درباره ملاله و نوبلی که حقش نبود

روند فکر کردن من به موضوعات و در نتیجه جمع‌بندی افکارم و نتیجه‌گیری از آن‌ها طولانی و کند است. به همین دلیل است که اکنون که بیشتر فضای آنلاین ما در فکر تحلیل و بررسی ابعاد و موشکافی پدیده جنون‌آمیز اسیدپاشی است، من تازه توانسته‌ام افکارم را درباره جایزه نوبلی که دو هفته قبل به ملاله یوسف‌زای اهدا شد جمع‌وجور کنم. البته بهتر است همین ابتدای کار حرف اصلی‌ام را خلاصه بگویم تا اگر نخواستید مطلب را ادامه ندهید. حرف من این است:

از دید من ملاله یوسف‌زای به رغم این‌که انسان رنج‌کشیده‌ای است، انسان بزرگی است و کارهای بزرگی هم کرده است، اما مستحق نوبل نبوده و نیست.

و البته من در این مورد تنها نیستم. گرچه غالب مطالبی که در سایت‌ها و منابع ایرانی به چشم می‌خورد تنها ذکر خبر این جایزه و محاسبه مبلغ آن و نوشتن متن‌های احساسی  و البته تاثیرگذار در حمایت از ملاله است، اما صداهای بسیاری (انتهای پست را ببینید) در اعتراض به این انتخاب و این جایزه بلند شده است که من هم یکی از آن‌ها هستم و البته دوست دارم دلیل این نظرم را هم کمی شرح دهم.

Malala Yousafzai

پیش از ادامه این را هم بگویم که به جز مطالب آنلاین و نوشته‌های پراکنده در وب برای داشتن درکی بهتر کتاب «من ملاله هستم» را هم از فیدیبو دریافت کرده و خواندم. من پیش از خواندن این کتاب نتیجه‌گیری‌ام را کرده بودم اما شاید می‌خواستم از زبان خود ملاله و با داستان خودش قانع شوم که اشتباه می‌کنم. اما این طور نشد.

(در حاشیه هم بگویم که حداقل این ترجمه و این نسخه افتضاح بود. چه به لحاظ ترجمه، چه نگارش و دستور زبان و چه ویراستاری و غیره. توصیف افتضاح نگارشی و ادبی کتاب خود پستی جدا می‌طلبد و اگر دوستانی ترجمه دیگر با نام «منم ملاله» را خوانده باشند، خوشحال می‌شوم نظرشان را بدانم.)

nobel-peace-prize

نوبل چیست و برای چه کسانی است؟

داستان و دلیل شکل‌گیری جایزه نوبل را حتما همه شما می‌دانید. یک نکته کوچک این که نوبل از دید من یک نماد است و نه یک جایزه. تفاوت در چیست؟

جایزه هدفی است که مردم برای رسیدن به آن کاری را انجام می‌دهند. در مسابقه شرکت می‌کنند، درس می‌خوانند، تمرین می‌کنند. مدال‌های ورزشی بهترین نمونه‌های جایزه هستند. همه ورزشکاران حاضر در المپیک با هدف رسیدن به مدال، با هدف به گردن آویختن آن تمرین و تلاش می‌کنند.

اما نماد و نشانه برای این هستند که نشان دهند گروهی به موضوعی خاص اهمیت می‌دهند. گروهی می‌خواهند یک رفتار، یک موقعیت یا خاصیت را به عنوان ارزش مطرح کنند. شاید یک نمونه‌اش مثلا جایزه کتاب سال باشد. نویسنده‌ها برای بردن این جایزه نمی‌نویسند برای دل خودشان می‌نویسند. متولیان امر این نماد و نشان را توزیع می‌کنند تا بگویند کتاب خوب ارزش است. تا بگویند ما هنوز حواس‌مان به چیزی که می‌نویسید هست. می‌بینیم که زحمت می‌کشید.

به نظر من نوبل، جایزه نیست. شما هم احتمالا موافقید که کسی با هدف گرفتن نوبل برای آزادی کشورش نمی‌جنگد، زندان نمی‌رود و تیر نمی‌خورد. نوبل برای این است که دنیا اعلام کند بشر هنوز برای صلح (دانش، ادبیات)‌ ارزش قایل است.

اما در مورد این که جایزه به چه کسانی تعلق دارد، خود آلفرد نوبل وصیت کرده بود که جایزه باید به کسی برسد که بیشترین و بهترین تلاش‌ها را در جهت برادری و برابری ملت‌ها و کاهش نیروهای مسلح و غیره انجام داده باشد.

Peace Prize shall be awarded to the person who in the preceding year “shall have done the most or the best work for fraternity between nations, for the abolition or reduction of standing armies and for the holding and promotion of peace congresses.”

چرا ملاله را شایسته نوبل نمی‌دانم

حتی اگر نوبل را یک نماد بدانیم که نشان دهنده اهمیتی است که ما برای صلح قائلیم، اما باید نماد را هم (مانند بیرق نبرد در جنگ‌های قدیمی) به دست فردی داد که شناخته شده و تاثیرگذار بوده باشد. به نظر من این جایزه باید به کسانی اعطا شود که در زمینه صلح «منشا اثر» بوده‌اند. به عبارتی کاری را شروع کرده باشند. «کنشی» داشته باشند. و البته کنش آن‌ها به نتیجه‌ای گسترده یا مهم منتهی شده باشد. از براساس آن‌چه من تاکنون خوانده و شنیده‌ام، غالب اقدامات ملاله بیشتر جنبه «واکنشی» داشته‌اند. بسیاری از آن‌ها نتیجه شرایط یا رویدادی تصادفی بوده‌اند. مثلا انتخابش برای نوشتن وبلاگ اردوزبان بی‌بی‌سی نتیجه این موضوع بوده که دختر دیگری که برای این کار انتخاب شده، انصراف داده است. سخن‌رانی‌هایش نتیجه همکاری و همراهی پدرش (سخن‌گوی جرگه پیرمردان قبیله) بوده است. من قبول دارم که ملاله در شرایطی سخت ایستادگی کرده است، اما شاید جایزه «مقاومت» اگر وجود می‌داشت جایزه‌ای مناسب‌تر بود تا جایزه نوبل صلح. از سوی دیگر برخلاف کایلاش ساتیارتی که فعالیت‌هایش باعث بهبود وضعیت ۸۳۰۰۰ کودک در کشورهای مختلف شده و سازمان جهانی کار هم مصوبه شماره ۱۸۲ را بیشتر به واسطه فعالیت‌های او وضع کرده است، هیچ آماری از نتایج فعالیت‌های ملاله و تاثیر مستقیم‌اش بر بهبود وضعیت تحصیلی کودکان وجود ندارد.

حتی ترور او که مهم‌ترین تاثیر را در شهرت او داشت، پدیده‌ای خارجی بود و کنشی از سوی خود ملاله محسوب نمی‌شود. البته تئوری‌های توطئه پیرامون این قضیه از همان ابتدا وجود داشته‌اند که در کتاب خود ملاله هم به آن‌ها اشاره شده است.

حرف نهایی این‌که ملاله بواسطه اتفاقاتی که برایش پیش آمده مستحق جایزه‌ای نخواهد شد. شاید شیوه برخورد و واکنش او مهم باشد اما نه به اندازه‌ای که جایزه نوبل را برایش به ارمغان بیاورد.

book

درباره کتاب «من ملاله هستم»

کتاب خارج از آن همه ایراد ترجمه و نگارش اما  چند نکته جالب توجه هم داشت. فارغ از این‌که ما همیشه دنبال این هستیم که بگوییم وضعیت بدتر از ما هم وجود دارد و با وضعیت خودمان شاد باشیم، شیوه نفوذ و شروع کار طالبان در دره سوات و بعد مسلط شدنش و فتواهایی که یکی یکی تندتر و تندتر می‌شوند و تاثیر خشونت بر زندگی را به خوبی می‌توان در کتاب دید. اما جالب‌تر از همه نقل قولی است که من دقیق آن را به خاطر ندارم اما مضمون آن این است:

«طالبان یک گروه یا تشکل نظامی نیست که تو بتوانی به پایگاه‌هایش حمله کنی و با نابود کردنشان کار را تمام شده بدانی. طالبان یک طرز فکر است! تا این طرز فکر وجود دارد هستند کسانی که به جمع طرفداران آن بپیوندند.»

جمع‌بندی

ملاله فرد بزرگی است. بسیار بزرگ‌تر از سن‌اش. رنج‌کشیده و به سختی مبارزه کرده است. فعالیت‌هایش ارزشمند است و شاید با شهرتی که اکنون پیدا کرده بتواند منشا اثرات بزرگی شود. اما هنوز فعالیت‌هایش از دید من به حدی مهم نبود که شایسته جایزه نوبل باشد. در میان نوشته‌های فارسی پست‌های یک پزشک درباره ملاله در این زمینه بسیار شیوا و تاثیرگذار هستند و خواندنشان بسیار لذت‌بخش است.

نمونه‌هایی از اعتراض به انتخاب ملاله:

۱- صدای شهروند و نسخه کامل‌ترش روزنامه افغان که در عین درست بودن برخی حرف‌هایش جنبه تعصبش بر افغانستان و حس وطن‌پرستی‌اش بر منطقش می‌چربد.

۲- نظر سنجی سایت debate که در آن تاکنون تنها ۱۱ درصد افراد به این انتخاب رای مثبت داده‌اند.

۳- روزنامه تلگراف انگلیس که در اکتبر سال ۲۰۱۳ یعنی یک سال پیش(!!!) می‌گوید بسیاری از همولایتی‌های ملاله هم از کاندید شدن او برای این جایزه راضی نیستند.

۴- راجع به این مقاله عالی ایندیپندنت درباره کل جایزه صلح نوبل اصلا نمی‌توانم چیزی بگویم. خواندنش را به همه چه طرفداران و چه مخالفان مطلب حاضر به شدت توصیه می‌کنم.

درباره مجله متن باز «سلام دنیا»

مجله «سلام دنیا» مجله‌ای دوست‌داشتنی است. و این دوست داشتن من دو جنبه مختلف دارد. نخست این‌که این مجله موضوعات مورد علاقه من (نرم‌افزارهای آزاد و متن باز) را پوشش می‌دهد. دوم این‌که توانسته است با تشکیل کمپین و جلب حمایت شرکت‌های متعدد هزینه‌هایش را تامین کرده و به یک کار اقتصادی ارزشمند تبدیل شود و البته از این طریق امید را هم در دل ما زنده کند که هنوز در ایران هم می‌توان به کارهای فرهنگی امید داشت.

