کارآفرینان ژن ریسک‌پذیری ندارند، تنها خانواده‌های پولداری دارند!

در این دهکده جهانی، تب استارت‌آپ و رویای داشتن کسب‌وکار شخصی هم مانند بسیاری دیگر از محصولات دنیای مدرن با کمی تاخیر سر از ایران درآورده است. همه سایت‌هایی که به نوعی به صنعت IT مرتبط هستند، همه سایت‌هایی که به نوعی به اقتصاد مربوط هستند، همه سایت‌هایی که به نوعی به سبک زندگی مربوط هستند دم از کارآفرینی و خلاقیت می‌زنند. من و همه اقوام و آشنایانم حداقل در یکی از گروه‌های تلگرامی افزایش خلاقیت و مدیریت کسب‌وکار و نکته‌های روانشناسی برای بهره‌وری بیشتر و … عضو هستیم. بی هیچ قصد و غرضی، در همین مجموعه محدود سایت‌هایی که دنبال می‌کنم مثال بزنم:

هفته‌ای نیست که دیجیاتو مقاله‌ای در باب فلان تعداد خصوصیات آدم‌های موفق/خلاق/کارآفرین ننویسد. ماهی نیست که در دوشنبه آخر آن جادی تبلیغی از یک استارت‌آپ ایرانی با وعده محیط کاری ایده‌آل و خلاقیت بالا نداشته باشد و هفته‌ای نیست که سایت مجله شبکه دو سه مقاله در وصف خصوصیات روانی و عادت‌های افراد موفق/کارآفرین/خلاق منتشر نکند.

انگار خلاقیت و کارآفرینی تنها منتظر تغییر مدل ذهنی شما و تغییر رفتارهای‌تان نشسته‌اند تا ناگهان درهای سعادت و ثروت را به روی‌تان باز کنند. و نمی‌دانم چرا با همه این اوصاف ما هر ماه یکی دو تا زاکربرگ و سه چهار تا پاول دوروف به دنیا تحویل نمی‌دهیم.

maslow

من پیشتر درباره هرم مازلو و تاثیر نیازهای اولیه روی فعالیت‌هایی نظیر وبلاگ‌نویسی نوشته بودم. اما دیروز این نوشته‌‌های کمانگیر را می‌خواندم که یکی از لینک‌ها چشمم را گرفت و دیدم مساله را به راحتی می‌توان به حوزه کسب‌وکار و بویژه استارت‌آپ‌ها و از آن مهم‌تر «دنبال کردن رویای شخصی» تعمیم داد. به همین دلیل  تصمیم گرفتم آن مطلب را (به رغم قدیمی بودنش) ترجمه کنم تا شاید کمکی هم به دیگران باشد. دیگرانی که مثل من احتمالا عصر یک روز کاری، خسته از فشارها و استرس‌های محیط کار به خانه برمی‌گردند و هنگامی که برای رفع خستگی روی مبل جلوی تلویزیون لم داده‌اند کم و بیش با خودشان کلنجار می‌روند که چرا نتوانسته‌اند رفتارها و عادت‌های آدم‌های کارآفرین را در خودشان پرورش دهند تا به جای کار کردن برای دیگران، بار روانی و استرس‌های کسب‌وکار خودشان را به دوش بکشند.

بعد از توصیه خواندن این مطلب یک‌پزشک باید بگویم آسوده باشید، قسمت عمده‌ای از شرایط و مقدمات این کار خارج از کنترل شماست!


Entrpreneur-COVER

ما در دوران جنون کارآفرینی زندگی می‌کنیم. ما Tory Burchها (از نام‌های تازه و بزرگ صنعت مد و سبک زندگی زنان) و Evan Spiegleهای (بنیان‌گذار اسنپ‌چت) دنیا را بررسی می‌کنیم تا به فرمولی جادویی یا مجموعه‌ای از ویژگی‌های شخصیتی دست پیدا کنیم که ما را به سوی موفقیت رهنمون شوند. کارآفرینی در حال رشد است و افراد بیشتری از میان فارغ‌التحصیلان مدارس بازرگانی شیوه فعالیت استارت‌آپی را در مقابل شیوه قدیمی وال‌استریتی انتخاب می‌کنند.

