تعصب؛ چرا تغییر نمی‌کنیم؟

امروز پستی را در وبلاگ 1پزشک خواندم که با این‌که در مورد آیفون 5 و اقبال کاربران به آن نوشته بود، نکته‌ای بس عمیق‌تر را در دل خود داشت. من همواره در دلیل آوردن و بحث کردن و متقاعد کردن طرف مقابلم (در هر بحث و گفت‌وگویی، چه شخصی و خانوادگی و یا کاری و اجتماعی) ضعیف بوده‌ام. از زمانی که به لینوکس و نرم‌افزارهای اپن‌سورس علاقه‌مند شدم، حتی یک طرف‌دار ویندوز را هم نتوانستم به مهاجرت به لینوکس متقاعد کنم. یا به رغم وجود نشانه‌های آشکار و دلایل متعدد نتوانستم به همکارم ثابت کنم برنامه‌ای که در پیش گرفته به ضرر کسب‌وکارش تمام خواهد شد. حتی در زندگی شخصی، نتوانسته‌ام بستگانم را متقاعد کنم که این شیوه زندگی یا آن سیستم خرید یا برخورد اجتماعی درست نیست. ابتدا تصور می‌کردم که دلیل این مساله ناتوانی خودم در استدلال و برهان آوردن است. اما کمی بعدتر (و البته بدون آگاهی از اصطلاحات علمی و روانشناسی و مثلا واکنش‌های دفاعی) در ذهن خودم به نتیجه‌ای مشابه تحلیل آن مطلب 1پزشک رسیده بودم.

تعصب!به این نتیجه رسیده بودم که افراد به واسطه پیش‌زمینه‌های ذهنی و شرایط زندگی و هزاران عامل دیگر، به نوعی طرز تفکر می‌رسند که از سنی مشخص به بعد دیگر قابل تغییر نیست. انگار سدی در ذهن همه افراد (از جمله خودم) شکل می‌گیرد که از ورود افکار و حتی برهان‌های مخالف به ذهن جلوگیری می‌کند. دیگر دلیل و برهان آوردن حتی اگر در کوتاه مدت تغییری اندک ایجاد کند، تاثیرش در بلند مدت پایدار نخواهد بود. به این نتیجه رسیده بودم که در دعوا بر سر انتخاب A و B (به خصوص اگر هیچ یک نفع و ضرر مالی یا جانی کوتاه‌مدت و آشکاری نداشته باشند)، توضیح و دلیل آوردن یک چیز است و انتخاب کردن چیزی دیگر. رسیدن به این نتیجه باعث شده است که به همه چیز دیدی فلسفی‌تر داشته باشم و این اتفاقی خوب و در عین حال بد است. خوب از آن جهت که عادت کرده‌ام افراد را با همان سیستم فلسفی و اعتقادی که دارند بپذیرم و برای تغییرشان تلاش نکنم. بد از آن جهت که باعث شده است که در اثبات دیدگاه‌ها و نظرهایم چندان پافشاری نکنم و همه چیز را به سیستم فلسفی طرف مقابلم بسپارم که اگر مشابه من باشد با کوچکترین نشانه‌ای بپذیرد و اگر مشابه نباشد با بیشترین تلاش‌ها هم قانع نشود.

نمی‌دانم که چنین قضاوتی درست است یا نه، اما مشتاقم که بدانم آیا در علم روانشناسی نیز چنین دیدگاهی وجود دارد؟ آیا دامنه تعصب ما انسان‌ها واقعا به کوچک‌ترین ارکان زندگی‌مان هم نفوذ می‌کند؟ و در نهایت آیا می‌توان کودکی را تربیت کرد که از هر تعصبی به دور باشد؟

نگذاریم سخن بگویند!

یادداشت من در شماره 134 ماهنامه شبکه (+)

با یک سوال ساده روبرو هستیم. آیا ماشین‌ها سخن می‌گویند؟ در جهانی که ما بسیاری از محاسبات و کارهای روزمره‌مان را به کامپیوترها محول کرده‌ایم، آیا نتایجی که از کامپیوترها دریافت می‌کنیم و آنچه بر صفحه نمایش ما نقش می‌بندد مصداق «سخن گفتن» یا به عبارتی دقیق‌تر یک «بیان» است؟ این موضوع مقاله‌ای بود که اخیرا به قلم تیم وو (Tim Wu) در نیویورک تایمز مطالعه کردم.