HelloWorld

مجله نقاط قوت زیادی دارد. گرافیک و صفحه‌آرایی آن (به لحاظ بصری) خوب است. حوزه‌ای را هدف گرفته که هیچ نشریه دیگری آن را به صورت تخصصی پوشش نمی‌دهد. سایت تر و تمیز و مرتبی دارد و البته به خوبی توانسته با تبلیغات و معرفی خودش را جا بیندازد. اما می‌دانید که هیچ‌چیز هیچ‌وقت تمام و کمال خوب و عالی نیست! شاید فکر کنید در چنین مقطعی انتقاد و ایرادگیری بی‌موقع و ناروا باشد، اما اگر بازه پیش‌بینی شده مجله (۱۲ شماره در ۱۲ ماه) را در نظر بگیریم، مجله و کمپین پشت آن ۲۰ درصد راه خود را رفته‌اند. به همین دلیل با امید بهتر شدن مجله و شاید با کمی تکیه بر تجربیاتی که از دوران همکاری با مجله شبکه برایم مانده است، چند ایراد کوچک و بزرگ را به این مجله وارد می‌دانم که در ادامه از آن‌ها صحبت خواهم کرد.

اما انتقادها و پیشنهادهای من

۱- غالب مخاطبین این مجله کسانی هستند که نسخه الکترونیک را مطالعه می‌کنند. این موضوع به سادگی از انتشار رایگان آن قابل حدس است. همچنین قیمت‌گذاری انجام شده روی نسخه چاپی (۲۵ و ۳۵ هزار تومان) نشان می دهد که این نسخه‌ها نه در چاپ‌خانه که مستقیما در دفتر مجله و با دستگاه پرینتر چاپ می‌شوند و خود دست‌اندرکاران نیز تعداد سفارش‌های آن را محدود فرض کرده‌اند. حال با توجه به این موضوع بهتر است جهت ورق‌های مجله هم به جای عمودی افقی باشد تا خواندن آن روی کامپیوتر و ابزارهای الکترونیک راحت‌تر شود. در حال حاضر من برای خواندن مطلبی مانند «R، آماردان آزاد» در صفحه ۴۰ باید چند بار صفحه را از بالا به پایین و بعد از پایین به بالا اسکرول کنم. نمونه این انتخاب جهت را می‌توانید در مجله مشهوری مانند Full Circle Magazine اوبونتو هم ببینید که نه تنها فرمت افقی که تناسبات 3:4 را برای سازگاری با مانیتورهای قدیمی در نظر گرفته است.

R-40

۲- شاید برای مجله‌ای که تازه شماره اول (شماره قبلی تازه شماره صفر بود!) آن منتشر شده است، این ایرادگیری کمی زیاده‌روی به نظر برسد. اما انتظار من از طرح‌های روی جلد بسیار بالاتر بود. استفاده مستقیم از نماد‌های گاومیش (کل یالدار؟!) گنو و پنگوئن لینوکس برای «ماهنامه تخصصی نرم‌افزارهای آزاد/متن‌باز» زیادی ساده است و احساس رفع تکلیف به آدم دست می‌دهد. اشاره‌های انتزاعی‌تر و گرافیکی‌تر یا طرح‌های ترکیبی و مدرن می‌تواند جذابیت بیشتری داشته باشد.

Cover

۳- نکته دیگر این‌که غالب دوستانی که دست‌اندرکار مجله‌اند حتما با ادبیات تخصصی این حوزه آشنا هستند یا در این زمینه مطالعات مفصل داشته‌اند. به همین دلیل استفاده از معادل‌های جدید و حتی گاه عجیب و غریب در این مجله چندان جالب نیست. مثلا در مطلب «چطور به نرم‌افزارهای آزاد مهاجرت کنیم؟» در صفحه ۲۹ شماره اخیر از لغت «کراس بستر» استفاده شده که حدس می‌زنم ترجمه Cross Platform باشد که نه تنها مرسوم نیست که کلا نصفه و نیمه است. اگر با لغت «کراس» مشکلی نداریم خب «پلتفرم» را هم پشت آن می‌نویسیم و خلاص.

۴- موضوعی که در مورد مطالعه الکترونیک و فرمت افقی گفتم در مورد نمودارها و چارت‌های دو صفحه‌ای هم صادق است. نمونه این مشکل در فلوچارت «انتخاب سیستم‌عامل» در صفحه‌های ۳۰ و ۳۱ شماره جدید دیده می‌شود. این گونه مطالب بیشتر به درد مجلات چاپی می‌خورد که خواننده دو صفحه را روبروی هم باز کرده و با هم ببیند. در این مورد خاص حداقل می‌شد فلوچارت را از راست به چپ طراحی کرد تا حداقل بخش اول در صفحه ۳۰ و بخش دوم در صفحه ۳۱ قرار گیرد و خواننده مجبور نشود یک صفحه به عقب برگردد. در پی‌دی‌اف، شما اول صفحه دوم نمودار را می‌بینید بعد صفحه اول را.

Flowchart-30

۵- یکی دیگر از نکاتی که شاید ذکر آن کمی زیاده‌روی به نظر برسد این است که رسم معمول مجلات (حداقل در مجله شبکه) این است که تعداد صفحات مطالب را به عنوان تعداد صفحات مجله معرفی می‌کنند. به عبارتی درست است که شما شماره اول مجله «سلام دنیا» را به صورت یک پی‌دی‌اف ۱۰۲ صفحه‌ای دانلود می‌کنید، اما ۱۰۲ صفحه مطلب دریافت نمی‌کنید. باز هم می‌گویم شاید این مورد کمی ایرادگیری به نظر برسد.

۶- یک سخت‌گیری دیگر هم این‌که لینک‌های موجود در فهرست مطالب مجله در شماره صفر شما را به صفحه آن مطلب نمی‌بردند بلکه پنجره‌ای در مرورگر باز کرده و شما را به آدرسی در سایت مجله می‌بردند که چیزی در آن وجود نداشت. در این شماره هم که اصلا فهرست مطالب به صفحه‌ها لینک نداده است.

BrokenLink

۷- یک ریزه‌کاری دیگر این که «پرونده» نشریات معمولا مغز نهایی و خواندنی‌ترین قسمت نشریه است. معمولا جای این مطلب وسط یا نزدیک انتهای مطالب است. شاید آوردن آن در ابتدای مجله چندان جالب نباشد!

۸- اما ناراحت‌کننده‌ترین اشکال در این دو شماره انتخاب مطالب بود. تهیه مطلب خوب و دست اول از نظر من یکی از آن موضوعاتی است که احتیاج به دقت نظر بسیار بسیار بیشتری دارد. در شماره قبلی مطالبی مانند پاتیل جادو و مقالات استالمن مواردی بودند که بیشتر کسانی که با نرم‌افزار آزاد و بازمتن آشنا باشند حتما آن‌ها را خوانده‌اند و نیازی به انتشار آن‌ها در قالب مجله نبود. حتی اگر آن‌ها را هم با دیده اغماض بپذیریم، از مطلبی مانند «چگونه هکر شویم؟» به هیچ شکلی نمی‌توان گذشت. یک جست‌وجوی ساده در گوگل کافی است تا بیش از ده‌ها ترجمه اصل و بدل و کپی آن را به شما نشان دهد. شاید قدیمی‌ترین این ترجمه‌ها (احتمالا) در فروم کنونی سی‌تو (همان تکنوتاکس سابق) یافت شوند ولی نسخه به روزتر را می‌توانید در وبلاگ جادی پیدا کنید. در شماره اخیر هم داستان «گوگل گای: روزی که گوگل بد شد» مطلبی است که مدت‌ها پیش نه تنها توسط جادی ترجمه شده، بلکه به صورت کتاب صوتی هم منتشر شده است. انتشار چندباره این مطلب (حتی با نام خود جادی و با مجوز او) اگر اشتباه نباشد حتما غیر حرفه‌ای است. «سلام دنیا» اگر می‌خواهد مخاطب بیشتری جذب کند و مخاطبان فعلی را راضی نگه دارد، چاره‌ای جز تهیه و تولید محتوای تازه و ارزشمند و تخصصی ندارد.

جمع‌بندی

اگر چه من از دید خودم مشکلات و ایرادهایی را مطرح کردم، اما مجله «سلام دنیا» هنوز مجله بسیار ارزشمندی است. هم به لحاظ محتوا، هم به لحاظ شیوه کار برنامه‌ریزی شده و تامین منابع مالی و هم به این دلیل که در حوزه نرم‌افزارهای آزاد بنیان‌گذار محسوب می‌شود، ارزش زیادی دارد و البته مسئولیت سنگینی را هم به دوش گرفته است. تا همین جای کار هم گرفتن این خروجی از تیمی که (حداقل من) سابقه مطبوعاتی زیادی از آن‌ها سراغ ندارم، کار بسیار بزرگی بوده است. همه چیزهایی که تا این‌جا گفتم نظرهایی شخصی و گاه حتی سلیقه‌ای است و به همین دلیل همه توضیحات و پاسخ‌ها را با کمال میل می‌پذیرم و منتشر می‌کنم. من مشتاقانه منتظر شماره‌های بعدی هستم و به همه بچه‌های مجله دست‌مریزاد می‌گویم.

هرم مازلو؛ پی‌نوشتی بر روز وبلاگستان فارسی

می‌دانم که برای نوشتن در مورد روز وبلاگستان فارسی احتمالا کمی دیر شده است. اکنون هم تقریبا همه فعالان و بزرگان وب فارسی مطالب‌شان را نوشته‌اند (که خوانده‌ام) و فیلم‌شان را هم ساخته‌اند (که تماشا کرده‌ام). بماند که کیفیت فیلم ساخته شده می‌توانست بسیار بهتر باشد، اما نمی‌توانم شادی فراوانم از سابقه دوستی با دو نفر از مصاحبه‌شوندگان و همکاری با یکی از وبلاگ‌های مشهور را انکار کنم. مانند دو سال پیش‌تر که یادداشتی را در این زمینه برای مجله شبکه نوشتم امسال هم قصد داشتم در این باره بنویسم. اما به دلیل برخی گرفتاری‌ها فرصت این کار در آن زمان فراهم نشد. به هر حال . . .

poster

من شخصا اعتقاد دارم که فضای وبلاگستان فارسی (البته اگر به قول جادی به چنین چیزی اعتقاد داشته باشیم)‌ دیگر آن شور و حال اولیه را ندارد. البته وضعیت آن را هم آن‌قدر بد نمی‌دانم که کلمه رکود را به کار ببرم. اما نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم همه آن دلایلی که در مصاحبه‌ها و نوشته‌ها برای کم رونق شدن وبلاگستان فارسی گفته شده (از فیلترینگ و سرویس‌های کم کیفیت و کمبود وقت و . . .)‌ به نوعی دلایل حاشیه‌ای هستند. مشکل اصلی به نظر من موضوعی بسیار بنیادی‌تر و اساسی‌تر است. البته چیزی که در ادامه قصد گفتنش را دارم لزوما تنها دلیل نیست یا بی‌رغبتی همه را نمی‌توان به آن نسبت داد.

