نوستالژی: زمانی که مردها هنوز مرد بودند! (بخش دوم- دردسرهای نرم‌افزار)

در قسمت قبلی، سخت‌افزاری را معرفی کردم که من را به دنیای کامپیوترها وارد کرد. در این قسمت می‌خواهم از نرم‌افزارها حرف بزنم و داستان‌هایی که برای استفاده از آن‌ها داشتیم.

سطح پایین‌ترین فناوری ذخیره‌سازی که  خوره‌های کامپیوتر امروزی (آن هم احتمالا) به یاد می‌آورند فلاپی‌های 3.5 و 5.25 اینچی هستند. اما اگر هم سن و سال من باشید، خاطرتان هست که کمودور و البته بسیار پیش‌تر از آن اسپکتروم ZX از نوارهای کاست معمولی برای ذخیره داده‌ها استفاده می‌کردند. اسپکتروم که فناوری قدیمی‌تری داشت با یک فیش معمولی هدفون و میکروفون به ضبط صوت‌های معمولی متصل می‌شد و داده‌ها را روی کاست ذخیره می‌کرد یا اطلاعات را از روی آن می‌خواند.

Spectrum+Tape

اما کمودور ۶۴ به احتمال به واسطه فشرده‌تر شدن اطلاعات ضبط شده و مناسب نبودن کیفیت صوتی ضبط‌های معمولی، از یک کاست‌پلیر اختصاصی با کابل و رابط اختصاصی استفاده می‌کرد. البته کمودور هم دیسک درایو داشت و با فلاپی‌های 5.25 اینچی (و ظرفیت حدود ۱۷۰ کیلوبایت) کار می‌کرد. اما قیمت این ابزار به اندازه قیمت خود دستگاه بود و معمولا به درد فروشندگان کامپیوتری می‌خورد که از آن درآمد کسب می‌کنند. به این ترتیب بود که هنوز عقده این دو سه دستور در دل من مانده است:

LOAD "$" , 8
LIST
LOAD "{PROGRAM}" , 8

دستور اول چیزی شبیه dir در DOS بود که نام کل فایل‌های روی دیسک را می‌خواند و دستور دوم آن‌ها را چاپ می‌کرد. بعد از دیدن و انتخاب اسم برنامه مورد نظر با دستور سوم برنامه بارگذاری می‌شد. این انتخاب، سرعت و سهولت دسترسی در آن زمان چیزی بسیار خواستنی بود.

commodore-diskdrive

راه دیگر ذخیره‌سازی اطلاعات (البته برای شرکت‌ها) و خواندنشان برای ما استفاده از کارتریج‌ها بود. کارتریج‌ها بسیار سریع و معمولا گران‌قیمت بودند و مشکل اصلی‌شان (بعد از قیمت) این بود که تنها حاوی تعداد محدودی (یک تا نهایت سه یا چهار) برنامه یا بازی بودند و نمی‌توانستیم چیزی را روی آن‌ها ذخیره کنیم.

نوارهای کاست و دردسرهای‌شان

به این ترتیب آرشیو ارزشمند بازی‌ها و برنامه‌های من در آن زمان به جای هاردهای اینترنال و اکسترنال یا فلش‌دیسک‌ها، روی مجموعه‌ای نوار کاست معمولی و در جعبه‌ای مخصوص نگهداری می‌شدند که بچه‌های فامیل هنوز درباره وسواس من روی آن‌ها داستان‌سرایی می‌کنند. البته کار با این نوارهای کاست به رغم ارزانی، فراوانی و فراگیر شدن باز هم دردسرهایی داشت.

دایرکتوری کاغذی، جست‌وجوی دستی

نخستین مشکل با کاست‌ها این بود که بدون جلدهای کاغذی‌شان به هیچ دردی نمی‌خوردند، مگر این که شما وقت زیادی برای تلف کردن داشتید! داستان این بود که دسترسی اطلاعات روی کاست‌ها ترتیبی بود و در غیاب سیستم‌عامل و دایرکتوری و جست‌وجوی فایل‌ها شما باید می‌دانستید هر برنامه کجای نوار ذخیره شده است. وگرنه کامپیوتر شما باید از ابتدای نوار شروع می‌کرد و به ترتیب تمام فایل‌ها را می‌خواند تا به برنامه موردنظر شما برسد. این مشکل همان‌طور که در قسمت قبل هم اشاره کردم، با یک شمارنده ساده که روی کاست‌پلیر نصب شده بود حل می‌شد.

به این ترتیب ما باید نام برنامه را به همراه (به اصطلاح آن زمان) کانتر شروع و کانتر پایان پشت جلد نوارها می‌نوشتیم. اگر برنامه‌های کوچکی را خودتان می‌نوشتید و تعداد زیادی از آن‌‌ها را روی کاست Programs! خودتان ذخیره می‌کردید، مجبور بودید علاوه بر جلد کاغذی کاست‌ها، نوارهای کاغذی طولانی را خط‌کشی کنید و بقیه دایرکتوری‌تان را روی آن بنویسید. به همین دلیل گفتم نوارها بدون جلدهای کاغذی‌شان به هیچ دردی نمی‌خوردند.