بگذارید با مثالی واضح‌تر ادامه دهیم. زمانی که با سیستم مسیریابی پیچ به پیچ تلفن همراه‌تان از منزل به محل کار می‌روید، راهنمایی‌های تصویری یا صوتی تلفن شما مصداق یک «بیان» است؟ آیا زمانی که کامپیوترهای فیس‌بوک تصمیم می‌گیرند درباره علایق و خصوصیات و به صورت کلی اطلاعات شخصی شما با دیگران صحبت کند، با مصداق دیگری از «بیان» روبرو هستیم؟ و اگر این طور است آیا این بیان‌ها باید براساس «حق آزادی بیان» حمایت شوند؟

اولین نشانه‌های چنین برداشتی به سال 2003 باز می‌گردد. در این سال، شرکتی به دلیل رتبه پایینی که در نتایج موتور جست‌وجوی گوگل کسب کرده بود از گوگل شکایت کرد. این شرکت مدعی بود که گوگل با توجه به قدرتی که بواسطه انحصار بازار در اختیار دارد، با حذف یا کاهش رتبه شرکت‌های کوچک در نتایج جست‌وجو، آن‌ها را از دور خارج می‌کند. در این زمان گوگل در دادگاه مدعی شد که نتایج جست‌وجو در واقع «سخن» کامپیوترهای گوگل است که پس از «تفکر» یا در نظر بگیریم محاسبه، بیان شده‌اند و بنابراین طبق قانون از مصونیت کامل برخوردارند. جالب‌تر این‌که در رای دادگاه که به صورت علنی اعلام نشد، گوگل برنده این دعوا شناخته شد. اما قضیه به همین جا ختم نشده است. با افزایش یافتن موارد این‌چنینی و پیچیده‌تر شدن مسایل حقوقی که گوگل با آن‌ها روبرو می‌شود، این شرکت با سرمایه‌گذاری هنگفتی و با استخدام وکلای کارکشته و حقوق‌دانان برجسته قصد دارد این ادعا را به قانون تبدیل کرده و حق آزادی بیان را برای کامپیوترهایش به چنگ آورد.

از دید کسانی مانند اوژن ولوخ (Eugene Volokh)؛ استاد حقوق دانشگاه کالیفرنیا و مشاور حقوقی گوگل، موتورهای جست‌وجویی مانند بینگ و گوگل و یاهو سخن می‌گویند! درست همان‌گونه که مثلا نویسنده بخش پژواک ماهنامه، با مشاهده سوالات خوانندگان و انجام تحلیل‌های ذهنی، تصمیم می‌گیرد که به سوالات خوانندگان چه جوابی بدهد، کامپیوترهای گوگل هم با تحلیل سوال شما به آن جواب می‌دهند. گرچه از دیدی ساده این حرف ممکن است درست باشد، اما دقت در قضیه و به خصوص نتایج آن، مشخص خواهد کرد که مساله چندان هم ساده و از همه مهم‌تر بی‌خطر هم نیست.

نخست این‌که در صورت پذیرش چنین ادعایی و قایل شدن حق بیان برای سیستم‌ها، باید از تصور بنیادین و اساسی درست بودن نتایج محاسبات کامپیوترها دست بکشیم. این موضوع ممکن است در جزییاتی بسیار ریز خودنمایی کند یا در مقیاسی بسیار کلان ظاهر شود. مثلا تا قلب تراشه اینتلی سیستم شما پیش برود و اگر این تراشه به هر دلیلی نتیجه جمع 2 با 2 را 5 اعلام کرد، شما حق اعتراض را نخواهید داشت؛ چرا که او نظرش را بیان کرده است! یا از سوی دیگر تا نتیجه محاسبات سرورهای بی‌شمار گوگل تعمیم یابد و پاسخی که شما از یک پرس‌وجو دریافت می‌کنید؛ به جای نتایج منطقی، حاوی لینک شرکت‌هایی باشد که پول بیشتری برای تبلیغات به گوگل پرداخت کرده‌اند. در این صورت آیا دولت‌ها و نهادهای مسئول می‌توانند برای دفاع از حقوق مصرف‌کنندگان یا تولیدکنندگان این آزادی بیان را محدود کنند؟

مشکل دوم این است که باید ریشه قایل شد چنین حقی برای کامپیوترها را بررسی کنیم. آیا تنها به واسطه تولید یک «نتیجه» پس از پردازش یا حتی تبدیل این نتایج به گفتار و زبان انسانی، کامپیوترها شایسته چنین حقی هستند؟ آیا سیستم‌ها همانند انسان «می‌اندیشند» و «تصمیم می‌گیرند»؟ آیا این حق براساس یک توارث دیجیتال به آن ها می‌رسد؟ به این معنی که با درنظر گرفتن یک برنامه‌نویس به عنوان کسی که حق آزادی بیان دارد، آیا باید بپذیریم که برنامه‌های نوشته شده توسط او هم از چنین حقی برخوردارند؟ در این صورت تکلیف بدافزارها و ویروس‌ها و برنامه‌های ناکارآمد چه می‌شود؟