هرم مازلو

به احتمال زیاد همه خوانندگان این مطلب با هرم مازلو آشنا هستند. هرمی که نیازهای انسانی را به به پنج سطح اساسی تقسیم می‌کند:

  1. نیازهای زیستی: مانند خواب و خوراک و سرپناه و . . .
  2. نیازهای امنیتی: جسمی، کاری، فکری و . . .
  3. نیازهای اجتماعی: برقراری دوستی، جایگاه اجتماعی، ازدواج و . . .
  4. نیاز به احترام: عزت نفس، اعتماد به نفس، احترام متقابل و . . .
  5. خودشکوفایی: خلاقیت، حل مساله، معنویت و . . .

maslow

بعید می‌دانم هیچ یک از شما بتوانید فعالیتی مانند وبلاگ‌نویسی را در جایی قبل از سطح ۵ یا نهایتا ۴ قرار دهید. حالا این هرم را به جامعه‌ای ببرید که حداقل در چند وقت اخیر به دلیل مشکلات غالبا اقتصادی افرادش تا سطح دوم (یا حتی اول؟) این هرم سقوط کرده‌اند. نتیجه کاملا قابل توجیه و پیش‌بینی خواهد بود. در چنین جامعه‌ای بعید است که فردی پیدا شود که با وجود دغدغه نان و شغل، بتواند به وبلاگنویسی و تولید محتوا فکر کند.

شاید یکی از دلایلی که باعث شده دیگر دوستان به تاثیر وضعیت اقتصادی بر پدیده وبلاگ‌نویسی اشاره نکنند، این باشد که ربط دادن هر چیزی به مسایل مالی، به نوعی حالت «متمایز» و «معنوی» و «ارزش فرامادی» آن را از بین ببرد. در این شرایط از دید من تنها دو گروه هستند که می‌توانند به صورت منظم و مرتب به وبلاگ‌نویسی و تولید محتوا مشغول باشند. گروه نخست کسانی هستند که مشکلات مالی ندارند یا حداقل فشار مشکلات اقتصادی بر آن‌ها زیاد نیست. گروه دوم هم کسانی هستند که از این راه درآمد کسب می‌کنند یا به نوعی نوشتن و تولید محتوا شغل‌شان محسوب می‌شود.

در هر صورت دلیل هر چه باشد، مانند همه دوستان آرزو دارم که دوباره آن رونق و شور سابق به دنیای آنلاین ما بازگردد و البته بیش از همه وبلاگ‌های گروهی و تخصصی (آن هم غالبا در حوزه آی‌تی) به شدت دلتنگ وبلاگ‌های شخصی شده‌ام. جایی که بیش از آشنایی با محصولات و اتفاقات روز می‌توانستیم با آدم‌های جدید و دیدگاه‌ها و برداشت‌های‌شان آشنا شویم.

نوستالژی: زمانی که مردها هنوز مرد بودند! (بخش دوم- دردسرهای نرم‌افزار)

در قسمت قبلی، سخت‌افزاری را معرفی کردم که من را به دنیای کامپیوترها وارد کرد. در این قسمت می‌خواهم از نرم‌افزارها حرف بزنم و داستان‌هایی که برای استفاده از آن‌ها داشتیم.

سطح پایین‌ترین فناوری ذخیره‌سازی که  خوره‌های کامپیوتر امروزی (آن هم احتمالا) به یاد می‌آورند فلاپی‌های 3.5 و 5.25 اینچی هستند. اما اگر هم سن و سال من باشید، خاطرتان هست که کمودور و البته بسیار پیش‌تر از آن اسپکتروم ZX از نوارهای کاست معمولی برای ذخیره داده‌ها استفاده می‌کردند. اسپکتروم که فناوری قدیمی‌تری داشت با یک فیش معمولی هدفون و میکروفون به ضبط صوت‌های معمولی متصل می‌شد و داده‌ها را روی کاست ذخیره می‌کرد یا اطلاعات را از روی آن می‌خواند.

Spectrum+Tape

اما کمودور ۶۴ به احتمال به واسطه فشرده‌تر شدن اطلاعات ضبط شده و مناسب نبودن کیفیت صوتی ضبط‌های معمولی، از یک کاست‌پلیر اختصاصی با کابل و رابط اختصاصی استفاده می‌کرد. البته کمودور هم دیسک درایو داشت و با فلاپی‌های 5.25 اینچی (و ظرفیت حدود ۱۷۰ کیلوبایت) کار می‌کرد. اما قیمت این ابزار به اندازه قیمت خود دستگاه بود و معمولا به درد فروشندگان کامپیوتری می‌خورد که از آن درآمد کسب می‌کنند. به این ترتیب بود که هنوز عقده این دو سه دستور در دل من مانده است:

LOAD "$" , 8
LIST
LOAD "{PROGRAM}" , 8

دستور اول چیزی شبیه dir در DOS بود که نام کل فایل‌های روی دیسک را می‌خواند و دستور دوم آن‌ها را چاپ می‌کرد. بعد از دیدن و انتخاب اسم برنامه مورد نظر با دستور سوم برنامه بارگذاری می‌شد. این انتخاب، سرعت و سهولت دسترسی در آن زمان چیزی بسیار خواستنی بود.

commodore-diskdrive

راه دیگر ذخیره‌سازی اطلاعات (البته برای شرکت‌ها) و خواندنشان برای ما استفاده از کارتریج‌ها بود. کارتریج‌ها بسیار سریع و معمولا گران‌قیمت بودند و مشکل اصلی‌شان (بعد از قیمت) این بود که تنها حاوی تعداد محدودی (یک تا نهایت سه یا چهار) برنامه یا بازی بودند و نمی‌توانستیم چیزی را روی آن‌ها ذخیره کنیم.

نوارهای کاست و دردسرهای‌شان

به این ترتیب آرشیو ارزشمند بازی‌ها و برنامه‌های من در آن زمان به جای هاردهای اینترنال و اکسترنال یا فلش‌دیسک‌ها، روی مجموعه‌ای نوار کاست معمولی و در جعبه‌ای مخصوص نگهداری می‌شدند که بچه‌های فامیل هنوز درباره وسواس من روی آن‌ها داستان‌سرایی می‌کنند. البته کار با این نوارهای کاست به رغم ارزانی، فراوانی و فراگیر شدن باز هم دردسرهایی داشت.

دایرکتوری کاغذی، جست‌وجوی دستی

نخستین مشکل با کاست‌ها این بود که بدون جلدهای کاغذی‌شان به هیچ دردی نمی‌خوردند، مگر این که شما وقت زیادی برای تلف کردن داشتید! داستان این بود که دسترسی اطلاعات روی کاست‌ها ترتیبی بود و در غیاب سیستم‌عامل و دایرکتوری و جست‌وجوی فایل‌ها شما باید می‌دانستید هر برنامه کجای نوار ذخیره شده است. وگرنه کامپیوتر شما باید از ابتدای نوار شروع می‌کرد و به ترتیب تمام فایل‌ها را می‌خواند تا به برنامه موردنظر شما برسد. این مشکل همان‌طور که در قسمت قبل هم اشاره کردم، با یک شمارنده ساده که روی کاست‌پلیر نصب شده بود حل می‌شد.

به این ترتیب ما باید نام برنامه را به همراه (به اصطلاح آن زمان) کانتر شروع و کانتر پایان پشت جلد نوارها می‌نوشتیم. اگر برنامه‌های کوچکی را خودتان می‌نوشتید و تعداد زیادی از آن‌‌ها را روی کاست Programs! خودتان ذخیره می‌کردید، مجبور بودید علاوه بر جلد کاغذی کاست‌ها، نوارهای کاغذی طولانی را خط‌کشی کنید و بقیه دایرکتوری‌تان را روی آن بنویسید. به همین دلیل گفتم نوارها بدون جلدهای کاغذی‌شان به هیچ دردی نمی‌خوردند.

دقیقا کجای نوار مغناطیسی؟

مشکل دیگر کاست‌ها این بود که هد نوشتن و خواندن دستگاه‌های مختلف و حتی یک دستگاه کاست‌پلیر در زمان‌های مختلف، در یک نقطه دقیقا ثابت قرار نداشت. زمانی که شما با داده‌های صوتی سروکار داشته باشید، تاثیر این جابه‌جایی نامحسوس خواهد بود و بعید است شما تغییر یا اشکالی در صدا احساس کنید. اما اگر شما با اطلاعات دیجیتال سروکار داشته باشید، تغییر تنها یک صفر یا یک کافی است تا کل داده‌های‌تان را به هم بریزد. در کمودور بسیار پیش می‌آمد که مثلا ۵ دقیقه (بله ۵ دقیقه!) برای لود شدن یک برنامه از نوار صبر می‌کردید و در نهایت با پیغام LOAD ERROR روبرو می‌شدید!

البته تمام کاست‌پلیرها سوراخ کوچکی درست بالای هد خواندن و نوشتن داشتند که از طریق آن و به کمک یک پیچ‌گوشتی کوچک می‌توانستید هد را دقیقا در جای درستش تنظیم کنید. اما مشکل این بود که جای درست را چگونه تشخیص بدهیم؟ به عبارت دیگر از کجا بفهمیم که هد الان درست روی اطلاعات قرار گرفته یا نه؟

commodore-head-adjust

ما برای حل این مشکل معمولا سه راه‌حل مختلف پیش رو داشتیم.

راه اول: چسب!

عده‌ای با بستن پیچ تا آخرین حد و ریختن چسب مایع روی پیچ تنطیم هد، آن را در وضعیت ثابتی قفل می‌کردند. دردسر این روش این بود که هر زمان می‌خواستید برنامه‌ای را از جایی غیر از سیستم خودتان ضبط کنید (مثلا از مغازه‌ای بخرید یا بازی دوستی را کپی کنید)، باید کاست‌پلیر خودتان را هم به همراه می‌بردید تا ضبط اطلاعات توسط همان دستگاه و با همان وضعیت هد انجام شود.

