نوشتن؛ گریز از فراموشی ناگزیر

در باب وبلاگ‌نویسی و وبلاگستان فارسی بسیار بیشتر و بهتر از من نوشته‌اند. جالب این‌که امسال بسیاری از بلاگرهای قدیمی برخلاف سال‌های قبل، انگار به پیشواز این روز رفته‌اند و نوشته‌های‌شان را یک هفته تا ۱۰ روز زودتر منتشر کرده‌اند که من این‌جا تنها به دو مورد اشاره می‌کنم.

جادی عزیز در قسمتی از نوشته‌اش وبلاگ‌ها را با شبکه‌های اجتماعی و انواع پیام‌رسان‌ها مقایسه کرده و غیرقابل جست‌وجو بودن، غیرقابل ارجاع بودن و عدم انباشت دانش را مهم‌ترین ضعف این پلتفرم‌ها در مقایسه با وبلاگ می‌داند:

توی مسنجرها، ما دیگه چیزی رو انباشت نمی کنیم. هر بار چیزی رو می گیم و گم می شه، بدون امکان دسترسی مجدد عمومی بهش و بدون اینکه بشه سرچش کرد یا حتی بهش ریفرنس درست و درمون داد. حالا سوال ها دائما در گروه ها تکرار می شن و آدم ها بهشون جواب های تکراری می دن. توی چنین فضایی ما داریم خودمون رو تکرار می کنیم و چیزی رو انباشت نمی کنیم و در نتیجه جلو هم نمی ریم.

خوابگرد عزیز (این دایناسور هنوز منقرض نشده!) متنی بسیار جالب و تاریخ‌نگارانه درباره خوابگرد و ماجراهاش نوشته و برای من این قسمت از نوشته‌اش جالب بود و به حرف‌هایی که دوست دارم بزنم نزدیک‌تر:

وبلاگ فقط دفترِ خاطراتِ روزانه‌ی نسل ما نبود، دفترِ فکر کردنِ ما بود و نوشتنِ آن‌ها، تا ببینیم از کجا به کجا رسیده‌ایم و می‌توانیم رسید. جهانی پرارجاع که ما را از سیرِ باری‌به‌هرجهت دور نگه می‌داشت و می‌دارد. جهانی که نقطه‌ی اصلی ما در مواجهه‌ی جدی با خود و دنیای پیرامون است، به‌دور از واکنش‌های آنی و تخلیه‌های هیجانی و مزه کردنِ انواع سالادِ فلسفه و تفکر. نقطه‌ی توقف برای آن‌که ببینیم چه‌ها در چنته داریم و چه‌‌ها نداریم و چه‌ها می‌توانیم به دیگران بخشید و چه‌ها می‌توانیم از دیگران گرفت. همه‌ی این‌ها مبارزه‌ی ما بوده است علیهِ فراموشی؛ مبارزه‌ای که با وجودِ شبکه‌های مجازی هر روز سخت‌تر هم می‌شود.


من هم پیش از این در باب روز وبلاگستان فارسی نوشته‌ام (+ و +) و شاید یکی از دلایلی که باعث می‌شود این روز و این موضوع برایم مهم و عزیز باشد این است که یکی از اولین مقاله‌هایی که برای مجله شبکه ترجمه کردم، متنی مفصل درباره مایکل ارینگتون و وبلاگش Tech Crunch (که هنوز تا این اندازه مشهور و بزرگ نشده بود) و همین‌طور درباره کسب درآمد از طریق وبلاگ‌نویسی بود (مقاله با فرمت pdf). اما این‌بار خواستم از این روز و این موقعیت استفاده کنم و درباره چیزی مهم‌تر و کلی‌تر یعنی «نوشتن» صحبت کنم.

توصیف نوشتن در ویکی‌پدیااما چیزهایی که نوشتن را برایم مهم و ارزشمند می‌کنند این‌ها هستند:

نوشتن همان فکر کردن است

یکی از چیزهایی که من هم مانند نویسنده این مطلب با آن موافقم این است که:

برخی تصور می‌کنند که اول فکر می‌کنند بعد مجموعه‌ی فکری خویش را می‌نویسند، در صورتی که نوشتن از فکر کردن جلوتر است، ما با رقص قلم و صدای کیبورد است که فکر می‌کنیم، افکار جدید خلق می‌کنیم، نظام فکری خویش را منجسم کرده و سپس آنها را با کلمه‌ها ثبت می‌کنیم

اگر فکر می‌کنید درباره موضوعی صاحب‌نظر هستید، اگر این تصور را دارید که موضوعی را در ذهن‌تان به خوبی حلاجی کرده‌اید، اگر احساس می‌کنید به درک متفاوتی از یک پدیده خاص رسیده‌اید، سعی کنید یک صفحه درباره آن بنویسید. عدم توانایی در انجام این کار به این معنی است که باید در تصورات‌تان تجدید نظر کنید. دوستانی که تجربه وبلاگ‌نویسی دارند احتمالا بارها با این موضوع روبرو شده‌اند که ایده و موضوعی برای نوشتن در سر دارند، اما زمانی که شروع به نوشتن می‌کنند خودِ متن آن‌ها را به جاهایی می‌برد و به نتیجه‌هایی می‌رساند که پیش از شروع حتی تصورش را هم نمی‌کردند.

کوتاه‌نویسی سم است

من هیچ‌گاه با کوتاه‌نویسی میانه‌ای نداشتم و شاید به همین دلیل باشد که هیچ‌گاه شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها آن‌طور که باید و شاید جذب‌ام نکرده‌اند. این‌جا البته از سرگرمی و اوقات فراغت حرف نمی‌زنم. تنها تصور این‌که بتوانم احساسات، وقایع یا هر چیز دیگری را در دو سه خط زیر یک عکس توضیح دهم تقریبا برایم ناممکن است. احتمال این‌که در یک گروه واتس‌اپی یا تلگرامی آن هم در وقت‌های آزاد کوتاه چند دقیقه‌ای بتوان چیزی آموخت یا مباحثه‌ای را به سرانجام رساند را قطعا نزدیک به صفر می‌دانم.

از دید من همین کوتاه‌نویسی و رسانه‌های «کپی‌/پیستی» که در آن‌ها محتوا بدون نیاز به «نوشتن/فکر کردن» تولید می‌شود، یکی از دلایل عمده سطحی‌نگری و ابتذال حاکم بر فضای مجازی است. همان جایی که همه فکر می‌کنند بحر طویل «مردم شهر هرچه دارید و ندارید بپوشید و …» از اشعار مولاناست!

تنها نوشته است که می‌ماند

اما مهم‌ترین چیزی که باید به آن اعتراف کنم این است که من از فراموش شدن به شدت می‌ترسم. این که آمده باشی و مدتی مانده باشی و بعدِ رفتن، از همه بودن‌ات هیچ اثری نمانده باشد بسیار هراسناک است.

شاید جمعا به دو سه نفر از نزدیک‌ترین افراد دور و برم گفته باشم که با ارزش‌ترین دارایی من (راجع به «چیزها» حرف می‌زنم نه آدم‌ها، نه روابط و نه هر موضوع معنوی و احساسی دیگری) همین وبلاگ است و همه آن دفترهایی که از ۱۱ ازدیبهشت‌ماه ۷۴ تا ۲۸ آذرماه ۸۹، هرچند پراکنده اما بسیار منظم‌تر از این وبلاگ در آن‌ها می‌نوشتم. و البته یک وبلاگ وردپرسی کوچک آفلاین روی یک فلش، که خاطرات روزمره را گاه‌به‌گاه در آن می‌نویسم.

از دید من این‌ها چیزهایی هستند که در نبود من می‌توانند نشانه‌ای باشند از بودن‌ام، از کارهایی که کرده‌ام، حرف‌هایی که زده‌ام و ایده‌ها و نظراتی که داشته‌ام.

آری من نه از مرگ که از فراموش شدن می‌ترسم و هنوز گیلگمش‌وار امید دارم که نوشتن همان گیاه سحرآمیزی باشد که یاد مرا جاودان می‌کند.

به نوشتن روی بیاورید و روز وبلاگستان فارسی مبارک …


پی‌نوشت: مطالب کمپین روز وبلاگستان فارسی در ویرگول را از دست ندهید

فیدخوانی خوب است اما …

انتشار مجموعه پست‌های «درسنامه و راهنمای خبرخوانی، فیدخوانی و سوژه‌یابی» از آن دسته کارهایی است که جای خالی‌شان مدت‌هاست در وب فارسی حس می‌شود. از آن کارهایی که باید بی هیچ چشم‌داشتی و فقط از سر شوق و شور و با هزینه کردن وقت و انرژی شخصی انجام می‌شد و انصافاً هم دکتر مجیدی به خوبی از پس این کار برآمده است.

من مدت‌هاست (نزدیک ۸ سال) که با فیدها وب‌گردی می‌کنم و البته مجموعه فیدهایم هیچ‌گاه به کاملی بسته گلچینی که دکتر مجیدی منتشر کردند نبوده و نیست. همین حالا هم بعد از Import بسته هدیه یک پزشک، یکی دو روز است که سرگرم حذف تکراری‌ها و خلوت کردن اینوریدر هستم. اما براساس همین تجربه می‌گویم که فیدها و فیدخوان‌ها گرچه ضروری‌اند و ارزشمند، باز هم چیزهایی کم و کسر دارند که شما را از بوک‌مارک کردن آدرس‌ها و راه‌انداختن مرورگرتان بی‌نیاز نمی‌کنند. در این نوشته، ۴ دلیلی که برای این حرف داشتم را آورده‌ام.


۱- تبلیغات به عنوان منبع درآمد

راستش من هم مانند بسیاری از شماها از دیدن پاپ‌آپ‌های تبلیغاتی و فلش‌ها و بنرهای چشمک‌زن و این چیزها اصلا خوشم نمی‌آید. ولی خوب یا بد باید بپذیریم که برای بسیاری از تولیدکنندگان مستقل محتوا که به سازمان و نهاد و منبعی وابسته نیستند، همین تبلیغات آزاردهنده تنها منبع کسب درآمد است. البته اگر بتوان رقم آن را به عنوان «درآمد» به حساب آورد.