مهم‌ترین موضوعی که باید به آن توجه داشت این است که حق آزادی بیان در درجه نخست برای انسان وضع شده است و قایل شدن این حق برای هر موجود یا سیستم دیگری باید در درجه دوم اهمیت قرار گرفته و با نگاه به تاثیرات و نتایج آن در زندگی بشر بررسی شود. نکته دیگری که باید در تکمیل عبارت قبل گفته شود این است که به احتمال زیاد شما نیز هم‌اکنون؛ یا در نهایت پس از مطالعه پرونده ویژه این شماره، با من هم‌عقیده خواهید بود که ماشین‌ها هنوز تا رسیدن به تفکر انسانی و دست‌یابی به هوشی مانند نوع بشر راه درازی در پیش دارند. راهی که به نظر می‌رسد پیمودن آن چندان هم الزامی نیست. به همین دلیل حتی فعالان این عرصه نیز از تلاش برای ساخت کامپیوترهایی که از همه جهات رفتار انسانی را شبیه‌سازی کنند دست کشیده و بر بهبود آن‌ها در حوزه‌های خاص تمرکز کرده‌اند. به این ترتیب به نظر می‌رسد که باید حساب تمام انواع و اقسام تصمیم‌گیری‌ها و انتخاب‌های خودکار و غیرانسانی را از حساب و کتاب رفتارهای انسانی و حقوق بشر جدا کرد. شاید در مورد کامپیوترها بهتر باشد که نگذاریم سخن بگویند!

خفتن ستاره‌ای دیگر

خوره‌های کامپیوتر معمولا علاقه زیادی به داستان‌ها و فیلم‌های علمی تخیلی دارن. بین علاقه‌مندان فیلم‌ها و داستان‌های علمی تخیلی هم بعید می‌دونم کسی وجود داشته باشه که عاشق سری فیلم‌های جنگ ستارگان (+) نباشه. آرزوی قدیمی من برای داشتن مجموعه شش قسمتی فیلم‌های جنگ ستارگان، یکی دو ماه پیش با لطف یکی از دوستان برآورده شد. با دیدن همون فیلم اول که محصول 1977 بود، شیفته طراحی‌ها و فضاسازی‌های خارق‌العاده فیلم شدم. شهرهای فضایی، فرم ساختمان‌ها، شکل سفینه‌ها و غیره همه، دوست‌داشتنی بودن.

رالف مک‌کواری

با این همه، من تا امروزدنبال طراح این فضاسازی‌ها و ابزارها و شخصیت‌ها نبودم و رالف مک‌کواری (+) رو نمی‌شناختم. امروز که به سایت ArsTechnica سری زدم، متاسقانه با خوندن خبر درگذشتش، با این آدم آشنا شدم. این عکس‌ها نمونه‌هایی از کارهای این آدم هستن:

اما در مورد مک‌کواری بد نیست بدونین که متولد 1929 ایالت ایندیانا بوده. توی جنگ کره شرکت داشته و از اصابت گلوله به سرش جون سالم به در می‌بره. در دهه 60 میلادی می‌آد لس‌آنجلس و در رشته هنر تحصیل می‌کنه. به عنوان نقشه‌کش برای شرکت هواپیما سازی بوئینگ و به عنوان طراح پوستر و غیره برای پوشش خبری پروژه آپولو توی شبکه CBS News کار کرده. کارش مورد توجه جورج لوکاس قرار گرفته و ازش دعوت شده که برای جنگ ستارگان یک سری طراحی شخصیت و طراحی مفهومی انجام بده. شخصیت‌هایی مثل دارت ویدر، چیباکا و روبات‌های C-3PO و R2-D2 از جمله طراحی‌های این آدم بودن. اینکه دارت ویدر از یک دستگاه کمک تنفسی استفاده کنه هم پیشنهاد رالف بوده و با دیدن طراحی‌های اون بوده که کمپانی فاکس قرن بیستم راضی می‌شه که فیلم رو تولید کنه. طراحی‌های هندسی و تصویری که از یک زندگی کهکشانی بسیار پیشرفته با همه کثیفی‌ها و زشتی‌هاش ارایه می‌کنه، واقعا یکی از نقاط قوت کارش محسوب می‌شه. اون طراح سفینه‌های فیلم ای‌تی و برخورد نزدیک از نوع سوم هم بوده. جالب اینه که ریک مک‌کالوم ازش می‌خواد تا در سری دوم فیلم‌های جنگ ستارگان هم به عنوان طراح شرکت کنه، اما مک‌کواری نمی‌پذیره و می‌گه که دیگه «توانش رو نداره» . رالف به خاطر کارهاش توی فیلم Cocoon (؟) جایزه اسکار جلوه‌های ویژه رو هم در سال 1985 برده. رالف در سوم مارس 2012 در اثر ابتلا به پارکینسون درگذشت.