راه دوم: برنامه تنظیم هد (متداول‌ترین شیوه!)

راه دوم که بیشترین استفاده را داشت، این بود که درست همان روز خرید دستگاه و در همان مغازه کامپیوتری، هد دستگاه‌تان را تا ته ببندید و سپس یک برنامه تنظیم هد را از یک کاست دیگر یا از یک کارتریج با همان وضعیت هد بسته روی یک نوار نو ضبط کنید. به این ترتیب هر زمان که می‌خواستید برنامه‌ای را با تنظیم هد جدید لود کنید باید مراحل زیر را به ترتیب طی می‌کردید:

  • ۱– هد دستگاه را تا ته می‌بستید.
  • ۲- نوار تنظیم هد را (که قبلا با هد بسته ضبط کرده بودید) در دستگاه قرار داده و برنامه را لود می‌کردید.
  • ۳- بعد از لود شدن برنامه، نوار تنظیم هد را خارج می‌کردید.
  • ۴- نوارحاوی برنامه  موردنظر را داخل دستگاه قرار داده و آن را به کانتر ابتدای برنامه جدید می‌آوردید.
  • ۵- برنامه تنظیم هد را اجرا کرده و با پیچ‌گوشتی آن‌قدر هد را بالا و پایین می‌کردید تا برنامه تنظیم هد بهترین وضعیت (باریک‌ترین خط) را بدون پراکندگی نقاط به شما نشان دهد.
  • ۶- کاست را دوباره به کانتر ابتدایی برنامه باز می‌گرداندید و شانس‌تان را برای لود کردن برنامه امتحان می‌کردید.

head-adjustment

تازه با همه این‌ها باید خدا خدا می‌کردید که تنظیم‌تان تا حد امکان دقیق بوده باشد وگرنه با یک LOAD ERROR چندین دقیقه وقت‌تان تلف می‌شد و دوباره باید مراحل بالا را طی می‌کردید! جالب‌تر این که این پیغام‌های خطا هیچ‌گاه در حین لود اتفاق نمی‌افتاد. برنامه شما باید تا انتها لود می‌شد تا بعد پیغام به شما نشان داده شود. یا زمانی متوجه می‌شدید که هد درست تنظیم نشده که کاست چند ده شماره از کانتر پایانی هم جلوتر رفته بود اما متوقف نمی‌شد. نمی‌دانم کسی از بچه‌های آن زمان هست که بابت رفتن تا پشت کیس برای زدن یک فلش به پورت USB غر بزند؟

 راه سوم: کارتریج تنظیم هد

این روش یک کم پولداری(!) به این ترتیب بود که شما یک کارتریج تنظیم هد بخرید و این شانسی بود که نصیب من شد. به این ترتیب می‌توانستم با نصب کارتریج در محل مخصوص و روشن کردن کمودور یک ضرب کار را از مرحله ۴ شروع کنم که خودش صرفه‌جویی عظیمی بود.

به هر حال بعد از تنظیم هد روی نوار مورد نظر، دستور LOAD را تایپ می‌کردیم و با پیغام PRESS PLAY ON TAPE کلید پخش را فشار می‌دادیم. در حین لود شدن برنامه هم می‌توانستیم از خطوط رنگی نمایش داده شده در پس‌زمینه تصویر لذت ببریم! اگر اشتباه نکنم دلیل نمایش این خطوط یک برنامه Fast loader بود که ابتدای برنامه‌های درست و حسابی لود می‌شد تا فرآیند لود شدن بقیه برنامه را تسریع کند.

به خاطر یک مشت بازی

اما همه این دردسرها برای چه نرم‌افزارهایی بود؟ تا آن‌جا که من خودم به خاطر دارم، جز بازی‌ها هیچ نرم‌افزار دیگری برای کمودور ۶۴ در بازار موجود نبود. من سال‌ها بعد از خریدن کمودورم و با دیدن یک مجله آلمانی کامپیوتر تازه متوجه شدم که کمودور چاپگر دارد، و البته انواع نرم‌افزار را هم دارد. انواع نرم‌افزارهای کاربردی از واژه‌پرداز و نرم‌افزار صفحه گسترده گرفته تا برنامه‌های حسابداری شخصی و موارد مشابه. نرم‌افزارهایی دارد که فایل‌های اطلاعات تولید می‌کنند و می‌توانند آن را  روی دیسک یا نوار ذخیره کنند. بعدتر فهمیدم که این ماشین پرفروش‌ترین کامپیوتر شخصی تمام دوران بوده است. بعدها مودم‌های بادکشی‌اش را در فیلم‌ها دیدم و فهمیدم می‌توان از راه دور به دیگر کامپیوترها متصل شد.

Commodore Modem

البته این به دورانی مربوط است که هنوز از اینترنت (حداقل در مملکت ما) خبری نبود. به هر حال آن چه ما در دیتا کامپیوتر و الکترون کامپبوتر شیراز می‌دیدم، تنها بازی بود و بس و در نتیجه نرم‌افزارهایی که می‌توانم از آن‌ها نام ببرم برخی از بازی‌های‌هایی هستند که هنوز از آن دوران به یاد دارم:

Opertation Wolf که نسخه بسیار زیباتر آن را روی پی‌سی‌های XT مدرسه بازی می‌کردیم. کیفیت Head Shot را می‌توانید در عکس‌های زیر ببینید! (نمی‌دانم چرا وردپرس عکس‌ها را به صورت عمودی کراپ می‌کند. بنابراین اگر روی این عکس‌ها کلیک کردید و به جای تصویری Landscape یک تصویر Portrait دیدید، روی آن دوباره کلیک کنید تا تصویر اصلی را ببینید.)

Last Ninja 3 که آخر سر نتوانستم از مرحله سوم آن پیش‌تر بروم. دقبق یادم هست که جایی دو قطعه چوب را با یک زنجیر ترکیب می‌کردم و به یک نانچیکو می‌رسیدم. بعد با کشتن حریف باید منتظر می‌ماندم تا مرحله بعدی از روی نوار لود شود و بازی درست همین‌جا فریز می‌شد و مجبور می‌شدم سیستم را ریست کنم.

Arkanoid که در قسمت بعدی مفصل درباره آن خواهم نوشت. فکر کنم هفتاد هشتاد درصد وقت بازی کردنم را به خودش اختصاص داده بود و به خاطر نداشتن امکان ذخیره بازی، همیشه باید ۳۲ مرحله را از اول بازی می‌کردم. داستان این بازی یکی از گیکی‌ترین کارهایی است که تا حالا انجام داده‌ام!

و البته آن زمان‌ها شاید یکی از پرطرفدارترین، خلاف‌ترین و س.ک.س.ی ترین بازی‌های کمودور هم Stri p P oker بود که داشتنش درست مانند داشتن ویدیو و ماهواره ممنوع بود! من اما متاسفانه یا خوشبختانه به رغم داشتن این بازی به واسطه بلد نبودن پوکر هیچ‌گاه به چیزهایی که دیگران رسیده بودند نرسیدم!!

در نهایت یک بازی رانندگی هم بود که ممکن است درست همین تصاویر زیر (بازی Chase HQ) نباشد، اما اولین بازی بود که از سیستم دو بعدی خطی خارج شده بود و فرمی شبه سه‌بعدی و  پرسپکتیوی را ایجاد می‌کرد.


این بخشی از داستان نرم‌افزارها و شیوه سروکله زدن ما با آن‌ها بود. به هر حالت در قسمت بعد به گیک بازی‌های آن دوران خواهم پرداخت، چیزی که بیشتر از تمام آن‌چه تا کنون گفتم، برای خودم لذت‌بخش است!

جور استاد

یادداشت من در شماره 149 ماهنامه شبکه (+)

149اولین برخورد با آموزش‌های غیرمتعارف برای من و به احتمال، بسیاری از هم سالانم به دوران کودکی و سریال محبوب «اسکیپی» باز می‌گردد. اولین بار در این سریال بود که من با دیدن داستان زندگی پسربچه‌ای که در یک پارک جنگلی دور از شهر زندگی می‌کرد، با مفهومی به نام آموزش از راه دور آشنا شدم. فهمیدم که می‌توان سر کلاس حاضر نبود اما درس خواند و آموزش دید. در این داستان معلمی از کیلومترها دورتر و از طریق بی‌سیم به شاگردان درس می‌داد و درس می‌پرسید و رفع اشکال می‌کرد.

دومین نمونه آموزش به اصطلاح غیررسمی که من به یاد می‌آورم کتاب‌های صوتی هستند. این نوع محصولات آموزشی رواج‌شان را بیش از هر چیز مدیون آموزشگاه‌های کوچک و بزرگ زبان بودند که در دوران پس از جنگ مانند قارچ از گوشه و کنار شهرها سر برآورده و تب یادگیری زبان خارجی را درمان می‌کردند.

به تدریج پس از آن دوران و با رواج استفاده از کامپیوترهای شخصی و اینترنت، راهنماهای آفلاین و آنلاین نرم‌افزارها، آموزش‌های گام‌به‌گام تصویری، ویدیوهای آموزشی، ارایه‌ها (یا به اصلاح معمول پاورپوینت‌ها) به تدریج جایگاه خود را به عنوان ابتدایی‌ترین منابع آموزش در زمینه نرم‌افزارها و کاربردهای معمول کامپیوتر باز کردند.

در نهایت آخرین و یکی از اثرگذارترین تحولات حوزه آموزش، از دید من تاسیس آکادمی خان و راه افتادن نمونه‌های مشابه آن بود که آموزش‌های رایگان را در حوزه‌های متنوع برای همه مردم دنیا در دسترس قرار داد.

من از همان ابتدا هم برای یادگیری موضوعات متنوع کم‌وبیش از غالب این شیوه‌های آموزشی استفاده کرده‌ام. اما از همان زمان هم احساس می‌کردم که این شیوه یادگیری مشکلی دارد که البته آن زمان از درک آن عاجز بودم. اندکی بعدتر که خودم فعالیت حرفه‌ای در زمینه آموزش را آغاز کردم، این مشکل به تدریج برایم آشکار شد. از دید من همه این روش‌های نوین آموزش و تمام این ابزارها و رسانه‌های آموزشی نوین در کنار تمام مزایایی که به همراه دارند، دچار کمبودی اساسی نیز هستند. اصلی‌ترین تفاوت این آموزش‌ها با آموزش معمولی که ما به عنوان کلاس می‌شناسیم، یک طرفه بودن آن‌ّها است. یادگیرنده در این شیوه‌های نوین فقط شنونده است و اساسی‌ترین عاملی که در میان تمام این شیوه‌های نوین آموزش جای خالی آن به وضوح احساس می‌شود، فاکتور انسانی آموزش‌دهنده یا همان «استاد» است.

