قدرتمندترین افراد جهان

امروز بعد از logout کردن از حساب hotmail و در صفحه اول سایت MSN یک خبر جالب توجهم رو جلب کرد. به نظر شما چه چیزی میون پاپ بندیکت شانزدهم، آنگلا مرکل، مارک زوکربرگ و ولادیمیر پوتین مشترک است؟ تنها یک چیز: قدرت!

فوربس به تازگی فهرست 70 فرد قدرتمند دنیا رو منتشر کرده. برای انتخاب این افراد فوربس 4 تا فاکتور رو در نظر گرفته. اول تعداد افرادی که در دایره قدرت اون فرد قرار می‌گیرند. که مثلا برای یک رهبر مذهبی مثل پاپ این تعداد شامل تمام کاتولیک‌های دنیا میشه. فاکتور دوم میزان منابع اقتصادی هست که توسط اون شخص کنترل میشه. سوم میزان گستردگی تاثیری که اون شخص می‌تونه روی افراد دیگه داشته باشه. مثلا مایکل بلومبرگ بواسطه قدرت رسانه‌ای که در اختیار داره نفر هفدهم لیست شده. و سوم اینکه اون فرد به چه میزان از این توانایی استفاده می‌کنه. ده نفر اول این فهرست اینها هستن:

1- باراک اوباما    2- ولادیمیر پوتین    3- هو جینتاو    4- آنگلا مرکل    5- بیل گیتس    6- عبدالله بن عبدالعزیز آل سعود    7- پاپ بندیکت شانزدهم    8- بن برنانکه (رییس اداره خزانه‌داری آمریکا)    9- مارک زوکربرگ  و بالاخره 10-دیوید کامرون

نکته جالب اینه که هنوز سیاستمدارها بالاترین رده‌های لیست رو دارن. دوم از اینکه پوتین هنوز اینقدر قدرتمنده به شدت تعجب کردم! سوم اینکه بلافاصله بعد از سیاستمدارها بیل گیتس رو داریم! و آخرش هم نمی‌دونم چرا ولی از بودن زوکربرگ تو این لیست (حداقل 10 نفر اول) ناراحتم! با این آدم و داراییش نمی‌تونم کنار بیام. بد نیست بدونین که تیم کوک مدیرعامل فعلی اپل در رتبه 58 این جدول قرار داره. از همه این‌ها که بگذریم، از ایران هم دو نفر توی این لیست حضور دارن. آقای خامنه‌ای در رتبه 26 این فهرست قرار داره و در رتبه 32 آقای رستم قاسمی رو می‌بینیم که این اعتبار رو به واسطه ریاست اوپک به دست آورده.

عزرائیل در دنیای دیجیتال

عزرائیل انگار بصورت تخصصی کارش رو روی جامعه IT متمرکز کرده! اگرچه باز هم مثل «ریچی» فقید سر و صدایی به پا نشد و نشریات چیزی ننوشتند، اما به هر حال بعد از یک هفته، تصمیم گرفتم حداقل خبر درگذشت «جان مک‌کارتی» رو اینجا بیارم.

مک‌کارتی در سال 1927 در بوستون به دنیا اومد. پدرش یک مهاجر فنلاندی و مادرش یک یهودی اهل لیتوانی بود. بعد از جابجایی‌های زیاد و زمانی که پدرش توی لس‌آنجلس کار پیدا کرد ساکن اونجا شدن. مک‌کارتی استعداد زیادی توی ریاضی از خودش نشون داد و در نوجوانی با خوندن کتاب‌های درسی ریاضیات کالج کالتک (Caltech) پیش خودش ریاضی رو یاد می‌گرفت. به همین خاطر وقتی سال 1944 در کالتک پذیرفته شد تونست دو سال اول دانشگاه رو رد کنه و مستقیما از سال سوم تحصیلش رو شروع کنه. توی همین کالتک بود که بعد از حضور در یک سخنرانی جان فون نویمان، تکلیف آینده کار و زندگی مک‌کارتی مشخص شد. اون مدرک دکترای ریاضیش رو هم در سال 1951 از دانشگاه پرینستون گرفت.