و البته می‌توانید مطمئن باشید تبلیغ‌دهندگان به هیچ عنوان تعداد اشتراک‌های فید را به حساب نمی‌آورند. قاعدتاً با کمی پس و پیش رفتن در فیدهایی که احتمالا اکنون به فیدخوان‌تان اضافه کرده‌اید به سادگی می‌فهمید که کدام سایت‌ها هستند که هر از گاه باید حضوری و از طریق مرورگرتان سری به آن‌ها بزنید و حتی شده گاهی بی هیچ دلیلی روی بعضی از آن بنرهای مزاحم‌شان کلیک کنید. خسیس نباشید …

۲- حس و حال

اگر کتاب‌خوان بوده باشید می‌دانید که خواندن هر کتابی حس و حال خاص خودش را می‌خواهد. کتابی را باید پشت میز نشست، با دقت ورقش زد و بیشتر از حد بازش نکرد که مبادا شیرازه‌اش از هم بپاشد. کتاب دیگری را باید دراز کشیده در تخت خواند و کتاب دیگری را باید به صورتت نزدیک کنی تا بوی کاغذ مانده‌اش را هم حس کنی. شاید حتی به این هم رسیده باشید که صدای ورق زدن کتاب‌ها هم بسته به کاغذشان فرق می‌کند. اگر همه کتاب‌ها روی یک نوع کاغذ و با یک خط و یک فونت چاپ می‌شدند، مطالعه بخش عمده‌ای از جذابیت‌اش را از دست می‌داد.

سایت‌ها و وبلاگ ها هم همین‌طور هستند. شاید بتوانید سایت‌های خبری و رسانه‌های سازمانی را مستثنی کنید، اما آن وبلاگ مینیمال را باید با در زمینه تک‌رنگ و بدون حاشیه و تک خط جداکننده پست‌ها با آن فونت خاص خواند و آن یکی وبلاگ دخترانه را باید در همان تم صورتی و با همان تعداد زیادتر از حد معمول ایموجی و قلب و گل تماشا کرد تا علاوه بر خود مطلب، حس و حالش نیز تجربه غنی‌تری را برای‌تان رقم بزند. و واقعا برخی از تم‌ها و طراحی‌های وب را می‌توانید به عنوان اثری هنری تماشا کنید.

۳- تعامل

هر چقدر هم که در فیدخوان‌تان قابلیت‌های سوشیال داشته باشید، هر چقدر هم که فید‌خوان‌تان را شبیه گودر کنید و در آن به محتواهای مختلف ستاره بدهید، هیچ چیز مانند گذاشتن یک کامنت در زیر نوشته اصلی، نویسنده را خوشحال نمی‌کند. حداقل برای من که این‌طور است.

خوب است که به دیگران بگویید فلانی چه مطلب ارزشمندی منتشر کرده است و از آن بهتر این است که به خود فلانی هم دست مریزاد بگویید و تشکر کنید یا حتی نظر مخالف‌تان را بگویید. تعامل صاف و سالم چیزی است که برای غالب تولیدکنندگان محتوا بیشتر از تعداد فالور و تعداد مشترکین و خواننده‌ها ارزش دارد.

۴- حاشیه‌ها

با فیدها «لُب مطلب» را مستقیم و بدون دردسر به دست می‌آورید، اما حواشی را از دست می‌دهید. آن حواشی که گاه دیدتان را نسبت به موضوع اصلی عوض می‌کنند، جنبه‌های دیگری از موضوع را مطرح می‌کنند یا به سادگی موضوع جدید و ناب دیگری را پیش روی‌تان قرار می‌دهند. در این مورد چند راه‌کار ساده را به شما پیشنهاد می‌کنم:

  • اگر مطلبی را در فیدخوان‌تان خواندید و از آن لذت بردید، حتما سری به سایتی که مطلب روی آن منتشر شده بزنید. اول از همه کل کامنت‌های زیر آن را (که امروزه زیاد هم نیستند) سریع اسکن کنید. اگر کامنتی غیر از «ممنون» و «عالی بود» و این‌ها دیدید کمی بیشتر وقت بگذارید و اگر کامنت ارزشمندی بود، ببینید نویسنده آن آدرس سایتی از خودش به جا گذاشته یا نه.
  • حاشیه‌های صفحه را بررسی کنید. بسیاری از وبلاگ‌ها در سایدبارشان قسمتی با عنوان «پربازدیدترین‌ها» یا چیزی مشابه دارند. عنوان‌های آن‌ها را هم چک کنید و اگر خوش‌تان آمد آن‌ها را هم در تب‌های جداگانه باز کنید و بخوانید.
  • اگر در همین نوار کناری یا پایین و بالای صفحه فهرستی دیدید یا لینکی به بایگانی و آرشیو وجود داشت، آن را هم حداقل یک‌بار سریع مرور کنید.
  • این سناریو کمی در زمان حاضر بعید است، اما برخی وبلاگ‌ها و سایت‌ها هنوز هم «لینکدونی» یا آدرس سایت‌های موردعلاقه‌شان را در نوار کناری حفظ کرده‌اند. از قدیم هم گفته‌اند که افراد را از طریق دوستان‌شان بشناسید. بعید می‌دانم اگر نوشته‌های سایت اصلی را بپسندید، سر زدن به فهرست دوستانش ناامیدتان کند. به خصوص این‌که فعال بودن بخش لینکدونی خود نشان‌دهنده این است که با آدمی کهنه‌کار و خبره روبرو هستید!
  • در نهایت برای بیرون آمدن از حباب اینترنتی‌تان، اگر موضوع مطلبی که خواندید برای‌تان مهم است، حتما یک‌بار هم عنوان موضوع را گوگل کنید و در صفحه نتایج چرخی بزنید. شاید چیز جدید و متفاوتی به چشم‌تان خورد.

اما حرف آخر:

فیدخوانی و اشتراک فیدها، از الزامات وبگردی در این دوران غلبه سرعت و فوران محتواست. فیدخوان‌تان را با مجموعه ارزشمندی از فیدها پر کنید. برای به‌روز بودن و برای مطالعه راحت‌تر چاره‌ای جز این ندارید. اما هر وقت فرصتی بود و حوصله‌ای، سرتان را از فیدخوان بیرون بیاورید و مرورگرتان را اجرا کنید و مستقیم به بعضی از سایت‌هایی که دوست‌شان دارید یا از مطالب‌شان لذت برده‌اید سر بزنید و اگر شد کامنتی بگذارید. با این کار هم شما سود می‌برید و هم به نویسنده‌ای که دوستش دارید کمکی کوچک کرده‌اید.

آن‌ها باید هیولا باشند

این نوشته را بدون مقدمه با این گزاره آغاز می‌کنم که ما ایرانی‌ها در فضای مجازی بی‌اخلاق‌ترینیم! بعید می‌دانم با داستان‌هایی که هر روز دور و برمان در فضای مجازی اتفاق می‌افتد مخالفتی با این ادعا داشته باشید. چندی پیش پیج مسی را پر از کامنت‌های توهین آمیز می‌کردیم تا درد باخت‌مان آرام شود. دیروز در تمام فضای مجازی به راننده اتوبوس حامل سربازان که از جاده منحرف شده بود فحش می‌دادیم. امروز به صدف طاهریان حمله می‌کنیم چون شیوه جدید زندگی‌اش را نمی‌پسندیم و فردا معلوم نیست کدام سلبریتی، بازیگر یا سیاستمدار را آماج حملات‌مان کنیم.

در این‌باره زیاد نوشته‌اند و حرف‌زده‌اند (مثلا این‌جا را ببینید) اما این که چرا چنین پرخاشگر شده‌ایم و چرا مکالمات روزمره ما با فحش دادن و به کار بردن الفاظ رکیک عجین شده، بررسی‌های عمیق جامعه‌شناسانه و تحلیل‌های قدرتمند روانشناسانه را می‌طلبد. به هر حال چندی پیش نوشته‌ای بسیار عالی را در وبلاگ Coding Horror خواندم و به نظرم آمد که آن‌چه می‌گوید حداقل می‌تواند قسمتی از اتفاقاتی که در جامعه مجازی ما می‌افتد را تحلیل کند.

online-harassment

اگر از نوشته‌های توهین‌آمیزمان، داستان شوخی‌های قومیتی را کنار بگذاریم و از کامنت‌های جنسی و اروتیک بگذریم، غالب چیزی که باقی می‌ماند نوشته‌های افرادی است که به خودشان اجازه می‌دهند رفتار، نوشته‌ها، لباس‌پوشیدن، عکس‌گرفتن، حرف زدن و هر چیز دیگری از زندگی خصوصی دیگران را تحلیل کنند، عیب و ایرادهایش را در بیاورند، تناقض‌هایش را بادیدگاه‌های خودشان استخراج کنند و بعد تحلیل‌شان را با خشن‌ترین کلمات بیان کنند. این نوشته درباره این بخش از نوشته‌های توهین‌آمیز ماست و البته ترجمه‌ای کلی (نه کلمه به کلمه و دقیق) از این نوشته است.


از زمانی که روی پلتفرم Discourse کار می‌کنم، بسیار به این فکر می‌کنم که نرم‌افزار باید امکانی را فراهم کند که افراد در فضای مجازی همدلانه‌تر رفتار کنند. به همین دلیل دیدن چنین نوشته‌هایی برایم دردناک است:

امروز سی و دومین سالگرد تولد برادرم بود. امروز برای تمام اعضای خانواده‌اش روزی فوق‌العاده ناراحت‌کننده و پر از واکنش‌های احساسی بود، چرا که او دیگر بین ما نیست.

او فوریه گذشته بواسطه اوردوز هروئین درگذشت. امسال از پارسال هم برای ما سخت‌تر است. من نیمه شب گریه را شروع کردم و تقریبا با هق‌هق خوابیدم. سندروم این روزهای من شامل گریه‌های گاه و بی‌گاه و احساس پوچی غیرقابل مقاومت بود. مادرم در صفحه فیس‌بوک برادرم کامنتی گذاشته بود که دل هر انسانی را به درد می‌آورد و از ناعادلانه بودن این دنیا شکایت کرده بود. پسرش باید این‌جا می‌بود، نه این‌که مرده باشد! او نوشته بود:

«خدایی که این چنین همه ما را غمگین کرده است کجاست؟»

و کسی (غریبه‌ای، احتمالاً یکی از همین انسان‌های معمولی) در یک کلمه پاسخ داده بود: Junkie (معتاد، شیره‌ای)

چنین تعاملی ممکن است به نظرتان عجیب و بی‌ربط باشد اما اگر بدانید که این صفحه متعلق به فردی نسبتا مشهور بوده که برنامه‌های عالی parks & Recreation را می‌ساخته است، ممکن است قضیه را راحت‌تر درک کنید. نه این‌که از زشتی رفتار کم شده باشد، اما متوجه می‌شوید که چگونه ممکن است غریبه‌ای به این صفحه سر بزند و چیزی بنویسد.

یکی از مهم‌ترین دلایل چنین تعاملاتی، این است که در دنیای مجازی افراد به صفحه‌ای پر از کلمات نگاه می‌کنند و نه به صورت فردی که قصد دارند این حرف‌ها را به او بگویند. همین یک پله انتزاع یا فاصله میان گفتن و نوشتن است که بروز چنین رفتارهایی را برای افراد ساده می‌کند. به عبارت دیگر

عاشق شدن، سرقت بانک، سرنگون کردن دولت، همه و همه یک شکل دارند: تایپ کردن!