من با تجربه حدود ده ساله‌ای که در حوزه آموزش دارم به این نتیجه رسیده‌ام که هر نوع آموزشی بدون حضور مربی حتما ناقص است. البته دلیل این حرفم لزوما چیزی مربوط به نفس یادگیری نیست. دلیل من این است که برای این فاکتور انسانی یعنی استاد، نقش‌هایی فراتر از آموزش صرف متصورم.

نخستین نقش این عامل انسانی جذب آموزش گیرنده بواسطه خصوصیات فردی‌اش است. به احتمال زیاد شما هم از دوران تحصیل خود درس‌ها و دوره‌هایی را به یاد دارید که به رغم نداشتن علاقه به محتوای آن‌ها، به صرف ارایه شدن توسط استادی خاص با علاقه‌ای مضاعف در کلاس حاضر می‌شده‌اید. در واقع محتوای آموزش نبود که شما را جذب می‌کرد بلکه جذب آموزش‌دهنده می‌شدید.

دوم این‌که استاد می‌تواند دورنمای آینده آموزش‌گیرنده باشد. این مورد به خصوص در دوره‌هایی که به آموزش مسایل حرفه‌ای و تخصصی می‌پردازند از اهمیت بیشتری برخوردار خواهد بود. دانش‌پذیر با دیدن استاد، آینده راه، چالش‌ها و فرصت‌های بازار، شخصیت حرفه‌ای و بسیاری چیزهای دیگر را یاد می‌گیرد که در سایر شیوه‌های آموزش شانسی برای یادگیری آن‌ها ندارد.

از دیگر نقش‌های بسیار مهم استاد، اصلاح ساختار ذهنی آموزش‌گیرندگان است. من با دانش‌پذیران بسیاری سروکار داشته‌ام که در عین داشتن اطلاعات بسیار وسیع و دقیق (به عنوان مثال از یک نرم‌افزار) نتوانسته‌اند ارتباط منطقی صحیحی را میان این اجزا در ذهن‌شان برقرار کنند. به عبارت دیگر تمام آن اطلاعات در ساختار ذهنی غلطی چیده شده که این امر میزان بهره‌وری و قدرت استفاده از آن اطلاعات را به شدت تحت تاثیر قرار داده و کاهش می‌دهد. این مشکل بویژه در هنگام سروکار داشتن با مفاهیم انتزاعی و ساختارهای مجازی که از اصول اساسی دانش کامپیوتر است بیشتر از جاهای دیگر به چشم می‌خورد.

به عنوان آخرین مورد، باید به جنبه‌ای دیگر از این قضیه هم اشاره و در واقع اعتراف کنم. موضوع این است که یکی از بزرگ‌ترین سودهای نهفته در آموزش سنتی، به جای دانش‌پذیران نصیب استاد می‌شود! استادان همواره به واسطه آموزش دادن دانسته‌هایش آن‌ها را بهتر یاد می‌گیرند و این موضوعی است که من بارها و بارها در زندگی حرفه‌ای تجربه کرده‌ام. هرگاه در زمینه‌ای علیرغم داشتن اطلاعات به نسبت کافی احساس ضعف کرده‌ام، سعی کرده‌ام دوره‌ای را در همان زمینه تدریس کنم و مطمئن بوده‌ام که پس از طی آن دوره دانش خودم درباره آن موضوع عمیق‌تر خواهد شد.

البته تمام این‌ها بواسطه همان فاکتور انسانی، پیش‌بینی‌پذیر نبودن افراد، تاثیر شرایط و مشکلات بیرونی بر آن‌ها و غیره ممکن است کاملا در جهت عکس کار کنند، اما از دید من هنوز جنبه مثبت یادگیری از طریق تعامل با انسان‌ها بسیار بیشتر از جنبه‌های منفی آن است و هنوز هم بسیار بهتر از سروکار محتواهای تعاملی الکترونیک و صداها و ویدیوهای ضبط شده است. در نهایت من تمام شیوه‌های آموزشی نوین را به عنوان بخشی کمکی و ابزاری جانبی در کنار آموزش سنتی انسان‌محور می‌بینم که بدون وجود آن فاکتور انسانی (با تمام اشکالاتش) چندان راه به جایی نخواهند برد.

«قبض و بسط» در سرزمینی که «شاپرک» ندارد!

یادداشت من در شماره 148 ماهنامه شبکه (+)

148

در میان تمام شرکت‌های بزرگی که کسب‌وکارشان را بر بستر اینترنت استوار کرده‌اند، آمازون نمونه‌ای خاص و منحصر به فرد است. دلایل متعددی برای این امر وجود دارد. نخست این که برخلاف شرکت‌هایی نظیر گوگل و اپل و مایکروسافت با محصولات فیزیکی معمولی مرتبط با زندگی روزمره (و نه فقط کالاهای دیجیتال) سر و کار دارد. دوم این که کارش را به کالایی خاص محدود نکرده و همان‌گونه که از لوگوی آمازون و پیکان نارنجی‌اش مشخص است همه جور کالایی از A تا Z (همان از شیر مرغ تا جان آدمیزاد خودمان) را برای عرضه در اختیار دارد. سوم این که در عین تبدیل شدن به یک هایپر مارکت اینترنتی که می‌تواند کل مایحتاج زندگی روزمره را عرضه کند، از مبحث محتوای دیجیتال هم غافل نبوده است. با ابزاری به سادگی کیندل، بدون آن زرق و برق گجت‌های کنونی و بدون درگیر شدن در جنگ تراکم پیکسل‌ها و سرعت پردازنده‌ها توانسته عادت مطالعه را به سطح جدیدی ارتقا دهد. کار به جایی رسیده است که حتی در وبلاگ‌های وطنی هم صحبت از این است که اگر امکان خرید سهام شرکت‌های خارجی در ایران وجود داشت، به جای شرکتی مانند اپل بهتر بود به سراغ آمازون می‌رفتیم.

و به نظر من در هیچ یک این موارد نباید نقش کلیدی، دیدگاه‌های خاص و آینده‌نگری رییس شرکت یعنی «جف بزوس» را دست کم گرفت. بزوس نیز درست مانند شرکت‌اش فردی خاص، میلیاردری منحصر به فرد و گاه کمی عجیب و غریب است. چند هفته قبل و در اوایل آگوست، او دو شوک پیاپی را به فعالان حوزه آی‌تی و به خصوص اصحاب رسانه وارد کرد. شوک نخست خرید روزنامه کهنه‌کار واشینگتن پست به قیمت 250 میلیون دلار بود. چیزی که جذابیت این خبر را دو چندان می‌کرد این بود که بزوس این خرید را از ثروت شخصی‌اش انجام داده بود و موضوع هیچ ارتباطی با شرکت آمازون نداشت.

واشینگتن پست با قدمتی ۱۳۶ ساله یکی از مشهورترین و تاثیرگذارترین رسانه‌های ایالات متحده محسوب می‌شود. در سال‌های نخستین دهه ۷۰ میلادی و با افشاگری‌های مرتبط با رسوایی واترگیت این روزنامه دوران اوج شهرت و اثرگذاری خود را تجربه می‌کرد. «پست» به رغم این که در چند سال گذشته دایما با زیان مالی مواجه بود، اما هنوز تا حدودی استواری و پیش‌کسوتی خود را حفظ کرده بود.

هنوز موج تحلیل‌ها و اخبار و نتیجه‌گیری‌ها از این اقدام بزوس به اوج نرسیده بود که خبر دوم شوک شدیدتری را بوجود آورد. بزوس اعلام کرده بود که این خرید را در اواخر شب و در حین وب‌گردی‌های بی هدف «به اشتباه» و اتفاقی انجام داده است و ادعا کرد که روز بعد و از طریق کنترل گردش حسابش متوجه انجام این خرید شده است! همچنین گفته بود که تمام روز بعد را سرگرم صحبت با امور مشتریان واشینگتن پست بوده است تا خریدش را لغو کرده و پولش را پس بگیرد.

من به دو دلیل به خبر دوم باور ندارم و البته پس از آن موضوع را دنبال نکرده‌ام تا از صحت و سقم آن اطمینان کامل حاصل کنم. دلیل نخست این که حتی در کشور ما که سابقه بانکداری اینترنتی هنوز به یک دهه نمی‌رسد و «شاپرک» و ماجراهایش تازه جایگزین شتاب و سحاب و سرویس‌های دیگر شده‌اند، شما برای خرید یک شارژ 2000 تومانی برای تلفن همراه‌تان باید چندین و چند کلیک را انجام دهید، از سایت فروشنده به درگاه پرداخت یکی از بانک‌ها رفته و برگردید، رمز اینترنتی و تاریخ انقضای کارت‌تان را وارد کنید و الی آخر. با چنین سابقه ذهنی من به هیچ عنوان نمی‌توانم بپذیرم که نوزدهمین فرد ثروتمند جهان که خودش کسب‌وکاری اینترنتی را اداره می‌کند و از تمام جزییات خریدهای اینترنی آگاه است روی لینکی کلیک کرده، اطلاعات مربوط به حساب بانکی‌اش با موجودی میلیاردی در مرورگرش ذخیره شده بوده و با چند بار کلیک Next بدون هیچ توجهی خریدی 250 میلیون دلاری انجام داده باشد.

اما پیش از توضیح دلیل دوم به مقدمه‌ای کوتاه نیاز است. در جایی خواندم که بسیاری از ابزارهایی که بشر می‌سازد دورانی از قبض و بسط را طی می‌کنند. با ظهور اینترنت و در دوران «بسط» سعی کردیم هرچیزی از اسناد و متون، کتاب‌ها، فیلم‌ها و سرگرمی، بانکداری، خرید کالاها و حتی دیدوبازدیدهای دوستانه را اینترنتی کرده و به فضای مجازی منتقل کنیم. با توسعه نفوذ اینترنت «وب ۲» را تعریف کردیم و ادبیات و روزنامه‌نگاری را هم به دست عامه کاربران دادیم. اما مدتی است که دوران «قیض» آغاز شده است. کم‌کم متوجه شده‌ایم که اینترنت جای همه چیز را نمی‌گیرد. دیدن و لمس یک کالا پیش از خرید لذت بسیار بیشتری تا چرخیدن حول مدل سه بعدی آن دارد. همه وظایف یک شغل را نمی‌توان از راه دور و با تماس دیجیتال انجام داد و ارتباط داشتن در شبکه‌های اجتماعی هیچ‌گاه جایگزین رفت‌وآمد خانوادگی و دوستانه نخواهد شد. اکنون بیدار شده‌ایم و داریم درباره حد نفوذ اینترنت در زندگی‌مان و هایپ‌هایی که براساس آن ساخته‌ایم، تجدید نظر می‌کنیم.