اون در سال 1958 اولین سمینار بین‌المللی در مورد هوش مصنوعی رو برگزار کرد و اصلا اصطلاح «هوش مصنوعی» رو اون سکه زد. ماروین مینسکی (یکی از بزرگترین تئوریسین‌های هوش مصنوعی) از همون سمینار بود که به این حوزه علاقه‌مند شد. تا سال 1960 مک‌کارتی زبان لیسپ وGarbage Collection رو برای حل مشکلات لیسپ، ابداع کرده بود. لیسپ به سرعت به زبان اول حوزه هوش مصنوعی تبدیل شد. در سال 1961 اولین کسی بود که ایده چیزی شبیه پردازش ابری رو مطرح کرد. بعد از ایجاد سیستم‌های اشتراک زمانی (Time-Sharing) در یک سخنرانی توی MIT این ایده رو مطرح کرد که سیستم اشتراک زمانی می‌تونه این فرصت رو فراهم کنه که قدرت پردازشی و حتی شاید برنامه‌های خاصی رو بشه مثل آب و برق و . . . به دست مردم رسوند. در اواسط 1960 این ایده فراموش شد ولی از ابتدای هزاره جدید به شکل‌های مختلف (Grid Computing و SaaS و Cloud Computing) دوباره خودشو نشون داد.

مک‌کارتی بعد از حضور کوتاه مدت ولی پر ثمرش در MIT، کالج دارتموث و پرینستون در سال 1962 به عنوان استاد در دانشگاه استنفورد مشغول کار شد و تا زمان بازنشستگی (سال 2000) همون جا موند. این عکس مک‌کارتی رو در سال 1974 توی لابراتوارهای هوش مصنوعی استنفورد نشون می‌ده.

مک کارتی ایده‌هایی در مورد یک فواره فضایی را نیز مطرح کرده بود. سازه‌ای که بتونه اجرام رو از زمین به فضای خارج از جو منتقل کنه. او طرفدار جدی و سرسخت ریاضی و آموزش ریاضیات بود و حتی پلاکی روی خودروی ب.ام.و اش نصب کرده بود که روی آن نوشته بود:

آن‌ها که به زبان ریاضی حرف نمی‌زنند، محکومند که حرف‌های یاوه بزنند.

بالاخره مک‌کارتی، 24 اکتبر 2011 یعنی حدود یک هفته قبل در سن 84 سالگی توی خونه‌اش در اسنفورد از دنیا رفت و با رفتنش باز بهمون یادآوری کرد که دنیای کامپیوتر و IT داره نسل اول پیشگامانش رو کم کم از دست می‌ده.

دست آخر هم به این دو تا لینک یه نگاهی بکنید. منبع نوشته‌ها و عکس‌های این پست هم همین دوتا سایت بودن. مدخل ویکی‌پدیای جان مک‌کارتی و خبر سایت واشینگتون‌پست درباره مک‌کارتی.

خاک‌سپاری محتوا در بسترهای نامناسب

این متن قرار بود یادداشت من توی شماره 127 مجله شبکه باشه، اما به دلایلی که از دید من چندان موجه نبودن، انتشارش منتفی شد و به همین دلیل با کمی تغییر اینجا آوردمش.

چند روز پیش در جمعی، صحبت از مطلبی بود که یکی از دوستان توی فیس‌بوک نوشته بود و تونسته بود مخاطب‌های زیادی (به نسبت جامعه کاربران اینترنتی ایران) رو جذب کنه و دست به دست توی این تاروپود مجازی بگرده و با نام‌های مختلف سر از جاهای متفاوتی دربیاره. اما جالب‌تر این بود که جستجوی عنوان و حتی یه قسمت از متن مطلب، نمی‌تونست کاربر رو به اصل نوشته هدایت کنه و در عوض کپی‌های بازنشر شده و حتی تحریف شده رو به عنوان نتایج جستجو نمایش می‌داد. از دید من این مساله باید یکی از مهمترین مشکلات مرتبط با شبکه‌های اجتماعی و به خصوص فیس‌بوک باشه.

