شايد بازگشت

سلام

شاید برگشته ام. هنوز نمیدونم.

فعلا محل بلاگ رو به هاست خودم منتقل کردم. قالب رو عوض کردم و . . . . نمی دونم دوباره بنویسم یا نه. فعلا فقط دارم میخونم و میخونم. شاید دوباره حس وحالش رو پیدا کنم. سراغ کلی از قدیمی ها رفتم که خوشبختانه هنوز سرپا و برقرار بودن. مطالب آرشیوم رو زیر رو کردم. احساس میکنم بزرگتر شده ام یا شاید دست و پا بسته تر. نوشتن دیگه به سادگی اون دوره به نظر نمیرسه. کار کردن وقت لذت بردن رو هم ازمون دریغ کرده. شاید خیلی جدی شدم. نمی دونم. واقعا نمیدونم. . .

همین.

تغییر آدرس

من یک آدرس جدید دارم. خونه ای که دیگه میشه گفت مال خودمه و اونجا صاحبخونه هستم. اگر برگشتن و نوشتنی در کار باشه از این به بعد اینجا مینویسم.

آدرس جدید و ایمیل من:

blog.etudia.com

blog@etudia.com

 —————————————-

فکر کردم با این جابجایی و نقل مکان شاید نوشتن رو دوباره شروع کنم اما انگار:  قلم عوض کردن مردی بود که نوشتن نمیدانست.

همه چیزمان

توی بیمارستان هستیم. یکی از آشناها جوانی حدودا ۱۸ساله را زیر گرفته و ما بر حسب وظیفه منتظریم تا جوان از اتاق عمل بیرون بیاید و بعد از به هوش آمدن و اطمینان از سلامتیش برگردیم خونه.

 اوضاع و احوال بخش اتفاقات یکی از مهمترین و شلوغ ترین بیمارستانهای شیراز آدم را به فکر فرو میبرد. همه جا تیره و تاریک. کثافت از در و دیوار می باره. توی یک اتاق ۳۰ نفر مریض روی تخت ها ولو شده اند و کسی نیست به دادشان برسد. معدود پرستاران و دکترها هم وقت سر خاراندن ندارند.

 از سر و صدا و شلوغی حال آدم گرفته میشه. میام توی حیاط بیمارستان که مثلا کمی هوا بخورم . . . جای نشستن درست و حسابی که پیدا نمیشه. جابجا تابلو زدن که از آوردن زیر انداز و نشستن در محوطه خودداری کنید و دقیقا زیر تابلوها زیراندازهای بزرگی پهن شده و خانواده هایی روی آنها نشسته اند. مثل اینکه توی پارک نشسته باشند با فلاسک چای و بالش و پتو و . . . .

اونطرف تعدادی برانکارد درب و داغون و کثیف رو کنار دیوار گذاشتن تا مریضهایی رو که لحظه به لحظه می رسند باهاشون ببرن داخل. توی فکر کثیفی برانکاردها و لکه های خون روی اونها هستم که انگار مسئول حمل و نقل برانکاردها فکرمو میخونه و یه راست میره سراغ یکی از خدمات بخش بهداشت که داره با یه تی زمین شویی و یه سطل آب میره داخل ساختمون و بهش گیر میده که تی رو ازش بگیره و خون روی برانکاردها رو پاک کنه ! ! ! ! !

کف میکنم ! ! باز هم هزار آفرین به عقل طرف که تی رو بهش نداد و گفت باهاش زمین شستم ! ! ! کثیفه ! ! !

 توی این فکرم که احتمالا آدمهای سالم هم اینجا مریض میشن چه برسه به مریضها و پیرها و بچه ها و . . .

یکهو سر و صدایی میاد و چندتا جوون مثل اینکه سر آورده باشن میدوند و داد و بیداد و . . . پشت سرشون هم یه وانت به سرعت میاد. واقعا مثل اینکه سر آوردن. چندتا جوون با ماشین اومده بودن بیرون و میزنن یه موتوری رو خرد و خمیر میکنن و حالا آوردنش بیمارستان. چهار نفر به زور ! ! ! لنگ و پاچه طرف رو میگیرن و میبرنش داخل. برانکاردها رو برای چی و کی نگه داشتن خدا میدونه ! ! !

 چند لحظه بعد داد و بیداد میشه و یکی از جوونها با مامور نیروی انتظامی دعواش میشه و بعد پلیس ۱۱۰ میاد و راننده رو میبره و نیم ساعت بعد هم یه داد و بیداد دیگه و معلوم میشه موتور سوار بیچاره دار فانی رو ول کرده و رفته سرای باقی ! ! !

