جنگ ویرایشگرها

اریک ریموند کوانی تازه به مجموعه کوان‌های یونیکسی استاد Foo اضافه کرده است. ترجمه این کوان جدید با نام جنگ ویرایشگرها را می‌توانید از این‌جا بخوانید. این کارتون هم به نظرم جذاب و مربوط بود، ترجمه‌اش کردم.

emacs-vim-fa

حس ناب خدا بودن: سرآغاز

حدود ۲ هفته پیش جادی در «لینک‌های شاد آخرین دوشنبه خرداد ۱۳۹۴» سایتی به اسم زمانا را معرفی کرد که با رویکردی متفاوت از همه سایت‌های خبری و وبلاگ‌هایی که می‌شناسیم، به مقوله فناوری می‌پردازد. علاوه بر تفاوت رویکردی به مطالب پوشش داده شده، زمانا بر روی سرویس blog.ir میزبانی می‌شود و به سراغ دامین و هاست اختصاصی نرفته است. با این‌که غالب مطالبی که در زمانا دیدم به نظرم جذاب بودند (و البته طراحی ساده و شیکی که برای پوسته سایت انجام شده است را نیز به شدت می‌پسندم) مطلبی که روز اول تیرماه منتشر شده بود با عنوان «مولینیو: حس ناب خدا بودن» برایم بسیار عزیزتر بود و هم خاطراتی از یک دهه پیش را زنده کرد.

molyneux

اگر حوصله خواندن مطلب اصلی را در زمانا ندارید باید خلاصه بگویم که این مطلب مروری مختصر است بر فعالیت‌های حرفه‌ای پیتر مولینیو، کارآفرین (مد این روزهاست دیگر!)، رویاپرداز و بازی‌ساز مشهور انگلیسی که شرکت بازی‌سازی‌اش (Bullfrog) و بازی‌های سری Populousاش بسیار محبوب شدند. جالب‌ترین بخش این داستان هم نظر خود مولینیو درباره بازی‌ها و دنیای درون آن‌ها است. آن‌جایی که می‌گوید:

بازی باید طوری باشد که گیمر حداکثر آزادی را داشته باشد، به عقیده من گیمرها باید خدای بازی خودشان باشند و نتیجه بازی را طوری که دوست دارند تغییر دهند. هدف من از این کار ساختن دنیاست نه کسب درآمد.

اما خاطره‌ای که در ابتدای متن به آن اشاره کردم، به نمایشگاه بین‌المللی کتاب در اواخر دهه ۷۰ مربوط بود. زمانی که هنوز با اشتیاق در این نمایشگاه شرکت می‌کردم و البته مجله محبوب «کامپیوتر» هنوز منتشر می‌شد. در نمایشگاه آن سال یکی از محصولاتی که در غرفه مجله کامپیوتر دیدم و تهیه کردم، CD‌ بازی Populous: The beginning بود.

Populous-COVER

یک CD نقره‌ای در جلدهای شیشه‌ای مرسوم آن زمان و یک صفحه A4 سیاه‌وسفید پرینت شده حاوی راهنمای چند مرحله اول بازی که با چهار بار تا شدن در داخل کاور CD جا شده بود. آن بازی برایم بسیار جالب بود و به قول مولینیو آن زمان خدای دنیای خودم بودم. در این بازی شما در نقش جادوگر-رییس یک قبیله وظیفه توسعه، مدیریت قبیله و همین‌طور رهبری افراد را برعهده دارید و باید به کمک نیروهای‌تان بر قبیله‌های مجاور غلبه کنید.

Populous-2

گرچه شاید این بازی اکنون در برابر عناوینی مانند Clash of Clans یا نمونه‌های مشابه (چه به لحاظ گیم‌پلی، چه به لحاظ گرافیک یا سهولت بازی کردن) حرفی برای گفتن نداشته باشد، اما من به واسطه خاطرات خوشی که برایم زنده می‌کند دوستش دارم. به لطف تورنت به راحتی تهیه‌اش کردم و با سادگی غیرقابل باوری بدون داستان و دردسر روی ویندوز ۸.۱ کار کرد!

Populous-1

اگر مثل من از این بازی خاطره‌ای خوش دارید یا اندک وقت فراغتی برای بازی کردن، می‌توانید آن را از این آدرس (با حجم حدود ۳۰۰ مگابایت) دانلود کنید (برای شروع دانلود باید حدود ۲۰ ثانیه صبر کنید) و لذت ببرید. و البته چون این بازی برای ویندوزهای ۹۵ و ۹۸ طراحی شده است، به سخت‌افزار چندان قدرتمندی هم نیاز ندارد، پس خدای دنیای خودتان باشید.


پی‌نوشت: ممکن است در بعضی سیستم‌ها لانچری که روی دسک‌تاپ ظاهر می‌شود کار نکند. در این حالت به سراغ فولدر خود بازی در C:\Program Files (x86)\GOG بروید و مستقیما فایل popTB.exe را به صورت عادی یا با Run as Administrator اجرا کنید

این‌جا تهران است، سال ۱۳۹۴ خورشیدی

امروز ۲۳ اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۴ است و این‌جا یکی از محله‌های قدیمی شهر تهران است. برای کاری که کمی بعدتر توضیح می‌دهم مجبور شدم به این محله سری بزنم و واقعا از دیدن چنین محیطی به شدت شوکه شدم. راستش حلبی‌آباد زیاد دیده‌ام، در شهرهای کوچک زندگی کرده‌ام و چنین صحنه‌هایی برایم بیگانه نیستند. اما دیدن این صحنه در قلب پایتخت و آن هم در میانه دهه نود خورشیدی برایم بسیار شگفت‌آور بود.

IMG_5246

این‌جا هیچ نشانه‌ای از زندگی مدرن نیست. از تهران «شهر مهربانی» هیچ اثری دیده نمی‌شود. از بهداشت و زیبایی هیچ خبری نیست. به دلایلی (از جمله ترس از دردسر) جرات نکردم از اهالی محل، معتادی در گوشه یک خرابه یا آن کودک معلولی که در میان آلودگی کوچه بازی می‌کرد عکس بگیرم. اما فقط کافی است رنگ همین تصاویر را بردارم تا واقعا حال و هوای شهری کوچک و توسعه‌نیافته را در دهه چهل یا سی احساس کنید.

IMG_5245

اما داستان از این قرار است که گروهی از اهالی بازار و خیرین محل قصد دارند مسجدی قدیمی را در این محله بازسازی کنند و درست به همین خاطر بود که مجبور شدم به این‌جا بیایم. این تصویر مسجدی است که قرار است به عمارتی نوساز و دو طبقه تبدیل شود.

IMG_5235

از دید من اما مردم این‌جا بیش از هر چیز «نان» می‌خواهند، «بهداشت» می‌خواهند، «مدرسه» می‌خواهند و بعد وقتی از دامنه‌های هرم مازلو بالاتر آمدند، می‌توان در مورد اعتقادات و مناسک مذهبی‌شان صحبت کرد و کار خیر انجام داد.


پی‌نوشت: دوستی می‌گفت تو نمی‌توانی تکلیف تعیین کنی! شاید اگر اختیار بودجه آن کار خیر در اختیار خود این مردم هم بود ساخت این مسجد را به ساخت یک مدرسه یا درمانگاه ترجیح می‌دادند. راستش پاسخی ندارم. در پی اثبات اهمیت چیزی در برابر بی‌اهمیتی چیز دیگری هم نیستم. من بیش از آن‌که خودم را جای آن مردم بگذارم که چه تصمیمی می‌گرفتند، خودم را جای آن  فرد خیر تصور کرده‌ام که اگر من بودم چه می‌کردم.

از اتفاقات عربستان تا مبارزات وایبری و مجازی

قبلا گفته بودم که واکنش‌هایم به اتفاقات و محیط اطراف بسیار کندتر و دیرتر از بقیه اتفاق می افتد. اما این بار و در پی حادثه ناگواری که در جریان سفر حج گریبان‌گیر دو نفر از نوجوانان کاروان ایران شد، تصمیم گرفتم مطلبی را این‌جا بنویسم. البته این بار هم «شدت فاجعه» و «تاثر شدید» محرک نوشتن این متن نبود، بلکه واکنش‌هایی که از سوی بسیاری از دوستان و آشنایان و اطرافیان می‌دیدم انگیزه اصلی‌ام بود. پیشاپیش و قبل از این‌که مورد هجوم همه میهن‌پرستان و رگ غیرت ورم‌کرده‌ها قرار بگیرم باید بگویم که از نظر من هم

اتفاقی که رخ داده بسیار ناراحت‌کننده، تاثر برانگیز و برای دولت عربستان صعودی مایه شرمساری است. این اتفاق باید از طریق مقامات رسمی با جدیت تمام پی‌گیری شود و عوامل آن باید حتما مجازات شوند.

اما نکته ناراحت‌کننده واکنش‌های مردم به این اتفاق است که از دید من افراطی، ناپخته، مضحک و متاسفانه گاهی ابلهانه است.

social-media-activism

در طی این مدت اخیر متن‌ها و پست‌ها و نوشته‌های مربوط به این قضیه، فضای شبکه‌های اجتماعی ما را پر کرده و گروهی و شبکه‌ای نیست که در آن هر روز و ساعت متنی و عکسی و شعری در واکنش به این مسایل منتشر نشود. به جای بحث درباره این‌که چرا این متن‌ها و واکنش‌ها را ناراحت‌کننده می‌دانم، ترجیح می‌دهم چندین گزاره را جداگانه بنویسم و البته تعدادی متن را عینا نقل کنم و پاسخ بدهم.