دقیقا کجای نوار مغناطیسی؟

مشکل دیگر کاست‌ها این بود که هد نوشتن و خواندن دستگاه‌های مختلف و حتی یک دستگاه کاست‌پلیر در زمان‌های مختلف، در یک نقطه دقیقا ثابت قرار نداشت. زمانی که شما با داده‌های صوتی سروکار داشته باشید، تاثیر این جابه‌جایی نامحسوس خواهد بود و بعید است شما تغییر یا اشکالی در صدا احساس کنید. اما اگر شما با اطلاعات دیجیتال سروکار داشته باشید، تغییر تنها یک صفر یا یک کافی است تا کل داده‌های‌تان را به هم بریزد. در کمودور بسیار پیش می‌آمد که مثلا ۵ دقیقه (بله ۵ دقیقه!) برای لود شدن یک برنامه از نوار صبر می‌کردید و در نهایت با پیغام LOAD ERROR روبرو می‌شدید!

البته تمام کاست‌پلیرها سوراخ کوچکی درست بالای هد خواندن و نوشتن داشتند که از طریق آن و به کمک یک پیچ‌گوشتی کوچک می‌توانستید هد را دقیقا در جای درستش تنظیم کنید. اما مشکل این بود که جای درست را چگونه تشخیص بدهیم؟ به عبارت دیگر از کجا بفهمیم که هد الان درست روی اطلاعات قرار گرفته یا نه؟

commodore-head-adjust

ما برای حل این مشکل معمولا سه راه‌حل مختلف پیش رو داشتیم.

راه اول: چسب!

عده‌ای با بستن پیچ تا آخرین حد و ریختن چسب مایع روی پیچ تنطیم هد، آن را در وضعیت ثابتی قفل می‌کردند. دردسر این روش این بود که هر زمان می‌خواستید برنامه‌ای را از جایی غیر از سیستم خودتان ضبط کنید (مثلا از مغازه‌ای بخرید یا بازی دوستی را کپی کنید)، باید کاست‌پلیر خودتان را هم به همراه می‌بردید تا ضبط اطلاعات توسط همان دستگاه و با همان وضعیت هد انجام شود.

راه دوم: برنامه تنظیم هد (متداول‌ترین شیوه!)

راه دوم که بیشترین استفاده را داشت، این بود که درست همان روز خرید دستگاه و در همان مغازه کامپیوتری، هد دستگاه‌تان را تا ته ببندید و سپس یک برنامه تنظیم هد را از یک کاست دیگر یا از یک کارتریج با همان وضعیت هد بسته روی یک نوار نو ضبط کنید. به این ترتیب هر زمان که می‌خواستید برنامه‌ای را با تنظیم هد جدید لود کنید باید مراحل زیر را به ترتیب طی می‌کردید:

  • ۱– هد دستگاه را تا ته می‌بستید.
  • ۲- نوار تنظیم هد را (که قبلا با هد بسته ضبط کرده بودید) در دستگاه قرار داده و برنامه را لود می‌کردید.
  • ۳- بعد از لود شدن برنامه، نوار تنظیم هد را خارج می‌کردید.
  • ۴- نوارحاوی برنامه  موردنظر را داخل دستگاه قرار داده و آن را به کانتر ابتدای برنامه جدید می‌آوردید.
  • ۵- برنامه تنظیم هد را اجرا کرده و با پیچ‌گوشتی آن‌قدر هد را بالا و پایین می‌کردید تا برنامه تنظیم هد بهترین وضعیت (باریک‌ترین خط) را بدون پراکندگی نقاط به شما نشان دهد.
  • ۶- کاست را دوباره به کانتر ابتدایی برنامه باز می‌گرداندید و شانس‌تان را برای لود کردن برنامه امتحان می‌کردید.

head-adjustment

تازه با همه این‌ها باید خدا خدا می‌کردید که تنظیم‌تان تا حد امکان دقیق بوده باشد وگرنه با یک LOAD ERROR چندین دقیقه وقت‌تان تلف می‌شد و دوباره باید مراحل بالا را طی می‌کردید! جالب‌تر این که این پیغام‌های خطا هیچ‌گاه در حین لود اتفاق نمی‌افتاد. برنامه شما باید تا انتها لود می‌شد تا بعد پیغام به شما نشان داده شود. یا زمانی متوجه می‌شدید که هد درست تنظیم نشده که کاست چند ده شماره از کانتر پایانی هم جلوتر رفته بود اما متوقف نمی‌شد. نمی‌دانم کسی از بچه‌های آن زمان هست که بابت رفتن تا پشت کیس برای زدن یک فلش به پورت USB غر بزند؟

 راه سوم: کارتریج تنظیم هد

این روش یک کم پولداری(!) به این ترتیب بود که شما یک کارتریج تنظیم هد بخرید و این شانسی بود که نصیب من شد. به این ترتیب می‌توانستم با نصب کارتریج در محل مخصوص و روشن کردن کمودور یک ضرب کار را از مرحله ۴ شروع کنم که خودش صرفه‌جویی عظیمی بود.