زمانی که کاربرها عادت کنن تمام حرف‌هاشون رو توی این شبکه‌ها بزنن و تمام محتوای تولید شده‌شون رو در این شبکه‌ها منتشر کنن، یکی از مهمترین نگرانی‌ها درباره شبکه‌های اجتماعی (جدا از حریم خصوصی و نگرانی‌های اجتماعی) بروز میکنه. من دوست دارم اسمش رو دغدغه «تدفین محتوا» بگذارم. دو اتفاق باعث می‌شه که این فرآیند شتاب بیشتری به خودش بگیره. اول سرعت تغییر محتوا و به روز شدن مطالب و صفحات در فیس‌بوک و دومی سیاست‌های عدم اجازه دسترسیه که مثلا فیس‌بوک در قبال گوگل اتخاذ کرده. در چنین حالتی اگر در این شبکه‌ها به جز «لایک»ها و «کامنت‌ها»، محتوای ارزشمندی هم تولید بشه، به سرعت میون حجم انبوه مطالب کم‌ارزش‌تر مدفون میشه.

تب شبکه‌های اجتماعی (بخونید فیس‌بوک) به رغم همه محدودیت‌ها توی جامعه کاربران اینترنت ایران بالا گرفته و به نظر می‌رسه با امکاناتی که گردانندگان این شبکه‌ روز به روز عرضه می‌کنن و ترفندهایی که به کار می‌بندن، به این زودی‌ها فروکش نکنه. به همین دلیل حجم محتوای «فارسی» مدفون شده در صفحات و نوشته‌های این شبکه‌ها (مجددا بویژه فیس‌بوک) به شدت زیاد خواهد بود.

نکته اینجاست که این نگرانی و دغدغه در اصل متوجه پدیده «شبکه‌های اجتماعی» نیست، در عوض بیشتر از هر چیز دیگه متوجه کاربره. بستر شبکه‌های اجتماعی از ابتدا براساس مصرف محتوا؛ اون هم محتوای کوتاه با ماندگاری کم، شکل گرفته. در این شبکه‌ها قراره افراد بصورت روزانه و حتی ساعت به ساعت از عملکرد و وضعیت دوستان و آشنایان خبردار بشن و مطالبی رو با اون‌ها به اشتراک بگذارن. به صورت پیش‌فرض چنین محتوایی تنها برای اقلیتی از کاربران (جمع دوستان تولید کننده اون محتوا) و تنها برای مدت کوتاهی (تا رخ دادن اتفاق جالب بعدی در جمع دوستان) ارزشمند باقی می‌مونه و بعدش تمرکز بر روی مطلب بعدی و بعدی خواهد بود. حتی فرم ظاهری نمایش مطالب به شکل فهرستی طولانی و بدون دسته‌بندی، هم نشون دهنده  همین رویکرده. در این حالت اگر کاربری قصد نشر یه محتوای ارزشمند (برای عموم) و ماندگار رو داشته باشد باید به سراغ پلتفرم‌های دیگه‌ای مثل وبلاگ‌ها و سایت‌های شخصی بره. بسترهایی ماندگار، قابل جستجو و عمومی که گرچه در دید اول به نظر می‌آد استفاده ازشون مستلزم صرف هزینه و داشتن دانش به نسبت تخصصیه، اما در عمل میزان هزینه و دانش مورد نیاز بسیار ناچیزه و یا حداقل سودی فراتر از انتظار به همراه داره.

عامل دیگه‌ای که شاید مشوق این مهاجرت باشه، عدم اطمینان از ادامه حیات این شبکه‌ها در آینده دور و نزدیکه. یکی از خصوصیات بارز کاربرهای شبکه‌های اجتماعی «بی وفایی» اونهاست که فقط با عرضه یه بستر جدید، یک رابط زیباتر یا امکانات بهتر به سادگی از یه شبکه به شبکه‌های دیگه  می‌رن. اورکات و فرندستر و ایرکات و . . . رو یادتون هست که به سادگی قربانی یه پدیده تازه به اسم فیس‌بوک شدن؟ تازه از این مساله که بگذریم سیاست‌های شرکت‌ها هم گاهی می‌تونه عامل مرگ بستری باشه که کاربر بهش عادت کرده. نمونه اون بزودی در مورد خبرخوان گوگل یا همان «گودر» به وقوع می‌پیونده. با ادغام این سرویس در گوگل پلاس و علیرغم تمام راهکارها و وعده‌هایی که گوگل برای حفظ محتوای موجود داده، خیلی از کاربرها نگران از دست رفتن اطلاعات و محتواهایی هستن که در این بستر تولید و منتشر کرده بودن.