  1. دوستان ما تا حالا سری به مراجع قضایی زده‌اند؟ از اتفاقات و فجایعی که در همین مملکت خودمان و توسط پدر و مادرهای ایرانی رقم می‌خورد آگاه هستند؟ صفحه حوادث روزنامه‌های خودمان را خوانده‌اند؟ مواردی که از کودک‌آزاری تا تجاوز و حتی قتل را شامل می‌شود دیده‌اند؟ در این اتفاقات هم «ملخ‌خواری روی نجابت سیاوش خش انداخته است؟»
  2. واقعا امیدوارم کسی در بین اطرافیان من نباشد که فکر کند اگر یک روز تمام توی همه گروه‌های وایبر و واتس‌اپ و غیره بنویسد «مرگ بر عربستان» حتی یک نفر پایین‌مرتبه‌ترین مقامات عربستان یا حتی ایران این متن را خواهند دید یا اگر ببینند به آن واکنش نشان خواهند داد. درست مثل این است که همه ما تصمیم بگیریم در مهمانی خانوادگی امشب همه ۱۰ دقیقه به سیاست‌های دولت اعتراض کنیم.Screenshot_2015-04-11-19-07-22و تازه «الموت لسعودیه عربیه»؟
  3. نکته دیگر این‌که ما هنوز هم بعد از این همه سال همان مردم «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسراییل» و «مرگ بر فلان» و «زنده باد بهمان» هستیم. حرکت‌مان بین خیر مطلق و شر مطلق است. یاد نگرفته‌ایم که افراد، ملیت‌ها، کشورها و همه چیز این دنیا خاکستری است! خوب و بدش در هم است.
  4. می‌گویند «کورش برای تصرف مصر از راه دریا رفت که سم اسبانش به خاک عربستان آلوده نشود». اگر کورش کبیر برای کشورگشایی‌هایش فلسفه‌ای غیر از تصرف منابع طبیعی، دفع دشمنان و جمع‌آوری مالیات و ثروت برای کشورش داشته است، حداقل من در تاریخ چیزی درباره آن ندیده‌ام. البته اقرار می‌کنم که مطالعات تاریخی چندانی ندارم ولی گمان هم نمی‌کنم که چنین مکالماتی بر روی لوحی گلی با خط میخی کنده‌کاری شده باشند و همین دیروز و امروز به دست تاریخ‌دانان ما افتاده باشند!
    Achaemenid_empire_map_expansion
    از طرف دیگر اگر به این نقشه نگاه کنیم می‌بینیم که عربستان در دوره هیچ‌یک از شاهان هخامنشی قلمرو ایران نبوده است و این نه به خاطر نفرت ایرانیان قدیم از عرب‌های قدیمی است! به نظر من لزومی هم به این کار نبوده. تصرف صحرایی گرم‌وخشک و مناطق بی آب و علف و حتی بدون تمدن آن به لحاظ منطقی توجیهی نداشته است. وگرنه سرداران قدیم با نفرت و کدورتی کمتر از این، کل خاک یک کشور را زیر سم اسبان‌شان لگدکوب می‌کردند.
  5. دوستانی که الان با شنیدن این خبر شروع کرده‌اند به انتشار تصاویری که در آن‌ها لباس‌های عربی بر تن حیوانات مختلف پوشانده شده‌اند، آن زمانی که یک دیپلمات ایرانی (که به گمان من بیش از یک مامور امنیتی فرودگاه باید نماد و نشانه فرهنگ کشورش باشد) در یک استخر مختلط برای چند کودک مزاحمت ایجاد کرد کجا بودند؟ آن زمان تحمل انواع و اقسام توهین به ایرانی‌ها را داشتند یا به هر شکلی خود را مبرا می‌کردند؟ درباره ماجراهای کهریزک دشنام‌ها را نثار که می‌کنند؟

اما در کنار همه این نکته‌ها بد نیست به چند مورد کلی هم درباره واکنش‌های ما ایرانی‌ها اشاره کنم:

  1. برای این که بدانید کدام ملت‌ها بیشترین سازگاری را با سایر نژادها و ملیت‌ها دارند به نقشه زیر نگاه کنید. البته ناگفته پیداست که وضع ما چندان خوب نخواهد بود. (برای دیدن سایز بزرگ‌تر کلیک کنید)
    racism
    برای مطالعه بیشتر این آدرس را ببینید و به این فکر کنید که معولا وقتی فکر می‌کنیم «ما نسبت به فلانی‌ها هوش بیشتری داریم»، «ما از بهمانی‌ها تمیزتریم» یا ما «نسبت به آن‌ها غذاهای بهتری می‌خوریم» واقعیت به احتمال زیاد چیز دیگری است.
  2. یادمان باشد که غالب اعتراض‌های ما در قبال محیط اطراف‌مان ناگهانی، جهشی و به اصطلاح «خرگوشی» است. ما از کارمان ناراضی هستیم، از کاسب محل دل‌چرکین هستیم، شرایط سیاسی باب میل‌مان نیست و بنا به هر دلیلی نمی‌توانیم به هیچ‌کدامش اعتراض کنیم. ناگهان با اتفاقی این‌چنینی همه آن ناراحتی و خشم‌های فروخورده و بیان نشده به صورتی (بگوییم بی‌خطر و بی‌ضرر) بر سر افرادی در جایی دیگر خالی می‌شود. برعکس در جاهای بهتر دنیا که تعاملات آزادتر است، اعتراضات و حرکت‌ها «لاک‌پشتی» است. مردم به صاحب‌کارشان اعتراض می‌کنند. به دولت‌شان اعتراض می‌کنند، به والدین‌شان اعتراض می‌کنند و در نتیجه آن همه انرژی منفی جمع نمی‌شود که ناگهان به این صورت منفجر شود.
  3. و درنهایت از ما بهتران برای این فعالیت‌های بی‌ضرر و این شر و شورهای مجازی اسم جالبی انتخاب کرده‌اند: Slacktivism. فعالیت اجتماعی از زیر لحاف! رضایتی نسبی از انجام عملی ساده در حالی که نشان دادن واکنش معقول و عملی هزینه‌بر، دشوار یا در برخی موارد خطرناک است. واقعیت این است که لایک کردن تصاویر کودکان قحطی‌زده کسی را سیر نمی‌کند و راه‌انداختن تظاهرات در وایبر و جاهای مشابه نه نارضایتی ما را به عربستان نشان می‌دهد و نه دردی از آسیب‌دیدگان حادثه دوا می‌کند. تنها مزیت‌اش شاید این باشد که دل‌مان را خوش کنیم که ما هم در این‌باره کاری کرده‌ایم! (این مقاله جالب آتلانتیک در همین مورد هم ارزش خواندن دارد)
    unicefad

پی‌نوشت: در آخر باید اعتراف کنم که من هم توان یا جرات واکنشی جدی و عملی به این اتفاق را نداشته‌ام. از این حداقل Slacktivism هم صرف‌نظر کرده‌ام. از نوشتن این مطلب هم هدفم این بود که حداقل اگر در آسایش خودمان اعتراضی می‌کنیم و متن‌های احساسی و حماسی منتشر می‌کنیم، بدانیم که چه می‌کنیم و به کجا می‌رویم.

تولد یک رسانه: «یک پزشک» از وبلاگ تا رسانه‌ای جمعی

نمی‌دانم این‌روزها کسی از علاقه‌مندان فناوری و فعالان وب هست که «ام‌تی» را به یاد داشته باشد یا این پلتفرم به نسل‌هایی قدیمی چون ما تعلق دارد. به هر حال به گواهی تصویر زیر و این نوشته یک پزشک در ۲۹ مردادماه سال ۸۴ آن هم روی MT پا به عرصه وجود گذاشته است و از آن روز تا اکنون درست همانند یک موجود زنده روند طفولیت، نوجوانی و جوانی را طی کرده و «اکنون» در دوران میانسالی و پختگی است.

FisrtPosts

اگر از دنبال‌کنندگان یک‌پزشک بوده‌اید، بعید است در میان تحولات تدریجی و آرام، در این چند ماه اخیر جهشی بزرگ را در این سایت احساس نکرده باشید. در این مدت تعداد نویسندگان و تعداد پست‌های روزانه بسیار بیشتر و طیف محتواهایی که پوشش داده می‌شوند به شدت گسترده‌تر شده است. همچنین ظاهر سایت هم بسیار حرفه‌ای‌تر شده و حجم مطالب (و البته تبلیغاتی) که در همان نگاه اول عرضه می‌کند نیز بسیار بیشتر است. این تغییر و تحولات و آن‌چه از دید من در این میان جریان دارد موضوع اصلی این مطلب به نسبت طولانی است. اگر حوصله‌ای برای خواندن دارید در ادامه با من همراه شوید.


در نبود تاریخ‌نویسان

من بسیار پیشتر در نوشته‌هایم از لزوم تاریخ‌نگاری و بخصوص تاریخ‌نگاری که با تحلیل و پیش‌بینی همراه باشد صحبت کرده‌ام. بسیار قبل‌تر هم نوشتم که نویسندگی حداقل در حوزه IT کم‌کم در حال تبدیل شدن به یک شغل است. البته آن زمان اصلا فکر نمی‌کردم که در فاصله‌ای کمتر از ۶ ماه این نویسندگی آنلاین به بخشی از درآمد خودم تبدیل شود و به عنوان یکی از همکاران یک‌پزشک این شغل را هم تجربه کنم و همین‌طور فکر نمی‌کردم در فاصله‌ای حدود ۲ سال کسب‌وکارهای اینترنتی بزرگی را ببینم که بدون وجود فروشگاه‌ها و فعالیت‌های فیزیکی مرسوم به درجه بالایی از سوددهی رسیده باشند.