اما چیزی که غالبا در این میان گم می‌شود، این واقعیت است که وجه اشتراک غالب این کارآفرینان تنها یک چیز است و آن دسترسی به سرمایه و منابع مالی است. این منابع مالی می‌تواند سرمایه خانوادگی باشد یا ارث یا موقعیت خانوادگی یا رابطه‌ای که به آن‌ها امکان می‌دهد که به ثبات مالی برسند. با این‌که به نظر می‌رسد کارآفرینان میلی شدید و ستودنی به ریسک دارند، درواقع دسترسی آن‌ها به پول است که باعث می‌شود بتوانند ریسک‌ها را بپذیرند.

و این یک مزیت کلیدی است. زمانی که نیازهای اولیه ما تامین شوند، نشان دادن خلاقیت ساده‌تر است. زمانی که بدانید تور نجاتی آن پایین نصب شده است تمایل شما به ریسک کردن بیشتر می‌شود. پرفسور Andrew Oswalds از دانشگاه Warwick می‌گوید:

«بسیاری از پژوهشگران دیگر نیز این یافته را تایید کرده‌اند که کارآفرینی بیشتر به پول مربوط است تا تلاش بی‌وقفه. ژن‌ها ممکن است در این امر هم مانند سایر امور زندگی موثر باشند اما نه خیلی زیاد.»

اقتصاددانان دانشگاه برکلی کالیفورنیا، Ross Levine و Rona Robenstein در مقاله‌ای در سال 2013 خصوصیات مشترک کارآفرینان را بررسی کرده و به این نتیجه رسیدند که غالب آن‌ها سفیدپوست، مذکر و دارای مدارج تحصیلی عالی هستند. Levine در این باره می‌گوید:

«اگر کسی به پول آن هم در فرم پول خانوادگی دسترسی نداشته باشد، شانس کارآفرین شدن‌اش به شدت کاهش می‌یابد»

تحقیقات تازه‌ای (تازه در سال 2015) که توسط دفتر ملی تحقیقات اقتصادی انجام شده است به بررسی ریسک‌پذیری در بازار سهام پرداخته و به این نتیجه رسیده است که فاکتورهای محیطی (و نه ژنتیک) بیش از هر چیزی بر روی این رفتار تاثیر داشته‌اند. این یافته موید این واقعیت است که ریسک‌پذیری در طول زمان در افراد شکل می‌گیرد و «ژن برتر کارآفرینی» افسانه‌ای بیش نیست.

به یقین توانایی زمین خوردن و بلند شدن، خصوصیتی اساسی برای موفق شدن است. بسیاری از کارآفرینان تنها پس از تحمل شکست‌های فراوان توانسته‌اند طعم پیروزی را بچشند. اما موانع بر سر راه ورود به چنین مسیری بسیار بلند، و رد شدن از آن‌ها بسیار دشوار است.

برای حرفه‌هایی که با خلاقیت سروکار دارند، امکان پذیرفتن ریسک‌های متعدد یکی از مهم‌ترین امتیازات ممکن است. بسیاری از بنیان‌گذاران استارت‌آپ‌ها برای مدتی طولانی حقوقی دریافت نمی‌کنند. بنا به برآوردهای موسسه کافمن هزینه متوسط راه‌اندازی یک استارت‌آپ حدود ۳۰ هزار دلار است. داده‌های به دست آمده از موسسه دیدبان کارآفرینی جهانی نشان می‌دهد که بیش از ۸۰٪ سرمایه مورد نیاز برای تاسیس یک کسب‌وکار جدید از اندوخته شخصی افراد یا دوستان و خانواده تامین می‌شود.