سایت رسمی جنگ ستارگان هم با عوض کردن صفحه اصلی‌اش و اختصاص دادن اون به رالف مک‌کواری، قدردانی خودش رو از این هنرمند نشون داده.

ادای احترام به رالف مک‌کواری طراح هنری جنگ ستارگان

ایران پیما، محسن نامجو، تشکرهای الکی

 کسانی که من رو می‌شناسند، می‌دونن که خیلی اهل موسیقی گوش دادن نیستم و سلیقه‌ام خیلی توی این زمینه محدود هست و تازه همون موسیقی‌های مورد علاقه‌ام رو سالی یک بار گوش می‌کنم. اما دوشنبه شب (8 اسفند)، باید از یه سفر به شیراز برمی‌گشتم تهران. طبق معمول هم به خاطر ملاحظات مالی و جانی! به اتوبوس‌های ایران‎پیما رو آوردم. برای داشتن کمی تنوع و تفریح توی سفر تصمیم گرفتم یه چیزایی رو روی گوشی بریزم و در طول سفر گوش کنم.

در مورد رادیو کالج پارک توی وبلاگ جادی خونده بودم. سراغ سایتشون رفتم و حدود 15تا برنامه رو که فکر می‌کردم به موضوعشون علاقه دارم دانلود کردم. یک آلبوم جدید از محسن نامجو (+) رو هم به نام الکی، به صورت واقعا الکی و فقط به صرف جدید بودنش از برادرم گرفتم و روی گوشی کپی کردم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم تا این حد از برنامه‌های اون رادیو و همینطور موسیقی لذت ببرم!

آلبوم الکی آلبوم بسیار خاص و از دید من جذابی بود. متاسفانه من با خود آهنگ الکی که اسم آلبوم از روش انتخاب شده، اصلا نتونستم ارتباط برقرار کنم. هم برام خسته کننده بود و هم بی‌مزه. اما از بقیه آهنگ‌ها واقعا لذت بردم. فکر نمی‌کردم که اشعار کهن و سنتی رو بشه به این خوبی با موسیقی غیر سنتی تلفیق کرد. به هر حال گوش دادن این آلبوم رو به همه پیشنهاد می‌کنم. متاسفانه راهی برای خریدش توی ایران نیست و باید نسخه دزدی رو دانلود کرد.

به هرحال ممنون از بر و بچه‌های رادیو کالج پارک، ممنون از محسن نامجو و ممنون از ایران پیما. البته نه تشکر الکی! و بیش از همه ممنون از دوستی که با امانت دادن هدفونش برای بار دوم! نگذاشت شب رو با نگاه کردن به آسمون و گوش دادن خرناس‌های مسافرین خسته تلف کنم.

سفرهای هوایی در گذر زمان

سایت MSN با اینکه در زمینه اخبار و اطلاعات از خیلی رقیب‌های دیگه عقب‌تره، اما همیشه توی صفحه اولش و به خصوص اون قسمت تیترهای جذابش (گوشه بالا سمت چپ) یه چیزی پیدا میشه که به خاطر جالب بودن مطلب یا نوع ارائه نظر آدم رو به خودش جلب کنه. چیزی که امروز توجه من رو جلب کرد، خط زمانی سفرهای هوایی از اواخر دهه 50 تا الان بود. من همیشه شیفته این مقایسه‌های زمانی و فهمیدن روند تکامل پدیده‌ها و محصولات دور و برم بودم. ارایه مطلب هم با اینکه خیلی ساده و بی رنگ و لعابه اما جذابه. این Time-Line اومده شرایط یه مسافرت هوایی توی تعطیلات شکرگزاری رو در کنار هزینه یه شام مخصوص شکرگزاری (معمولا بوقلمون) و هزینه سوخت و هتل و . . .  از سال 1958 تا حالا مقایسه کرده. حالا چرا از سال 1958؟ چون توی این سال پان آمریکن اولین پروازهای بین قاره‌ای رو که از عرض اقیانوس اطلس رد می‌شدن راه‌اندازی کرده و مردم می‌تونستن برای تعطیلات برن پاریس!