اما اگر این روزها به بیلبوردهای شهری مانند تهران نگاه کرده باشید با دیدن تبلیغاتی نظیر دیجی‌کالا، آپارات، ایسام یا حتی سامانه آهن (جایگزینی آنلاین برای بازاری به شدت سنتی و فیزیکی) و نمونه‌های مشابه احتمالا فهمیده‌اید که در ایران ما هم بالاخره زمانی رسیده است که کسب‌وکارهای آنلاین «مورد توجه» قرار گرفته و به سوددهی خوبی رسیده‌اند. این سوددهی را از روی همین بیلبوردها می‌گویم که تامین هزینه‌شان معمولا از توان کسب‌وکارهای کوچک کاملا خارج است.

digikala

البته این‌ها تنها تغییر و تحولات و رخدادهای موجود در حوزه کسب‌وکارهای آنلاین ایران نیست و من معتقدم که مدون و مستند نشدن دورانی که در آن به سر می‌بریم در آینده‌ای نه چندان دور حسرتی بزرگ به دنبال خواهد داشت. به همین دلیل هم احساس می‌کنم جای محققان و تحلیل‌گرانی چون استیون لوی (مسلط به تاریخ، مسلط به فناوری و دارای توان تحقیق و مذاکره و جست‌وجوی بالا) در وضعیت کنونی ما خالی است.


تولد یک رسانه

به هر حال هدف از نوشتن این مطلب توضیح بسیار مختصر اتفاقی است که در یکی از گوشه‌های این دنیای آنلاین شاهدش بوده‌ام و البته از بخت و اقبال خوش حداقل کمی هم در آن دخیل بوده‌ام. آن‌چه می‌خواهم بگویم این است که:

«یک‌پزشک از دید من از فرم یک وبلاگ شخصی خارج شده و تبدیل به رسانه‌ای قدرتمند شده است.»

شاید بگویید پیش از این هم بسیاری از وبلاگ‌ها به کمک تبلیغات و راه‌کارهای دیگر به درآمدزایی رسیده بودند. بسیاری از وبلاگ‌های دیگر هم توانسته بودند خیل عظیمی از مخاطبین را به خود جذب کنند و مورد یک پزشک مورد متفاوتی نیست. اما نظر من خلاف این است. واقعیت این است که من پیش‌نویس این پست را در اواسط بهمن تهیه کرده بودم و برای ادعایم هم دلایلی داشتم. اما چیزی که باعث شد آن را همین امروز جمع‌وجور کنم و آن را دلیلی واضح برای حرف‌هایم بدانم، منتشر شدن این رپورتاژ در یک‌پزشک بود.

reporatge

من تا این تاریخ به یاد ندارم که بانک‌ها در جایی به جز رسانه‌های عمومی مانند تلویزیون و رادیو و روزنامه‌ها تبلیغات کنند. این که چنین رپورتاژی در سایت یک‌پزشک منتشر می‌شود به وضوح یک معنا بیشتر ندارد و آن پذیرفته شدنش به عنوان یک رسانه عمومی است. اما با مد روزهای جدید باید بپرسیم: «وقتی از رسانه حرف می‌زنیم، دقیقا از چه حرف می‌زنیم؟»


رسانه چیست؟

شاید تعریف رسانه و بررسی تفاوت‌هایش با سایر ابزارهای انتقال اندیشه و محتوا کاری باشد که متخصصین حوزه ارتباطات بهترین گزینه انجام آن باشند. من گرچه نمی‌توانم تعریف دقیقی از این مفهوم ارایه کنم اما از دیدگاه خودم به صورت ساده می‌خواهم به تفاوت‌های رسانه در تقابل با چیزی که من هنوز وبلاگ می‌نامم، اشاره کنم.

عام‌شدن در برابر شخصی بودن

وبلاگ‌ها بیشتر از هر چیزی با حس و حال نویسنده‌شان، با احساساتش و با وقت و حوصله‌اش مرتبط هستند. اما رسانه دغدغه عام‌تری دارد و باید براساس حس و حال و دل مخاطبانش واکنش نشان دهد و محتوا تهیه کند. باید طیف گسترده‌تری از موضوعات را برای سلیقه‌های مختلف پوشش دهد و محتوایش را در همه رده‌های ساده‌فهم تا تخصصی و سطح بالا توزیع کند.

Media

گرچه دکتر مجیدی هنوز با تلاشی در خور ستایش سعی می‌کند در پست‌هایی تحلیلی دغدغه‌های شخصی و دیدگاه‌هایی متفاوت و غیرخبری را بگنجاند، اما در یک جمع‌بندی کلی، حجم این مطالب نسبت به حجم محتوای خبری که در یک‌پزشک منتشر می‌شود بسیار اندک است.

جالب این‌که این عام شدن خود در یک چرخه بسته هم علت و هم معلول ویژگی بعدی رسانه‌هاست.

مخاطب بیشتر و البته عام‌تر

رسانه نسبت به یک وبلاگ طیف وسیع‌تری از مخاطبین را به خود جذب می‌کند. این طیف وسیع‌تر با سلایق و واکنش‌های‌شان در قبال رسانه خط مشی آن را شکل می‌دهند و ساده بگویم مطالبش را به سمت و سوی مورد نظرشان سوق می‌دهند و عام‌تر شدن مطالب دوباره مخاطب بیشتری را جذب می‌کند و الی آخر . . .

Audience

اهمیت یافتن یا مطرح شدن ملاحظات مالی

این مورد شاید به نوعی اساسی‌ترین و مشخص‌ترین حد و مرزی است که می‌توان میان یک وبلاگ و یک رسانه ترسیم کرد. رسانه معمولا باید سودآوری داشته باشد و برای سودآور بودن باید خرج هم بکند. رسانه باید ظاهری تمیز و اتوکشیده داشته باشد پس مثلا باید برای قالبش هزینه کند. رسانه باید مطالب متنوع تهیه کند پس باید برای نویسندگانش هزینه کند. و البته مسلم است که در کنار این‌ها راه‌های کسب درآمدش هم بیشتر و سودآورتر می‌شود. وبلاگ‌ها هم ممکن است به بخشی از این سودآوری دست یابند (البته درباره وضعیت ایران حرف می‌زنم و امکانات کسب درآمد در این کشور) اما هیچ‌گاه گردش مالی مانند یک رسانه نخواهند داشت.

MoneyFlow

البته چیزی که باید در حاشیه از آن حرف بزنم این است که متاسفانه بسیاری از مخاطبین به سادگی این موضوع را درک نمی‌کنند. تجربه چنین موضوعی را قبل‌تر در مجله شبکه داشته‌ام و مخاطبینی که گله می‌کردند که نصف حجم مجله تبلیغ است. و البته متوجه نبودند که تبدیل شدن به رسانه و فعالیت به عنوان رسانه هزینه سنگینی دارد که تبلیغات بزرگ‌ترین منبع (و در شرایط فرهنگی و اقتصادی ما گاه تنها منبع) تامین این هزینه است. در فعالیت‌های آنلاین هم برخی مخاطبین از رپورتاژها، از افزوده شدن یک بنر تبلیغاتی در انتهای فید یا چیزهایی مشابه گله می‌کنند و نمی‌دانند که رسانه بدون منابع درآمدش سقوط می‌کند.

کار گروهی

رسانه به واسطه حجم مطالبش و تنوع و سرعت انتشارش نباید و نمی‌تواند توسط یک نفر گردانده شود و الزاما به فعالیتی تیمی و گروهی احتیاج دارد. در مقابل وبلاگ‌ها معمولا شخص‌محور هستند و توسط فرد واحدی اداره می‌شوند.

new-ubuntu-design-blog-hero

افزایش تعداد نویسندگان یک‌پزشک در این مدت اخیر تاییدی بر این مدعاست.

و البته نوع وابستگی مخاطبین

نوع وابستگی مخاطبین با وبلاگ و با رسانه متفاوت است. در مورد وبلاگ‌ها رابطه مخاطبین دوستانه، شخصی، صمیمانه و قوی‌تر است. اما در مورد رسانه‌ها معمولا پیوند ضعیف‌تر است. شاید بهتر باشد بگویم در وبلاگ مخاطبین با نویسنده ارتباط برقرار می‌کنند در حالی که در رسانه ارتباط با محتوا برقرار می‌شود. مثلا من شخصا تمام پست‌‌های وبلاگ‌های مورد علاقه‌ام را می‌خوانم چرا که احساس من احساس گپ‌وگفت با یک دوست است. اما در مورد رسانه‌ها، عناوین را به سرعت اسکن می‌کنم و برخی را برای خواندن انتخاب می‌کنم و از خواندن برخی صرف‌نظر می‌کنم. رسانه‌ها برای من حکم شرکت در یک کنفرانس خبری یا سمینار را دارند که برخی قسمت‌هایش را می‌شود درز گرفت.


یک‌پزشک چگونه رسانه شد؟

تبدیل شدن به یک رسانه، مسیری طولانی است که پیمودنش به تلاش هدفمند و صحیح، استفاده از ابزارهای مناسب و استواری در مسیر نیاز دارد. آن‌چه در ادامه می‌گویم نه شرایط لازم و کافی، که تنها جنبه‌هایی است که در مدت همکاری با یک‌پزشک و دکتر مجیدی به چشم دیده‌ام و فکر می‌کنم در روند تبدیل شدنش به یک رسانه تاثیرگذار بوده‌اند.