زنی ۳۱ ساله که در گروه‌های کارآفرینی نیویورک رفت‌وآمد دارد و البته نخواسته نامش فاش شود می‌گوید:

«دنبال کردن رویاها خطرناک است. تمام این جمعیت اغوا شده‌اند و فکر می‌کنند به سادگی می‌توانند از خانه خارج شوند و به دنبال رویاهای‌شان بروند. اما این اصلا واقعیت ندارد.»

در نهایت باید گفت که بله، مسلماً برای ساختن هر چیزی باید به شدت تلاش کرد. اما در این میان امتیازات و شرایط فراوان دیگری هم باید فراهم باشد که البته غالباً دست کم گرفته می‌شوند.

منبع (+)

درباره «چرک نوشتن»

ادبیات، به خصوص ادبیات داستانی در شرایط فعلی جامعه ما احتمالا دیرترین و دورترین چیزی است که عامه مردم برای گذران اوقات فراغت (لذت بردن که پیشکش!) به یادش می‌افتند. این را می‌توانید به کم‌حوصله شدن افراد به واسطه تاثیر شبکه‌های اجتماعی نسبت دهید. می‌توانید آن را نتیجه گرانی کتاب بدانید یا گناهش را به گردن فقر محتوایی و تنوع اندک ژانرهای ادبی و نبود نویسندگان تاثیرگذار بیندازید. دلیل هرچه که باشد، داستان خواندن (حتی نوع کوتاهش) در این جمع دارد به خاطره‌ای از گذشته تبدیل می‌شود. احتمالا اگر از آن دسته افرادی هستید که در کل پرداختن به ادبیات را بیهوده و بی‌حاصل می‌دانید خواندن این پست کوتاه از وبلاگ یک پزشک و بعد تهیه کتاب معرفی شده در این پست را به شما پیشنهاد می‌کنم.

The-Thorn-Birds

البته خود من هم بیرون گود نشسته‌ام! در واقع آخرین رمانی که خواندنش را به یاد می‌آورم پرنده‌ خارزار اثر کالین مک کلاف (روی جلد مکالو نوشته شده) است که با شرمندگی تمام باید بگویم حداقل به ۱۰ سال پیش برمی‌گردد. اما در این فرصت کوتاه عید و به لطف اپ دوست‌داشتنی فیدیبو به سراغ مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه رفتم که فیدیبو به عنوان عیدانه به کاربران هدیه می‌داد.

از مجموع یازده داستان تا الان هفت‌تا را خوانده‌ام، و آن‌چه که بین بسیاری از آن‌ها مشترک دیدم چیزی است که من با یک اصطلاح من‌درآوردی آن را «چرک نوشتن» می‌نامم. نه به معنی چرک‌نویس و پاک‌نویس. به این معنی که انگار برای ادیبانه نوشتن و هنرمندانه نوشتن باید بد نوشت و کثیف نوشت. تقریبا در تمام این داستان‌ها به نوعی درباره زخم و خون و بالا آوردن و ادرار و … صحبت شده بود. حتی یکی دو داستان از ابتدا با چنین مواردی آغاز می‌شدند. برای نمونه چند اسکرین‌شات از داستان‌های مختلف گرفته‌ام که در ادامه می‌بینید.

از این توصیف‌های بعضا دقیق، به همان اندازه بدم می‌آید که از کلیشه سیگار کشیدن افراد عصبی و ناخوش فیلم‌ها بدم می‌آید. از توصیف‌های ناراحت‌کننده و بن‌مایه مرگ و فلاکت در آن‌ها همان‌قدر بدم می‌آید که از دیدن این همه فیلم اجتماعی ناراحت‌کننده بدم می‌آید. انگار همان‌طور که فیلم هالیوودی بدون «بوسه و آغوش» معنی ندارد، همان‌طور که فیلم فارسی بدون «سیگار کشیدن» عصبی و توصیف «فلاکت و بیچارگی» معنی ندارد، ادبیات داستانی ما هم بدون «چرک نوشتن» غیرقابل تصور است و این از دید من کمی آزاردهنده است.