به هر حال بعد از تنظیم هد روی نوار مورد نظر، دستور LOAD را تایپ می‌کردیم و با پیغام PRESS PLAY ON TAPE کلید پخش را فشار می‌دادیم. در حین لود شدن برنامه هم می‌توانستیم از خطوط رنگی نمایش داده شده در پس‌زمینه تصویر لذت ببریم! اگر اشتباه نکنم دلیل نمایش این خطوط یک برنامه Fast loader بود که ابتدای برنامه‌های درست و حسابی لود می‌شد تا فرآیند لود شدن بقیه برنامه را تسریع کند.

به خاطر یک مشت بازی

اما همه این دردسرها برای چه نرم‌افزارهایی بود؟ تا آن‌جا که من خودم به خاطر دارم، جز بازی‌ها هیچ نرم‌افزار دیگری برای کمودور ۶۴ در بازار موجود نبود. من سال‌ها بعد از خریدن کمودورم و با دیدن یک مجله آلمانی کامپیوتر تازه متوجه شدم که کمودور چاپگر دارد، و البته انواع نرم‌افزار را هم دارد. انواع نرم‌افزارهای کاربردی از واژه‌پرداز و نرم‌افزار صفحه گسترده گرفته تا برنامه‌های حسابداری شخصی و موارد مشابه. نرم‌افزارهایی دارد که فایل‌های اطلاعات تولید می‌کنند و می‌توانند آن را  روی دیسک یا نوار ذخیره کنند. بعدتر فهمیدم که این ماشین پرفروش‌ترین کامپیوتر شخصی تمام دوران بوده است. بعدها مودم‌های بادکشی‌اش را در فیلم‌ها دیدم و فهمیدم می‌توان از راه دور به دیگر کامپیوترها متصل شد.

Commodore Modem

البته این به دورانی مربوط است که هنوز از اینترنت (حداقل در مملکت ما) خبری نبود. به هر حال آن چه ما در دیتا کامپیوتر و الکترون کامپبوتر شیراز می‌دیدم، تنها بازی بود و بس و در نتیجه نرم‌افزارهایی که می‌توانم از آن‌ها نام ببرم برخی از بازی‌های‌هایی هستند که هنوز از آن دوران به یاد دارم:

Opertation Wolf که نسخه بسیار زیباتر آن را روی پی‌سی‌های XT مدرسه بازی می‌کردیم. کیفیت Head Shot را می‌توانید در عکس‌های زیر ببینید! (نمی‌دانم چرا وردپرس عکس‌ها را به صورت عمودی کراپ می‌کند. بنابراین اگر روی این عکس‌ها کلیک کردید و به جای تصویری Landscape یک تصویر Portrait دیدید، روی آن دوباره کلیک کنید تا تصویر اصلی را ببینید.)

Last Ninja 3 که آخر سر نتوانستم از مرحله سوم آن پیش‌تر بروم. دقبق یادم هست که جایی دو قطعه چوب را با یک زنجیر ترکیب می‌کردم و به یک نانچیکو می‌رسیدم. بعد با کشتن حریف باید منتظر می‌ماندم تا مرحله بعدی از روی نوار لود شود و بازی درست همین‌جا فریز می‌شد و مجبور می‌شدم سیستم را ریست کنم.

Arkanoid که در قسمت بعدی مفصل درباره آن خواهم نوشت. فکر کنم هفتاد هشتاد درصد وقت بازی کردنم را به خودش اختصاص داده بود و به خاطر نداشتن امکان ذخیره بازی، همیشه باید ۳۲ مرحله را از اول بازی می‌کردم. داستان این بازی یکی از گیکی‌ترین کارهایی است که تا حالا انجام داده‌ام!

و البته آن زمان‌ها شاید یکی از پرطرفدارترین، خلاف‌ترین و س.ک.س.ی ترین بازی‌های کمودور هم Stri p P oker بود که داشتنش درست مانند داشتن ویدیو و ماهواره ممنوع بود! من اما متاسفانه یا خوشبختانه به رغم داشتن این بازی به واسطه بلد نبودن پوکر هیچ‌گاه به چیزهایی که دیگران رسیده بودند نرسیدم!!

در نهایت یک بازی رانندگی هم بود که ممکن است درست همین تصاویر زیر (بازی Chase HQ) نباشد، اما اولین بازی بود که از سیستم دو بعدی خطی خارج شده بود و فرمی شبه سه‌بعدی و  پرسپکتیوی را ایجاد می‌کرد.


این بخشی از داستان نرم‌افزارها و شیوه سروکله زدن ما با آن‌ها بود. به هر حالت در قسمت بعد به گیک بازی‌های آن دوران خواهم پرداخت، چیزی که بیشتر از تمام آن‌چه تا کنون گفتم، برای خودم لذت‌بخش است!

با مایکروسافت خداحافظی نمی‌کنم

شما انتخاب نمی‌کنید که چه تیمی را دوست داشته باشید، فقط یک تیم را دوست دارید.