تداوم در نوشتن

اصلی‌ترین و اساسی‌ترین خصوصیتی که یک وبلاگ برای موفق شدن (و نه حتی تبدیل شدن به رسانه) باید داشته باشد، تداوم انتشار است. وبلاگ‌ها و حتی سایت‌های بسیاری را دیده‌ایم که مطالبی ارزشمند را منتشر می‌کنند. اما بعد از انتشار دو، ده یا حتی صد مطلب ناگهان «سکته» می‌کنند. برای مدتی در کما فرو می‌روند، دوباره به هوش آمده و کمی دست و پا می‌زنند و دوباره سکته می‌کنند. اما حداقل در طول این چند سالی که من تماسی دایمی با یک‌پزشک داشته‌ام، هیچ‌گاه و در هیچ شرایطی روند تهیه و انتشار مطالبش با توقف روبرو نشده است.

PileOfNotes

حتی (با شرمندگی!) به یاد دارم که گاهی در اوایل همکاری با یک‌پزشک بنا به گرفتاری‌های شغلی دکتر مجیدی، بنا می‌شد که من مطالب یک روز را پوشش دهم، ولی به هر دلیلی موفق نمی‌شدم. اما باز هم نمی‌دانستم دکتر مجیدی کی و چگونه مطالبی (شاید کمی کوتاه‌تر و سریع‌تر) را آماده و منتشر می‌کرد تا خوانندگان در هیچ روزی بی‌نصیب نمانند.

داشتن و حفظ یک دیدگاه مشخص و متفاوت

فناوری و نوشتن از آن کم‌وبیش سهل‌ترین موضوعی است که می‌توان برای تاسیس و داشتن یک وبلاگ انتخاب کرد. خوراک خبری‌اش آماده و حاضر است و به علت نبود اتفاقی خاص در مملکت خودمان، نیازی هم به درگیری و تهیه گزارش و غیره نیست. هرچه هست آن‌طرف دنیا اتفاق می‌افتد و خبرهایش و عکس‌هایش هم آماده می‌شود و کمی سواد انگلیسی می‌خواهد که هر روز بتوانی چندین و چند مطلب برای وبلاگت آماده کنی. و البته به دلیل همین سادگی و هجوم همه عاشقان وبلاگ‌نویسی به این حوزه، احساس می‌کنم که کم‌کم نوشتن درباره فناوری در حال لوث شدن است!

BeDifferent

اما در همین شرایط هم دکتر مجیدی از معدود کسانی بود که در کنار انتقال اخبار فناوری‌های تازه آن‌ها را تحلیل می‌کرد، کاربردهای‌شان را بسط می‌داد، به نسخه وطنی‌شان فکر می‌کرد و یا در زمانی که همه مدح و ثنای فلان محصول جدید را می‌گفتند، از آن انتقاد می‌کرد. این داشتن دیدگاه متفاوت و حفظ کردن نگاه نقادانه، از دید من یکی از مهم‌ترین نکاتی بود که باعث شد وبلاگ یک‌پزشک نسبت به همه همتاهای دیگرش متمایز و متفاوت بماند.

امتحان کردن راه‌های تازه (بدون ترس از شکست)

یکی دیگر از خصوصیات ارزشمند یک‌پزشک از دید من این بود که در زمانی که هنوز وبلاگ بود، بی هیچ ترسی راه‌های تازه را می‌آزمود و ایده‌های جدید را امتحان می‌کرد. از میان این آزمایش و خطاها می‌توانم به ایده 1pezeshk.com/med و تلاش برای انتشار مطالب پزشکی، ایده نقد و بررسی هفتگی یا ماهانه مجلات، معرفی کتاب و نمونه‌های دیگر اشاره کنم. حتی اگر تمام یا بیشتر آن‌ها را شکست‌خورده بدانیم، اما همین کار راه و مسیر آینده را هموارتر کرده و زمینه‌هایی که باید از آن‌ها پرهیز می‌شد را مشخص می‌کرد.

Try

البته شخصا فکر می‌کنم که از نترسی و شجاعت قبلی هنوز آن‌قدر مانده است که کمی دیگر که رسانه یک‌پزشک هم روی غلطک بیفتد باز هم شاهد این ماجراجویی‌ها باشیم.

و البته فاکتوری به نام شانس!

این مورد آخر را شاید خودم هم دوست نداشتم اضافه کنم، اما حقیقتی است که باید پذیرفت. بسیاری از موفقیت‌ها و شهرت‌ها گرچه مدیون تلاش و کوشش افراد بوده است، اما بدون در نظر گرفتن فاکتور شانس (همه آن موارد اتفاقی که درست در زمان مناسب رخ داده‌اند) غالب آن‌ها به مقصد نمی‌رسیدند. شاید بهترین شاهدی که بتوانم برای این مورد بیاورم مطلبی است که اتفاقا در خود یک‌پزشک منتشر شده است!

یک‌پزشک به‌واسطه تلاش‌ها و زحمت‌های دکتر مجیدی به این موقعیت دست یافته است، اما در واقع به‌واسطه همان تلاش‌ها و زحمات توانست در زمان مناسب و در محل مناسب باشد تا از نتایج تمایز و کیفیتش بهره ببرد. فرصتی که ممکن است برای بسیاری دیگر به رغم کیفیت و تمایزشان فراهم نشود.


حرف آخر

 گرچه من در این مطلب تنها از حوزه نشر و رسانه‌های آنلاین صحبت کردم و تنها یک نمونه را (که با آن درگیر بوده‌ام) کمی تشریح کرده‌ام اما موضوع در کل این است که:

 کسب‌وکارهای آنلاین به طور عام در ایران در حال رونق گرفتن هستند. نویسندگی و نشر در حوزه آنلاین هم به عنوان بخشی از این کل در حال پیشرفت و تبدیل شدن به یک فرصت شغلی است که البته نیازمند تلاش‌ها و زحمات خاص خود است. این بازه زمانی هم نیازمند تاریخ‌نگارانی است که رویدادهایش را رصد و تجزیه تحلیل کرده و جریان‌ها و آموزه‌هایش را برای ما و آیندگان مدون کنند و البته فرصتی مناسب است برای من و شمایی که می‌خواهیم و احتمالا می‌توانیم فعالیت‌های آنلاین‌مان را به یک شغل یا حداقل منبع درآمدی جانبی تبدیل کنیم.

و البته امیدوارکننده‌تر از همه این‌که اکنون الگوها و نمونه‌های وطنی هم کم نیستند!

درباره ملاله و نوبلی که حقش نبود

روند فکر کردن من به موضوعات و در نتیجه جمع‌بندی افکارم و نتیجه‌گیری از آن‌ها طولانی و کند است. به همین دلیل است که اکنون که بیشتر فضای آنلاین ما در فکر تحلیل و بررسی ابعاد و موشکافی پدیده جنون‌آمیز اسیدپاشی است، من تازه توانسته‌ام افکارم را درباره جایزه نوبلی که دو هفته قبل به ملاله یوسف‌زای اهدا شد جمع‌وجور کنم. البته بهتر است همین ابتدای کار حرف اصلی‌ام را خلاصه بگویم تا اگر نخواستید مطلب را ادامه ندهید. حرف من این است:

از دید من ملاله یوسف‌زای به رغم این‌که انسان رنج‌کشیده‌ای است، انسان بزرگی است و کارهای بزرگی هم کرده است، اما مستحق نوبل نبوده و نیست.

و البته من در این مورد تنها نیستم. گرچه غالب مطالبی که در سایت‌ها و منابع ایرانی به چشم می‌خورد تنها ذکر خبر این جایزه و محاسبه مبلغ آن و نوشتن متن‌های احساسی  و البته تاثیرگذار در حمایت از ملاله است، اما صداهای بسیاری (انتهای پست را ببینید) در اعتراض به این انتخاب و این جایزه بلند شده است که من هم یکی از آن‌ها هستم و البته دوست دارم دلیل این نظرم را هم کمی شرح دهم.

Malala Yousafzai

پیش از ادامه این را هم بگویم که به جز مطالب آنلاین و نوشته‌های پراکنده در وب برای داشتن درکی بهتر کتاب «من ملاله هستم» را هم از فیدیبو دریافت کرده و خواندم. من پیش از خواندن این کتاب نتیجه‌گیری‌ام را کرده بودم اما شاید می‌خواستم از زبان خود ملاله و با داستان خودش قانع شوم که اشتباه می‌کنم. اما این طور نشد.

(در حاشیه هم بگویم که حداقل این ترجمه و این نسخه افتضاح بود. چه به لحاظ ترجمه، چه نگارش و دستور زبان و چه ویراستاری و غیره. توصیف افتضاح نگارشی و ادبی کتاب خود پستی جدا می‌طلبد و اگر دوستانی ترجمه دیگر با نام «منم ملاله» را خوانده باشند، خوشحال می‌شوم نظرشان را بدانم.)

nobel-peace-prize

نوبل چیست و برای چه کسانی است؟

داستان و دلیل شکل‌گیری جایزه نوبل را حتما همه شما می‌دانید. یک نکته کوچک این که نوبل از دید من یک نماد است و نه یک جایزه. تفاوت در چیست؟

جایزه هدفی است که مردم برای رسیدن به آن کاری را انجام می‌دهند. در مسابقه شرکت می‌کنند، درس می‌خوانند، تمرین می‌کنند. مدال‌های ورزشی بهترین نمونه‌های جایزه هستند. همه ورزشکاران حاضر در المپیک با هدف رسیدن به مدال، با هدف به گردن آویختن آن تمرین و تلاش می‌کنند.

اما نماد و نشانه برای این هستند که نشان دهند گروهی به موضوعی خاص اهمیت می‌دهند. گروهی می‌خواهند یک رفتار، یک موقعیت یا خاصیت را به عنوان ارزش مطرح کنند. شاید یک نمونه‌اش مثلا جایزه کتاب سال باشد. نویسنده‌ها برای بردن این جایزه نمی‌نویسند برای دل خودشان می‌نویسند. متولیان امر این نماد و نشان را توزیع می‌کنند تا بگویند کتاب خوب ارزش است. تا بگویند ما هنوز حواس‌مان به چیزی که می‌نویسید هست. می‌بینیم که زحمت می‌کشید.