راستش سررشته زیادی از ادبیات ندارم و چیزی که گفتم را نمی‌شود به عنوان نقد مطرح کرد. این مجموعه داستان انتخاب یک گروه خاص بوده و ممکن است نشان‌دهنده سلیقه گردآورنده باشد. ممکن است به لحاظ ادبی واقعا این توصیف‌های دقیق قدرت قلم نویسنده را نشان دهد یا مثلا استفاده از الفاظ رکیک داستان را به زندگی روزمره‌مان نزدیک‌تر کند. اصلا شاید چون از ابتدا همه‌چیزمان از کتاب گرفته تا فیلم و مجله و گزارش و بازی فوتبال سانسور شده به موارد این‌چنینی عادت ندارم.

اما هنوز این دلیل‌ها برای من از ناراحت‌کننده بودن این چرک نوشتن کم نمی‌کند و البته به شدت ترجیح می‌دهم که نویسندگان و منتقدان بگویند که آیا واقعا نمی‌شود درباره شادی نوشت و تمیز نوشت و اثری هنری و ادیبانه خلق کرد؟ نمی‌شود کمی از این فضای بدبختی و فلاکت خارج شد و در جامعه هنری به شهرت رسید؟ نمی‌توان بدون چرک و خون و ادرار و … داستان‌سرایی کرد؟


پی‌نوشت در مورد عکس ابتدای مطلب: ادبیات مانند آب، مایه حیات روح است و من ترجیح می‌دهم آبی که در لیوان سمت راستی است نصیب من شود!

پی‌نوشت دوم: چالش کتاب جادی را به شدت توصیه می‌کنم.

چه کسانی به سفارت عربستان حمله کردند؟

نمی‌دانم، شاید هم تاثیر نوشته قبلی من بوده که این بار دوستان به سفارت و کنسولگری عربستان حمله کرده‌اند!!! به هر حال پیش از ادامه مطلب بگویم که جواب سوال عنوان مطلب را هم می‌دانم و هم نمی‌دانم. نمی‌دانم از این جهت که نه از سیاست سر در می‌آورم و نه علم غیب دارم و نه منابع خبری خاصی در اختیار دارم و می‌دانم از این جهت که این برخورد فیزیکی و خشونت به یکی از اجزای اصلی غالب تعاملات اجتماعی در جامعه ما تبدیل شده است. در واقع همه ما در زندگی روزمره‌مان به کرات با این نوع «حمله‌کنندگان» برخورد داشته‌ایم.

چند روز پیش در یک جمع دوستانه بحث بر سر همین ماجرا بود و یک نفر پرسید «ولی واقعا کی به سفارت یک کشور حمله می‌کنه؟» خاطره‌ای که در ادامه آوردم اول به خودم و احتمالا به شما یادآوری می‌کند که «حمله‌کنندگان» تعدادی از همین آدم‌های دور و بر ما، تعدادی از همین آدم‌های به ظاهر معمولی هستند.


تاریخ دقیق را به خاطر ندارم. احتمالاً بین سال ۱۳۸۴ تا ۱۳۸۶ من که تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بودم، در یک دفتر معماری به همراه چند نفر از دوستان دوران دانشگاه کار می‌کردم و در همان زمان در دانشگاه آزاد دو تا از شهرستان‌های اطراف شیراز هم چند ساعتی تدریس داشتم.