حرف آخرم اینه که به رغم همه پیشرفت‌های فناورانه و نرم‌افزاری و سخت‌افزاری هنوز پلتفرمی واحد، همه منظوره و جوابگوی تمام نیازهای کاربران به وجود نیومده و تا آینده‌ای دور هم امیدی به ظهورش نیست. تا اون موقع هیچ شبکه‌ای نمی‌تونه جایگزین فلیکر توی انتشار و اشتراک تصاویر بشه، هیچ بستری نمی‌تونه ایده و افکار شما رو مثل یک وبلاگ در معرض دید عموم قرار بده و هیچ وبلاگی نمی‌تونه پایداری و ثبات و شخصیت یک وبسایت رسمی رو شبیه‌سازی کنه. انتخاب بستر مناسب با شماست تا هم محتوایی که تولید می‌کنین ماندگار بشه و هم از رسیدن اون به دست مخاطبش اطمینان حاصل کنین:

محتواهای ارزشمندتان را در بسترهای نامناسب دفن نکنید.

بازاری به نام آموزش

به بهانه یک عکس
اول به این عکس توجه کنید. حتما اکثر شما میدون انقلاب تهران  رو می‌شناسید. حتی اون‌هایی هم که نمی‌شناسند حتما موسسه آموزشی گاج رو خواهند شناخت! نمی‌خوام در مورد این‌که این بزرگترین تابلوی تبلیغاتی است که من در کل عمرم در ایران دیدم ، صحبت کنم. قصد مقایسه‌اش با تبلیغات گاه و بی گاه و باربط و بی‌ربط قلم‌چی و . . .  رو هم ندارم. هیچ دشمنی و خصومتی هم با آموزش آکادمیک و سیستم مدارس نظام جدید و قدیم هم درکار نیست.

فقط این‌که آموزش یکی از بنیان‌های اساسی هر جامعه پیشرفته و سالمی‌ه. تدوین برنامه‌های آموزشی برای افراد متفاوت و مقاطع سنی خاص و حتی با هدف‌گذاری‌های متفاوت از جمله اموری‌ه که تاثیر شدیدی در سرنوشت و آینده یه جامعه داره. اما توی ایران مثل تموم چیزهای دیگه یه جای کار لنگ میزنه. توی سیستم آموزش ما قسمت «درس خوندن برای کنکور» باد کرده! از همه چیز دیگه مهم‌تر شده. اکثر نوجوون‌های ما وقت و انرژی و چشم و زندگی‌شون رو؛ اون هم در بهترین سالهای زندگی، صرف درس خوندن برای رد شدن از سد کنکور می‌کنن. سدی که بعد از رد شدن ازش تازه می‌فهمن که پشتش همچین خبری هم نیست (آمار بیکاری ایران رو نگاهی بندازین). از طرف دیگه جوی که دور و بر این قضیه کنکور ایجاد شده، باعث شده بازار عظیمی شکل بگیره که محصولاتش واقعا نه در راستای تولید علم، نه در راستای بهبود وضعیت آموزش و نه در هیچ زمینه دیگه‌ای به درد نمی‌خورن. بازاری که توش فقط رنگ کتاب‌ها از آبی به سبز و بعد بنفش و قرمز و عنوان‌شون هم از «سوالات 4 سال کنکور» به 5 و 10 و 100 سال عوض می‌شه. بازاری که توش یک موسسه آموزشی از درآمد هنگفتش می‌تونه یه برنامه ثابت رادیویی داشته باشه و توش مدام بگه که اول کتاب این رنگی رو بخونین و بعد تکنیک فلان رو استفاده کنین تا مثلا بتونین 1 تست بیشتر بزنین. و توی این بازاره که یه موسسه دیگه هم می‌تونه چنین تبلیغی رو توی پر رفت‌وآمدترین میدون کلان‌شهر تهران هوا کنه. این که مشکل اصلی چیه و از کجاست اصلا کار من نیست و دانش خاص خودش رو می‌خواد. فقط نمی‌دونم چرا من با اینکه از سن درس خوندن و کنکور دادنم گذشته، با دیدن این تابلو بهم سخت می‌گذره.