برای تمرین همدلی! تصور کنید بعضی از عبارات و توهین‌هایی را که مردم به صورت آنلاین می‌نویسند به شخصی که روبروی شما نشسته است بگویید. انجام چنین کاری حتی با هماهنگی خود مخاطب هم دشوار است. یا اصلاً تصور نکنید و این ویدیو (نسخه اصلی روی یوتیوب) را ببینید:

در این ویدیو از افرادی خواسته شده بود کامنت‌هایی را که دو گزارشگر ورزشی زن در فضای مجازی دریافت می‌کنند، رو در روی آن‌ها بخوانند. بعید می‌دانم کسی بتواند تمام این کامنت‌ها را تا انتها رو در روی مخاطبش بخواند. گاردین نزدیک به ۷۰ میلیون کامنت را تحلیل کرده و به نتیجه‌ای رسیده که احتمالا برای شما هم چندان عجیب نیست: این‌گونه کامنت‌ها و حمله‌ها بیشتر زنان، رنگین پوستان و افرادی با گرایش‌های جنسی متفاوت را هدف می‌گیرند.

و متاسفانه بهمن‌ها در فضای مجازی به سرعت شکل می‌گیرند. ناشناس بودن افراد را تحریک می‌کند به رفتارهایی دست بزنند که در حالت عادی از آن خودداری می‌کنند. کافی است اولین کامنت توهین‌آمیز نوشته شود تا سیلی از نوشته‌های نامناسب فضای مجازی را پر کند و مسابقه‌ای تمام عیار شکل بگیرد. مسابقه‌ای که در آن همه تلاش می‌کنند نشان دهند قسی‌القب‌تر، بددهن‌تر یا خشن‌تر از بقیه هستند. این بهمن‌ها فضای مجازی را در می‌نوردند، از اینستاگرام به توییتر می‌روند و از آن‌جا به فیس‌بوک و … و خلاصه همه زندگی مخاطب را پر می‌کنند.

تصور کنید که همیشه و همه‌جا بر لبه تیغ باشید. همیشه آماج حملات باشید و راهی برای فرار نیابید! چه بر سر فکر و ذهن‌تان خواهد آمد؟

the-lego-scream

موارد مشابه داستان استفانی ویتل وکس (Stephanie Wittels Wachs) و برادر مرحومش بسیار زیادند. از میان آن‌ها می‌توانیم به داستان لنی پوزنر (Lenny Pozner) اشاره کنیم که فرزندش را در حادثه سندی هوک از دست داده بود و در فضای آنلاین توسط گروهی مورد حمله قرار می‌گرفت که معتقد بودند کل داستان یک شایعه است و چنین تیراندازی اصلا رخ نداده است.

شاید هم بد نباشد داستان عجیب و غریب مگان فلپس-روپر (Megan Phelps-Roper) را بخوانید. او که از اعضای کلیسای باپتیست وست‌بورو بود معتقد بود که ایدز نفرینی از جانب خداوند است و همه انواع بلاها (جنگ، بلایای طبیعی، کشتارها و …) را ناشی از خشم خداوندی می‌دانست و خود را موظف می‌دید که این دیدگاه و برداشت را ترویج کند. او و هم‌کیشان‌اش در مقابله با پذیرش همجنس‌گرایی در آمریکا به مراسم تدفین آن‌ها می‌رفتند و پلاکاردهای توهین‌آمیز حمل می‌کردند. مراسم‌هایی را که برای سربازان کشته‌شده در جنگ برگزار می‌شد بهم می‌ریختند و به این ترتیب کلیسایی که کمتر از صد نفر عضو داشت به سمبل بین‌المللی نفرت تبدیل شده بود!

از تمام این‌ها سخت‌تر و آزارنده‌تر موارد تراژدیکی است که در آن والدین فرزندان‌شان (به خصوص نوزادان)  را در اتومبیل رها می‌کنند و آن‌ها در اثر تصادف یا گرمای شدید می‌میرند. توصیف حملاتی که چنین پدر و مادرهایی در کنار غم و اندوه‌شان باید تحمل کنند در عمل ناممکن است. به هر حال اگر توان احساسی و درک قانونی کافی دارید، این مطلب را بخوانید و به این فکر کنید که آیا چنین اتفاقی یک اشتباه است یا جرمی به وقوع پیوسته است.

اما مردم چرا و چگونه چنین مطالبی سرشار از نفرت می‌نویسند؟

این سوال اصلی است که در آخر کار ذهن ما را مشغول می‌کند. سوالی که جواب آن احتمالا به هیچ وجه خوشایند نیست!

اد هیکلینگ (Ed Hickling) روانشناسی است که بر روی اثر روانی تصادفات منجر به فوت بر روی راننده‌هایی که زنده مانده‌اند کار می‌کند. جامعه غالباً با قساوتی بسیار زیاد با چنین افرادی برخورد می‌کند، حتی اگر حادثه یک تصادف و اتفاق محض باشد که راننده هیچ تقصیری در آن نداشته باشد.

هیکلینگ معتقد است

انسان‌ها نیاز دارند که برداشتی از زندگی و دنیای‌شان بسازند که در آن دنیا بی‌رحم، خشن و عاری از عاطفه نباشد. دنیایی که در آن اتفاقات بد تصادفی رخ نمی‌دهند و در آن می‌توان با هوشیاری و مسئولیت‌پذیری از بروز بلاها و اتفاقات ناخوشایند جلوگیری کرد.

 او می‌گوید:

«ما آسیب‌پذیریم اما نمی‌خواهیم این موضوع را بپذیریم. ما دوست داریم به دنیایی قابل درک و قابل کنترل و بدون تهدید اعتقاد داشته باشیم که در آن اگر از قوانین تبعیت کنیم، سلامت خواهیم ماند. بنابراین وقتی حوادث ناگوار برای دیگران رخ می‌دهد، ما باید آن‌ها را در گروهی دیگر غیر از خودمان قرار دهیم. ما نمی‌خواهیم مانند آن‌ها باشیم و پذیرفتن این واقعیت که ممکن است ما هم با چنین بلایایی روبرو شویم برای‌مان بسیار ترسناک و دشوار است. پس آن‌ها از ما نیستند! آن‌ها باید دیو و هیولا باشند.»

پس مردی که در صفحه فیس‌بوک کامنت می‌گذارد Junkie ترسیده است. او می‌ترسد که فرزندان خودش هم به مواد مخدر معتاد شوند. می‌ترسد که فرزندانش بدون هیچ تقصیری از جانب او یا هیچ‌کس دیگر در ۳۰ سالگی بمیرند. روبرو شدن با درد از دست دادن فرزند در سی سالگی و این‌که این اتفاق می‌تواند برای هر کسی بیافتد چنان سخت است که او را به موضع‌گیری وا می‌دارد. او هیولایی می‌بیند که با بی‌دقتی باعث مرگ فرزندش شده است.

آن‌هایی که قربانیان فاجعه سندی‌هوک را به دروغ و شایعه متهم می‌کنند نیز ترسیده‌اند. می‌ترسند که کودکان خودشان هم بی هیچ دلیل و منطقی آماج گلوله شده و از بین بروند. و چون در برابر چنین احتمالی کاری نمی‌توانند بکنند به جست‌وجوی هیولا می‌پردازند. این‌ها هیولا را نمی‌یابند و به همین دلیل به آسیب‌دیدگان تهمت دروغ‌گویی می‌زنند چرا که چنین حادثه‌ای نمی‌تواند بدون مقصر باشد!

بعد از ماجرای لین بالفور (Lyn Balfour) و درگذشت کودکش در ماشین دربسته، همین ترس و همین دسته‌بندی ما انسان‌های خوب در برابر آن هیولاها باعث شد که چنین کامنت توهین‌آمیزی در سایت خبری شارلوتزویل ظاهر شود: «اگر او این همه سرش شلوغ و ذهنش آشفته بود باید لنگ‌هایش را بسته نگاه می‌داشت و بچه‌دار نمی‌شد. باید او را در گرمای روز در یک ماشین دربسته زندانی کنند تا دنیا دستش بیاید»

monsters-cover

 و سخت‌ترین کار دنیا شاید این باشد که پرده ترس را کنار بزنیم، هیولا را فراموش کنیم و ببینیم که در پس این هیولا خود ماییم. شاید امروز نه، ولی هیچ بعید نیست که فردا در زمینه‌ای دیگر و در حادثه‌ای دیگر این ما باشیم که هیولا دیده می‌شویم.


کارآفرینان ژن ریسک‌پذیری ندارند، تنها خانواده‌های پولداری دارند!

در این دهکده جهانی، تب استارت‌آپ و رویای داشتن کسب‌وکار شخصی هم مانند بسیاری دیگر از محصولات دنیای مدرن با کمی تاخیر سر از ایران درآورده است. همه سایت‌هایی که به نوعی به صنعت IT مرتبط هستند، همه سایت‌هایی که به نوعی به اقتصاد مربوط هستند، همه سایت‌هایی که به نوعی به سبک زندگی مربوط هستند دم از کارآفرینی و خلاقیت می‌زنند. من و همه اقوام و آشنایانم حداقل در یکی از گروه‌های تلگرامی افزایش خلاقیت و مدیریت کسب‌وکار و نکته‌های روانشناسی برای بهره‌وری بیشتر و … عضو هستیم. بی هیچ قصد و غرضی، در همین مجموعه محدود سایت‌هایی که دنبال می‌کنم مثال بزنم:

هفته‌ای نیست که دیجیاتو مقاله‌ای در باب فلان تعداد خصوصیات آدم‌های موفق/خلاق/کارآفرین ننویسد. ماهی نیست که در دوشنبه آخر آن جادی تبلیغی از یک استارت‌آپ ایرانی با وعده محیط کاری ایده‌آل و خلاقیت بالا نداشته باشد و هفته‌ای نیست که سایت مجله شبکه دو سه مقاله در وصف خصوصیات روانی و عادت‌های افراد موفق/کارآفرین/خلاق منتشر نکند.