میرم تو فکر راهنمایی و رانندگی که دست هرکسی یه گواهینامه داده و بدون آموزش و کنترل ولشون کرده تو خیابون و بعد هم مامورهاش با یه رشوه  ۵۰۰۰  تومنی هر خلافی رو بی خیال میشن. بعد یادم میاد به اونهاییشون که بی خیال نمیشن و تنها فرقشون با بقیه اینه که درآمد چندانی ندارن و در عوض روزانه کلی فحش میخورن ! ! !

بعد یادم میاد به راننده ها همون راننده های عادی مثل پدرم ، عموم ، شوهر خاله و . . . که فکر میکنن قانون برای وقتیه که پلیس باشه ! ! ! یا کمربند ایمنی رو بجای بستن آویزون میکنن به خودشون که سر پلیسها رو مثلا گول بمالن . . .

 بعد به خودم میگم باید فرهنگ سازی کرد و توی دانشگاه به شخصیت آدمها شکل داد و . . . باید تربیت کرد و بعد قانون وضع کرد و . . .

 آخ ! ! ! یادم نبود فردا باید نمره ها رو به آموزش دانشگاه اعلام کنم. یادم باشه سه نفر رو حاج آقا سفارششون رو کرده و دو نفر رو هم معاون آموزشی ! ! !

هان . . . چی میگفتم ؟ ؟ ؟ بحث فرهنگ سازی بود و تربیت و راهنمایی رانندگی و بیمارستان و . . .

 اصلا بی خیال این جریان سیال ذهن و فکر کردن و تجزیه تحلیل و . . . جز دردسر هیچی نداره. از خودمون شروع میشه یه دور باطل رو طی میکنه و باز به خودمون بر میگرده.

 واقعا مظفر الدین شاه با عقل اون دوره خودش خوب فهمیده بود وقتی فرمود:

 «همه چیزمان به همه چیزمان می آید»

معلم خوب من

کتابی هست به اسم ” در آفریقا همیشه مرداد است ” . این کتاب گزیده انشاهای بچه های ابتدایی مدارس ایتالیاست که با نثری بسیار جذاب و در عین حال کودکانه اوضاع زندگیشون رو برای معلمشون نوشتن. خوندن کتاب رو به تمام گروههای سنی پیشنهاد میکنم ! ! ! از وقتی این کتاب رو خوندم توی این فکر بودم که توی مدارس ابتدایی خودمون هم اگر چنین کاری انجام بشه نتایج جالبی داره. مدام هم به مادرم اصرار میکردم به شاگردهاش موضوع انشا بده و نتایجش رو بیاره خونه. اما همیشه با این بهانه روبرو میشدم که اینها کلاس اولی هستند و نمیتونند انشا بنویسند. تا اینکه . . .

دیروز به مناسبت پایان سال تحصیلی از شاگردان کلاس اول خواسته شد که نامه ای به معلم کلاسشان بنویسند و از او تشکر کنند. این هم گزیده نامه هایی که مادرم با خودش آورد:

با ارز {عرض} تشکر از خانم معلم

معلم من خیلی چیزهای زیادی به من یاد دادید. متشکرم که به من خواندن و نوشتن یاد دادی. شما خیلی عزیز هستید.

امیرحسین


خانم معلم من شما را خیلی دوست دارم. خانم معلم از این که به ما خواندن و نوشتن یاد دادید خیلی ممنونم. ما شما را خیلی ازیت {اذیت} کردیم. لتفن {لطفا} ما را ببخشید بابت ازیت {اذیت} دادن.

پارسا


خانم معلم ما به شما برای ما خیلی زحمت کشیده اید. اما ما به شما خیلی اذاب {عذاب} دادیم. لطفن {لطفا} شما ما را ببخشید. خواهش میکنم ما را ببخشید. شاگرد کوچک شما سعید


خانم معلم خوبم من شما دوست دارم. من از زحمت شما خیلی ممنون هستم. خانم معلم شما 20 گرفتید. {! ! ! ؟}

پارسا

 


نامه برای معلم عزیزم

سلام معلم خوب ما. شما از همه ی معلم ها بهتر هستید. من خیلی شما را دوست دارم. ما از شما تشکر میکنیم که به ما خیلی حروف و حرف یاد دادین. الاحی {الهی} که صد سال زنده باشید. پایان

علی


سلام معلم خوب من. من شما را دوست دارم. و از شما تشکریم {متشکریم} که به ما درس های خوب یاد دادین.