دوستان سه ثانیه‎ای

یا چرا من از فیس بوک بیزارم

ما، منظورم همه کسانی است که به نوعی با IT سروکار دارند، بیش از بقیه از تاثیرات کامپیوترها و فناوری‎های جدید بر نحوه زندگی بشر (بویژه نوع ایرانی‎اش) آگاهی داریم. این تاثیرات در بیشتر موارد مثبت بوده‎اند. اما به نظر می‎رسد که تمام جنبه‎ها و تاثیرات تکنولوژی در مملکت ما، به نوعی دگرگون می‎شود و باز در بیشتر موارد در جهت منفی شدن حرکت می‎کند. همانطور که از عنوان این نوشته مشخص است، نمونه‎ای که اخیرا توجه من را جلب کرده است فیس‎بوک است.

من نمی‎توانم درک کنم که فردی که تنها یک بار در هر سال و به اجبار سعادت دیدارش را دارم، چگونه مرا دوست خود می‎داند. با هر کس بیش از سه ثانیه سلام و علیک داشته باشید، حتما فردا باید به درخواست دوستی‎اش در فیس‎بوک جواب بدهید. به نظر من که این تمایل به دوستی و بنده‎نوازی سریع‎السیر بیش از آنکه مهمان‎نوازی و محبت ما ایرانیان را برساند، نشان دهنده حس کنجکاوی شدید ما (بخوانید فضولی در زندگی دیگران) است. اصلا درک نمی‎کنم که وقتی فهرست دوستان کسی به بیش از دویست نفر می‎رسد، تصور آن فرد از دوست، دوستی، وقت آزاد، ارتباط اجتماعی و یا کار چگونه تعریف خواهد شد.

مورد آزار دهنده دیگر تبدیل فیس‎بوک به رسانه اشتراک تصویر و ویدیو است. وقتی کاربر ایرانی هزارجور زحمت را متحمل می‎شود و هزار خطر را به جان می‎خرد تا از لابلای این قیف تصفیه اینترنت بگذرد و به فیس‎بوک برسد، چرا از همین امکان برای دسترسی به مثلا فلیکر یا یوتیوب استفاده نمی‎کند تا تصویر یا ویدیو را در جای درستش به اشتراک بگذارد. تازه بعد از گذاشتن یک تصویر (حتی جالب) در فیس‏بوک با tag کردن خواص و عوام و تمام فهرست دوستان سعی می‎کند توجه همه را جلب کند و به نوعی آن‎ها را مجبور به سر زدن (و برای رعایت ادب لایک زدن) کند. دردسر زمانی آشکار می‎شود که بعد از عبور از قیف تصفیه، سعی می‎کنید به سایت وارد شوید. سرور فیس‎بوک تشخیص می‎دهد که دیروز از انگلستان وصل شده‌‎اید و امروز در گینه بیسائو هستید و برای اثبات هویت‏‌تان، باید چندین نفر را از روی عکس تشخیص دهید و نمی‎دانید در این طبیعت بی‎جان، خاله خان‎باجی شما این سیب است یا آن سبد میوه موجود در عکس.

اپلیکیشن‎ها و بازی‎‌ها و سایر امکانات بی‎مزه را هم به این ملغمه اضافه کنید. چند بار به بازی آلو خوشمزه‎تر است یا زردآلو دعوت شده‏‌اید؟ چندبار کسی مثل نوه عمه پدربزرگتان روی Wall شما نوشته است که:

ایشان را آدم خوب/بد/بشردوست/مسخره/صادق/غایب/. . . می‎دانید:  جواب من: بله

به هر حال من که روز به روز، بیشتر و بیشتر از این گسترده‎ترین شبکه اجتماعی و به یقین تاثیرگذارترین پدیده دنیای IT بیزار و دور می‏‌شوم. نظر شما چیست؟