آن موقع شهردار یکی دیگر از شهرهای کوچک اطراف شیراز (که البته به تازگی به واسطه افزایش جمعیت، در تقسیمات کشوری به شهر تبدیل شده بود) یکی از کارفرمایان ما بود و بنا بود که یک مجتمع بسیار بزرگ تجاری برای شهرشان طراحی کنیم. چیزی که آن زمان به لحاظ ابعاد و تعداد واحدها و غیره، حتی نمونه‌اش در شیراز هم وجود نداشت.

البته خودمان هم می‌دانستیم که این از آن سنگ‌های بزرگ است و نشانه نزدن، اما به هر حال به خاطر این پروژه هفته‌ای یکی دو بار میزبان آقای شهردار بودیم. در آخر یکی از جلسات آقای شهردار به من گفت که شنیده است در دانشگاه آزاد تدریس می‌کنم و قصد دارد برای مساله‌ای از من راهنمایی بخواهد.

به اتاق کناری رفتیم و گفت که پسرش در دانشگاه آزاد یکی از شهرهای مجاور درس می‌خواند و استادی با او لج کرده و نمره‌اش را نمی‌دهد و نظر من را پرسید که چه بکند. پیشنهاد کردم که اول روی نتیجه امتحان اعتراض بگذارد. گفت پسرش این کار را کرده. گفتم به سراغ معاون آموزشی دانشگاه برود. گفت به نظرم فایده‌ای ندارد. گفتم ریاست این واحد از دوستان دانشگاه من است و می‌توانم برایش تقاضای یک ملاقات حضوری یا حتی دوستانه بیرون محیط دانشگاه بکنم. این یکی را هم نپذیرفت.

دست آخر گفتم چیز دیگری به ذهنم نمی‌رسد که ناگهان از پاسخ جناب شهردار شوکه شدم. ایشان گفتند (عین جمله ایشان را آورده‌ام):

«بدم بزنندش درست می‌شه؟»

بسط و تفسیر ماجرا با شما . . .

از Slefie تا Selfish، درباب خصوصیات نسل جدید

در اواخر دهه چهارم زندگی احساس می‌کنم به جایی رسیده باشم که بتوانم برای کسانی که از من کم سن و سال‌تر هستند درباره «گذشته» حرف بزنم. این گذشته برای من هم مانند بسیاری دیگر پر از نوستالژی است و هم البته یادآور شیوه‌ای از زندگی که سرعت تغییر کردنش در بازه‌های سال‌ها و دهه‌ها با هیچ زمانی از تاریخ قابل مقایسه نیست.

تاثیر فناوری و شیوه‌های ارتباطی نوین در شکل زندگی ما آن‌چنان زیاد بوده است که غالب ما وقتی به تفاوت‌های گذشته و حال فکر می‌کنیم تنها به تفاوت فناوری‌های در دسترس در هر دوره زمانی می‌اندیشیم و تغییر ایجاد شده در انسان‌ها (در خودمان و عادات و رفتارمان) به عنوان عناصر اصلی سازنده تاریخ و جامعه را فراموش می‌کنیم. فراموش می‌کنیم که فناوری وسیله رسیدن ما به هدف و ابزاری برای نمایش و برآوردن تمایلات ماست و گرچه خود می‌تواند به عنوان محرک عمل کند اما غالبا پاسخی است به نیازهای روزافزون ما «انسان‌ها». به همین دلیل هم من بیش از آن‌که تفاوت‌های گذشته و حال و آینده‌مان را در تغییر فناوری‌ها ببینم در تغییر نوع نگاه انسان‌ها به زندگی و ارزش‌ها و باورهای‌شان می‌بینم.