محمد رضا

 


نامه برای خانم معلم عزیزم

معلم عزیزم دوستت دارم. ما از زحمتهای شما ممنونیم. ما بچه {بچه ها} شما را دوست داریم.

محمد


معلم عزیز من دست شما درد کند {نکند} که به ما درس یاد دادی و به ما نوشتن و خواندن یاد دادی. معلم عزیزم عید مبارک باد {! ! ! ؟} من همه معلمای {معلمهای} مهربان را دوست دارم.

امیر حسین


معلم عزیزم دوستت دارم. خانم آموزگار اگر در این مدت اگر بد بودم مرا ببخشید. خانم معلم دوستان {دوستتان} دارم.

مهدی


خانم معلم تشکر میکنم که به ما درسهای زیادی یاد دادی تا سواد و تیزهوش {با سواد و تیز هوش} باشیم. تا بتوانیم کتابهای آموزنده بخوانیم.

مازیار


خانم معلم عزیز ما شما را به ندازی {اندازه ی} یک دنیا دوست داریم. شما به ما خواندن و نوشتن را یاد دادید. شما خیلی برای ما زحمات زیادی برای ما کشیدید.

امیر رضا


سلام خانم معلم. من اندازی {اندازه ی} یک دنیا شما را دوست دارم. الاحی {الهی} سال دیگر هم معلم دوم ما باشید.

امیر حسین


خانم معلم خوب و مهربان من تو را خیلی دوست دارم و سلام من را از {به} پدرتان برسانید و سالتان را مبارک باد. {! ! ! ؟}

محمد


معلم عزیزم. من معلم خوبی دارم. خیلی آرام درس میدهد. معلم من عزیز است. من معلم خوبی دارم. خانم معلم من شما را دوست دارم. همین تر {همین طور} آقای یزدان پناه خیلی خوب است. همین تر {همین طور} ناظم های مدرسه خوب هستند. آقای مهتیار {مهدی یار} آقای خزایی و آقای کارندیش {کار اندیش} خیلی خوب هستند. امضا معلم خوب من {! ! ! ؟}

محمد رضا

 

سور رئاليسم

۱-     نمی‌دونم از سوررئالیسم چیزی میدونید یا نه؟ نقاشی‌های سالوادور دالی یا فیلمهای لوییس بونوئل رو دیدین یا نه؟ اما اگر میخواین یه تجربه کوتاه داشته باشین . . .

اگر میخواین خواب ببینین که دارین با یه درخت حرف میزنین . . .

اگر میخواین خواب ببینین که پشتتون میخاره و دارن با یه بیل مکانیکی پشتتون رو میخارونن . . .

اگر میخواین هرچی برای نوشتن تو وبلاگ آماده کرده بودین از کله تون بپره . . .

 

راهش اینه که یه روز ساعت هفت صبح بلند شین و حدود ۵۰۰ گرم آش سبزی بخورین و پشتش بگیرین بخوابین تا ساعت ۱۱ ظهر ! ! !

 

۲-     یه سئوال زبان تخصصی :

کی میدونه چرا تو زبان آلمانی زندگی کردن  (leben)  اینقدر شبیه دوست داشتن (lieben)  نوشته میشه ؟ ؟ ؟

 

۳-     هی میگن ترک اعتیاد تضمینی . . . هی میگن اراده . . .

تشریف ببرین توی این سایت و بازی bubbletrouble رو دانلود کنین. اگر معتادنشدین خیلی مردین ! ! !

 

 

۵-     فعلا همین و والسلام.

نکات فراموش شده

۱- کریسمس مبارک ! ! ! بعد از یک هفته ! ! !