به نظر من نوبل، جایزه نیست. شما هم احتمالا موافقید که کسی با هدف گرفتن نوبل برای آزادی کشورش نمی‌جنگد، زندان نمی‌رود و تیر نمی‌خورد. نوبل برای این است که دنیا اعلام کند بشر هنوز برای صلح (دانش، ادبیات)‌ ارزش قایل است.

اما در مورد این که جایزه به چه کسانی تعلق دارد، خود آلفرد نوبل وصیت کرده بود که جایزه باید به کسی برسد که بیشترین و بهترین تلاش‌ها را در جهت برادری و برابری ملت‌ها و کاهش نیروهای مسلح و غیره انجام داده باشد.

Peace Prize shall be awarded to the person who in the preceding year “shall have done the most or the best work for fraternity between nations, for the abolition or reduction of standing armies and for the holding and promotion of peace congresses.”

چرا ملاله را شایسته نوبل نمی‌دانم

حتی اگر نوبل را یک نماد بدانیم که نشان دهنده اهمیتی است که ما برای صلح قائلیم، اما باید نماد را هم (مانند بیرق نبرد در جنگ‌های قدیمی) به دست فردی داد که شناخته شده و تاثیرگذار بوده باشد. به نظر من این جایزه باید به کسانی اعطا شود که در زمینه صلح «منشا اثر» بوده‌اند. به عبارتی کاری را شروع کرده باشند. «کنشی» داشته باشند. و البته کنش آن‌ها به نتیجه‌ای گسترده یا مهم منتهی شده باشد. از براساس آن‌چه من تاکنون خوانده و شنیده‌ام، غالب اقدامات ملاله بیشتر جنبه «واکنشی» داشته‌اند. بسیاری از آن‌ها نتیجه شرایط یا رویدادی تصادفی بوده‌اند. مثلا انتخابش برای نوشتن وبلاگ اردوزبان بی‌بی‌سی نتیجه این موضوع بوده که دختر دیگری که برای این کار انتخاب شده، انصراف داده است. سخن‌رانی‌هایش نتیجه همکاری و همراهی پدرش (سخن‌گوی جرگه پیرمردان قبیله) بوده است. من قبول دارم که ملاله در شرایطی سخت ایستادگی کرده است، اما شاید جایزه «مقاومت» اگر وجود می‌داشت جایزه‌ای مناسب‌تر بود تا جایزه نوبل صلح. از سوی دیگر برخلاف کایلاش ساتیارتی که فعالیت‌هایش باعث بهبود وضعیت ۸۳۰۰۰ کودک در کشورهای مختلف شده و سازمان جهانی کار هم مصوبه شماره ۱۸۲ را بیشتر به واسطه فعالیت‌های او وضع کرده است، هیچ آماری از نتایج فعالیت‌های ملاله و تاثیر مستقیم‌اش بر بهبود وضعیت تحصیلی کودکان وجود ندارد.

حتی ترور او که مهم‌ترین تاثیر را در شهرت او داشت، پدیده‌ای خارجی بود و کنشی از سوی خود ملاله محسوب نمی‌شود. البته تئوری‌های توطئه پیرامون این قضیه از همان ابتدا وجود داشته‌اند که در کتاب خود ملاله هم به آن‌ها اشاره شده است.

حرف نهایی این‌که ملاله بواسطه اتفاقاتی که برایش پیش آمده مستحق جایزه‌ای نخواهد شد. شاید شیوه برخورد و واکنش او مهم باشد اما نه به اندازه‌ای که جایزه نوبل را برایش به ارمغان بیاورد.

book

درباره کتاب «من ملاله هستم»

کتاب خارج از آن همه ایراد ترجمه و نگارش اما  چند نکته جالب توجه هم داشت. فارغ از این‌که ما همیشه دنبال این هستیم که بگوییم وضعیت بدتر از ما هم وجود دارد و با وضعیت خودمان شاد باشیم، شیوه نفوذ و شروع کار طالبان در دره سوات و بعد مسلط شدنش و فتواهایی که یکی یکی تندتر و تندتر می‌شوند و تاثیر خشونت بر زندگی را به خوبی می‌توان در کتاب دید. اما جالب‌تر از همه نقل قولی است که من دقیق آن را به خاطر ندارم اما مضمون آن این است:

«طالبان یک گروه یا تشکل نظامی نیست که تو بتوانی به پایگاه‌هایش حمله کنی و با نابود کردنشان کار را تمام شده بدانی. طالبان یک طرز فکر است! تا این طرز فکر وجود دارد هستند کسانی که به جمع طرفداران آن بپیوندند.»

جمع‌بندی

ملاله فرد بزرگی است. بسیار بزرگ‌تر از سن‌اش. رنج‌کشیده و به سختی مبارزه کرده است. فعالیت‌هایش ارزشمند است و شاید با شهرتی که اکنون پیدا کرده بتواند منشا اثرات بزرگی شود. اما هنوز فعالیت‌هایش از دید من به حدی مهم نبود که شایسته جایزه نوبل باشد. در میان نوشته‌های فارسی پست‌های یک پزشک درباره ملاله در این زمینه بسیار شیوا و تاثیرگذار هستند و خواندنشان بسیار لذت‌بخش است.

نمونه‌هایی از اعتراض به انتخاب ملاله:

۱- صدای شهروند و نسخه کامل‌ترش روزنامه افغان که در عین درست بودن برخی حرف‌هایش جنبه تعصبش بر افغانستان و حس وطن‌پرستی‌اش بر منطقش می‌چربد.

۲- نظر سنجی سایت debate که در آن تاکنون تنها ۱۱ درصد افراد به این انتخاب رای مثبت داده‌اند.

۳- روزنامه تلگراف انگلیس که در اکتبر سال ۲۰۱۳ یعنی یک سال پیش(!!!) می‌گوید بسیاری از همولایتی‌های ملاله هم از کاندید شدن او برای این جایزه راضی نیستند.

۴- راجع به این مقاله عالی ایندیپندنت درباره کل جایزه صلح نوبل اصلا نمی‌توانم چیزی بگویم. خواندنش را به همه چه طرفداران و چه مخالفان مطلب حاضر به شدت توصیه می‌کنم.

درباره مجله متن باز «سلام دنیا»

مجله «سلام دنیا» مجله‌ای دوست‌داشتنی است. و این دوست داشتن من دو جنبه مختلف دارد. نخست این‌که این مجله موضوعات مورد علاقه من (نرم‌افزارهای آزاد و متن باز) را پوشش می‌دهد. دوم این‌که توانسته است با تشکیل کمپین و جلب حمایت شرکت‌های متعدد هزینه‌هایش را تامین کرده و به یک کار اقتصادی ارزشمند تبدیل شود و البته از این طریق امید را هم در دل ما زنده کند که هنوز در ایران هم می‌توان به کارهای فرهنگی امید داشت.

HelloWorld

مجله نقاط قوت زیادی دارد. گرافیک و صفحه‌آرایی آن (به لحاظ بصری) خوب است. حوزه‌ای را هدف گرفته که هیچ نشریه دیگری آن را به صورت تخصصی پوشش نمی‌دهد. سایت تر و تمیز و مرتبی دارد و البته به خوبی توانسته با تبلیغات و معرفی خودش را جا بیندازد. اما می‌دانید که هیچ‌چیز هیچ‌وقت تمام و کمال خوب و عالی نیست! شاید فکر کنید در چنین مقطعی انتقاد و ایرادگیری بی‌موقع و ناروا باشد، اما اگر بازه پیش‌بینی شده مجله (۱۲ شماره در ۱۲ ماه) را در نظر بگیریم، مجله و کمپین پشت آن ۲۰ درصد راه خود را رفته‌اند. به همین دلیل با امید بهتر شدن مجله و شاید با کمی تکیه بر تجربیاتی که از دوران همکاری با مجله شبکه برایم مانده است، چند ایراد کوچک و بزرگ را به این مجله وارد می‌دانم که در ادامه از آن‌ها صحبت خواهم کرد.

اما انتقادها و پیشنهادهای من

۱- غالب مخاطبین این مجله کسانی هستند که نسخه الکترونیک را مطالعه می‌کنند. این موضوع به سادگی از انتشار رایگان آن قابل حدس است. همچنین قیمت‌گذاری انجام شده روی نسخه چاپی (۲۵ و ۳۵ هزار تومان) نشان می دهد که این نسخه‌ها نه در چاپ‌خانه که مستقیما در دفتر مجله و با دستگاه پرینتر چاپ می‌شوند و خود دست‌اندرکاران نیز تعداد سفارش‌های آن را محدود فرض کرده‌اند. حال با توجه به این موضوع بهتر است جهت ورق‌های مجله هم به جای عمودی افقی باشد تا خواندن آن روی کامپیوتر و ابزارهای الکترونیک راحت‌تر شود. در حال حاضر من برای خواندن مطلبی مانند «R، آماردان آزاد» در صفحه ۴۰ باید چند بار صفحه را از بالا به پایین و بعد از پایین به بالا اسکرول کنم. نمونه این انتخاب جهت را می‌توانید در مجله مشهوری مانند Full Circle Magazine اوبونتو هم ببینید که نه تنها فرمت افقی که تناسبات 3:4 را برای سازگاری با مانیتورهای قدیمی در نظر گرفته است.