به قیمت‌ها توجه کنین. هزینه سفر و هتل و غذا و . . . به پول اون زمان جمعا حدود 20 دلار می‌شده. اما الان هزینه همون موارد رسیده به حدود 185 دلار. ببینید که در سال 1999 میشده قبل از بیرون رفتن از خونه اینترنتی بلیط خرید و پرینت گرفت و رفت فرودگاه. ببینید که در سال 1961 یکی از خطوط هوایی بین نیویورک و واشینگتون و همینطور نیویورک و بوستون پروازهای ساعتی گذاشته! راس ساعت، بدون نیاز به بلیت یا گرفتن کارت پرواز و . . .  مثل اتوبوس سوار می‌شدن و به مقصد می‌رسیدن. تا همین جا هم دیگه بیخیال مقایسه شرایط با خطوط هوایی این‌جا می‌شین. به هر حال همونطور که قبلا هم گفتم، ایده Time-Line و مقایسه زمانی پیشرفت‌ها و محصولات، حالا در هر موردی برای من جذابه. به همین دلیل فکر می‌کنم هیچی نمی‌تونه مثل دیدن خود منبع اصلی لذت بخش باشه.

پی‌نوشت: کسی می‌تونه یه سورس فلش خام برای یه همچین Time-Line ی رو در بیاره که بعدا بشه با اطلاعات دلخواه پرش کرد؟ اگر بشه، من اولین مشتری‌اش هستم!

قدرتمندترین افراد جهان

امروز بعد از logout کردن از حساب hotmail و در صفحه اول سایت MSN یک خبر جالب توجهم رو جلب کرد. به نظر شما چه چیزی میون پاپ بندیکت شانزدهم، آنگلا مرکل، مارک زوکربرگ و ولادیمیر پوتین مشترک است؟ تنها یک چیز: قدرت!

فوربس به تازگی فهرست 70 فرد قدرتمند دنیا رو منتشر کرده. برای انتخاب این افراد فوربس 4 تا فاکتور رو در نظر گرفته. اول تعداد افرادی که در دایره قدرت اون فرد قرار می‌گیرند. که مثلا برای یک رهبر مذهبی مثل پاپ این تعداد شامل تمام کاتولیک‌های دنیا میشه. فاکتور دوم میزان منابع اقتصادی هست که توسط اون شخص کنترل میشه. سوم میزان گستردگی تاثیری که اون شخص می‌تونه روی افراد دیگه داشته باشه. مثلا مایکل بلومبرگ بواسطه قدرت رسانه‌ای که در اختیار داره نفر هفدهم لیست شده. و سوم اینکه اون فرد به چه میزان از این توانایی استفاده می‌کنه. ده نفر اول این فهرست اینها هستن:

1- باراک اوباما    2- ولادیمیر پوتین    3- هو جینتاو    4- آنگلا مرکل    5- بیل گیتس    6- عبدالله بن عبدالعزیز آل سعود    7- پاپ بندیکت شانزدهم    8- بن برنانکه (رییس اداره خزانه‌داری آمریکا)    9- مارک زوکربرگ  و بالاخره 10-دیوید کامرون

نکته جالب اینه که هنوز سیاستمدارها بالاترین رده‌های لیست رو دارن. دوم از اینکه پوتین هنوز اینقدر قدرتمنده به شدت تعجب کردم! سوم اینکه بلافاصله بعد از سیاستمدارها بیل گیتس رو داریم! و آخرش هم نمی‌دونم چرا ولی از بودن زوکربرگ تو این لیست (حداقل 10 نفر اول) ناراحتم! با این آدم و داراییش نمی‌تونم کنار بیام. بد نیست بدونین که تیم کوک مدیرعامل فعلی اپل در رتبه 58 این جدول قرار داره. از همه این‌ها که بگذریم، از ایران هم دو نفر توی این لیست حضور دارن. آقای خامنه‌ای در رتبه 26 این فهرست قرار داره و در رتبه 32 آقای رستم قاسمی رو می‌بینیم که این اعتبار رو به واسطه ریاست اوپک به دست آورده.

خاک‌سپاری محتوا در بسترهای نامناسب

این متن قرار بود یادداشت من توی شماره 127 مجله شبکه باشه، اما به دلایلی که از دید من چندان موجه نبودن، انتشارش منتفی شد و به همین دلیل با کمی تغییر اینجا آوردمش.

چند روز پیش در جمعی، صحبت از مطلبی بود که یکی از دوستان توی فیس‌بوک نوشته بود و تونسته بود مخاطب‌های زیادی (به نسبت جامعه کاربران اینترنتی ایران) رو جذب کنه و دست به دست توی این تاروپود مجازی بگرده و با نام‌های مختلف سر از جاهای متفاوتی دربیاره. اما جالب‌تر این بود که جستجوی عنوان و حتی یه قسمت از متن مطلب، نمی‌تونست کاربر رو به اصل نوشته هدایت کنه و در عوض کپی‌های بازنشر شده و حتی تحریف شده رو به عنوان نتایج جستجو نمایش می‌داد. از دید من این مساله باید یکی از مهمترین مشکلات مرتبط با شبکه‌های اجتماعی و به خصوص فیس‌بوک باشه.