 

۲- میخواستم مثل همه مطلبی در مورد زلزله زدگان بم بنویسم ولی دیدم دیگه انقدر وبلاگهای کله گنده و رسانه ها و . . . موضوع رو تو بوق و کرنا کردن که دیگه اگر کسی خبر نداره و باید بیاد از اینجا خبردار بشه همون بهتر که در جهل مرکب بماند ! !!اما فقط یک نکته : دوستان عزیز دیگه کمک نکنین ! ! ! بسه ! ! ! داره حیف و میل میشه ! ! ! با این همه پول و امکانات و . . . میشه یه مملکت رو آباد کرد. البته به هیچ وجه هم این جریان کذایی که میگن یه نفر یه گونی برنج خریده و توش یه نوشته پیدا کرده که ” تقدیم به هموطن زلزله زده ” رو هم قبول ندارم. آخه شما این همه کمک کردین کدومتون روی کنسروهاتون یا توی آستر لباسهایی که دادین از این جملات احساسی نوشتین ؟ ؟ ؟

 

۳– این عکس هوايی که مربوط به شهر بم بعد از زلزله است رو توی وبلاگ زیتونپیدا کردم. یارو با ماهواره عکس به این گندگی و با این دقت میگیره اونوقت من دانشجوی معماری یه پلان از بافت تاریخی شیراز که میخوام با هزار جور معرفی نامه و تقاضا نامه و تعهد نامه هی از این اتاق بدو اون اتاق از این طرف بدو اونطرف و آخرش باید بشینی برای یه نفر که نمیدونه نقشه چیه توضیح بدی که قصد هیچگونه خرابکاری نداری ! ! !

 

۴- هر کس موقعی که فکر زیادی تو کله اش دور میزنه یه کاری میکنه ! ! یکی میخوابه ، یکی قدم میزنه ، یکی موسیقی گوش میده. اما روش من فرق میکنه ! ! ! من میرم برای خودم خرید میکنم ! ! ! خریدهای غیر لازم و الکی که تا حالا به خاطر بی اهمیت بودنشون فراموش شدن ! مثل دوشنبه که رفتم بیخود و بی جهت یه موس سامسونگ خریدم. ( نمیتونم فکرهای تو کله ام رو بگم وگرنه مصالح نظام به خطر میافته ! ! ! ) موس خودم هنوز هم به خوبی کار میکنه ولی این خوشگلتره و مدتها بود میخواستم بخرمش ولی خوب لازم نبود تا دیروز که به واسطه فکر کردن زیاد لازم شد ! ! !

 

۵ – آخرش اینکه کسی یه مجله کامپیوتر خوب سراغ داره ؟ ؟ ؟ این روزها خدا تومن میدی برای یه مجله که تا حالا ۱۰برابر پول مجله رو از تبلیغات رنگی و جور واجورشون گرفتن بعد هم میبینی یارو یه دیکشنری گذاشته جلوش یه مقاله از یه مجله خارجی رو ترجمه کرده به شیوه بسیار مشکل تحت اللفظی ! ! ! تازه اونم چی ؟ ؟ امنیت شبکه در سرورهای تحت لینوکس که با استاندارد فلان و فلان برای حمایت از فلان سیستم طراحی شدن. بابا یارو حتما ختم اینکار بوده که سرور راه انداخته دیگه به مقاله های اینطوری هم احتیاجی نداشته ! ! ( من خودم هر مجله ای که میخرم اول میبرمش آرایشگاه حسابی تبلیغهای اضافیش رو کوتاه میکنم ! ! ! به همین خاطر غالب مجله هام نه جلد داره نه شیرازه درست و حسابی. در عوض یه آرشیو کامل از تبلیغات کل شرکتهایی که در زمینه کامپیوتر تو ایران فعالیت میکنن جمع کردم ! )

 

۶- احتمالا به زودی همه عکسهای وبلاگم میپره ! ! ! این سایت محترمکه مدتها میزبان عکسهای ما بودن گیر دادن که ثابت کنین 18 سالتون شده ! ! ! تنها راه ثابت کردنش هم داشتن کارت اعتباریه ! ! ! مدام هم میگه از حسابتون چیزی برداشته نمیشه ! حالا بیا ثابت کن اینجا کارت اعتباری گیر نمیاد. این آدرسهای ایمیل زیر نامه های رسمی هم که همه شون فرمالیته هستن و هیچ جوابی از توشون در نمیاد . . . باید دنبال یکی دیگه بگردیم که مهمونش بشیم . . .

 

۷- همین و والسلام . . .

 

کمک

دوستان عزيز  . . . وبلاگ نويسان قهار . . .

کمک کنيد . . .

من الان سه روزه که آپديت کردم. روی يادداشت قبلی ( همين يادداشت زير ) کامنت هم گرفتم اما خودم که به وبلاگم سر ميزنم فقط اون يادداشت قالب و … رو ميبينم. گفتم شايد از ISP من باشه يه کارت ديگه خريدم فايده نداشت. تازه روی همون يادداشت يه کامنت دريافت نمودم که چرا آپديت نميکنی و مگر درست کردن قالب چقدر طول ميکشه و اين صحبتها. فهميدم جريان از يه جای ديگه خرابه.