انگار خلاقیت و کارآفرینی تنها منتظر تغییر مدل ذهنی شما و تغییر رفتارهای‌تان نشسته‌اند تا ناگهان درهای سعادت و ثروت را به روی‌تان باز کنند. و نمی‌دانم چرا با همه این اوصاف ما هر ماه یکی دو تا زاکربرگ و سه چهار تا پاول دوروف به دنیا تحویل نمی‌دهیم.

maslow

من پیشتر درباره هرم مازلو و تاثیر نیازهای اولیه روی فعالیت‌هایی نظیر وبلاگ‌نویسی نوشته بودم. اما دیروز این نوشته‌‌های کمانگیر را می‌خواندم که یکی از لینک‌ها چشمم را گرفت و دیدم مساله را به راحتی می‌توان به حوزه کسب‌وکار و بویژه استارت‌آپ‌ها و از آن مهم‌تر «دنبال کردن رویای شخصی» تعمیم داد. به همین دلیل  تصمیم گرفتم آن مطلب را (به رغم قدیمی بودنش) ترجمه کنم تا شاید کمکی هم به دیگران باشد. دیگرانی که مثل من احتمالا عصر یک روز کاری، خسته از فشارها و استرس‌های محیط کار به خانه برمی‌گردند و هنگامی که برای رفع خستگی روی مبل جلوی تلویزیون لم داده‌اند کم و بیش با خودشان کلنجار می‌روند که چرا نتوانسته‌اند رفتارها و عادت‌های آدم‌های کارآفرین را در خودشان پرورش دهند تا به جای کار کردن برای دیگران، بار روانی و استرس‌های کسب‌وکار خودشان را به دوش بکشند.

بعد از توصیه خواندن این مطلب یک‌پزشک باید بگویم آسوده باشید، قسمت عمده‌ای از شرایط و مقدمات این کار خارج از کنترل شماست!


Entrpreneur-COVER

ما در دوران جنون کارآفرینی زندگی می‌کنیم. ما Tory Burchها (از نام‌های تازه و بزرگ صنعت مد و سبک زندگی زنان) و Evan Spiegleهای (بنیان‌گذار اسنپ‌چت) دنیا را بررسی می‌کنیم تا به فرمولی جادویی یا مجموعه‌ای از ویژگی‌های شخصیتی دست پیدا کنیم که ما را به سوی موفقیت رهنمون شوند. کارآفرینی در حال رشد است و افراد بیشتری از میان فارغ‌التحصیلان مدارس بازرگانی شیوه فعالیت استارت‌آپی را در مقابل شیوه قدیمی وال‌استریتی انتخاب می‌کنند.

اما چیزی که غالبا در این میان گم می‌شود، این واقعیت است که وجه اشتراک غالب این کارآفرینان تنها یک چیز است و آن دسترسی به سرمایه و منابع مالی است. این منابع مالی می‌تواند سرمایه خانوادگی باشد یا ارث یا موقعیت خانوادگی یا رابطه‌ای که به آن‌ها امکان می‌دهد که به ثبات مالی برسند. با این‌که به نظر می‌رسد کارآفرینان میلی شدید و ستودنی به ریسک دارند، درواقع دسترسی آن‌ها به پول است که باعث می‌شود بتوانند ریسک‌ها را بپذیرند.

و این یک مزیت کلیدی است. زمانی که نیازهای اولیه ما تامین شوند، نشان دادن خلاقیت ساده‌تر است. زمانی که بدانید تور نجاتی آن پایین نصب شده است تمایل شما به ریسک کردن بیشتر می‌شود. پرفسور Andrew Oswalds از دانشگاه Warwick می‌گوید:

«بسیاری از پژوهشگران دیگر نیز این یافته را تایید کرده‌اند که کارآفرینی بیشتر به پول مربوط است تا تلاش بی‌وقفه. ژن‌ها ممکن است در این امر هم مانند سایر امور زندگی موثر باشند اما نه خیلی زیاد.»

اقتصاددانان دانشگاه برکلی کالیفورنیا، Ross Levine و Rona Robenstein در مقاله‌ای در سال 2013 خصوصیات مشترک کارآفرینان را بررسی کرده و به این نتیجه رسیدند که غالب آن‌ها سفیدپوست، مذکر و دارای مدارج تحصیلی عالی هستند. Levine در این باره می‌گوید:

«اگر کسی به پول آن هم در فرم پول خانوادگی دسترسی نداشته باشد، شانس کارآفرین شدن‌اش به شدت کاهش می‌یابد»

تحقیقات تازه‌ای (تازه در سال 2015) که توسط دفتر ملی تحقیقات اقتصادی انجام شده است به بررسی ریسک‌پذیری در بازار سهام پرداخته و به این نتیجه رسیده است که فاکتورهای محیطی (و نه ژنتیک) بیش از هر چیزی بر روی این رفتار تاثیر داشته‌اند. این یافته موید این واقعیت است که ریسک‌پذیری در طول زمان در افراد شکل می‌گیرد و «ژن برتر کارآفرینی» افسانه‌ای بیش نیست.

به یقین توانایی زمین خوردن و بلند شدن، خصوصیتی اساسی برای موفق شدن است. بسیاری از کارآفرینان تنها پس از تحمل شکست‌های فراوان توانسته‌اند طعم پیروزی را بچشند. اما موانع بر سر راه ورود به چنین مسیری بسیار بلند، و رد شدن از آن‌ها بسیار دشوار است.

برای حرفه‌هایی که با خلاقیت سروکار دارند، امکان پذیرفتن ریسک‌های متعدد یکی از مهم‌ترین امتیازات ممکن است. بسیاری از بنیان‌گذاران استارت‌آپ‌ها برای مدتی طولانی حقوقی دریافت نمی‌کنند. بنا به برآوردهای موسسه کافمن هزینه متوسط راه‌اندازی یک استارت‌آپ حدود ۳۰ هزار دلار است. داده‌های به دست آمده از موسسه دیدبان کارآفرینی جهانی نشان می‌دهد که بیش از ۸۰٪ سرمایه مورد نیاز برای تاسیس یک کسب‌وکار جدید از اندوخته شخصی افراد یا دوستان و خانواده تامین می‌شود.

زنی ۳۱ ساله که در گروه‌های کارآفرینی نیویورک رفت‌وآمد دارد و البته نخواسته نامش فاش شود می‌گوید:

«دنبال کردن رویاها خطرناک است. تمام این جمعیت اغوا شده‌اند و فکر می‌کنند به سادگی می‌توانند از خانه خارج شوند و به دنبال رویاهای‌شان بروند. اما این اصلا واقعیت ندارد.»

در نهایت باید گفت که بله، مسلماً برای ساختن هر چیزی باید به شدت تلاش کرد. اما در این میان امتیازات و شرایط فراوان دیگری هم باید فراهم باشد که البته غالباً دست کم گرفته می‌شوند.

منبع (+)

درباره «چرک نوشتن»

ادبیات، به خصوص ادبیات داستانی در شرایط فعلی جامعه ما احتمالا دیرترین و دورترین چیزی است که عامه مردم برای گذران اوقات فراغت (لذت بردن که پیشکش!) به یادش می‌افتند. این را می‌توانید به کم‌حوصله شدن افراد به واسطه تاثیر شبکه‌های اجتماعی نسبت دهید. می‌توانید آن را نتیجه گرانی کتاب بدانید یا گناهش را به گردن فقر محتوایی و تنوع اندک ژانرهای ادبی و نبود نویسندگان تاثیرگذار بیندازید. دلیل هرچه که باشد، داستان خواندن (حتی نوع کوتاهش) در این جمع دارد به خاطره‌ای از گذشته تبدیل می‌شود. احتمالا اگر از آن دسته افرادی هستید که در کل پرداختن به ادبیات را بیهوده و بی‌حاصل می‌دانید خواندن این پست کوتاه از وبلاگ یک پزشک و بعد تهیه کتاب معرفی شده در این پست را به شما پیشنهاد می‌کنم.

The-Thorn-Birds

البته خود من هم بیرون گود نشسته‌ام! در واقع آخرین رمانی که خواندنش را به یاد می‌آورم پرنده‌ خارزار اثر کالین مک کلاف (روی جلد مکالو نوشته شده) است که با شرمندگی تمام باید بگویم حداقل به ۱۰ سال پیش برمی‌گردد. اما در این فرصت کوتاه عید و به لطف اپ دوست‌داشتنی فیدیبو به سراغ مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه رفتم که فیدیبو به عنوان عیدانه به کاربران هدیه می‌داد.

از مجموع یازده داستان تا الان هفت‌تا را خوانده‌ام، و آن‌چه که بین بسیاری از آن‌ها مشترک دیدم چیزی است که من با یک اصطلاح من‌درآوردی آن را «چرک نوشتن» می‌نامم. نه به معنی چرک‌نویس و پاک‌نویس. به این معنی که انگار برای ادیبانه نوشتن و هنرمندانه نوشتن باید بد نوشت و کثیف نوشت. تقریبا در تمام این داستان‌ها به نوعی درباره زخم و خون و بالا آوردن و ادرار و … صحبت شده بود. حتی یکی دو داستان از ابتدا با چنین مواردی آغاز می‌شدند. برای نمونه چند اسکرین‌شات از داستان‌های مختلف گرفته‌ام که در ادامه می‌بینید.

از این توصیف‌های بعضا دقیق، به همان اندازه بدم می‌آید که از کلیشه سیگار کشیدن افراد عصبی و ناخوش فیلم‌ها بدم می‌آید. از توصیف‌های ناراحت‌کننده و بن‌مایه مرگ و فلاکت در آن‌ها همان‌قدر بدم می‌آید که از دیدن این همه فیلم اجتماعی ناراحت‌کننده بدم می‌آید. انگار همان‌طور که فیلم هالیوودی بدون «بوسه و آغوش» معنی ندارد، همان‌طور که فیلم فارسی بدون «سیگار کشیدن» عصبی و توصیف «فلاکت و بیچارگی» معنی ندارد، ادبیات داستانی ما هم بدون «چرک نوشتن» غیرقابل تصور است و این از دید من کمی آزاردهنده است.

راستش سررشته زیادی از ادبیات ندارم و چیزی که گفتم را نمی‌شود به عنوان نقد مطرح کرد. این مجموعه داستان انتخاب یک گروه خاص بوده و ممکن است نشان‌دهنده سلیقه گردآورنده باشد. ممکن است به لحاظ ادبی واقعا این توصیف‌های دقیق قدرت قلم نویسنده را نشان دهد یا مثلا استفاده از الفاظ رکیک داستان را به زندگی روزمره‌مان نزدیک‌تر کند. اصلا شاید چون از ابتدا همه‌چیزمان از کتاب گرفته تا فیلم و مجله و گزارش و بازی فوتبال سانسور شده به موارد این‌چنینی عادت ندارم.

اما هنوز این دلیل‌ها برای من از ناراحت‌کننده بودن این چرک نوشتن کم نمی‌کند و البته به شدت ترجیح می‌دهم که نویسندگان و منتقدان بگویند که آیا واقعا نمی‌شود درباره شادی نوشت و تمیز نوشت و اثری هنری و ادیبانه خلق کرد؟ نمی‌شود کمی از این فضای بدبختی و فلاکت خارج شد و در جامعه هنری به شهرت رسید؟ نمی‌توان بدون چرک و خون و ادرار و … داستان‌سرایی کرد؟


پی‌نوشت در مورد عکس ابتدای مطلب: ادبیات مانند آب، مایه حیات روح است و من ترجیح می‌دهم آبی که در لیوان سمت راستی است نصیب من شود!