زمانی که کاربرها عادت کنن تمام حرف‌هاشون رو توی این شبکه‌ها بزنن و تمام محتوای تولید شده‌شون رو در این شبکه‌ها منتشر کنن، یکی از مهمترین نگرانی‌ها درباره شبکه‌های اجتماعی (جدا از حریم خصوصی و نگرانی‌های اجتماعی) بروز میکنه. من دوست دارم اسمش رو دغدغه «تدفین محتوا» بگذارم. دو اتفاق باعث می‌شه که این فرآیند شتاب بیشتری به خودش بگیره. اول سرعت تغییر محتوا و به روز شدن مطالب و صفحات در فیس‌بوک و دومی سیاست‌های عدم اجازه دسترسیه که مثلا فیس‌بوک در قبال گوگل اتخاذ کرده. در چنین حالتی اگر در این شبکه‌ها به جز «لایک»ها و «کامنت‌ها»، محتوای ارزشمندی هم تولید بشه، به سرعت میون حجم انبوه مطالب کم‌ارزش‌تر مدفون میشه.

تب شبکه‌های اجتماعی (بخونید فیس‌بوک) به رغم همه محدودیت‌ها توی جامعه کاربران اینترنت ایران بالا گرفته و به نظر می‌رسه با امکاناتی که گردانندگان این شبکه‌ روز به روز عرضه می‌کنن و ترفندهایی که به کار می‌بندن، به این زودی‌ها فروکش نکنه. به همین دلیل حجم محتوای «فارسی» مدفون شده در صفحات و نوشته‌های این شبکه‌ها (مجددا بویژه فیس‌بوک) به شدت زیاد خواهد بود.

نکته اینجاست که این نگرانی و دغدغه در اصل متوجه پدیده «شبکه‌های اجتماعی» نیست، در عوض بیشتر از هر چیز دیگه متوجه کاربره. بستر شبکه‌های اجتماعی از ابتدا براساس مصرف محتوا؛ اون هم محتوای کوتاه با ماندگاری کم، شکل گرفته. در این شبکه‌ها قراره افراد بصورت روزانه و حتی ساعت به ساعت از عملکرد و وضعیت دوستان و آشنایان خبردار بشن و مطالبی رو با اون‌ها به اشتراک بگذارن. به صورت پیش‌فرض چنین محتوایی تنها برای اقلیتی از کاربران (جمع دوستان تولید کننده اون محتوا) و تنها برای مدت کوتاهی (تا رخ دادن اتفاق جالب بعدی در جمع دوستان) ارزشمند باقی می‌مونه و بعدش تمرکز بر روی مطلب بعدی و بعدی خواهد بود. حتی فرم ظاهری نمایش مطالب به شکل فهرستی طولانی و بدون دسته‌بندی، هم نشون دهنده  همین رویکرده. در این حالت اگر کاربری قصد نشر یه محتوای ارزشمند (برای عموم) و ماندگار رو داشته باشد باید به سراغ پلتفرم‌های دیگه‌ای مثل وبلاگ‌ها و سایت‌های شخصی بره. بسترهایی ماندگار، قابل جستجو و عمومی که گرچه در دید اول به نظر می‌آد استفاده ازشون مستلزم صرف هزینه و داشتن دانش به نسبت تخصصیه، اما در عمل میزان هزینه و دانش مورد نیاز بسیار ناچیزه و یا حداقل سودی فراتر از انتظار به همراه داره.

عامل دیگه‌ای که شاید مشوق این مهاجرت باشه، عدم اطمینان از ادامه حیات این شبکه‌ها در آینده دور و نزدیکه. یکی از خصوصیات بارز کاربرهای شبکه‌های اجتماعی «بی وفایی» اونهاست که فقط با عرضه یه بستر جدید، یک رابط زیباتر یا امکانات بهتر به سادگی از یه شبکه به شبکه‌های دیگه  می‌رن. اورکات و فرندستر و ایرکات و . . . رو یادتون هست که به سادگی قربانی یه پدیده تازه به اسم فیس‌بوک شدن؟ تازه از این مساله که بگذریم سیاست‌های شرکت‌ها هم گاهی می‌تونه عامل مرگ بستری باشه که کاربر بهش عادت کرده. نمونه اون بزودی در مورد خبرخوان گوگل یا همان «گودر» به وقوع می‌پیونده. با ادغام این سرویس در گوگل پلاس و علیرغم تمام راهکارها و وعده‌هایی که گوگل برای حفظ محتوای موجود داده، خیلی از کاربرها نگران از دست رفتن اطلاعات و محتواهایی هستن که در این بستر تولید و منتشر کرده بودن.