اگر طرف‌دار تیم فوتبالی بوده باشید، به احتمال زیاد معنای حرفم را می‌فهمید. شما هیچ گاه تیم مورد علاقه‌تان را براساس نتایج پایان فصل، عملکرد مربی و نام بازیکنان انتخاب نمی‌کنید. هرگاه تیم‌تان برنده است به خودتان افتخار می‌کنید و فریادتان گوش فلک را کر می‌کند و هر زمان که بازنده باشید راهی برای ادامه دادن علاقه‌تان می‌یابید. آمار و برد و باخت و نتایج فقط به درد کوبیدن حریف می‌خورد نه توجیه علاقه به تیم‌تان.

steve-ballmer-8

امروز همه جا از خبر مراسم خداحافظی بالمر با مایکروسافت پر بود. نارنجی، زومیت و بسیاری از سایت‌های دیگر هم ویدیوهای این مراسم را منتشر کردند. اما چیزی که من دوست داشتم این‌جا بگویم نه درباره این خبر و نه حتی تحلیل و درس گرفتن از آن است. برای من تمام این خبرها و ویدیوها تنها یک پیامد داشت و آن غلیان دوباره احساسی بود که به مایکروسافت داشتم.

من مشخصا بالمر را چندان دوست نداشته‌ام، مشخصا نرم‌افزارهای آزاد را دوست دارم و یونیکس و فلسفه‌اش و لینوکس را تبلیغ می‌کنم، اما مایکروسافت را هم همواره و همیشه دوست داشته‌ام و تحسین کرده‌ام. درست مانند همان تیم فوتبالی که شما طرفدارش هستید. حتی شروع این دوست داشتن را به یاد نمی‌آورم. مهم نیست که ارزش سهامش چقدر کاهش پیدا کرده، مهم نیست که تبلت‌هایش را کسی نمی‌خرد و مهم نیست که جنگ دنیای موبایل‌ها را به گوگل و اپل باخته است. با همه این‌ها دوستش دارم.

شاید دلیل این علاقه همه آن خاطراتی باشد که از آغاز شناختن و در اختیار داشتن ابزاری به نام کامپیوتر، به لطف محصولات مایکروسافت شکل گرفته‌اند. خاطراتی که هم سن وسالان من هنوز هم به یاد دارند و اکنون برای من نوستالژی لذت‌بخشی محسوب می‌شود.

AllWindowsLogos

از فلاپی‌های 5.25 اینچی DOS و ویندوز 3.1، نصب هزارباره CDهای ویندوز ۹۵ و ۹۸ و حفظ کردن شماره  سریال XP گرفته، تا جهنم درایورها و بازی‌های سه‌بعدی و اولین اتصال به شبکه جهان گستر اینترنت، همه و همه را مدیون محصولات این شرکت بوده‌ام. شاید هم دلیلش این باشد که سروکله زدن با محصولات این شرکت و خوره شدن در آن‌ها اولین وجه تمایز من در میان جمع و زمانی مایه مباهاتم بود. از همان زمان نه تنها این شرکت که بنیان‌گذارش را هم دوست داشته‌ام. بیل گیتس در زمانی بسیار دور به واسطه ثروتش و به واسطه شهرتش قهرمان من بود و اکنون هم به واسطه خیراندیشی و بزرگواری‌اش هنوز دوستش دارم

به هر حال مایکروسافت شرکتی است که بیش از هر شرکت دیگری دوستش دارم.

تمام وال‌استریت، تحلیل‌گران و سهام‌داران به جهنم بروند، من هنوز مایکروسافت را دوست دارم و دوست دارم باز هم برنده باشد.

تعصب؛ چرا تغییر نمی‌کنیم؟

امروز پستی را در وبلاگ 1پزشک خواندم که با این‌که در مورد آیفون 5 و اقبال کاربران به آن نوشته بود، نکته‌ای بس عمیق‌تر را در دل خود داشت. من همواره در دلیل آوردن و بحث کردن و متقاعد کردن طرف مقابلم (در هر بحث و گفت‌وگویی، چه شخصی و خانوادگی و یا کاری و اجتماعی) ضعیف بوده‌ام. از زمانی که به لینوکس و نرم‌افزارهای اپن‌سورس علاقه‌مند شدم، حتی یک طرف‌دار ویندوز را هم نتوانستم به مهاجرت به لینوکس متقاعد کنم. یا به رغم وجود نشانه‌های آشکار و دلایل متعدد نتوانستم به همکارم ثابت کنم برنامه‌ای که در پیش گرفته به ضرر کسب‌وکارش تمام خواهد شد. حتی در زندگی شخصی، نتوانسته‌ام بستگانم را متقاعد کنم که این شیوه زندگی یا آن سیستم خرید یا برخورد اجتماعی درست نیست. ابتدا تصور می‌کردم که دلیل این مساله ناتوانی خودم در استدلال و برهان آوردن است. اما کمی بعدتر (و البته بدون آگاهی از اصطلاحات علمی و روانشناسی و مثلا واکنش‌های دفاعی) در ذهن خودم به نتیجه‌ای مشابه تحلیل آن مطلب 1پزشک رسیده بودم.