R-40

۲- شاید برای مجله‌ای که تازه شماره اول (شماره قبلی تازه شماره صفر بود!) آن منتشر شده است، این ایرادگیری کمی زیاده‌روی به نظر برسد. اما انتظار من از طرح‌های روی جلد بسیار بالاتر بود. استفاده مستقیم از نماد‌های گاومیش (کل یالدار؟!) گنو و پنگوئن لینوکس برای «ماهنامه تخصصی نرم‌افزارهای آزاد/متن‌باز» زیادی ساده است و احساس رفع تکلیف به آدم دست می‌دهد. اشاره‌های انتزاعی‌تر و گرافیکی‌تر یا طرح‌های ترکیبی و مدرن می‌تواند جذابیت بیشتری داشته باشد.

Cover

۳- نکته دیگر این‌که غالب دوستانی که دست‌اندرکار مجله‌اند حتما با ادبیات تخصصی این حوزه آشنا هستند یا در این زمینه مطالعات مفصل داشته‌اند. به همین دلیل استفاده از معادل‌های جدید و حتی گاه عجیب و غریب در این مجله چندان جالب نیست. مثلا در مطلب «چطور به نرم‌افزارهای آزاد مهاجرت کنیم؟» در صفحه ۲۹ شماره اخیر از لغت «کراس بستر» استفاده شده که حدس می‌زنم ترجمه Cross Platform باشد که نه تنها مرسوم نیست که کلا نصفه و نیمه است. اگر با لغت «کراس» مشکلی نداریم خب «پلتفرم» را هم پشت آن می‌نویسیم و خلاص.

۴- موضوعی که در مورد مطالعه الکترونیک و فرمت افقی گفتم در مورد نمودارها و چارت‌های دو صفحه‌ای هم صادق است. نمونه این مشکل در فلوچارت «انتخاب سیستم‌عامل» در صفحه‌های ۳۰ و ۳۱ شماره جدید دیده می‌شود. این گونه مطالب بیشتر به درد مجلات چاپی می‌خورد که خواننده دو صفحه را روبروی هم باز کرده و با هم ببیند. در این مورد خاص حداقل می‌شد فلوچارت را از راست به چپ طراحی کرد تا حداقل بخش اول در صفحه ۳۰ و بخش دوم در صفحه ۳۱ قرار گیرد و خواننده مجبور نشود یک صفحه به عقب برگردد. در پی‌دی‌اف، شما اول صفحه دوم نمودار را می‌بینید بعد صفحه اول را.

Flowchart-30

۵- یکی دیگر از نکاتی که شاید ذکر آن کمی زیاده‌روی به نظر برسد این است که رسم معمول مجلات (حداقل در مجله شبکه) این است که تعداد صفحات مطالب را به عنوان تعداد صفحات مجله معرفی می‌کنند. به عبارتی درست است که شما شماره اول مجله «سلام دنیا» را به صورت یک پی‌دی‌اف ۱۰۲ صفحه‌ای دانلود می‌کنید، اما ۱۰۲ صفحه مطلب دریافت نمی‌کنید. باز هم می‌گویم شاید این مورد کمی ایرادگیری به نظر برسد.

۶- یک سخت‌گیری دیگر هم این‌که لینک‌های موجود در فهرست مطالب مجله در شماره صفر شما را به صفحه آن مطلب نمی‌بردند بلکه پنجره‌ای در مرورگر باز کرده و شما را به آدرسی در سایت مجله می‌بردند که چیزی در آن وجود نداشت. در این شماره هم که اصلا فهرست مطالب به صفحه‌ها لینک نداده است.

BrokenLink

۷- یک ریزه‌کاری دیگر این که «پرونده» نشریات معمولا مغز نهایی و خواندنی‌ترین قسمت نشریه است. معمولا جای این مطلب وسط یا نزدیک انتهای مطالب است. شاید آوردن آن در ابتدای مجله چندان جالب نباشد!

۸- اما ناراحت‌کننده‌ترین اشکال در این دو شماره انتخاب مطالب بود. تهیه مطلب خوب و دست اول از نظر من یکی از آن موضوعاتی است که احتیاج به دقت نظر بسیار بسیار بیشتری دارد. در شماره قبلی مطالبی مانند پاتیل جادو و مقالات استالمن مواردی بودند که بیشتر کسانی که با نرم‌افزار آزاد و بازمتن آشنا باشند حتما آن‌ها را خوانده‌اند و نیازی به انتشار آن‌ها در قالب مجله نبود. حتی اگر آن‌ها را هم با دیده اغماض بپذیریم، از مطلبی مانند «چگونه هکر شویم؟» به هیچ شکلی نمی‌توان گذشت. یک جست‌وجوی ساده در گوگل کافی است تا بیش از ده‌ها ترجمه اصل و بدل و کپی آن را به شما نشان دهد. شاید قدیمی‌ترین این ترجمه‌ها (احتمالا) در فروم کنونی سی‌تو (همان تکنوتاکس سابق) یافت شوند ولی نسخه به روزتر را می‌توانید در وبلاگ جادی پیدا کنید. در شماره اخیر هم داستان «گوگل گای: روزی که گوگل بد شد» مطلبی است که مدت‌ها پیش نه تنها توسط جادی ترجمه شده، بلکه به صورت کتاب صوتی هم منتشر شده است. انتشار چندباره این مطلب (حتی با نام خود جادی و با مجوز او) اگر اشتباه نباشد حتما غیر حرفه‌ای است. «سلام دنیا» اگر می‌خواهد مخاطب بیشتری جذب کند و مخاطبان فعلی را راضی نگه دارد، چاره‌ای جز تهیه و تولید محتوای تازه و ارزشمند و تخصصی ندارد.

جمع‌بندی

اگر چه من از دید خودم مشکلات و ایرادهایی را مطرح کردم، اما مجله «سلام دنیا» هنوز مجله بسیار ارزشمندی است. هم به لحاظ محتوا، هم به لحاظ شیوه کار برنامه‌ریزی شده و تامین منابع مالی و هم به این دلیل که در حوزه نرم‌افزارهای آزاد بنیان‌گذار محسوب می‌شود، ارزش زیادی دارد و البته مسئولیت سنگینی را هم به دوش گرفته است. تا همین جای کار هم گرفتن این خروجی از تیمی که (حداقل من) سابقه مطبوعاتی زیادی از آن‌ها سراغ ندارم، کار بسیار بزرگی بوده است. همه چیزهایی که تا این‌جا گفتم نظرهایی شخصی و گاه حتی سلیقه‌ای است و به همین دلیل همه توضیحات و پاسخ‌ها را با کمال میل می‌پذیرم و منتشر می‌کنم. من مشتاقانه منتظر شماره‌های بعدی هستم و به همه بچه‌های مجله دست‌مریزاد می‌گویم.

کوان پانزدهم، استاد فو و طراح سخت‌افزار

چند روز قبل از طریق ایمیلی که میلاد زنگنه فرستاده بود، فهمیدم که یک کوان جدید به مجموعه پندهای یونیکسی استاد فو نوشته اریک ریموند اضافه شده.

LastKoan

گرچه خود ترجمه میلاد عزیز هم بسیار خوب بود، اما برای یک دست شدن این مطلب با سایر قسمت‌هایی که قبلا نوشته بودم، متن رو دوباره ترجمه کردم. ترجمه من از این کوان جدید را می‌توانید در این آدرس پیدا کنید.

Koan-Cover

همه این کوان‌ها هم مثل همیشه از منوی بالای صفحه در دسترس هستند. خواندن مقدمه این مجموعه مطالب هم بی‌فایده نخواهد بود. البته اگر حوصله و تم گیکی بیشتری دارید پیشنهاد می‌کنم به پادکست شماره ۳۲ رادیو گیک که جادی تهیه کرده و در آن ۱۰ کوان اول (که تا آن موقع ترجمه شده بودند) را خوانده گوش کنید.

هرم مازلو؛ پی‌نوشتی بر روز وبلاگستان فارسی

می‌دانم که برای نوشتن در مورد روز وبلاگستان فارسی احتمالا کمی دیر شده است. اکنون هم تقریبا همه فعالان و بزرگان وب فارسی مطالب‌شان را نوشته‌اند (که خوانده‌ام) و فیلم‌شان را هم ساخته‌اند (که تماشا کرده‌ام). بماند که کیفیت فیلم ساخته شده می‌توانست بسیار بهتر باشد، اما نمی‌توانم شادی فراوانم از سابقه دوستی با دو نفر از مصاحبه‌شوندگان و همکاری با یکی از وبلاگ‌های مشهور را انکار کنم. مانند دو سال پیش‌تر که یادداشتی را در این زمینه برای مجله شبکه نوشتم امسال هم قصد داشتم در این باره بنویسم. اما به دلیل برخی گرفتاری‌ها فرصت این کار در آن زمان فراهم نشد. به هر حال . . .

poster

من شخصا اعتقاد دارم که فضای وبلاگستان فارسی (البته اگر به قول جادی به چنین چیزی اعتقاد داشته باشیم)‌ دیگر آن شور و حال اولیه را ندارد. البته وضعیت آن را هم آن‌قدر بد نمی‌دانم که کلمه رکود را به کار ببرم. اما نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم همه آن دلایلی که در مصاحبه‌ها و نوشته‌ها برای کم رونق شدن وبلاگستان فارسی گفته شده (از فیلترینگ و سرویس‌های کم کیفیت و کمبود وقت و . . .)‌ به نوعی دلایل حاشیه‌ای هستند. مشکل اصلی به نظر من موضوعی بسیار بنیادی‌تر و اساسی‌تر است. البته چیزی که در ادامه قصد گفتنش را دارم لزوما تنها دلیل نیست یا بی‌رغبتی همه را نمی‌توان به آن نسبت داد.