به هر حال هر کس اطلاعاتی داره و ميدونه که اينجا چه خبره که يه عده اين آپديتهای ما رو ميبينن يه عده نميبينن خدا خيرش بده يه خبری هم به خود من بده. ثواب داره . . .

من آنم که

سلام . . .
بالاخره من برگشتم. تهران جای همه خالی . . .
اما واقعا کی گفته تهران امکانات زياده ؟ ؟ ؟ اين مدت سه چهار جا مهمون بودم اما اينترنتی پيدا نکردم ! ! ! يک جا هم تونستم اينترنت پيدا کنم اما همچين دو سه نفر بالای سرم کشيک دادن که حتی از خوندن کامنتها هم انصراف دادم . . . .
دو تا مطلب از قبل از تهران رفتن مونده بود که یکی یکی پست ميکنم.

 

اوليش اين بود :

(( ببخشيد که قديميه. مربوط ميشه به تاريخ ۱۹/۹/۸۲ )) اگر خاطرتون باشه توی اين روز خانم شيرين عبادی رسما جايزه اش رو دريافت کرد. ما اين جريان رو مستقيما از BBC یا CNN دیدیم. چند تا نکته به نظرم رسيد :

۱- موسيقی خفن بود ! ! ! اين گروه کامکار چه کرد ! ! !
۲- جدمون در اومد تا فهميديم خانم عبادی چی ميگن ! !‌‌‌ ! ترجمه انگليسی شکر خدا تندتر از اصل سخنرانی قرائت ميشد ! !‌ ! ما حرکت لبهای خانم عبادی رو ميديديم و يه سری لب خونی ميکرديم که وسطش با انگليسی قاطی ميشد ! ! ! از من به شما نصيحت يا انگليسی ياد نگيرين يا همچين توپ ياد بگيرين که احتياجی به متن فارسی نداشته باشين.
۳- آخرش هم اينکه سخنرانی خانم عبادی همچين به دلم ننشست . . . چرا ما همیشه بايد يه جوری خودمون رو به يه چيزی وصل کنيم . . .هیچ وقت احساس نمی کنیم که به خاطر خودمون ارزشمندیم نه به خاطر گذشتگانمون حتی نه به خاطر کورش کبیر . . . خانم عبادی آخرش طاقت نیاورد. . . من نواده کورش هستم . . . واضع اولین قانون حقوق بشر . . . آخرش اینکه ((( من آنم که رستم بود پهلوان ))) و بعد از اون هم توی اون مصاحبه ای که با اون خبرنگار انجام داد . . . اوضاع ايران . . . راه حل فقط گفتمان. . . بايد تحمل کرد . . . مردم و حق و رای و انتخابات و . . . . اينها رو من يه جای ديگه هم شنيده بودم . . . خيلی اديبانه تر و بهتر . . . آهان يادم اومد اينها حرفهای پرزيدنت خاتمی بود ! ! ! راستی پس چرا شيرين عبادی رو تحويل نگرفت ؟ ؟ ؟ اينها که خيلی شباهت دارن ! ! !‌

پی نوشت : جسارتا عرض شود که به هيچ عنوان منکر ارزش عظيم اين جایزه و زحمات زیاد خانم عبادی و … نيستم فقط به نظرم رسيد که برای نطق توی جلسه جايزه صلح نوبل خيلی چيزای بهتری هم ميشد آماده کرد . . .

پی پی نوشت : بابا ما يه غلطی کرديم بعد يه عمر گفتيم مثل اين وبلاگهای درست و حسابی يه حالی به وبلاگ بديم و يه دستی به سر اين قالب بيچاره بکشيم. باز ما يه غلطی کرديم و از اين رنگ سبز خوشمون اومد. هی اینها رو چوب نکنيد. هی تو سرمون نزنيد خب سليقه مون اينطوريه ديگه . . . چی کار کنيم ؟ ؟ ؟ تازه همين هم کلی هنر کردم و با سواد صفر html سر هم بندی کردم و لينکها رو درست کردم و . . . عوض اميدواری دادن این جوری رفتار میکنید ؟ ؟ ؟ به خصوص شما جناب ناشناس که دو سه بار بهم گير دادی ! ! ! بگذار وبلاگ در دست تولیدت تموم بشه !‌ !‌ !‌‌