تعصب!به این نتیجه رسیده بودم که افراد به واسطه پیش‌زمینه‌های ذهنی و شرایط زندگی و هزاران عامل دیگر، به نوعی طرز تفکر می‌رسند که از سنی مشخص به بعد دیگر قابل تغییر نیست. انگار سدی در ذهن همه افراد (از جمله خودم) شکل می‌گیرد که از ورود افکار و حتی برهان‌های مخالف به ذهن جلوگیری می‌کند. دیگر دلیل و برهان آوردن حتی اگر در کوتاه مدت تغییری اندک ایجاد کند، تاثیرش در بلند مدت پایدار نخواهد بود. به این نتیجه رسیده بودم که در دعوا بر سر انتخاب A و B (به خصوص اگر هیچ یک نفع و ضرر مالی یا جانی کوتاه‌مدت و آشکاری نداشته باشند)، توضیح و دلیل آوردن یک چیز است و انتخاب کردن چیزی دیگر. رسیدن به این نتیجه باعث شده است که به همه چیز دیدی فلسفی‌تر داشته باشم و این اتفاقی خوب و در عین حال بد است. خوب از آن جهت که عادت کرده‌ام افراد را با همان سیستم فلسفی و اعتقادی که دارند بپذیرم و برای تغییرشان تلاش نکنم. بد از آن جهت که باعث شده است که در اثبات دیدگاه‌ها و نظرهایم چندان پافشاری نکنم و همه چیز را به سیستم فلسفی طرف مقابلم بسپارم که اگر مشابه من باشد با کوچکترین نشانه‌ای بپذیرد و اگر مشابه نباشد با بیشترین تلاش‌ها هم قانع نشود.

نمی‌دانم که چنین قضاوتی درست است یا نه، اما مشتاقم که بدانم آیا در علم روانشناسی نیز چنین دیدگاهی وجود دارد؟ آیا دامنه تعصب ما انسان‌ها واقعا به کوچک‌ترین ارکان زندگی‌مان هم نفوذ می‌کند؟ و در نهایت آیا می‌توان کودکی را تربیت کرد که از هر تعصبی به دور باشد؟

مبین نت با یک امتیاز منفی

حدود شش ماه می‌شه که من از سرویس وایمکس مبین‌‌نت استفاده می‌کنم و با توجه به محدوده سکونت و پوشش آنتن به شدت هم ازش راضی هستم. هم از بابت سرعت و هم از بابت کم بودن قطعی و دردسر. حرف‌هایی هم که می‌زنند در مورد وصل بودنش به سپاه و غیره هم برای من اهمیتی نداره. وقتی قرار باشه تمام ارتباطات یک مملکت بشه اینترنت ملی (! ! !) و همه بسته‌های اطلاعات از چندتا گیت‌وی مشخص رد بشه، چه فرقی می‌کنه سپاه یا غیر سپاه. واقعیت اینه که من حتی بواسطه شغل فعلی، خیلی وقت‌ها مجبورم محدودیت‌ها رو با روش‌های مختلف دور بزنم. به هر حال ازش راضی هستم و سیستم شارژ آنلاین و امکان جابجایی خیلی برای من عالی بودن. من حتی اینترنت رو تا شیراز و خونه پدری هم بردم. اما یک چیز این مبین‌نت به شدت آزاردهنده است. اون هم پیغام‌ها و ایمیل‌های بی معنی و مزخرفیه که ارسال می‌کنه. این عکس دو تا ایمیل رو نشون می‌ده که تقریبا پشت سرهم برای من ارسال شدن. اولی برای تمام شدن اشتراک این ماه بود. اما چون شارژ ذخیره داشتم، اکانت ماه بعد فورا فعال شده و ایمیل دوم ایمیل فعال شدن اشتراک جدیده.

ایمیل‌های خنده‌دار مبین‌نتبه متن ایمیل دقت کنین. کاملا معلومه که یک ترجمه مزخرف از چینی به انگلیسیه و مهندسین و دست‌اندرکاران محترم حتی زحمت ترجمه به فارسی یا اصلاح متن رو به خودشون ندادن. اصلا چرا ایمیل تمام شدن اشتراک و شروع اون یک متن دارند؟ یا (you can enjoy the service as) یعنی چی؟ یعنی یک نفر هم غلط بودن این رو ندیده؟ یا حوصله نداشتن پیغامی رو که برای بگیم ده هزارتا مشترک فارسی زبان ارسال می‌شه، ترجمه یا اصلاح کنن؟

به همین خاطر می‌گم مبین‌نت با یک امتیاز منفی!

خفتن ستاره‌ای دیگر

خوره‌های کامپیوتر معمولا علاقه زیادی به داستان‌ها و فیلم‌های علمی تخیلی دارن. بین علاقه‌مندان فیلم‌ها و داستان‌های علمی تخیلی هم بعید می‌دونم کسی وجود داشته باشه که عاشق سری فیلم‌های جنگ ستارگان (+) نباشه. آرزوی قدیمی من برای داشتن مجموعه شش قسمتی فیلم‌های جنگ ستارگان، یکی دو ماه پیش با لطف یکی از دوستان برآورده شد. با دیدن همون فیلم اول که محصول 1977 بود، شیفته طراحی‌ها و فضاسازی‌های خارق‌العاده فیلم شدم. شهرهای فضایی، فرم ساختمان‌ها، شکل سفینه‌ها و غیره همه، دوست‌داشتنی بودن.