هرم مازلو

به احتمال زیاد همه خوانندگان این مطلب با هرم مازلو آشنا هستند. هرمی که نیازهای انسانی را به به پنج سطح اساسی تقسیم می‌کند:

  1. نیازهای زیستی: مانند خواب و خوراک و سرپناه و . . .
  2. نیازهای امنیتی: جسمی، کاری، فکری و . . .
  3. نیازهای اجتماعی: برقراری دوستی، جایگاه اجتماعی، ازدواج و . . .
  4. نیاز به احترام: عزت نفس، اعتماد به نفس، احترام متقابل و . . .
  5. خودشکوفایی: خلاقیت، حل مساله، معنویت و . . .

maslow

بعید می‌دانم هیچ یک از شما بتوانید فعالیتی مانند وبلاگ‌نویسی را در جایی قبل از سطح ۵ یا نهایتا ۴ قرار دهید. حالا این هرم را به جامعه‌ای ببرید که حداقل در چند وقت اخیر به دلیل مشکلات غالبا اقتصادی افرادش تا سطح دوم (یا حتی اول؟) این هرم سقوط کرده‌اند. نتیجه کاملا قابل توجیه و پیش‌بینی خواهد بود. در چنین جامعه‌ای بعید است که فردی پیدا شود که با وجود دغدغه نان و شغل، بتواند به وبلاگنویسی و تولید محتوا فکر کند.

شاید یکی از دلایلی که باعث شده دیگر دوستان به تاثیر وضعیت اقتصادی بر پدیده وبلاگ‌نویسی اشاره نکنند، این باشد که ربط دادن هر چیزی به مسایل مالی، به نوعی حالت «متمایز» و «معنوی» و «ارزش فرامادی» آن را از بین ببرد. در این شرایط از دید من تنها دو گروه هستند که می‌توانند به صورت منظم و مرتب به وبلاگ‌نویسی و تولید محتوا مشغول باشند. گروه نخست کسانی هستند که مشکلات مالی ندارند یا حداقل فشار مشکلات اقتصادی بر آن‌ها زیاد نیست. گروه دوم هم کسانی هستند که از این راه درآمد کسب می‌کنند یا به نوعی نوشتن و تولید محتوا شغل‌شان محسوب می‌شود.

در هر صورت دلیل هر چه باشد، مانند همه دوستان آرزو دارم که دوباره آن رونق و شور سابق به دنیای آنلاین ما بازگردد و البته بیش از همه وبلاگ‌های گروهی و تخصصی (آن هم غالبا در حوزه آی‌تی) به شدت دلتنگ وبلاگ‌های شخصی شده‌ام. جایی که بیش از آشنایی با محصولات و اتفاقات روز می‌توانستیم با آدم‌های جدید و دیدگاه‌ها و برداشت‌های‌شان آشنا شویم.

نوستالژی: زمانی که مردها هنوز مرد بودند! (بخش پایانی- هک‌های عمیق‌تر)

در قسمت قبلی در مورد تجربه‌های برنامه‌نویسی‌ام و سروکله زدن با گرافیک‌های کمودور صحبت کردم. در این قسمت پایانی می‌خواهم در مورد زبان ماشین صحبت کنم و همچنین کتاب و ابزاری جانبی که کمک کردند تا درک بهتر و بیشتری از ماشین‌ام داشته باشم. و در آخر از هکی صحبت خواهم کرد که آن را بیش از همه دوست دارم.


برنامه‌نویسی پیشرفته با Commodore 64 Programmers Reference Guide

در کلاس‌های مدرسه و زمانی که با دوستان در مورد کامپیوترهای‌مان و بازی‌ها و غیره حرف می‌زدیم، یکی از دوستان به کتاب «پیشرفته‌ای» اشاره کرده که به تازگی به دستش رسیده بود و دانش برنامه‌نویسی او را چندین پله ارتقا داده بود. با هزار خواهش و التماس توانستم آن را برای یکی دو روز امانت بگیرم. کتابی واقعی در کار نبود. کتاب واقعی را با فناوری فتوکپی (هنوز دستگاه به اصطلاح زیراکس که کیفیت بالاتری داشت همه‌گیر نشده بود و هزینه یک برگ زیراکس بیش از دو برابر فتوکپی بود!) تکثیر کرده بودند و در نبود صحافی‌های سیمی و فنری، آن را با منگنه کتاب دوخته بودند. شما فقط باید تصور کنید که از جلدی که در تصویر زیر می‌بینید، چه اثر سیاه و سفیدی بر روی یک مقوای کرم رنگ نقش می‌بندد!

c64-ProgrammersReferenceGuide

اما برخلاف ظاهر بدترکیب و مدت کوتاهی (کمتر از یک هفته) که آن را در اختیار داشتم، این کتاب تاثیر بسیار شدیدی روی دانش من از کامپیوتر (در مقیاس آن دوران) گذاشت. Commodore 64 Programmers Reference Guide در واقع کتاب مقدس برنامه‌نویسان کمودور بود:

مرجعی کامل برای درک کامل یک کامپیوتر.

چیزی که بعید می‌دانم در دنیای کنونی ما برای یک گوشی کوچک موبایل هم وجود داشته باشد. با این کتاب تازه فهمیدم که چیزی به اسم زبان ماشین هم وجود دارد. مفهوم IRQ و عملکردهای بیتی AND و OR را فهمیدم و مفاهیم پوینتر و ذخیره آدرس دو بایتی و بسیاری چیزهای دیگر را درک کردم. بارهای اولی که بازی‌های کمودور را LOAD می‌کردم با تصور این‌که با خواندن کد برنامه می‌توانم آن را درک کنم و تغییر دهم، دستور LIST را اجرا می‌کردم تا برنامه بازی را ببینم و غالبا تنها با یک خط روبرو می‌شدم:

10 SYS 2061

بعد از خواندن کتاب تازه فهمیدم کل برنامه بازی به زبان ماشین در حافظه سیستم بار شده و این دستور تنها کنترل اجرا را به روالی در آدرس 2061 منتقل می‌کند. اما چرا 2061؟

صرفه‌جویی در حافظه، برنامه‌ای که خودش را تغییر می‌داد

در همین کتاب خواندم که کمودور باز هم برای صرفه‌جویی در حافظه، هیچ‌گاه مانند کامپیوترهای دیگر سورس برنامه را به صورت متن نگه‌داری نمی‌کند. بلکه هر یک از کلمات کلیدی و عملگرها و غیره را با یک کد عددی یک بایتی جایگزین می‌کند. فکر می‌کنم شروع این اطلاعات از آدرس ۲۰۴۹ حافظه بود. به این ترتیب هر خط دستور مانند

10 FOR I=1 TO 100

به جای این‌که با احتساب فضاهای خالی ۱۷ کاراکتر جا بگیرد، تبدیل می‌شد به ۹ بایت کد. دو بایت برای شماره خط، دو بایت برای آدرس شروع خط بعدی، یک بایت کد FOR، یک بایت I، یک بایت علامت مساوی، یک بایت عدد ۱، یک بایت کد TO و یک بایت هم ۱۰۰. وقتی این را فهمیدم به این فکر افتادم که احتمالا می‌شود با چند دستور POKE و عوض کردن خانه‌های مناسب حافظه، خود کدهای برنامه در حال اجرا را عوض کرد به گونه‌ای که در هر بار اجرا عملکردی متفاوت داشته باشد.

escher-hands

برنامه‌ای برای این کار نوشتم و آنقدر با شماره خط‌ها و علامت‌های «:» اضافی (جدا کردن دستورات در یک خط) بازی کردم تا بالاخره تغییر محتویات آدرس‌ها Syntax برنامه را خراب نمی‌کرد. حالا برنامه‌ای داشتم که در یک بار اجرا عدد ۱ را چاپ می‌کرد و بار دوم عدد ۲ را و این کار را با متغیرها انجام نمی‌داد. سورس برنامه عوض می‌شد و اگر از آن LIST می‌گرفتم، هر بار لیستی جدید را به نمایش می‌گذاشت! البته هیچ کاربردی برای این برنامه متصور نبودم، اما همین الان با خواندن مطلب ویکی‌پدیا در مورد self-modifying code فهمیدم که چنین برنامه‌هایی می‌توانند کاربردهای جالبی داشته باشند!

احتمالا الان می‌توانید حدس بزنید که ۲۰۶۱ از کجا آمده است. برنامه بیسیک تنها برای این نوشته شده بود که برنامه اصلی بازی به زبان ماشین را صدا بزند. برنامه‌نویسان هم برای حداکثر استفاده از حافظه، روال‌های زبان ماشین را درست از اولین آدرس خالی بعد از کدهای بیسیک ذخیره کرده بودند.

به هر حال این کتاب و آشنایی با زبان اسمبلی و کدهای ماشین و خانه‌های حافظه باعث شد که به دنبال برنامه اسمبلر بگردم که البته پیشاپیش بگویم همانند بازی‌ها و برنامه‌های خودتغییر، هیچ‌گاه چیز خاصی از آن حاصل نشد! نخستین برنامه‌های اسمبلر را باید مثل همه برنامه‌ها از روی کاست می‌خواندم، اما مشکل طولانی بودن بارگذاری و محدودیت امکانات باعث شد به سراغ ابزاری سریع‌تر و با قابلیت‌های بیشتر بروم.

کارتریج ACTION-VI : دنیای جدید

در جست‌وجوی یک کارتریج اسمبلر به کارتریج اکشن ۶ برخورد کردم (که باز هم مطابق دید عموم مردم از کمودور ۶۴ به عنوان یک کنسول بازی) برای «نسوز کردن بازی‌ها» مشهور شده بود. اما ابزاری بسیار قدرتمند بود و توانایی‌هایی بسیار بیشتر از اجرا کردن کدهای تقلب بازی‌ها داشت.