دلیل یا توجیه دوم من برای نپذیرفتن اتفاقی بودن خرید بزوس ریشه در همین «قبض» ابزار دارد. آمازون برای فروش شیر مرغ تا جان آدمیزادش باید تبلیغ کند، باید خودش را نه فقط به شهروندان دنیای مجازی که به افراد عادی هم بشناساند. ممکن است توییت کارل ایکاهن (Carl Icahn) بتواند ارزش سهام اپل را چند درصد افزایش دهد، ممکن است کاربران رددیت موضوعی حاشیه‌ای را داغ کرده و توجه همه را به آن جلب کنند، ممکن است اپل وبلاگ‌نویس خاصه‌ای (+) داشته باشد، اما روزنامه‌نگاری شهروندی هیچ‌گاه جایگزین روزنامه‌های حرفه‌ای معمول نخواهد شد. گرچه چندین روزنامه و مجله انتشار نسخه کاغذی خود را متوقف کرده‌اند، اما طیف مخاطبین آن‌ها غالبا با دنیای دیجیتال آشنا بوده‌اند و قصد تاثیر در تمام افراد جامعه را نداشته و نمی‌توانند همه مخاطبین روزنامه‌های عادی را جذب کنند.

به نظر من بزوس به خوبی می‌داند «واشینگتن پست» حتی اگر در حال زیان‌دهی هم باشد مخاطبینی متفاوت از تمام منابع خبری آنلاین دارد و در دستان یک مدیر کارآمد و بابصیرت سودی بسیار بیشتر از زیان‌های سالیانه‌اش را نصیب آمازون خواهد کرد. به نظر من قضیه از این قرار است که یک کارآفرین خبره اینترنی، نبود «شاپرک» را بهانه کرده تا از اعتراف به این که دوران «قبض» اینترنت فرا رسیده شانه خالی کند!

از بهار، نوستالژی و ضریب نفوذ فناوری

یادداشت من در شماره 143 ماهنامه شبکه (+)

143نوشتن از خاطرات گذشته و تهیه ویژه‌نامه‌ای با موضوع نوستالژی‌های فناورانه یکی از موضوعاتی بود که همواره در تحریریه مجله طرفداران زیادی داشت، اما به دلایلی که هیچ یک از ما به درستی متوجه آن نشدیم، هیچ‌گاه جامه عمل به خود نپوشید. یکی از دلایل اهمیت این موضوع برای من این است که به نقش تاریخ‌نگاری و یادگرفتن از آن و پی‌گیری روندهای تاریخی به خصوص در این علم کم سن‌وسال «محاسبات» به شدت اعتقاد دارم.

بهار و خاطره‌های شاد آن، به احتمال نوستالژی مشترک تمام ایرانی‌هاست. اما به گمانم برای من این نوستالژی بیش از سایرین با فناوری گره خورده است. این نوستالژی به خصوص به سال‌های آخر دوران مدرسه باز می‌گردد. زمانی که تعطیلات عید فرصتی بود که آن میز کم ارتفاع کذایی که دم و دستگاه یک کمودور 64 به همراه کاست‌پلیر و جوی‌استیک و انبوه نوارها روی آن چیده شده بود، می‌توانست مدتی بیش از چهار یا پنج ساعت جلوی تلویزیون باقی بماند و من رها از تب‌وتاب درس و مشق می‌توانستم تا دیروقت شب در دنیای این «زبان برنامه‌نویسی- سیستم‌عامل-پلتفرم بازی» غرق شوم. در آن دوران رنگ آبی در صفحه نمایش نشان مرگ و نقطه‌ضعف یکی از رقبای بازار سیستم‌عامل نبود. این «صفحه آبی زندگی» نشان بیداری دوباره نخستین نمونه‌های چیزی بود که بعدها کامپیوتر شخصی نامیده شد.

عید آن سال‌ها فرصت خوبی بود برای مطالعه کتاب‌هایی مانند Advanced Programming Techniques کمودور 64 که در غیاب کتاب‌خوان‌های دیجیتال و فرمت محبوبی به نام pdf باید با دردسرهای خاصی به صورت افست تهیه می‌شدند. عید برای من هم مانند بقیه یادآور پول‌های تانخورده عیدی است که البته در یکی از سال‌های اول دهه هفتاد تمام‌شان در اولین روز باز شدن مغازه‌ها، صرف خرید کارتریج Action 6 شدند که امکان فعال کردن کدهای تقلب بعضی بازی‌ها و در کنار آن آزمودن زبان اسمبلی را هم برایم فراهم کرد. و این نوعی خرج کردن پول بود که به جز برای عده کمی از دوستان و هم‌سالان، جز تعجب و البته گاه تمسخر چیزی به همراه نداشت. آن زمان فناوری محاسبات پدیده نوظهوری بود که عملا در هیاهوی زندگی اصلا به چشم نمی‌آمد.

هدفم از مطرح کردن این خاطرات در کنار یادآوری خوشی‌های بهار، صحبت از میزان نفوذ فناوری است. ما عادت کرده‌ایم که میزان نفوذ فناوری را با عدد و رقم و به صورت کمی بسنجیم. نسبت کسانی که به سیستم‌های کامپیوتری دست‌رسی دارند به کسانی که از آن‌ها محروم هستند یا نسبت کسانی که به اینترنت دسترسی دارند به کل جامعه و مثلا نحوه توزیع پهنای باند را در میان جمعیت جامعه با دردسرهای فراوان اندازه می‌گیریم و آن را شاخص توسعه و معیار اندازه‌گیری شکاف فناوری می‌دانیم. اگر با چنین دیدی اوضاع کنونی را با اوضاع سال‌هایی که از آن‌ها یاد کردم مقایسه کنیم، بی‌شک میزان پیشرفت بی‌نهایت به نظر می‌رسد. در خانه‌های همه آن نزدیکان و دوستان، اکنون بیش از یک ماشین محاسب و تعداد بسیار بیشتری از تجهیزات محاسباتی قابل‌حمل وجود دارد. نسبت تعداد این دستگاه‌ها هرچند اندک به عدد صفر در زمان گذشته، درست همان بی‌نهایتی است که اشاره کردم. اما گاهی فکر می‌کنم باید معیار دیگری برای درک این نفوذ و اهمیت آن بیابیم. نه این‌که این معیارهای کمی کاربردی ندارند و شاخص‌های مهمی محسوب نمی‌شوند، بلکه احساس می‌کنم باید به نوعی فاکتور کیفیت را نیز در این معیارها داخل کرد.

آیا همه استفاده‌کنندگان سیستم‌های کامپیوتری به اندازه کاربران دو دهه پیش از کامپیوترشان سر در می‌آورند؟ آیا علاقه به فناوری تنها باید در حفظ مشخصات سخت‌افزاری گجت‌ها و مقایسه کردن آن‌ها با یکدیگر خلاصه شود؟ با در نظر گرفتن این دیدگاه میزان پیشرفت ما در دانش کامپیوتر و ضریب نفوذ فناوری اطلاعات، از آن بی‌نهایت بسیار کمتر خواهد بود. به نظر می‌رسد فناوری اطلاعات هم مانند بسیاری از پدیده‌های دیگر (مثلا ظهور خودروها در یک سده قبل‌تر) تازگی خود را از دست داده و به پدیده‌ای عادی تبدیل شده است. با فراگیر شدن هر پدیده‌ای به صورت معمول تمام مباحث مربوط به آن به نوعی «سطحی‌تر» می‌شوند و خوره‌های آن فناوری بیشتر و بیشتر به حاشیه رانده می‌شوند. اگر همه‌گیر شدن خودروها به پنجاه سال زمان نیاز داشت، اگر نفوذ تلفن در جامعه به سی سال زمان احتیاج داشت، اکنون دیگر رواج پدیده‌ای مانند تلفن همراه کمتر از 20 سال و گسترش نفوذ چیزی مانند تلفن‌های هوشمند به کمتر از 5 سال زمان نیاز دارد. با این سرعت خیره‌کننده رشد بیشتر ما فرصت عمیق شدن در این فناوری‌ها چه از جنبه‌های فنی و چه از دیدگاه تاثیرات اجتماعی را از دست داده و به مصرف‌کنندگانی صرف و بسیاری اوقات سطحی تبدیل می‌شویم.

عید شاید فرصت مناسبی باشد برای اندیشیدن بیشتر درباره دنیای جدیدی که با درهم تنیدن ماشین‌ها و انسان‌ها هر روز فرم تازه‌ای به خود می‌گیرد. شاید بد نباشد که عید امسال را به قول «رادیو گیک» در تقاطع فناوری و جامعه یا فناوری و انسانیت بگذرانیم و از دغدغه‌های انسانی‌مان بیشتر صحبت کنیم. عید امسال شاید فرصتی باشد برای یادگرفتن بیشتر و عمیق‌تر شدن در فناوری‌هایی که هر روز با آن‌ها سروکار داریم تا شاید راه بهتری برای اندازه‌گیری ضریب نفوذ اطلاعات بیابیم. سال نو مبارک!

گروگانی به نام بی‌طرفی شبکه

یادداشت من در شماره 141 ماهنامه شبکه (+)

141شرکت Free دومین ISP بزرگ فرانسه است. این شرکت ارائه دهنده خدمات اینترنت، در اقدامی ناگهانی با راه‌اندازی سیستمی فراگیر و خودکار، «تمام تبلیغات» صفحات وب را حذف کرده است. این سرویس فعلا تنها بر روی Set-Top-Boxهای شرکت فعال شده است و روی تجربه کاربری مشترکان سایر خدمات این شرکت (مثلا ADSL) هیچ تاثیری ندارد.

چند نکته در مورد این اقدام جالب توجه است. نکته نخست این‌که Free چگونه توانسته است یک شبه (بدون آزمایش و خطا و نسخه‌های آلفا و بتا) سیستمی جامع و یکپارچه برای حذف تبلیغات از کل سایت‌های اینترنتی پیاده‌سازی کند؟ چنین کاری حتی در سمت کاربر با انواع و اقسام افزونه‌ها و نرم‌افزارهای بلوک‌کننده با راندمان بالایی عملی نیست.