رالف مک‌کواری

با این همه، من تا امروزدنبال طراح این فضاسازی‌ها و ابزارها و شخصیت‌ها نبودم و رالف مک‌کواری (+) رو نمی‌شناختم. امروز که به سایت ArsTechnica سری زدم، متاسقانه با خوندن خبر درگذشتش، با این آدم آشنا شدم. این عکس‌ها نمونه‌هایی از کارهای این آدم هستن:

اما در مورد مک‌کواری بد نیست بدونین که متولد 1929 ایالت ایندیانا بوده. توی جنگ کره شرکت داشته و از اصابت گلوله به سرش جون سالم به در می‌بره. در دهه 60 میلادی می‌آد لس‌آنجلس و در رشته هنر تحصیل می‌کنه. به عنوان نقشه‌کش برای شرکت هواپیما سازی بوئینگ و به عنوان طراح پوستر و غیره برای پوشش خبری پروژه آپولو توی شبکه CBS News کار کرده. کارش مورد توجه جورج لوکاس قرار گرفته و ازش دعوت شده که برای جنگ ستارگان یک سری طراحی شخصیت و طراحی مفهومی انجام بده. شخصیت‌هایی مثل دارت ویدر، چیباکا و روبات‌های C-3PO و R2-D2 از جمله طراحی‌های این آدم بودن. اینکه دارت ویدر از یک دستگاه کمک تنفسی استفاده کنه هم پیشنهاد رالف بوده و با دیدن طراحی‌های اون بوده که کمپانی فاکس قرن بیستم راضی می‌شه که فیلم رو تولید کنه. طراحی‌های هندسی و تصویری که از یک زندگی کهکشانی بسیار پیشرفته با همه کثیفی‌ها و زشتی‌هاش ارایه می‌کنه، واقعا یکی از نقاط قوت کارش محسوب می‌شه. اون طراح سفینه‌های فیلم ای‌تی و برخورد نزدیک از نوع سوم هم بوده. جالب اینه که ریک مک‌کالوم ازش می‌خواد تا در سری دوم فیلم‌های جنگ ستارگان هم به عنوان طراح شرکت کنه، اما مک‌کواری نمی‌پذیره و می‌گه که دیگه «توانش رو نداره» . رالف به خاطر کارهاش توی فیلم Cocoon (؟) جایزه اسکار جلوه‌های ویژه رو هم در سال 1985 برده. رالف در سوم مارس 2012 در اثر ابتلا به پارکینسون درگذشت.

سایت رسمی جنگ ستارگان هم با عوض کردن صفحه اصلی‌اش و اختصاص دادن اون به رالف مک‌کواری، قدردانی خودش رو از این هنرمند نشون داده.

ادای احترام به رالف مک‌کواری طراح هنری جنگ ستارگان

ایران پیما، محسن نامجو، تشکرهای الکی

 کسانی که من رو می‌شناسند، می‌دونن که خیلی اهل موسیقی گوش دادن نیستم و سلیقه‌ام خیلی توی این زمینه محدود هست و تازه همون موسیقی‌های مورد علاقه‌ام رو سالی یک بار گوش می‌کنم. اما دوشنبه شب (8 اسفند)، باید از یه سفر به شیراز برمی‌گشتم تهران. طبق معمول هم به خاطر ملاحظات مالی و جانی! به اتوبوس‌های ایران‎پیما رو آوردم. برای داشتن کمی تنوع و تفریح توی سفر تصمیم گرفتم یه چیزایی رو روی گوشی بریزم و در طول سفر گوش کنم.

در مورد رادیو کالج پارک توی وبلاگ جادی خونده بودم. سراغ سایتشون رفتم و حدود 15تا برنامه رو که فکر می‌کردم به موضوعشون علاقه دارم دانلود کردم. یک آلبوم جدید از محسن نامجو (+) رو هم به نام الکی، به صورت واقعا الکی و فقط به صرف جدید بودنش از برادرم گرفتم و روی گوشی کپی کردم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم تا این حد از برنامه‌های اون رادیو و همینطور موسیقی لذت ببرم!

آلبوم الکی آلبوم بسیار خاص و از دید من جذابی بود. متاسفانه من با خود آهنگ الکی که اسم آلبوم از روش انتخاب شده، اصلا نتونستم ارتباط برقرار کنم. هم برام خسته کننده بود و هم بی‌مزه. اما از بقیه آهنگ‌ها واقعا لذت بردم. فکر نمی‌کردم که اشعار کهن و سنتی رو بشه به این خوبی با موسیقی غیر سنتی تلفیق کرد. به هر حال گوش دادن این آلبوم رو به همه پیشنهاد می‌کنم. متاسفانه راهی برای خریدش توی ایران نیست و باید نسخه دزدی رو دانلود کرد.