حرف آخرم اینه که به رغم همه پیشرفت‌های فناورانه و نرم‌افزاری و سخت‌افزاری هنوز پلتفرمی واحد، همه منظوره و جوابگوی تمام نیازهای کاربران به وجود نیومده و تا آینده‌ای دور هم امیدی به ظهورش نیست. تا اون موقع هیچ شبکه‌ای نمی‌تونه جایگزین فلیکر توی انتشار و اشتراک تصاویر بشه، هیچ بستری نمی‌تونه ایده و افکار شما رو مثل یک وبلاگ در معرض دید عموم قرار بده و هیچ وبلاگی نمی‌تونه پایداری و ثبات و شخصیت یک وبسایت رسمی رو شبیه‌سازی کنه. انتخاب بستر مناسب با شماست تا هم محتوایی که تولید می‌کنین ماندگار بشه و هم از رسیدن اون به دست مخاطبش اطمینان حاصل کنین:

محتواهای ارزشمندتان را در بسترهای نامناسب دفن نکنید.

بازاری به نام آموزش

به بهانه یک عکس
اول به این عکس توجه کنید. حتما اکثر شما میدون انقلاب تهران  رو می‌شناسید. حتی اون‌هایی هم که نمی‌شناسند حتما موسسه آموزشی گاج رو خواهند شناخت! نمی‌خوام در مورد این‌که این بزرگترین تابلوی تبلیغاتی است که من در کل عمرم در ایران دیدم ، صحبت کنم. قصد مقایسه‌اش با تبلیغات گاه و بی گاه و باربط و بی‌ربط قلم‌چی و . . .  رو هم ندارم. هیچ دشمنی و خصومتی هم با آموزش آکادمیک و سیستم مدارس نظام جدید و قدیم هم درکار نیست.

فقط این‌که آموزش یکی از بنیان‌های اساسی هر جامعه پیشرفته و سالمی‌ه. تدوین برنامه‌های آموزشی برای افراد متفاوت و مقاطع سنی خاص و حتی با هدف‌گذاری‌های متفاوت از جمله اموری‌ه که تاثیر شدیدی در سرنوشت و آینده یه جامعه داره. اما توی ایران مثل تموم چیزهای دیگه یه جای کار لنگ میزنه. توی سیستم آموزش ما قسمت «درس خوندن برای کنکور» باد کرده! از همه چیز دیگه مهم‌تر شده. اکثر نوجوون‌های ما وقت و انرژی و چشم و زندگی‌شون رو؛ اون هم در بهترین سالهای زندگی، صرف درس خوندن برای رد شدن از سد کنکور می‌کنن. سدی که بعد از رد شدن ازش تازه می‌فهمن که پشتش همچین خبری هم نیست (آمار بیکاری ایران رو نگاهی بندازین). از طرف دیگه جوی که دور و بر این قضیه کنکور ایجاد شده، باعث شده بازار عظیمی شکل بگیره که محصولاتش واقعا نه در راستای تولید علم، نه در راستای بهبود وضعیت آموزش و نه در هیچ زمینه دیگه‌ای به درد نمی‌خورن. بازاری که توش فقط رنگ کتاب‌ها از آبی به سبز و بعد بنفش و قرمز و عنوان‌شون هم از «سوالات 4 سال کنکور» به 5 و 10 و 100 سال عوض می‌شه. بازاری که توش یک موسسه آموزشی از درآمد هنگفتش می‌تونه یه برنامه ثابت رادیویی داشته باشه و توش مدام بگه که اول کتاب این رنگی رو بخونین و بعد تکنیک فلان رو استفاده کنین تا مثلا بتونین 1 تست بیشتر بزنین. و توی این بازاره که یه موسسه دیگه هم می‌تونه چنین تبلیغی رو توی پر رفت‌وآمدترین میدون کلان‌شهر تهران هوا کنه. این که مشکل اصلی چیه و از کجاست اصلا کار من نیست و دانش خاص خودش رو می‌خواد. فقط نمی‌دونم چرا من با اینکه از سن درس خوندن و کنکور دادنم گذشته، با دیدن این تابلو بهم سخت می‌گذره.

پارسال همین موقع

به نظر میرسه که تب شبکه‌های اجتماعی مبتنی بر موقعیت به این زودی فروکش نکنه. سرویس‌های متنوعی بر اساس زیرساخت‌ها و داده‌های شرکت‌های مختلف عرضه شدن و از بین اون‌ها سرویس 4square (توضیح کامل‌تر در وبلاگ 1پزشک) نمونه موفقی محسوب میشه. به تازگی هم سرویس جدیدی بر مبنای این 4square قدیمی راه افتاده که اسم کاملش شده «4squareand7yearsago» و کارش اینه که هر روز به شما ایمیل میزنه و یادآوری میکنه که پارسال این موقع کجاها بودید (یا در واقع کجاها check-in کردید). البته باید اکانت 4square تون رو (البته اگر بشه توی ایران ازش استفاده کرد) به این سرویس جدید لینک کنید و تازه یک سال هم از سرویس 4square استفاده کرده باشین.