نکته دیگر این‌که گرچه همه ما کم‌وبیش از نمونه‌های مختلفی از تبلیغات، چه به لحاظ محتوا چه نوع و میزان استفاده آزرده شده‌ایم، اما از سوی دیگر می‌دانیم که وجود و حضور این تبلیغات برای تداوم فعالیت بسیاری از سایت‌ها و همین‌طور کسب‌وکارها الزامی است. به همین دلیل فکر می‌کنم رفتار خودخواهانه این ISP فرانسوی را نپسندیم.

اما این تنها پوسته قضیه است. آن‌چه بیش از همه این‌ها ارزش نگرانی و توجه را دارد قربانی شدن مفهومی به نام بی‌طرفی شبکه است. بحث بی‌طرفی شبکه یا Net Neutrality، یکی از مهم‌ترین بحث‌هایی است که با نفوذ بیش‌ازپیش اینترنت در زندگی روزمره، جدی و جدی‌تر می‌شود. آیا فراهم آورندگان خدمات دسترسی به شبکه، اجازه دارند براساس محتوایی که کاربر مصرف می‌کند، کیفیت، سرعت یا نرخ تعرفه‌های‌شان را تغییر دهند یا خیر؟

این مشکل به خصوص از زمانی جدی‌تر شد که کاربران به آپلود و تماشای ویدیو از طریق شبکه اینترنت روی آوردند. آمارها نشان می‌دهد که اکنون بیشتر ترافیک شبکه اینترنت به ویدیو مربوط است و سیسکو پیش‌بینی کرده است که در سال 2013 سهم ویدیو از کل ترافیک اینترنت به 90 درصد برسد. چنین سهم عظیمی در ترافیک انتقالی شبکه باعث می‌شود که برخی شرکت‌های فراهم‌آورنده دسترسی شبکه سیاست‌هایی را برای کاهش این بار سنگین پیاده کنند. مثلا مشترکان Free پیش از این نیز از کند بودن سایت اشتراک ویدیوی گوگل شکایت داشتند. کار تا جایی بالا گرفت که حتی مقامات دولتی هم برای بررسی این ادعا وارد ماجرا شدند.

اما این بار Free به جای هدف گرفتن «ویدیو» منبع انتشار آن را هدف گرفته و با این کار در واقع با گوگل وارد جنگ شده است. جنگی که گروگان آن «بی‌طرفی» شبکه است. صحت این ادعا به سادگی با مشاهده ایمیلی که توسط خاویر نیل (Xavier Niel نایب‌رییس ارشد iliad شرکت مادر Free) در پاسخ به یکی از ژورنالیست‌های فرانسوی نوشته شده است، امکان‌پذیر است. او در این ایمیل به توییت‌های یک ژورنالیست فرانسوی دیگر به نام استفانی سومیر اشاره کرده است. سومیر در یکی از توییت‌هایش می‌گوید: «به یقین نیل نمی‌خواهد برای همیشه تبلیغات را بلوک کند. جنگ نمی‌تواند یک وضعیت یا استراتژی دائمی باشد. تنها هدف این است که این بار Free قاعده بازی را تعیین کند.»

از دید Free و دیگر ISPها، گوگل و شرکت‌های مشابه آن فراهم‌کنندگان سرویس‌های رایگانی هستند که سود سرشاری را از ترافیک فراهم شده توسط ISPها نصیب خود می‌کنند و این ISPها هستند که باید هزینه ترافیک سنگین محتوای ویدیویی را بپردازند. البته برخی دیگر از ISPها (نظیر OVH در فرانسه) سعی می‌کنند در چنین شرایطی با تضمین بی‌طرفی کامل شبکه، سهم بیشتری از مشتریان را نصیب خود کنند.

این‌که نتیجه این اقدامات Free چه خواهد شد، بستگی به واکنش مقامات دولتی و حتی سیاست‌های گوگل دارد. گرچه بعید است که شرکتی مانند گوگل حاضر شود برای اصلی‌ترین منبع درآمدش یعنی تبلیغات حاضر به مصالحه شود. اهمیت این موضوع برای کاربران و سایت‌های فرانسوی هم به حدی است که فلور پلرین (Fleur Pellerin) وزیر نوآوری و اقتصاد دیجیتال فرانسه قصد دارد نشستی را با حضور نمایندگان Free و سایر منتشر کنندگان محتواهای دیجیتال برگزار کند تا حل این مشکل روند سریع‌تری به خود بگیرد.

زمانی در ماهنامه شبکه (شماره 123) با انتشار پرونده‌ای از «باغ‌های محصور» وب سخن گفتیم. شرکت‌هایی که خدمات خود را به جای بستر معمول وب، تنها از طریق برنامه‌ها و اپ‌های خاصی ارایه می‌کنند که «باز» نیستند و آن را تهدیدی برای اصالت و هویت وب دانستیم. بستری که از ابتدا قرار بوده است آزاد و باز، برای همه در دسترس و بی‌طرف باشد. اما اکنون خطر دیگری این ویژگی‌های ذاتی وب را تهدید می‌کند که رفع آن یا حتی مبارزه با آن بسیار دشوارتر به نظر می‌رسد، چرا که این بار گره کار به دست همان کسانی است که دسترسی به وب را برای ما فراهم می‌کنند.

راه‌حل شاید این بار، آن‌هم با در نظر گرفتن عطشی که ما برای کیفیت‌های بالا و بالاتر ویدیو و ویدیوهای سه‌بعدی داریم، تنها با تلاش‌های گوگل و شرکت‌های مشابه‌اش برای عرضه فرمت‌های فشرده‌تر به نتیجه نرسد. شاید باید دوباره به اصول پایه‌ای و اساسی برگردیم که اینترنت و وب را برای ما شکل داده‌اند، حتی اگر به زیان ما باشند.

رستگاری در ساعت 8

یادداشت من در شماره 138 ماهنامه شبکه (+)

138من در نوشته‌های پیشین‌ام هرجا توانسته‌ام به تبلیغ و توصیه لینوکس و فناوری‌های آزاد و اپن‌سورس پرداخته‌ام و گاه حتی از سیاست‌های مالکیت‌گرایانه و تمامیت‌خواهانه مایکروسافت و سایر شرکت‌ها بدگویی کرده‌ام. اما این بار قصدم این است که از دیدگاه فردی عادی، و بدون تعصب نسبت به مقوله‌های آزادی نرم‌افزار و … در مورد نسخه جدید ویندوز 8 مایکروسافت صحبت کنم. اگر تا انتهای پرونده این شماره با ما همراه باشید، خواهید دید که غیر از ترجمه بررسی‌های ویندوز 8 در نشریات و سایت‌های خارجی، در محل کار نیز با نصب ویندوز 8 روی سیستم‌های کاری‌مان، چندین هفته را صرف سروکله زدن با این سیستم‌عامل جدید کرده‌ایم. با چنین زمینه‌ای من به این نتیجه رسیده‌ام که این سیستم‌عامل جدید، آینده درخشانی در پیش خواهد داشت و می‌تواند عظمت و اهمیت سابق را دوباره به مایکروسافت هدیه کند.

نخستین عامل این موفقیت را باید در اینرسی سکون کاربران جست‌وجو کرد. هرچند مایکروسافت به تازگی سهم خود را در بازار موبایل، موتورهای جست‌وجو و خدمات ابری از دست داده است، اما هنوز از پشتوانه عظیمی از کاربران خانگی، گیمرها و کاربران سازمانی در حوزه دسک‌تاپ برخوردار است که خصیصه اصلی این کاربران مخالفت با تغییر است. به عبارت دیگر کاربران، تغییرات اندک و به‌روزرسانی‌های جزیی را راحت‌تر از به کاربردن سیستم‌هایی با ایده‌های رادیکال و جدید تاب خواهند آورد. به همین دلیل ارتقا به سیستم‌عاملی که خصوصیات لمسی و رابط کاربری جدید (و انصافا نوآورانه) را در کنار همان دسک‌تاپ قدیمی عرضه کند، برای این کاربران بسیار ساده‌تر از مهاجرت به محصولات رقبا خواهد بود.

دومین عامل این موفقیت را باید در یک‌پارچه شدن پلتفرم دسک‌تاپ و تجهیزات همراه مایکروسافت جست‌وجو کرد. این موضوع دغدغه کاربران را در همسان‌سازی اطلاعات میان تجهیزات مختلف‌شان و استفاده از برنامه‌ها و برنامک‌های یکسان، آن هم مستقل از پلتفرم و دستگاه مورد استفاده، به شدت کاهش می‌دهد. دردسرهایی که کاربران در هنگام اتصال گوشی‌های اندروییدی یا تبلت های اپلی به شبکه‌های ویندوزی یا اتصال و نصب به اصطلاح PC Suitها روی کامپیوترهای شخصی با آن روبرو بوده‌اند، با یکپارچه‌شدن سیستم‌عامل همه این تجهیزات، به موضوعی فراموش شده تبدیل خواهد شد.

عامل سوم ورود مایکروسافت به بازار سخت‌افزار است. اکنون که مایکروسافت در حوزه محصولات تبلت مستقیما با محصولی درخور توجه وارد بازار شده است و در حوزه گوشی‌های هوشمند نیز با نوکیا یعنی غول قدیمی دنیای موبایل زوجی قدرتمند را تشکیل داده است، به نظر می‌رسد که مهم‌ترین مزیت رقیبی مانند اپل یعنی یک‌پارچگی سخت‌افزار و نرم‌افزار نیز در حال کم‌رنگ شدن است.

درنهایت حلقه کامل کننده این موفقیت موج جدید خدمات ابری Live است که مایکروسافت به همراه ویندوز 8 حداکثر بهره‌برداری را از آن خواهد کرد. این خدمات ابری که درست همانند همتای اپلی وظیفه همسان‌سازی اطلاعات و برنامک‌ها میان دستگاه‌های مختلف را بر عهده دارد، به همراه تقویم، ایمیل و از همه مهم‌تر سرویس‌های وبی آفیس تقریبا کاربر را از هر سرویس آنلاین دیگری بی‌نیاز خواهد کرد. یک‌پارچگی ویندوز جدید با این سرویس‌های ابری که حتی در برنامک‌های بازی و سرگرمی نیز به چشم می‌خورد، به نوعی این وابستگی را تشدید خواهد کرد. به طور کلی در ویندوز 8 برنامه‌های اندکی را خواهید دید که مستقل از Live ID مایکروسافت کار کنند و مهم‌تر این‌که تمام این برنامه‌ها و سرویس‌های ابری در حوزه اختصاصی خود تقریبا تمام‌ و کمال و بی‌نقص ظاهر شده‌اند.