پی‌نوشت دوم: چالش کتاب جادی را به شدت توصیه می‌کنم.

چه کسانی به سفارت عربستان حمله کردند؟

نمی‌دانم، شاید هم تاثیر نوشته قبلی من بوده که این بار دوستان به سفارت و کنسولگری عربستان حمله کرده‌اند!!! به هر حال پیش از ادامه مطلب بگویم که جواب سوال عنوان مطلب را هم می‌دانم و هم نمی‌دانم. نمی‌دانم از این جهت که نه از سیاست سر در می‌آورم و نه علم غیب دارم و نه منابع خبری خاصی در اختیار دارم و می‌دانم از این جهت که این برخورد فیزیکی و خشونت به یکی از اجزای اصلی غالب تعاملات اجتماعی در جامعه ما تبدیل شده است. در واقع همه ما در زندگی روزمره‌مان به کرات با این نوع «حمله‌کنندگان» برخورد داشته‌ایم.

چند روز پیش در یک جمع دوستانه بحث بر سر همین ماجرا بود و یک نفر پرسید «ولی واقعا کی به سفارت یک کشور حمله می‌کنه؟» خاطره‌ای که در ادامه آوردم اول به خودم و احتمالا به شما یادآوری می‌کند که «حمله‌کنندگان» تعدادی از همین آدم‌های دور و بر ما، تعدادی از همین آدم‌های به ظاهر معمولی هستند.


تاریخ دقیق را به خاطر ندارم. احتمالاً بین سال ۱۳۸۴ تا ۱۳۸۶ من که تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بودم، در یک دفتر معماری به همراه چند نفر از دوستان دوران دانشگاه کار می‌کردم و در همان زمان در دانشگاه آزاد دو تا از شهرستان‌های اطراف شیراز هم چند ساعتی تدریس داشتم.

آن موقع شهردار یکی دیگر از شهرهای کوچک اطراف شیراز (که البته به تازگی به واسطه افزایش جمعیت، در تقسیمات کشوری به شهر تبدیل شده بود) یکی از کارفرمایان ما بود و بنا بود که یک مجتمع بسیار بزرگ تجاری برای شهرشان طراحی کنیم. چیزی که آن زمان به لحاظ ابعاد و تعداد واحدها و غیره، حتی نمونه‌اش در شیراز هم وجود نداشت.

البته خودمان هم می‌دانستیم که این از آن سنگ‌های بزرگ است و نشانه نزدن، اما به هر حال به خاطر این پروژه هفته‌ای یکی دو بار میزبان آقای شهردار بودیم. در آخر یکی از جلسات آقای شهردار به من گفت که شنیده است در دانشگاه آزاد تدریس می‌کنم و قصد دارد برای مساله‌ای از من راهنمایی بخواهد.

به اتاق کناری رفتیم و گفت که پسرش در دانشگاه آزاد یکی از شهرهای مجاور درس می‌خواند و استادی با او لج کرده و نمره‌اش را نمی‌دهد و نظر من را پرسید که چه بکند. پیشنهاد کردم که اول روی نتیجه امتحان اعتراض بگذارد. گفت پسرش این کار را کرده. گفتم به سراغ معاون آموزشی دانشگاه برود. گفت به نظرم فایده‌ای ندارد. گفتم ریاست این واحد از دوستان دانشگاه من است و می‌توانم برایش تقاضای یک ملاقات حضوری یا حتی دوستانه بیرون محیط دانشگاه بکنم. این یکی را هم نپذیرفت.

دست آخر گفتم چیز دیگری به ذهنم نمی‌رسد که ناگهان از پاسخ جناب شهردار شوکه شدم. ایشان گفتند (عین جمله ایشان را آورده‌ام):

«بدم بزنندش درست می‌شه؟»

بسط و تفسیر ماجرا با شما . . .

از Slefie تا Selfish، درباب خصوصیات نسل جدید

در اواخر دهه چهارم زندگی احساس می‌کنم به جایی رسیده باشم که بتوانم برای کسانی که از من کم سن و سال‌تر هستند درباره «گذشته» حرف بزنم. این گذشته برای من هم مانند بسیاری دیگر پر از نوستالژی است و هم البته یادآور شیوه‌ای از زندگی که سرعت تغییر کردنش در بازه‌های سال‌ها و دهه‌ها با هیچ زمانی از تاریخ قابل مقایسه نیست.

تاثیر فناوری و شیوه‌های ارتباطی نوین در شکل زندگی ما آن‌چنان زیاد بوده است که غالب ما وقتی به تفاوت‌های گذشته و حال فکر می‌کنیم تنها به تفاوت فناوری‌های در دسترس در هر دوره زمانی می‌اندیشیم و تغییر ایجاد شده در انسان‌ها (در خودمان و عادات و رفتارمان) به عنوان عناصر اصلی سازنده تاریخ و جامعه را فراموش می‌کنیم. فراموش می‌کنیم که فناوری وسیله رسیدن ما به هدف و ابزاری برای نمایش و برآوردن تمایلات ماست و گرچه خود می‌تواند به عنوان محرک عمل کند اما غالبا پاسخی است به نیازهای روزافزون ما «انسان‌ها». به همین دلیل هم من بیش از آن‌که تفاوت‌های گذشته و حال و آینده‌مان را در تغییر فناوری‌ها ببینم در تغییر نوع نگاه انسان‌ها به زندگی و ارزش‌ها و باورهای‌شان می‌بینم.

Selfie-Syndrome

با این مقدمه و از عنوان مطلب احتمالا حدس زده‌اید که می‌خواستم درباره خصوصیات نسل جدید و به‌ویژه «خودخواهی» به عنوان یکی از بارزترین تفاوت‌های میان آن‌ها و نسل‌های قدیمی‌تر حرف بزنم و البته یکی از مدهای این زمانه «social» را هم نشانه‌ای از این تغییر دیدگاه می‌دانم. پیشاپیش برای رفع شبهات و پیشگیری از گلایه‌های بعدی بگویم که این مطلب تنها یک نظر شخصی است و البته به همه افراد نسل جدید (اصلا اگر بتوان مرزبندی دقیقی برای این تعریف پیدا کرد) قابل تعمیم نخواهد بود. نکته بسیار مهم دیگر این که بعد از نوشتن طرح کلی این مطلب و زمانی که به دنبال تصاویری برای آن می‌گشتم به چندین و چند متن مشابه، قدیمی‌تر و البته علمی‌تر انگلیسی برخوردم که دو مورد از آن‌ها به نظرم ارزشمند بودند و کلا ساختار نوشته من را هم تغییر دادند و مسلما خواندن‌شان را به همه پیشنهاد می‌کنم. یکی این مطلب با عنوان «سلفی‌ها و طلوع نارسیسیسم دیجیتال» و دیگری مقاله مجله تایم با نام Millennials: The Me, Me ,Me Generation که به دلیل رایگان نبودن، می‌توانید متن آن را به صورت یک فایل پی‌دی‌اف از این‌جا دانلود کنید.

به هر حال خلاصه آن‌چه می‌خواستم در ادامه بگویم این بود:

یکی از تغییرات اساسی که به نظر من در اخلاق و باورهای نسل جدید بوجود آمده است پررنگ‌تر شدن و سبقت گرفتن ارزش «خود» نسبت به «جمع» و البته «دیگران» بوده است. سیل سلفی‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی به راه افتاده‌اند و بیشتر آن‌ها ویرایش شده‌اند تا نشانگر «یک صحنه از یک زندگی کامل و رویایی» باشند تنها نشانه‌ای است از تغییری بنیادی‌تر که در نگرش نسل جدید به جهان پیرامونش پدیدار شده است.

چرا سلفی گرفتن را به عنوان یک نشانه انتخاب کرده بودم؟

در نوامبر سال ۲۰۱۳ دیکشنری آکسفورد لغت سلفی را به عنوان کلمه سال انتخاب کرد و کمتر از پنج ماه بعد دنی بومن (Danny Bowman) چون نتوانسته بود آن تصویر نهایی و کامل را شکار کند دست به خودکشی زد. البته مادرش او را از مرگ نجات داد و اگرچه دنی نتوانسته بود به عنوان یک سوپر مدل مرد انتخاب شود، اما توانست با رکورد ۲۰۰ سلفی در روز نخستین معتاد به سلفی بریتانیا لقب بگیرد. داستانی بسیار شبیه داستان نارسیس با این تفاوت که دنی در انتهای داستان زنده می‌ماند. البته همین‌جا بگویم که مورد دنی را نمی‌توان به سادگی به همه تعمیم داد چرا که او از یک اختلال روانی به نام «خود زشت انگاری» یا Body Dysmorphic Disorder رنج می‌برد. اما دکتر دیوید ویل (David Veal) روانشناس معالج دنی می‌گوید از زمان رواج تلفن‌های دوربین‌دار دو سوم بیمارانی که بواسطه بیماری BDD به او مراجعه می‌کنند، در خود این اجبار را احساس می‌کنند که دایما از خودشان سلفی بگیرند و در شبکه‌های اجتماعی پست کنند.

Selfie-1

«سلفی‌ها در نهایت شاید نمایشی از خودخواهی ما در قاب تصویر باشند، اما تمام دنیای ما به هم تنیده و مرتبط است و آن خودخواهی که محرک رواج این تصاویر است نمی‌تواند بر سایر جنبه‌های زندگی ما بی‌اثر باشد.»

این چیزی بود که می‌خواستم به آن برسم، اما دیدن و خواندن آن مقاله طولانی مجله تایم داستان را بسیار جذاب‌تر و طولانی‌تر کرد. آن‌قدر که تصمیم گرفتم ترجمه (البته خلاصه‌شده) برخی قسمت‌ها را به این مطلب اضافه کنم.

ویژگی‌های اصلی: تنبلی، خودخواهی، اشتیاق شهرت، اعتمادبه‌نفس زیادی

شاید به نظر برسد که این تکرار همان حرف‌هایی است که پدران ما به ما، پدربزرگ‌های ما به پدران‌مان و الی آخر می‌گفتند: این که نسل جدید تنبل، خودخواه و سطحی‌نگر است. البته فرق آن‌چه این‌جا می‌خوانید با گفته‌های پدربزرگ‌ها در این است که برای این ادعا در حال حاضر، مطالعات علمی انجام شده و دلیل و مدرک وجود دارد (به همان مقاله Millenials مراجعه کنید)! آن‌چه در ادامه می‌آورم را تنها به عنوان گزاره‌هایی درباره مردم آن‌سوی دنیا در نظر نگیرید. حتی با سخت‌گیرانه‌ترین معیارها، باز هم تایید خواهید کرد که تمام یا همه این موارد را اگر نگوییم شدیدتر، با همان شدت در جامعه خودمان هم دیده‌ایم.