چنین سیستم‌های یادآوری خاطراتی که گاهی بهشون مهندسی حافظه هم میگن سعی میکنن اطلاعات دیجیتال ما رو (اینجا به عنوان مثال محل‌هایی که check-in کردیم) رو به خاطرات انسانی غیردیجیتال و بیادموندنی تبدیل کنن. و این مهندسی حافظه موضوع نوشته کوتاهی در آخرین شماره مجله وایرد بود.

دوستان سه ثانیه‎ای

یا چرا من از فیس بوک بیزارم

ما، منظورم همه کسانی است که به نوعی با IT سروکار دارند، بیش از بقیه از تاثیرات کامپیوترها و فناوری‎های جدید بر نحوه زندگی بشر (بویژه نوع ایرانی‎اش) آگاهی داریم. این تاثیرات در بیشتر موارد مثبت بوده‎اند. اما به نظر می‎رسد که تمام جنبه‎ها و تاثیرات تکنولوژی در مملکت ما، به نوعی دگرگون می‎شود و باز در بیشتر موارد در جهت منفی شدن حرکت می‎کند. همانطور که از عنوان این نوشته مشخص است، نمونه‎ای که اخیرا توجه من را جلب کرده است فیس‎بوک است.

من نمی‎توانم درک کنم که فردی که تنها یک بار در هر سال و به اجبار سعادت دیدارش را دارم، چگونه مرا دوست خود می‎داند. با هر کس بیش از سه ثانیه سلام و علیک داشته باشید، حتما فردا باید به درخواست دوستی‎اش در فیس‎بوک جواب بدهید. به نظر من که این تمایل به دوستی و بنده‎نوازی سریع‎السیر بیش از آنکه مهمان‎نوازی و محبت ما ایرانیان را برساند، نشان دهنده حس کنجکاوی شدید ما (بخوانید فضولی در زندگی دیگران) است. اصلا درک نمی‎کنم که وقتی فهرست دوستان کسی به بیش از دویست نفر می‎رسد، تصور آن فرد از دوست، دوستی، وقت آزاد، ارتباط اجتماعی و یا کار چگونه تعریف خواهد شد.

مورد آزار دهنده دیگر تبدیل فیس‎بوک به رسانه اشتراک تصویر و ویدیو است. وقتی کاربر ایرانی هزارجور زحمت را متحمل می‎شود و هزار خطر را به جان می‎خرد تا از لابلای این قیف تصفیه اینترنت بگذرد و به فیس‎بوک برسد، چرا از همین امکان برای دسترسی به مثلا فلیکر یا یوتیوب استفاده نمی‎کند تا تصویر یا ویدیو را در جای درستش به اشتراک بگذارد. تازه بعد از گذاشتن یک تصویر (حتی جالب) در فیس‏بوک با tag کردن خواص و عوام و تمام فهرست دوستان سعی می‎کند توجه همه را جلب کند و به نوعی آن‎ها را مجبور به سر زدن (و برای رعایت ادب لایک زدن) کند. دردسر زمانی آشکار می‎شود که بعد از عبور از قیف تصفیه، سعی می‎کنید به سایت وارد شوید. سرور فیس‎بوک تشخیص می‎دهد که دیروز از انگلستان وصل شده‌‎اید و امروز در گینه بیسائو هستید و برای اثبات هویت‏‌تان، باید چندین نفر را از روی عکس تشخیص دهید و نمی‎دانید در این طبیعت بی‎جان، خاله خان‎باجی شما این سیب است یا آن سبد میوه موجود در عکس.

اپلیکیشن‎ها و بازی‎‌ها و سایر امکانات بی‎مزه را هم به این ملغمه اضافه کنید. چند بار به بازی آلو خوشمزه‎تر است یا زردآلو دعوت شده‏‌اید؟ چندبار کسی مثل نوه عمه پدربزرگتان روی Wall شما نوشته است که:

ایشان را آدم خوب/بد/بشردوست/مسخره/صادق/غایب/. . . می‎دانید:  جواب من: بله

به هر حال من که روز به روز، بیشتر و بیشتر از این گسترده‎ترین شبکه اجتماعی و به یقین تاثیرگذارترین پدیده دنیای IT بیزار و دور می‏‌شوم. نظر شما چیست؟