با این توضیحات از دید من مایکروسافت به رغم تمام انتقاداتی که در چندسال اخیر و تحت مدیریت بالمر تحمل کرده است، نهایتا در حال گام برداشتن در مسیر پیشرفت است. پیشرفتی که شاید برتری و پویایی گذشته را به این غول خسته بازگرداند. در انتها لازم است به نکته دیگری هم اشاره کنم که این‌بار به نوعی بیش از تحلیل‌های علمی و آگاهانه بر دلیل‌های «احساسی» و «ناخودآگاه» استوار است. موضوع این است که من با ذخیره داده‌ها، اطلاعات برنامک‌ها، فایل‌ها، ایمیل‌ها، رفتار وب‌گردی و سایر مواردی که حتی به نوعی به حریم‌خصوصی‌ام مربوط می‌شوند، روی سرورهای مایکروسافت راحت‌تر هستم تا قرار دادن آن‌ها در دستان گوگل یا اپل. به این دلیل از گوگل و اپل نام می‌برم که به نظر من در حوزه محصولات دسک‌تاپ و خدمات ابری تنها رقبای اصلی مایکروسافت محسوب می شوند.

من ترجیح می‌دهم داده‌هایم در اختیار مایکروسافتی باشد که درآمدش را آشکارا از پول سرویس‌ها، سیستم‌عامل و آفیس‌اش تامین می‌کند تا گوگلی که همه‌چیز را به رایگان در اختیارم قرار می‌دهد و در عوض حق جست‌وجو در تمام اطلاعاتم را به بهانه نمایش «تبلیغات مرتبط‌تر» برای خودش محفوظ نگاه می‌دارد. حتی اگر اطلاعاتی که من ایرانی در حساب‌ ابری‌ام دارم از هیچ طریقی به کار شرکتی نظیر گوگل نیاید. ترجیح دادن مایکروسافت به اپل را اما بیشتر به رفتارهای رادیکال و مستبدانه اپل نسبت می‌دهم. توقف پشتیبانی از فلان محصول یا عرضه نشدن فلان خدمات برای دارندگان نسل قدیمی فلان سخت‌افزار یا کوچ اجباری از یک سیستم به سیستم مشابه جدید از رفتارهایی هستند که دیگر به خصوصیت بارز اپل تبدیل شده‌اند. در مقابل من رفتار مایکروسافت در تمدید پشتیبانی سیستم‌عامل سالخورده‌ای نظیر ویندوز اکس‌پی را بیشتر می‌پسندم.

در نهایت از دید من پنجره هشتم مایکروسافت دوست‌داشتنی‌تر از لوبیاهای ژله‌ای گوگل یا سیب‌های گازخورده اپل است و فکر می‌کنم کاربران بیشتری با این سیستم‌عامل به رستگاری برسند!

روز وبلاگستان فارسی

یادداشت من در شماره 137 ماهنامه شبکه (+)

ماهی که گذشت، میزبان رویدادی خاص و از دید من مهم بود که به رغم اهمیتش در حوزه IT فارسی و ایرانی، مانند بسیاری موارد دیگر تحت‌الشعاع اخبار و روایت‌های خارجی قرار گرفت. این رویداد جشن روز وبلاگستان فارسی و هفته وبلاگ‌نویسی فارسی بود.

داستان از آن جا آغاز می‌شود که بلاگرهای خارجی در سال 2005 به این نتیجه رسیدند که باید روزی اختصاصی را در تقویم به نام خود ثبت کنند تا از این طریق وجود و هویت وبلاگ‌ها را به صورت رسمی جشن گرفته و تبلیغ کنند. علاوه بر این به توسعه دامنه مخاطبین وبلاگ خود و در کل رسانه‌ای به نام وبلاگ کمک کنند. حاصل این اندیشه جمعی انتخاب روز 31 آگوست (نهم شهریور ماه) به عنوان روز جهانی وبلاگ‌ها بود که اکنون نیز در یک بازی نگارشی به صورت 31og نوشته می‌شود تا یادآور کلمه بلاگ باشد.

بسیاری از دوست‌داران و خوانندگان و فعالان وبلاگستان فارسی، تا مدت‌ها حسین درخشانی یا به اصلاح «حودر» را بنیان‌گذار وبلاگستان فارسی می‌دانستند، اما کمی بعدتر مشخص شد که تاریخ نگارش نخستین پست در فضای مجازی فارسی، به 16 شهریور ماه سال 1380 باز می‌گردد؛ یعنی زمانی که سلمان جریری در نخستین پست در نخستین وبلاگ ایرانی، به تعریف و بررسی مفهوم وبلاگ می‌پردازد. هرچند رسیدن به یقین درباره نخستین پست وبلاگستان فارسی، تقریبا ناممکن است، اما این تاریخ و فاصله یک هفته‌ای که با روز جهانی وبلاگ داشت، فرصت مناسبی بود تا به سنت همیشگی ایرانیان، هفته‌ای به نام هفته وبلاگستان فارسی  نام‌گذاری شود.

رسم بر این است که در روز جهانی وبلاگ، بلاگرها در پست‌هایشان به معرفی 5 وبلاگ مطرح دیگر بپردازند و حتی ترجیح بر آن است که وبلاگ‌هایی معرفی شوند که از بابت حوزه علاقه‌مندی، دیدگاه‌ها و سبک نگارش با نویسنده متفاوت و حتی متضاد باشند. هر چند این رسم به همان شکل فرنگی‌اش در ایران انجام نمی‌شود، اما این روزها و این هفته خاص میزبان نوشتارها و رویدادهایی بودند که از دید من می‌تواند به غنی‌تر و پربارتر شدن فضای وبلاگستان فارسی به شدت کمک کند.

در یادداشتی که در شماره 135 ماهنامه نوشتم، به رونق گرفتن این فضا و امکان فعالیت اقتصادی در آن اشاره کردم، اما هنوز به شدت باور دارم که این تنها بخش اندکی از پتانسیل و توانایی‌های رسانه‌ای به نام وبلاگ است. از دید من وبلاگستان فارسی به سکویی برای آزمایش و خطا در حوزه نوشتن و جذب مخاطب تبدیل شده است که به دلیل ساده انگاشتن و دست‌کم گرفتن توانایی‌های لازم برای موفقیت در آن، بیشتر میزبان تلاش‌های نیمه‌کاره، شکست‌های پی‌درپی و تولید محتوای کم‌وبیش بی‌ارزش شده است. البته لازم است که برای رفع ابهام، به چند نکته مهم اشاره کنم.

نخست این که من روزانه‌نویسی، شخصی‌نویسی، فکاهی‌نویسی یا هر نمونه نگارش دیگری را بی‌ارزش نمی‌دانم و مقصودم از «غنی‌تر سازی فضای وبلاگستان» افزوده شدن بر تعداد نوشته‌های علمی و فنی و . . . نیست. بی‌ارزشی بسیاری از محتواهای موجود در وبلاگ‌های فارسی، غالبا در نوشتن از سر اجبار، نپروراندن درست موضوع، عدم آشنایی با نگارش و دستورزبان فارسی، ارایه تحلیل‌های سطحی، عدم وجود دیدگاه‌های شخصی و متفاوت و تکرار مطالب و تحلیل‌های کلیشه‌ای ریشه دارد. چه این‌که تعداد وبلاگ‌های روزانه و تفننی که توانسته‌اند در تولید محتوای ارزشمند و پرمخاطب به موفقیت‌های عظیم دست یابند، کم نیست.

نکته دوم این است که برچیده شدن آن بساط آزمایش و خطا را نیز به عنوان یک راه‌کار توصیه نمی‌کنم. استفاده از سرویس‌های (غالبا رایگان) وبلاگ نویسی و انتشار محتوای دلخواه، حق تمام شهروندان این جامعه مجازی است. حتی بی‌ارزش‌ترین و سطحی‌ترین نوشته‌ها نیز می‌توانند پس از گذشت زمانی نه چندان زیاد، به یادگاری تاریخی و اررزشمند حداقل برای نویسندگان آن تبدیل شود. تنها باید مسیر به گونه‌ای انتخاب شود که کفه ترازو در سمت دیدگاه‌های شخصی و متفاوت و محتوای ارزشمند، سنگین‌تر باشد.

نکته سوم نیز این است که نباید تمام تقصیر را متوجه تولیدکنندگان محتوا و گردانندگان وبلاگ‌ها دانست. یکی از بزرگ‌ترین رنج‌ها و نابسامانی‌هایی که گریبان‌گیر کل فضای وبلاگستان فارسی است، از بی‌حوصلگی و بی‌تفاوتی یا گاه سطحی‌نگری مخاطبان وبلاگ‌ها نشات می‌گیرد. برای دیدن گوشه‌ای از این موضوع کافی است بخش دیدگاه‌ها یا به اصطلاح کامنت‌های تقریبا «هر وبلاگ دلخواهی» را مطالعه کنید. در این صورت با دو وضعیت کاملا متضاد روبرو خواهید شد. یا خالی بودن این بخش شما را شگفت‌زده خواهد کرد، یا از دیدن حجم عظیم کامنت‌های بی‌ربط و دعواهای لفظی بر سر موارد بی‌اهمیت تعجب خواهید کرد.

به عنوان آخرین و مهم‌ترین نکته نیز باید به این موضوع اشاره کنم که فضای وبلاگ‌های خارجی نیز آن مدینه فاضله و آن وضعیت هدفی که باید به آن رسید را برای ما تصویر نخواهد کرد. اما آنچه آشکار است این که ساخت یک دنیای مجازی ارزشمند، پایدار و متناسب جامعه ما، به تلاش‌های فردی و گروهی همه ما؛ چه در نقش تولیدکننده محتوا و چه در نقش مصرف‌کننده آن بستگی دارد.

گرچه زمانی که شما این مطلب را خواهید خواند، هفته وبلاگستان فارسی به پایان رسیده است، اما حتی اگر گرداننده یک وبلاگ نیستید، زمانی را به جست‌وجو درباره این موضوع و سر زدن به نوشته‌های وبلاگ‌های مختلف اختصاص داده و از همه مهم‌تر، نظرات ارزشمندتان را از تولیدکنندگان محتوا دریغ نکنید.