گیتاریست‌های دیروز، کاربران امروز

به احتمال زیاد شما هم دوره‌ای را به یاد دارید که کلاس موسیقی رفتن و گیتار زدن جزء لاینفک زندگی نوجوانان و جوانان شده بود. موجی که فراز و فرودش چند سالی بیشتر طول نکشید. اما در تمام طول این چند سال به نوعی مد و ابزار خودنمایی تبدیل شده بود. این به اصطلاح پاپ شدن و رواج بدون منطق و دلیل و قاعدتا زودگذر، انگار الان دامن‌گیر دنیای کامپیوترها هم شده. درواقع نفوذ شدید کامپیوتر در جامعه و کاهش قیمت «قدرت پردازش» سیستم‌ها باعث رواج نوعی فرهنگ پاپ در دنیای دیجیتال شده.
الان کافی‌نت‌ها و گیم‌نت‌ها با سرعتی شبیه به سرعت تشکیل کلاس‌های آموزش گیتار مثل قارچ از هر گوشه و کناری سر در می‌آورند. آگهی‌های آموزش پیشرفته ! VB.NET و #C همانند آگهی‌های آموزش گیتار کلاسیک و فلامنکو در و دیوار شهر را پر کردن و این وسط دریغ از یک شرکت نرم‌افزاری درست و حسابی و دریغ از یک برنامه‌نویس توانا. سر یک دوره آموزش #C به چشم خودم دیدم که دانشجوی کارشناسی رشته کامپیوتر حتی اسم برنامه‌نویسی شیء گرا رو نشنیده !!!
امروز وجود کامپیوتر توی هر خونه‌ای امری اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسه. این به خودی خود بد نیست اما اگه به ترکیب سخت‌افزار و نرم‌افزار و نحوه استفاده از این سیستم‌ها نگاه کنیم انگار یه چیزی این وسط لنگ می‌زنه. یه ترکیب نمونه‌اش رو که شاید کمی اغراق شده به نظر برسه ولی چندان غیرواقعی نیست، اینجا آوردم:

CPU: Intel core 2 Duo / Ram: 1 GB DDR2 667 / Hard: 160 GB SATA2

Graphic: GeForce 256 MB / Optical Drive: DVD RW / Monitor: 17″ LCD

تقریبا همه این قطعات رده بالای بازار توی یک کیس پر زرق و برق با چهار تا فن اضافه و رقص نور و غیره جمع شدن. مانیتور 17 و کیبورد مالتی مدیا و . . . بهشون اضافه شده. سیستم عامل هم که دیگه با این اوضاع کمتر از Vista نمی‌شه.

اما نرم‌افزارهاش:

Yahoo Messenger / Media Player

همین و السلام. البته اسم چند تا بازی رو هم خودتون به دلخواه بهش اضافه کنین. آنتی ویروس؟ (چی هست اصلا؟) آفیس؟ (کاربردی نداره) آکروبات؟ (ها ا ا ا ؟) یه برنامه حسابداری، نقشه کشی، گرافیک، یه برنامه‌ای که بشه گفت این سیستم یه استفاده‌ای هم ازش می‌شه؟ (وجود خارجی نداره) هیچ سیستم منظم و مرتبی برای فایل‌ها و فولدرها وجود نداره. یا مستقیما روی دسکتاپ کپی می‌شن یا توی یه هزارتویی از NewFolder های مختلف گم می‌شن. آپدیت کردن و نصب وصله‌های امنیتی که کلا تعطیل. معمولا هم هفته‌ای یک‌بار برای نصب بازی جدید، رفع مشکل سیستم، نصب قطعه جدید و . . . باید یه سری سیستم رو ببرن سراغ شرکت مربوطه. اوضاع اونجا هم که مثلا برای حذف یه برنامه ویندوز رو عوض می‌کنن و مشکل نصب نبودن درایور کارت گرافیکی رو با تعویض کارت حل می‌کنن، بمونه برای بعد. این وسط فقط یه سئوال بوجود می‌آد که :

به چه دلیل؟ چرا؟

گاهی به نظرم می‌رسه که این کاربران امروز همون گیتاریست‌های دیروز هستن که فقط گیتارهاشون رو فروختن و یه اسباب‌بازی جدید خریدن.