تنبلی:

  • نسل جدید بیش از هر زمان دیگری با والدین‌شان می‌مانند و از پذیرفتن مسولیت زندگی سرباز می‌زنند.
  • در سال ۱۹۹۲ حدود ۸۰ درصد افراد زیر ۲۳ سال می‌خواستند شغلی با مسئولیت بیشتر داشته باشند. این عدد در سال ۲۰۰۲ به ۶۰ درصد کاهش یافته است.

خودخواهی:

  • میزان اختلال نارسیسیستیک در محدوده ۲۰ سالگی نسل کنونی سه برابر بیشتر از دوران ۲۰ سالگی نسلی است که اکنون ۶۵ سال سن دارد.
  • مقایسه آمار سال ۱۹۸۲ با سال ۲۰۰۹ نشان می‌دهد که تعداد دانش‌آموزان کالج که در ارزیابی خودشیفتگی امتیاز بالایی گرفته‌اند، ۵۸ درصد رشد داشته است.
  • ۴۰ درصد افراد نسل جدید فکر می‌کنند که مستقل از عملکردشان باید هر دو سال یک‌بار ترفیع شغلی بگیرند.
  • در دهه پنجاه میلادی دیوارهای خانه یک خانواده معمول آمریکایی میزبان عکس ازدواج، دوران تحصیل و احتمالا سربازی افراد بود. خانواده امروزی آمریکایی به صورت متوسط میان ۸۵ عکس از افراد خانواده و حیوان خانگی‌شان زندگی می‌کنند.

اشتیاق شهرت:

  • مطالعه‌ای در سال ۲۰۰۷ نشان می‌دهد که دختران دانش‌آموز مقطع متوسطه سه برابر بیشتر ترجیح می‌دهند دستیار یک شخص مشهور (غالبا سلبریتی!) شوند تا یک سناتور! تعداد آن‌ها (دستیاران سلبریتی‌ها) در مقایسه با کسانی که می‌خواهند مدیرعامل یک شرکت بزرگ شوند، ۴ برابر بیشتر است.

اعتماد به نفس:

  • ۶۰ درصد افراد این نسل فکر می‌کنند که تحت هر شرایطی می‌توانند خیر و شر کارهایی که می‌کنند را به درستی تشخیص دهند!

تعریف Millennial یا بگوییم نسل جدید

در مقاله‌ای که بیشتر این نوشته را از آن وام گرفته‌ام، با کمی تقریب متولدین سال‌های ۱۹۸۰ تا ۲۰۰۰ را نسل جدید یا Millennial می‌خواند. بازه‌ای که تقریبا از انتهای سال ۱۳۵۸ خودمان شروع می‌شود و تا حدود ۱۳۷۸ ادامه می‌یابد. چیزی که کم‌وبیش به زبان تقسیم‌بندی این روزهای ما، دهه شصتی‌ها تا هفتادی‌ها را در بر می‌گیرد. این گروه در حال حاضر بخش عمده جمعیت کشور یا حداقل بخش عمده جمعیت در سن کار ایران را تشکیل می‌دهند. این گروه همان افرادی هستند که با مرور دوره‌های کودکی، نوجوانی، جوانی و … احتمالا به یاد بحران ظرفیت مدارس (مدارس سه و چهار شیفتی)، بحران عظیم کنکور و پشت‌کنکوری‌ها، بحران کمبود فرصت‌های شغلی و جوانان بی‌کار (وضع فعلی) و احتمالا در آینده بحران کمبود خانه‌های سالمندان خواهید افتاد.

Me-Me-Me-Generation

نسل جدید در هر کشوری خصوصیات و ویژگی‌های خاص خودش را دارد. اما به مدد اینترنت، رسانه‌های جمعی که بیش از گذشته در دسترس هستند و البته روند جهانی‌سازی، افراد این نسل جدید در هر کجای دنیا که باشند بیشتر به همدیگر شباهت دارند تا به نسل‌های گذشته کشور خودشان. این موضوع حتی در کشوری به شدت سنتی مانند چین نیز به راحتی به چشم می‌خورد. نکته جالب این‌که این ویژگی‌ها به طبقه مرفه و پولدار جامعه اختصاص ندارد و مطالعات نشان می‌دهد که اعضای فقیرتر این نسل نرخ بالاتری از خودشیفتگی، مادی‌گرایی و اعتیاد به فناوری را از خود نشان می‌دهند!

چرا چنین شد؟

این که چرا این نسل جدید با چنین خصوصیاتی رشد کردند، معلول عوامل مختلفی است. از تاثیر پیشرفت فناوری و جامعه بگیر تا تربیت نسل‌های قبلی همه و همه دست به دست هم داده‌اند تا این خصوصیات را در این نسل جدید پررنگ کنند. در ادامه من تنها به سه عامل مهم‌تر و پررنگ‌تر در شکل‌گیری چنین خصوصیاتی اشاره می‌کنم.

انقلاب اطلاعاتی

از دید تاریخی شاید عامل اصلی انقلاب اطلاعات باشد. انقلاب صنعتی انسان را از وابستگی به زمین رها کرد. فرد دوران صنعتی می توانست به شهر برود، در کارخانه کار کند یا کسب‌وکار خودش را راه بیاندازد و پیشرفت کند. در واقع جزیی از سازمانی شود یا نهاد تازه‌ای به راه بیاندازد. انقلاب اطلاعاتی انسان را حتی از نهادها هم بی‌نیاز کرد. با قراردادن قدرت فناوری در دست تک‌تک افراد جامعه آن‌ها قدرتمندتر شدند و حتی به رقابت با نهادها پرداختند: بلاگرها در برابر خبرگزاری‌ها، نویسندگان اپ‌ها در برابر شرکت‌های نرم‌افزاری غول‌پیکر، فعالان یوتوب در برابر استودیوهای فیلم‌سازی. به صورت خلاصه نسل جدید به ما و سازمان‌های ما نیاز ندارد!

همین بی‌نیازی باعث می‌شود که این نسل در برابر خواست‌ها، ارزش‌ها و شیوه تفکر و زندگی نسل فعلی و نسل‌های قبل‌تر مقاوم‌تر و البته گستاخ‌تر باشد.

تربیت نسل‌های قبل

در دهه 1970 آمریکایی‌ها می‌کوشیدند شانس موفقیت فرزندانشان در زندگی و اجتماع را با بالا بردن اعتماد به نفس آن‌ها افزایش دهند. گرچه این اعتماد به نفس می‌توانست برای گرفتن یک کار یا باز کردن سر صحبت با جنس مخالف در یک بار به شدت سودمند ظاهر شود، اما در واقع برای حفظ آن کار یا نگهداری و  پیشبرد آن رابطه به هیچ عنوان نمی‌توانست موثر باشد. این اشتباهی ساده‌لوحانه بود.

self-esteem-1

تحقیقات اولیه نشان داده بودند که کودکان با اعتماد به نفس بالاتر در مدرسه بهتر ظاهر می‌شوند و کمتر احتمال دارد به دردسر بیافتند. اما گذشت زمان بود که نشان داد اعتماد به نفس در واقع یک «معلول» است و نه یک «علت».

و البته دیگر دیر شده بود. هر زمان که این والدین تلاش می‌کردند اعتماد به نفس را در کودکان‌شان افزایش دهند در واقع تنها خودشیفتگی و غرور آن‌ها را بیشتر می‌کردند.

اگر بخواهیم به جامعه خودمان برگردیم، این نسل جدید حاصل تربیت نسلی است که در خانواده‌های «والدین سالار» اگر نگوییم پدر سالار، بزرگ شده بودند. پدر و مادرانی که به قول قدیمی‌ها جرات نداشتند پای‌شان را جلوی پدر و مادر دراز کنند یا به جز «چشم» انتظار کلمه دیگری از آن‌ها نمی‌رفت، تصمیم گرفتند همه آن‌چیزی را که از آن‌ها دریغ شده بود یک‌جا و بدون مقدمه و موخره تقدیم فرزندانشان کنند. و نتیجه آن همه توجه بیش از حد، آزادی بیش از اندازه، اعتماد به نفس کاذب به چیزی تبدیل شد که نسل جدید ما را می‌سازد.

self-esteem

دکتر Jean Twenge نویسنده «نسل خودخواه و اپیدمی نارسیسیسم» می‌گوید: «وقتی بچه‌ها کوچک هستند جالب است که به آن‌ها بگویید شبیه پرنسس‌ها، ابرقهرمان‌ها (یا هر چیز دیگری که روی تی‌شرت‌شان نوشته شده) هستند. اما وقتی بزرگ‌تر شدند این موضوع دیگر اصلا جذاب نیست.» چرا که اولین باری که جامعه از پذیرفتن استثنایی بودن آن‌ها سر باز بزند و به آن‌ها بفهماند که فردی معمولی در میان جامعه هستند سرخوردگی آن‌ها آغاز می‌شود. این نسل به گفته Sean Lyons حالا «بالاترین نرخ توقعات برآورده نشده نسبت به کاری که می‌کنند و کمترین میزان رضایت نسبت به موقعیت شغلی‌شان» را دارند.

آن‌ها از کوه بالا نمی‌روند که دنیا را ببینند، از کوه بالا می‌روند تا دنیا آن‌ها را ببیند.

فشار همتایان

کمتر از ۱۰۰ سال قبل تنها بخش اندکی از نوجوانان به دبیرستان یا دانشگاه می‌رفتند بنابراین غالب تعاملات‌شان با افراد بزرگ‌سال خانواده خودشان بود. اما اکنون به لطف ابزارهای همراه و شبکه‌های اجتماعی نوجوانان هر لحظه از عمرشان را به تعامل اجتماعی مشغول هستند. در واقع هر لحظه تحت تاثیر دوستان و آشنایان واقعی و مجازی‌شان قرار دارند که در اغلب موارد هم سن و سال خودشان هستند و این رشد فکری آن‌ها را به خطر می‌اندازد!

برای پخته شدن و رسیدن به رشد فکری شما باید با افراد مسن‌تر از خودتان ارتباط داشته باشید. یک نوجوان ۱۷ ساله اگر تمام مدت با ۱۷ ساله‌های دیگر حشر و نشر داشته باشد، هیچ‌گاه به آن رشد فکری و عقلی که باید نخواهد رسید. اما نسل جدید ما در تمام روز تنها با دوستان هم سن و سالش، آن‌هم با بهترین لحظات و زیباترین عکس‌ها و سایر بهترین‌ها و زیباترین‌هایی که به اشتراک می‌گذارند تعامل دارد و تازه همین تعامل هم تنها از طریق یک صفحه نمایش صورت می‌گیرد!

peer-pressure

علاوه بر همه این‌ها این تعامل باعث می‌شود که آن‌ها همواره تحت فشاری باشند که از آن به «Peer Pressure» یاد می‌شود. آن‌ها باید همواره برای تبدیل شدن به یک «برند» بر سر لایک و فرند و فالوور با دوستان‌شان هم رقابت کنند یا اگر از این مسابقه عقب افتادند احساس سرخوردگی داشته باشند.