به هرحال ممنون از بر و بچه‌های رادیو کالج پارک، ممنون از محسن نامجو و ممنون از ایران پیما. البته نه تشکر الکی! و بیش از همه ممنون از دوستی که با امانت دادن هدفونش برای بار دوم! نگذاشت شب رو با نگاه کردن به آسمون و گوش دادن خرناس‌های مسافرین خسته تلف کنم.

۳۳ سالگی

دیروز (۱۲ آذر ۱۳۹۰) من ۳۳ سال تمام داشتم. برخلاف همه روزهای تولد قبلی که به نوعی شاد و سرخوش بودم، دیروز کمی افسرده بودم. همه کارهای همیشگی رو انجام دادم. به دوستان و همکارها شیرینی دادم،‌ پیغام‌های تبریک فیس‌بوک رو جواب دادم و روزی کاملا معمولی رو گذروندم. اما باز افسرده بودم. یک نگرانی خفیف که حتی خودت هم احساس می‌کنی چندان مهم نیست. نمی‌دونم چرا، ولی به سرم زد که سن ۳۳ سالگی رو گوگل کنم و همینطور بی خود و بی جهت کشیده شدم به صفحه ویکی‌پدیای عدد ۳۳.

از بحث‌های ریاضی‌اش تقریبا سر در نیاوردم. اما یه چیزایی خوندم که کم‌وبیش افسردگی‌ام رو توجیه می‌کرد!

  • عدد اتمی آرسنیک ۳۳ است.
  • در درجه‌بندی حرارتی نیوتن، نقطه جوش آب ۳۳ است.
  • نام Elohim (تلفظ دیگر الله) ۳۳ بار در سفر پیدایش تورات آورده شده است.
  • عیسی مسیح بنا بر بسیاری روایات در ۳۳ سالگی به صلیب کشیده شده شد.
  • در تاریخ ۳۳ معجزه به حضرت مسیح منسوب شده است.
  • به حساب اعداد کلمه آمین (AMEN)‌ به ۳۳ ترجمه شده است. (۱+۱۳+۵+۱۴)
  • به گفته امام محمد غزالی، ساکنان بهشت تا ابد در سن ۳۳ سالگی خواهند ماند.

و بالاخره چیزی که خارج از ویکی‌پدیا خوندم و به درست بودنش چندان مطمئن نیستم، اما بیشتر از همه من رو تحت تاثیر قرار داد:

در ۳۳ سالگی، شما شلوغ‌ترین روزهای عمرتان را سپری می‌کنید. روزهایی که در آن‌ها به ندرت وقتی برای توجه به خودتان باقی خواهد ماند.

نمی‌دونم چرا از این سن می‌ترسم . . .

نبرد دیگران، به کام ما

کمی پیشتر از استالمن و توهم توطئه نوشتم. اما امروز که این مطلب رو در یک پزشک می‌خوندم، اول از همه احساس کردم که بابا بیچاره استالمن چندان هم بیراه نمی‌گه. من هم با این آمار و ارقام نگران میشم. چه برسه به کسی که دغدغه کل زندگی‌اش آزادی بوده! دوم اینکه یاد صحبتی افتادم که با جادی داشتم. به قول جادی حتما باید یه افراطی‌هایی مثل استالمن پیدا بشن تا یک سر این طناب رو دست بگیرن و به هر قیمتی که شده بکشندش، تا رقیب اون سر طناب، حالا فرض کنید مایکروسافت یا اپل یا برادر بزرگ یا هر شخص و شرکت دیگه، نتونه کل بازار و یا کل مردم رو بکشه سمت خودش. این‌ها باید باشن تا ما اون وسط معرکه یه کم آزادی برامون باقی بمونه!

به نظر من این نبردیه که دو گروه (نفر) دیگه دارن توش میجنگن، اما منافعش مستقیما نصیب ما میشه. به نظر من با یه نگاه ساده به توازن قوا بین این دو طرف، درک اینکه به کدومشون باید کمک کنیم خیلی ساده است. من بر خلاف بعضی که به شدت روی یکی از طرفین تعصب دارن، فعلا با تعصب کاری ندارم. به نظر من هر دو طرف این جنگ، یه جورایی حق دارن. من میگم این نبرد باید ادامه داشته باشه تا ما این وسط از منافع و مزیت‌های هر دو طرف استفاده کنیم. فکر میکنم اگر هم زمانی برسه (که بعید می‌دونم به این زودی باشه) که طرف تجاری کاملا در حال شکست خوردن باشه، که خلاقیت‌ها و ابزارهایی که فقط توی بازار رقابتی و انحصاری تجارت شکل میگیرن در حال نابودی باشن، در اون صورت باید به جبهه مقابل پیوست. این طور نیست؟