 

ActionReplay-6

این کارتریج یک برنامه اسمبلر سریع با خودش داشت. امکاناتی برای فرمت کردن و آماده‌سازی دیسکت‌ها، گرفتن نسخه‌های پشتیبان، دستکاری تنظیمات حافظه و نصب یک Fast Loader فراهم می‌کرد و از همه مهم‌تر سیستمی داشت که می‌توانست محتوای حافظه RAM کمودور را به اصطلاح فریز کرده و بعد از ویرایش خانه‌های دلخواه دوباره کمودور را وادار به ادامه کارش کند. یکی از کلیدهایی که بالای کارتریج می‌بینید (معمولا سمت راستی) دکمه ریست است و دیگری دکمه فریز کردن حافظه. تصویر زیر صفحه آغازین کمودور را هنگام زدن کلید ریست این کارتریج نشان می‌دهد.

ActionReplay6-ScreenShot

در این صفحه من هیچ‌گاه از گزینه CONFIGURE MEMORY سر درنیاوردم و از آن استفاده نکردم. اما در قسمت UTILITIES یک اسمبلر سریع و راحت وجود داشت که با آن اسمبلی را هم کمی تجربه کردم.

بالن هوای گرم، با سرعت نور

اولین برنامه کاملی که با دستورهای اسمبلی نوشتم، اسپرایت بالن مشهور کمودور را در بالا سمت چپ صفحه نمایش می‌داد و سپس در یک حلقه هر بار یک واحد به x و y آن اضافه می‌کرد تا به سمت پایین سمت راست صفحه حرکت کند. البته اول اسپرایت را با برنامه اسپرایت ادیتوری که خودم نوشته بودم، ساختم و در خانه‌های حافظه گذاشتم و بعد با اسمبلر کارتریج مختصات‌دهی آغازین و روال حلقه را پیاده کردم. بار اول با این که برنامه کامل و بی‌اشکال بود هیچ چیزی روی صفحه ظاهر نشد. بعد از چندین بار آزمایش و خطا فهمیدم که سرعت این برنامه به حدی زیاد است که بالن حرکت را انجام می‌دهد، اما من آن را نمی‌بینم.

balloon

برای کند کردن سرعت برنامه دو حلقه تو در توی ۲۵۶ تایی خالی را برای تلف کردن وقت داخل حلقه اصلی بازی گذاشتم تا موفق شدم بالن را ببینم. اما باز هم بالن با سرعت نور قطر صفحه را طی می‌کرد و برنامه تمام می‌شد. به این فکر افتادم که برنامه ۸ وزیر را برای سرعت بالا با اسمبلی بنویسم ولی سواد واقعی من در اسمبلی به چند دستور JMP و CMP و ADD محدود می‌شد که برای برنامه‌ای پر از شرط و محاسبات مانند ۸ وزیر بسیار کم بود.

مالتی تسکینگ واقعی با IRQ

احتمالا می‌دانید که وقفه‌ها یا IRQ (سرنام Interrupt ReQuest) روال‌هایی هستند که به صورت منظم و در فواصل زمانی مشخص توسط پردازنده کامپیوتر اجرا می‌شوند.  دلیل این که وقفه نامیده می‌شوند این است که پردازنده در این فواصل زمانی برنامه در حال اجرا را متوقف کرده و روال‌های IRQ را اجرا می‌کند و دوباره به سراغ برنامه اصلی باز می‌گردد. استفاده از وقفه‌ها بیشتر به دردبرنامه‌نویس‌های سیستم می‌خورد که توسط آن‌ها تمام مدت ابزارهای جانبی را برای دریافت یا ارسال اطلاعات کنترل کنند یا در بازی‌ها و برنامه‌های بی‌درنگ (Real Time) شرط‌های حیاتی را به صورت مداوم چک کنند. مثلا سیستم پیش‌فرض کمودور از یکی ازهمین وقفه‌ها برای نمایش مکان‌نمای چشمک‌زن استفاده می‌کرد.

IRQ

برای امتحان کردن این قابلیت عجیب هم تنها هنری که توانستم به خرج دهم این بود که روالی را به اسمبلی نوشتم که دایما بیت‌های کنترلی کلیدهای SHIFT و CONTROL را تست می‌کرد و در صورت فشرده شدن این کلیدها به ترتیب رنگ زمینه متن و رنگ حاشیه آن را عوض می‌کرد. این چیزی بود که در جمع دوستان هم کسی به سراغش نرفته بود و برای همه‌مان جذاب بود که سیستم در عین حالی که وظایف معمولش را انجام می‌دهد، بدون هیچ کد مریی کار دیگری را هم به صورت همزمان در دست اجرا دارد.

هک آخر، بازی دوست‌داشتنی

و اما آخرین و از دید خودم جذاب‌ترین هکی که انجام دادم، به قابلیت فریز کردن حافظه کمودور توسط کارتریج اکشن ۶ مربوط بود و بازی Arkanoid که در قسمت اول از آن صحبت کردم. اندکی پس از شروع بازی، کلید فریز را می‌زدم و وارد منوهای اکشن ۶ می‌شدم. آن‌جا گزینه‌ای برای نسوز کردن بازی وجود داشت. سیستم کار به این شکل بود که یک بار محتویات حافظه را بررسی (یا ذخیره) می‌کرد. بعد از شما می‌خواست به بازی برگردید و عمدا یک بار ببازید و دوباره حافظه را فریز کنید. وقتی این کار را می‌کردید دوباره حافظه را چک می‌کرد تا ببیند محتویات کدام خانه‌ها عوض شده است. معمولا با همان یک بار و گه‌گاه با دوبار تکرار این فرآیند خانه‌ای که اعداد مربوط به «جان» کاراکتر بازی در آن ذخیره شده بود پیدا می‌شد و کارتریج از آن به بعد محتویات آن خانه را ثابت نگه می‌داشت. یعنی بازی شما دیگر نسوز شده بود!

arkanoid_level_10

اما باز هم بازی کردن ۳۲ مرحله Arkanoid با احتساب هر مرحله ۲ یا ۳ دقیقه، آن هم بدون SAVE کلی زمان می‌برد. هک اصلی این بود که من بعد از نسوز کردن بازی به سراغ محتویات حافظه تصویر می‌رفتم و آن‌ها را پاک می‌کردم. اگر خاطرتان مانده باشد در قسمت قبلی گفتم که پس‌زمینه‌ها و برخی اجزای بازی‌ها با فونت‌ها ساخته می‌شدند. من چیزی مانند دستور cls را اجرا می‌کردم و خلاص! همه آجرها از بین رفته بودند. فقط کافی بود در هر مرحله یک بار فریز کنم، حافظه تصویر را پاک کنم و بعد از برگشت به بازی عمدا بسوزم.

arkanoid_last_level
غول مرحله آخر

جان‌هایم که تمام نمی‌شد، اما بعد از سوختن و شروع مجدد مرحله، کامپیوتر متوجه می‌شد که تمام آجرها پاک شده و من به مرحله بعد می‌رفتم! تنها در برخی مراحل که حریف‌های متحرک هم وجود داشتند، مجبور بودم نهایتا ۵ یا ۶ ضربه موفق (به آن اسپرایت‌ها) بزنم تا آن مرحله هم تمام شود. فقط مرحله آخر بود که در ساخت غول آن از اسپرایت و آجر و غیره خبری نبود و این مرحله را باید حتما به صورت عادی رد می‌کردم. به این ترتیب من تقریبا در ۹۰ درصد اوقات بازی را تا آخر تمام می‌کردم و بلند می‌شدم! باید اعتراف کنم این کار به خصوص در جمع‌های فامیلی، باعث می‌شد حس یک گیک تمام عیار را داشته باشم!

پایان داستان

شاید شما هم کنجکاو باشید که بر سر این ابزار عزیز چه آمد! واقعیت چندان هم جذاب نیست! حدود سال ۸۱ بود، ده سال از خرید کمودور می‌گذشت و در دوران پادشاهی پنتیوم ۲ و ۳ مدت‌ها بود سراغش نرفته بودم. آن زمان هم هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم چنین حس نوستالژیکی نسبت به این اولین کامپیوترم پیدا کنم. به همین دلیل آن را با همه کارتریج‌ها و نوارها و دسته‌های بازی در اصفهان به قیمت ۱۰۰۰۰ تومان فروختم. کاری که اکنون حس می‌کنم از انجامش به شدت پشیمانم!

c64_Pack


بعید می دانم کسی از خوانندگان علاقه‌ای به آزمودن سیستمی به این قدمت داشته باشد، اما اگر دوست داشتید کمی با پیرمردهای عصر کامپیوتر و نیای بزرگ پی‌سی‌ها سروکله بزنید می‌توانید یک امولاتور خوب را در این آدرس بیابید. بازی‌های بسیاری در این آدرس موجود است و برنامه‌ها را هم با کمی جست‌وجو در سایت‌های طرفداران کمودور (مثل این) پیدا خواهید کرد.

به هر حال در این چهار پست، با پررنگ‌ترین خاطرات من از آن دوران خوش همراه بودید. حداقل در لحظه‌ای که این مطالب را می‌نویسم فکر نمی‌کنم هیچ ابزار، سرگرمی، کامپیوتر یا چیز دیگری تا این اندازه برایم خاطره‌انگیز بوده باشد یا از این به بعد هم بتواند باشد. اما از کجا معلوم، شاید ۲۰ سال دیگر خاطره نوشتن همین پست هم داستانی نوستالژیک باشد که برای نسلی کوچک‌تر تعریف می‌شود.

تا آن زمان، با ماشین‌های‌تان خوش باشید و لذت ببرید!