همه آن‌چه تا این‌جا خواندید (واقعا در این دوره اسکن کردن متن و تندخوانی کسی حوصله کرده این متن را تا این‌جا دنبال کند؟) در واقع بسط و تفصیل چیزی بود که من از موج سلفی‌ها و خودنمایی‌ها در شبکه‌های اجتماعی و غیره برداشت کرده بودم و در مقاله Millenials برای آن نشانه و توضیح و دلیل و مدرک یافته بودم.

اما . . .

اما واقعیت این است که من به نوعی آن مقاله را مصادره به مطلوب کرده‌ام. اگر به عنوان مقاله اصلی یا تصویر اول پست با دقت بیشتر نگاه کنید، می‌بنید که در انتهای عنوان فرعی مقاله (بعد از همه غرها و ایراد گرفتن‌ها) آمده است که:

چرا آن‌ها ما را نجات خواهند داد؟

هرچند خواندن مقاله اصلی را برای بار چندم توصیه می‌کنم، اما برای بستن این پست به نظرم رسید که بهترین کار ترجمه کامل پاراگراف آخر مقاله Millennials است:

«در نهایت، بله ما داده‌های زیادی درباره خودشیفتگی، تنبلی و اعتماد به نفس بالای آن‌ها داریم. اما عظمت یک نسل با داده‌ها مشخص نمی‌شوند. عظمت یک نسل با واکنشی که در برابر چالش‌های پیش روی‌شان نشان می‌دهند مشخص می‌شود و البته با واکنشی که ما در قبال آن‌ها بروز می‌دهیم. ممکن است شما آن‌ها را به چشم بزرگ‌ترین نسل کارآفرینان خوش‌بین ببینید یا چندین میلیون آدمی که هر لحظه ممکن است بواسطه نرسیدن به خواسته‌های‌شان گریه کنند. نظر شما به شدت وابسته به نوع نگاه شما به «تغییر» است. من، شخصا ترجیح می‌دهم به این کودکان امید داشته باشم. و خدا می‌داند چه کارهایی از آن‌ها برخواهد آمد.»

ده توصیه برای برنامه‌نویسان جوان

من عاشق برنامه‌نویسی و لینوکس و منبع‌باز هستم. و خب وقتی به همه این‌ها علاقه‌مند باشی و هکری بزرگ مثل «اریک ریموند» از چیزی تعریف کرده باشد، نمی‌توانی در برابرش مقاومت کنی. توی گوگل پلاس دیدم که لینکی در مورد برنامه‌نویسی را به اشتراک گذاشته و تصمیم گرفتم ترجمه‌اش کنم.

Eric-Raymon-g-plus

اصل مطلب را می‌توانید این‌جا بخوانید و این هم ترجمه‌اش:


کد نوشتن درست شبیه جادوگری است. کلمات درست را به کار ببرید و وقایعی هیجان‌انگیز رخ خواهند داد، یا اتفاقاتی هولناک به وقوع خواهند پیوست.

تبدیل شدن به یک برنامه‌نویس بزرگ کار ساده‌ای نیست، به زمان احتیاج دارد. من در این‌جا ده توصیه برای برنامه‌نویسان تازه‌کار دارم که می تواند در طی کردن این مسیر به آن‌ها کمک کند.

۱- وقت بگذارید

تبدیل شدن به یک برنامه‌نویس خوب به سال‌ها زمان نیاز دارد، پس صبر داشته باشید. هر چقدر هم که باهوش باشید، نخستین پروژه‌های شما به یقین ضعیف خواهند بود. اگر هر روز کد می‌نویسید، ظرف پنج سال برنامه‌نویس قابل قبولی می‌شوید و پس از ده سال یک برنامه‌نویس خوب خواهید بود. و در نهایت پس از بیست سال ممکن است به شهرت و بزرگی برسید!

۲- کد بنویسید، کد بنویسید

افسانه‌ای وجود دارد که می‌گوید برخی «نابغه برنامه‌نویسی» زاده می‌شوند. بله، شما به استعداد احتیاج دارید اما بیش از آن محتاج تمرین کردن هستید. هر دقیقه از وقت آزادتان را صرف کدنویسی کنید. باید سال‌ها به تنهایی و با دیگران تمرین کنید. این کار شما را پولدار نمی‌کند، اما مهارت‌های شما را افزایش می‌دهد. کدنویسی همانند نواختن موسیقی است. یک آهنگ را صدها بار بنوازید و حتما هربار چیز تازه‌ای یاد می‌گیرید.

۳- توانایی‌های‌تان را گسترش دهید

 افراد با هم متفاوتند. پس نقاط قوت خودتان را پیدا کنید. هنر شما شاید حل مساله باشد یا آموزش به دیگران. یا حتی مثلا تمرکز عمیق و طولانی روی مفاهیم دشوار. بهترین نشانه برای دانستن این‌که در زمینه‌ای مهارت ویژه دارید این است که از انجام آن لذت می‌برید. به مرور زمان در سایر جنبه‌های کدنویسی نیز پیشرفت خواهید کرد.

۴- کار کردن با دیگران را یاد بگیرید

به تنهایی همیشه معمولی خواهید بود. زمانی می‌توانید بدرخشید که با دیگران کار کنید. یاد بگیرید که به دیگران اجازه دهید نقاط ضعف شما را پوشش دهند. به دنبال تیم‌هایی بگردید که به شما احتیاج دارند و همین‌طور تیم‌هایی که می‌توانند شما را به چالش بکشند. به پروژه‌های منبع‌باز بپیوندید و فرهنگ اپن‌سورس را یاد بگیرید. از دیگران و به ویژه از اشتباهات‌شان پند بگیرید.

group-programming

۵- از دانش استفاده کنید، نه از جادو

بیشتر صنعت نرم‌افزار در گمراهی به سر می‌برد. یاد بگیرید که موضوعات جادویی را بشناسید و از آن‌ها پرهیز کنید. جوهر دانش، حل مسایل واقعی با پاسخ‌هایی فراگیر و غیرقابل مقاومت است و البته [مستلزم] سعی و خطای بسیار شدید خواهد بود. به دنبال مد نروید. اولین مساله واقعا مهم بعدی را انتخاب کنید. یک راه‌حل مینیمال قابل‌استفاده برایش خلق کنید. آن را امتحان کنید و فقط اگر به نظر آمد که کار می‌کند، نگه‌اش دارید.

۶- به غرایزتان اعتماد کنید

ما برای کار کردن با دیگران از غرایز نسبتا خوبی برخورداریم. آموزش و کار این غرایز را در ما می‌کُشند. غالب اوقات به ما می‌آموزند که ناراحتی و درد را تحمل کنیم. اما شما یاد بگیرید که به غرایزتان اعتماد کنید. اگر کاری که می‌کنید غلط به نظر می‌رسد اصلاحش کنید. حتی اگر به یک دهه زمان نیاز داشت، بنویسیدش، درکش کنید و اصلاحش کنید.

۷- با هرچه که در اختیار دارید کار کنید

با مسایل، ابزارها و افرادی که در دسترس دارید کار کنید. تمرکزتان را روی این موضوع قرار دهید که کار را درست، مینیمال و ساده انجام دهید. منتظر نباشید تا فناوری‌های فردا از راه برسند. سعی نکنید آینده را اختراع کنید. هدف کارتان این باشد که راه‌حل‌های واقعی برای مسایل واقعی ایجاد کنید. آینده خودش، خودش را اختراع خواهد کرد.

۸- از انتقادها استقبال کنید

خودتان را فراموش کنید. این که کسی از کار شما انتقاد کند دردناک است. اما نادیده گرفته شدن از آن دردناک‌تر است. از دیگران بخواهید که شما را نقد کنند. کارهای‌تان را در معرض دید و استفاده عموم بگذارید و هر زمان توانستید، آن‌ها را منبع‌باز کنید. البته گه‌گاه با مریضی برخورد خواهید کرد که واقعا تلاش می‌کند شما را آزار دهد. مساله اصلا شخصی نیست. یاد بگیرید که نسبت به آن بی‌تفاوت باشید.

criticism

۹- هزینه‌های‌تان را پایین نگه دارید

کم‌هزینه بودن مهم است. یاد بگیرید که از لینوکس و یک کامپیوتر ارزان دست دوم استفاده کنید. استفاده از خط فرمان را یاد بگیرید. به زبان‌های کوچکی مانند C بچسبید و ترجیحا به سراغ زبان‌های عظیمی مانند ++‌C نروید. یاد گرفتن یک زبان بزرگ‌تر شما را برنامه‌نویس بهتری نمی‌کند!

۱۰- کارهای‌تان را منتشر کنید

کدهای‌تان را با اسم واقعی‌تان منتشر کنید. به عنوان یک مشارکت‌کننده در پروژه‌های منبع‌باز شرکت کنید. اگر شما را نخواستند، به دنبال پروژه‌هایی بگردید که شما را بخواهند! وجهه عمومی خوبی برای خودتان بسازید. به سراغ GitHub بروید. همه این‌ها در آینده رزومه شما را خواهند ساخت.


اگر این مطلب مورد پسندتان بود، بد نیست سری هم به مجموعه «پندهای یونیکسی استاد فو» بزنید.

این‌جا تهران است، سال ۱۳۹۴ خورشیدی

امروز ۲۳ اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۴ است و این‌جا یکی از محله‌های قدیمی شهر تهران است. برای کاری که کمی بعدتر توضیح می‌دهم مجبور شدم به این محله سری بزنم و واقعا از دیدن چنین محیطی به شدت شوکه شدم. راستش حلبی‌آباد زیاد دیده‌ام، در شهرهای کوچک زندگی کرده‌ام و چنین صحنه‌هایی برایم بیگانه نیستند. اما دیدن این صحنه در قلب پایتخت و آن هم در میانه دهه نود خورشیدی برایم بسیار شگفت‌آور بود.

IMG_5246

این‌جا هیچ نشانه‌ای از زندگی مدرن نیست. از تهران «شهر مهربانی» هیچ اثری دیده نمی‌شود. از بهداشت و زیبایی هیچ خبری نیست. به دلایلی (از جمله ترس از دردسر) جرات نکردم از اهالی محل، معتادی در گوشه یک خرابه یا آن کودک معلولی که در میان آلودگی کوچه بازی می‌کرد عکس بگیرم. اما فقط کافی است رنگ همین تصاویر را بردارم تا واقعا حال و هوای شهری کوچک و توسعه‌نیافته را در دهه چهل یا سی احساس کنید.

