOS در نسخه‌های جدید OS X استفاده کرده و مایکروسافت هسته و ظاهر هر دو سیستم‌عامل موبایل و معمولی‌اش را یکی کرده است.

اما به نظر من سیستم‌عاملی که اوبونتو وعده آن را داده است، این مشکلات به‌ویژه مورد دوم را با سادگی بیشتری حل خواهد کرد. سیستم‌عامل جدید اوبونتو در حالت عادی همان کارکردهای یک تلفن هوشمند را برای کاربر به ارمغان خواهد آورد. هرچند از نواوری‌هایی که در آن پیاده شده است هم نباید به سادگی صرف‌نظر کرد. به همین دلیل هم مطالعه بررسی کامل این سیستم‌عامل را در بخش کارگاه همین شماره (142) به همه توصیه می‌کنم. اما نکته مهم این است که زمانی که شما آن را به داک مخصوص‌اش متصل می‌کنید، یک دسک‌تاپ اوبونتو خواهید داشت. برنامه‌های معمول دسک‌تاپ و فایل‌سیستم که گمشده بزرگ سیستم‌عامل‌های موبایل است، درست همانند یک کامپیوتر معمولی در خدمت شما خواهد بود. هنوز از مشخصات سخت‌افزاری این داک (حداقل در سایت اوبونتو) خبری در دست نیست، اما ظاهرا این داک تنها نقش یک رابط برای اتصال صفحه‌کلید و نمایشگر را بازی خواهد کرد. تمام توانایی‌های پردازشی و ذخیره‌سازی اطلاعات در خود گوشی قرار دارند و این یعنی شما با یک ابزار، یک پلتفرم اما با دو رابط کاربری (اینترفیس) سروکار خواهید داشت. درست همانند سوییچ BYOKD (سرنام Bring Your Own Keyboard & Display) که اپل در هنگام عرضه مک‌مینی از آن صحبت می‌کرد (و اکنون به اصطلاح BYODKM به معنی Bring Your Own Display, Keyboard and Mouse تبدیل شده است) کافی است صفحه‌کلید و نمایشگر خود را به گوشی‌ هوشمندتان متصل کنید تا یک دسک‌تاپ در اختیار داشته باشید.

اوبونتو وعده داده است که این سیستم‌عامل را در اوایل سال 2014 عرضه کند. اما توسعه‌دهندگان اوبونتو از اواخر ماه جاری میلادی می‌توانند به آن دسترسی داشته باشند. احتمالا تا زمان عرضه رسمی این پلتفرم دو چهره، سرویس ابری Ubuntu 1 هم برای سازگاری بهتر با آن و تهیه نسخه‌های پشتیبان بهینه‌تر شده و فضای رایگان بیشتری را در اختیار کاربران قرار دهد. حتی با توجه به پیشرفت‌های سخت‌افزاری ممکن ظرف این یک سال، بعید نیست که این سیستم‌عامل از داک هم بی‌نیاز شود و تنها اتصال صفحه کلید و نمایشگر (که به احتمال از طریق اتصال‌های بی‌سیم خواهد بود) برای تبدیل آن به دسک‌تاپ کافی باشد.

اگر آینده باز هم دوران PCها باشد، شاید این بار PC به عنوان مخفف Pocket Computer به کار رود! و اگر سهم بازار و ملاحظات مالی و عشق برند و سیستم‌عاملی خاص را لحظه‌ای کنار بگذاریم، به احتمال موافقت خواهید کرد که برنده تمام این رقابت‌های آینده (حداقل به لحاظ ساده‌تر شدن کاربردهای روزمره) ما کاربران هستیم.