سفرهای هوایی در گذر زمان

سایت MSN با اینکه در زمینه اخبار و اطلاعات از خیلی رقیب‌های دیگه عقب‌تره، اما همیشه توی صفحه اولش و به خصوص اون قسمت تیترهای جذابش (گوشه بالا سمت چپ) یه چیزی پیدا میشه که به خاطر جالب بودن مطلب یا نوع ارائه نظر آدم رو به خودش جلب کنه. چیزی که امروز توجه من رو جلب کرد، خط زمانی سفرهای هوایی از اواخر دهه 50 تا الان بود. من همیشه شیفته این مقایسه‌های زمانی و فهمیدن روند تکامل پدیده‌ها و محصولات دور و برم بودم. ارایه مطلب هم با اینکه خیلی ساده و بی رنگ و لعابه اما جذابه. این Time-Line اومده شرایط یه مسافرت هوایی توی تعطیلات شکرگزاری رو در کنار هزینه یه شام مخصوص شکرگزاری (معمولا بوقلمون) و هزینه سوخت و هتل و . . .  از سال 1958 تا حالا مقایسه کرده. حالا چرا از سال 1958؟ چون توی این سال پان آمریکن اولین پروازهای بین قاره‌ای رو که از عرض اقیانوس اطلس رد می‌شدن راه‌اندازی کرده و مردم می‌تونستن برای تعطیلات برن پاریس!

به قیمت‌ها توجه کنین. هزینه سفر و هتل و غذا و . . . به پول اون زمان جمعا حدود 20 دلار می‌شده. اما الان هزینه همون موارد رسیده به حدود 185 دلار. ببینید که در سال 1999 میشده قبل از بیرون رفتن از خونه اینترنتی بلیط خرید و پرینت گرفت و رفت فرودگاه. ببینید که در سال 1961 یکی از خطوط هوایی بین نیویورک و واشینگتون و همینطور نیویورک و بوستون پروازهای ساعتی گذاشته! راس ساعت، بدون نیاز به بلیت یا گرفتن کارت پرواز و . . .  مثل اتوبوس سوار می‌شدن و به مقصد می‌رسیدن. تا همین جا هم دیگه بیخیال مقایسه شرایط با خطوط هوایی این‌جا می‌شین. به هر حال همونطور که قبلا هم گفتم، ایده Time-Line و مقایسه زمانی پیشرفت‌ها و محصولات، حالا در هر موردی برای من جذابه. به همین دلیل فکر می‌کنم هیچی نمی‌تونه مثل دیدن خود منبع اصلی لذت بخش باشه.

پی‌نوشت: کسی می‌تونه یه سورس فلش خام برای یه همچین Time-Line ی رو در بیاره که بعدا بشه با اطلاعات دلخواه پرش کرد؟ اگر بشه، من اولین مشتری‌اش هستم!

استالمن؛ اسطوره، توهم توطئه، یا هر دو

بعد از اون واکنش بحث برانگیز استالمن در مورد درگذشت جابز، همه کم و بیش نسبت به این آدم حساس شدن. حتی این صحبتش باعث اعلام جدایی گروهی از اعضای بنیاد نرم‌افزارهای آزاد شد (یک نمونه از افراد شاکی). امروز داشتم این مطلب رو در کیبرد آزاد می‌خوندم. سایتی معرفی شده بود با نام گفتگوهای استالمن که توش یک سری دیالوگ از استالمن آورده شده. البته این دیالوگ‌ها هیچ کدوم واقعی نیستن. همه اون‌ها با توجه به یه بسته اطلاعاتی نوشته شدن که استالمن شرایطی رو که باید قبل از دعوت کردنش به یک سخنرانی کنترل کنین توش آورده. این متن که خیلی خیلی طولانیه (حدود 9200 کلمه) بصورت یه ایمیل برای یکی از برگزارکننده‌های سخنرانی‌ها فرستاده شده. یه نکته‌هایی توش هست که من انصافا کف کردم. از دمای اتاق برای خواب و غذاهایی که دوست نداره و نوع اینترنت و سیستم حمل و نقلی که می‌پسنده گفته تا هزینه برگزاری و اینکه چه کسانی رایگان بیان و چای با شیر باشه یا بدون شیر و خلاصه از این صحبت‌ها. مثلا گفته که از اینترنتی استفاده میکنه که بدون هیچ دردسری بشه باهاش SSH کرد. ترجیحا در هتلی میمونه که ازش کارت شناسایی نخواد. با هواپیمای درجه یک مسافرت نمیکنه و ترجیح می‌ده با کلاس اقتصادی بیاد و در عوض باقیمانده پول رو خودش بگیره. دلش نمی‌خواد کسی زوری بهش کمک کنه بخصوص توی رد شدن از خیابون!! ولی اینکه سوار اتوبوس و قطار نشی چون هویتت رو چک می‌کنن خیلی عجیب و غریبه. جدا اگر وقت دارین متن اون بسته اطلاعاتی رو یه بار سر تا ته بخونین.

من دارم به شک میافتم که نکنه این فرد از شدت تعصبی که روی آزادی داره دچار توهم توطئه هم شده. من گرچه هنوز قلبا به آرمان‌های این آدم ایمان دارم ولی فکر میکنم داره زیاده‌روی میکنه و توی دنیای امروز اگر بخوای همه چیز رو اینطور موشکافی کنی، باید از خیلی چیزها صرف‌نظر کنی که این به شدت سخته.