IMG_5245

اما داستان از این قرار است که گروهی از اهالی بازار و خیرین محل قصد دارند مسجدی قدیمی را در این محله بازسازی کنند و درست به همین خاطر بود که مجبور شدم به این‌جا بیایم. این تصویر مسجدی است که قرار است به عمارتی نوساز و دو طبقه تبدیل شود.

IMG_5235

از دید من اما مردم این‌جا بیش از هر چیز «نان» می‌خواهند، «بهداشت» می‌خواهند، «مدرسه» می‌خواهند و بعد وقتی از دامنه‌های هرم مازلو بالاتر آمدند، می‌توان در مورد اعتقادات و مناسک مذهبی‌شان صحبت کرد و کار خیر انجام داد.


پی‌نوشت: دوستی می‌گفت تو نمی‌توانی تکلیف تعیین کنی! شاید اگر اختیار بودجه آن کار خیر در اختیار خود این مردم هم بود ساخت این مسجد را به ساخت یک مدرسه یا درمانگاه ترجیح می‌دادند. راستش پاسخی ندارم. در پی اثبات اهمیت چیزی در برابر بی‌اهمیتی چیز دیگری هم نیستم. من بیش از آن‌که خودم را جای آن مردم بگذارم که چه تصمیمی می‌گرفتند، خودم را جای آن  فرد خیر تصور کرده‌ام که اگر من بودم چه می‌کردم.

از اتفاقات عربستان تا مبارزات وایبری و مجازی

قبلا گفته بودم که واکنش‌هایم به اتفاقات و محیط اطراف بسیار کندتر و دیرتر از بقیه اتفاق می افتد. اما این بار و در پی حادثه ناگواری که در جریان سفر حج گریبان‌گیر دو نفر از نوجوانان کاروان ایران شد، تصمیم گرفتم مطلبی را این‌جا بنویسم. البته این بار هم «شدت فاجعه» و «تاثر شدید» محرک نوشتن این متن نبود، بلکه واکنش‌هایی که از سوی بسیاری از دوستان و آشنایان و اطرافیان می‌دیدم انگیزه اصلی‌ام بود. پیشاپیش و قبل از این‌که مورد هجوم همه میهن‌پرستان و رگ غیرت ورم‌کرده‌ها قرار بگیرم باید بگویم که از نظر من هم

اتفاقی که رخ داده بسیار ناراحت‌کننده، تاثر برانگیز و برای دولت عربستان صعودی مایه شرمساری است. این اتفاق باید از طریق مقامات رسمی با جدیت تمام پی‌گیری شود و عوامل آن باید حتما مجازات شوند.

اما نکته ناراحت‌کننده واکنش‌های مردم به این اتفاق است که از دید من افراطی، ناپخته، مضحک و متاسفانه گاهی ابلهانه است.

social-media-activism

در طی این مدت اخیر متن‌ها و پست‌ها و نوشته‌های مربوط به این قضیه، فضای شبکه‌های اجتماعی ما را پر کرده و گروهی و شبکه‌ای نیست که در آن هر روز و ساعت متنی و عکسی و شعری در واکنش به این مسایل منتشر نشود. به جای بحث درباره این‌که چرا این متن‌ها و واکنش‌ها را ناراحت‌کننده می‌دانم، ترجیح می‌دهم چندین گزاره را جداگانه بنویسم و البته تعدادی متن را عینا نقل کنم و پاسخ بدهم.


  1. دوستان ما تا حالا سری به مراجع قضایی زده‌اند؟ از اتفاقات و فجایعی که در همین مملکت خودمان و توسط پدر و مادرهای ایرانی رقم می‌خورد آگاه هستند؟ صفحه حوادث روزنامه‌های خودمان را خوانده‌اند؟ مواردی که از کودک‌آزاری تا تجاوز و حتی قتل را شامل می‌شود دیده‌اند؟ در این اتفاقات هم «ملخ‌خواری روی نجابت سیاوش خش انداخته است؟»
  2. واقعا امیدوارم کسی در بین اطرافیان من نباشد که فکر کند اگر یک روز تمام توی همه گروه‌های وایبر و واتس‌اپ و غیره بنویسد «مرگ بر عربستان» حتی یک نفر پایین‌مرتبه‌ترین مقامات عربستان یا حتی ایران این متن را خواهند دید یا اگر ببینند به آن واکنش نشان خواهند داد. درست مثل این است که همه ما تصمیم بگیریم در مهمانی خانوادگی امشب همه ۱۰ دقیقه به سیاست‌های دولت اعتراض کنیم.Screenshot_2015-04-11-19-07-22و تازه «الموت لسعودیه عربیه»؟
  3. نکته دیگر این‌که ما هنوز هم بعد از این همه سال همان مردم «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسراییل» و «مرگ بر فلان» و «زنده باد بهمان» هستیم. حرکت‌مان بین خیر مطلق و شر مطلق است. یاد نگرفته‌ایم که افراد، ملیت‌ها، کشورها و همه چیز این دنیا خاکستری است! خوب و بدش در هم است.
  4. می‌گویند «کورش برای تصرف مصر از راه دریا رفت که سم اسبانش به خاک عربستان آلوده نشود». اگر کورش کبیر برای کشورگشایی‌هایش فلسفه‌ای غیر از تصرف منابع طبیعی، دفع دشمنان و جمع‌آوری مالیات و ثروت برای کشورش داشته است، حداقل من در تاریخ چیزی درباره آن ندیده‌ام. البته اقرار می‌کنم که مطالعات تاریخی چندانی ندارم ولی گمان هم نمی‌کنم که چنین مکالماتی بر روی لوحی گلی با خط میخی کنده‌کاری شده باشند و همین دیروز و امروز به دست تاریخ‌دانان ما افتاده باشند!
    Achaemenid_empire_map_expansion
    از طرف دیگر اگر به این نقشه نگاه کنیم می‌بینیم که عربستان در دوره هیچ‌یک از شاهان هخامنشی قلمرو ایران نبوده است و این نه به خاطر نفرت ایرانیان قدیم از عرب‌های قدیمی است! به نظر من لزومی هم به این کار نبوده. تصرف صحرایی گرم‌وخشک و مناطق بی آب و علف و حتی بدون تمدن آن به لحاظ منطقی توجیهی نداشته است. وگرنه سرداران قدیم با نفرت و کدورتی کمتر از این، کل خاک یک کشور را زیر سم اسبان‌شان لگدکوب می‌کردند.
  5. دوستانی که الان با شنیدن این خبر شروع کرده‌اند به انتشار تصاویری که در آن‌ها لباس‌های عربی بر تن حیوانات مختلف پوشانده شده‌اند، آن زمانی که یک دیپلمات ایرانی (که به گمان من بیش از یک مامور امنیتی فرودگاه باید نماد و نشانه فرهنگ کشورش باشد) در یک استخر مختلط برای چند کودک مزاحمت ایجاد کرد کجا بودند؟ آن زمان تحمل انواع و اقسام توهین به ایرانی‌ها را داشتند یا به هر شکلی خود را مبرا می‌کردند؟ درباره ماجراهای کهریزک دشنام‌ها را نثار که می‌کنند؟

اما در کنار همه این نکته‌ها بد نیست به چند مورد کلی هم درباره واکنش‌های ما ایرانی‌ها اشاره کنم:

  1. برای این که بدانید کدام ملت‌ها بیشترین سازگاری را با سایر نژادها و ملیت‌ها دارند به نقشه زیر نگاه کنید. البته ناگفته پیداست که وضع ما چندان خوب نخواهد بود. (برای دیدن سایز بزرگ‌تر کلیک کنید)
    racism
    برای مطالعه بیشتر این آدرس را ببینید و به این فکر کنید که معولا وقتی فکر می‌کنیم «ما نسبت به فلانی‌ها هوش بیشتری داریم»، «ما از بهمانی‌ها تمیزتریم» یا ما «نسبت به آن‌ها غذاهای بهتری می‌خوریم» واقعیت به احتمال زیاد چیز دیگری است.
  2. یادمان باشد که غالب اعتراض‌های ما در قبال محیط اطراف‌مان ناگهانی، جهشی و به اصطلاح «خرگوشی» است. ما از کارمان ناراضی هستیم، از کاسب محل دل‌چرکین هستیم، شرایط سیاسی باب میل‌مان نیست و بنا به هر دلیلی نمی‌توانیم به هیچ‌کدامش اعتراض کنیم. ناگهان با اتفاقی این‌چنینی همه آن ناراحتی و خشم‌های فروخورده و بیان نشده به صورتی (بگوییم بی‌خطر و بی‌ضرر) بر سر افرادی در جایی دیگر خالی می‌شود. برعکس در جاهای بهتر دنیا که تعاملات آزادتر است، اعتراضات و حرکت‌ها «لاک‌پشتی» است. مردم به صاحب‌کارشان اعتراض می‌کنند. به دولت‌شان اعتراض می‌کنند، به والدین‌شان اعتراض می‌کنند و در نتیجه آن همه انرژی منفی جمع نمی‌شود که ناگهان به این صورت منفجر شود.
  3. و درنهایت از ما بهتران برای این فعالیت‌های بی‌ضرر و این شر و شورهای مجازی اسم جالبی انتخاب کرده‌اند: Slacktivism. فعالیت اجتماعی از زیر لحاف! رضایتی نسبی از انجام عملی ساده در حالی که نشان دادن واکنش معقول و عملی هزینه‌بر، دشوار یا در برخی موارد خطرناک است. واقعیت این است که لایک کردن تصاویر کودکان قحطی‌زده کسی را سیر نمی‌کند و راه‌انداختن تظاهرات در وایبر و جاهای مشابه نه نارضایتی ما را به عربستان نشان می‌دهد و نه دردی از آسیب‌دیدگان حادثه دوا می‌کند. تنها مزیت‌اش شاید این باشد که دل‌مان را خوش کنیم که ما هم در این‌باره کاری کرده‌ایم! (این مقاله جالب آتلانتیک در همین مورد هم ارزش خواندن دارد)
    unicefad

پی‌نوشت: در آخر باید اعتراف کنم که من هم توان یا جرات واکنشی جدی و عملی به این اتفاق را نداشته‌ام. از این حداقل Slacktivism هم صرف‌نظر کرده‌ام. از نوشتن این مطلب هم هدفم این بود که حداقل اگر در آسایش خودمان اعتراضی می‌کنیم و متن‌های احساسی و حماسی منتشر می‌کنیم، بدانیم که چه می‌کنیم و به کجا می‌رویم.