Selfie-Syndrome

با این مقدمه و از عنوان مطلب احتمالا حدس زده‌اید که می‌خواستم درباره خصوصیات نسل جدید و به‌ویژه «خودخواهی» به عنوان یکی از بارزترین تفاوت‌های میان آن‌ها و نسل‌های قدیمی‌تر حرف بزنم و البته یکی از مدهای این زمانه «social» را هم نشانه‌ای از این تغییر دیدگاه می‌دانم. پیشاپیش برای رفع شبهات و پیشگیری از گلایه‌های بعدی بگویم که این مطلب تنها یک نظر شخصی است و البته به همه افراد نسل جدید (اصلا اگر بتوان مرزبندی دقیقی برای این تعریف پیدا کرد) قابل تعمیم نخواهد بود. نکته بسیار مهم دیگر این که بعد از نوشتن طرح کلی این مطلب و زمانی که به دنبال تصاویری برای آن می‌گشتم به چندین و چند متن مشابه، قدیمی‌تر و البته علمی‌تر انگلیسی برخوردم که دو مورد از آن‌ها به نظرم ارزشمند بودند و کلا ساختار نوشته من را هم تغییر دادند و مسلما خواندن‌شان را به همه پیشنهاد می‌کنم. یکی این مطلب با عنوان «سلفی‌ها و طلوع نارسیسیسم دیجیتال» و دیگری مقاله مجله تایم با نام Millennials: The Me, Me ,Me Generation که به دلیل رایگان نبودن، می‌توانید متن آن را به صورت یک فایل پی‌دی‌اف از این‌جا دانلود کنید.

به هر حال خلاصه آن‌چه می‌خواستم در ادامه بگویم این بود:

یکی از تغییرات اساسی که به نظر من در اخلاق و باورهای نسل جدید بوجود آمده است پررنگ‌تر شدن و سبقت گرفتن ارزش «خود» نسبت به «جمع» و البته «دیگران» بوده است. سیل سلفی‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی به راه افتاده‌اند و بیشتر آن‌ها ویرایش شده‌اند تا نشانگر «یک صحنه از یک زندگی کامل و رویایی» باشند تنها نشانه‌ای است از تغییری بنیادی‌تر که در نگرش نسل جدید به جهان پیرامونش پدیدار شده است.

چرا سلفی گرفتن را به عنوان یک نشانه انتخاب کرده بودم؟

در نوامبر سال ۲۰۱۳ دیکشنری آکسفورد لغت سلفی را به عنوان کلمه سال انتخاب کرد و کمتر از پنج ماه بعد دنی بومن (Danny Bowman) چون نتوانسته بود آن تصویر نهایی و کامل را شکار کند دست به خودکشی زد. البته مادرش او را از مرگ نجات داد و اگرچه دنی نتوانسته بود به عنوان یک سوپر مدل مرد انتخاب شود، اما توانست با رکورد ۲۰۰ سلفی در روز نخستین معتاد به سلفی بریتانیا لقب بگیرد. داستانی بسیار شبیه داستان نارسیس با این تفاوت که دنی در انتهای داستان زنده می‌ماند. البته همین‌جا بگویم که مورد دنی را نمی‌توان به سادگی به همه تعمیم داد چرا که او از یک اختلال روانی به نام «خود زشت انگاری» یا Body Dysmorphic Disorder رنج می‌برد. اما دکتر دیوید ویل (David Veal) روانشناس معالج دنی می‌گوید از زمان رواج تلفن‌های دوربین‌دار دو سوم بیمارانی که بواسطه بیماری BDD به او مراجعه می‌کنند، در خود این اجبار را احساس می‌کنند که دایما از خودشان سلفی بگیرند و در شبکه‌های اجتماعی پست کنند.

Selfie-1

«سلفی‌ها در نهایت شاید نمایشی از خودخواهی ما در قاب تصویر باشند، اما تمام دنیای ما به هم تنیده و مرتبط است و آن خودخواهی که محرک رواج این تصاویر است نمی‌تواند بر سایر جنبه‌های زندگی ما بی‌اثر باشد.»

این چیزی بود که می‌خواستم به آن برسم، اما دیدن و خواندن آن مقاله طولانی مجله تایم داستان را بسیار جذاب‌تر و طولانی‌تر کرد. آن‌قدر که تصمیم گرفتم ترجمه (البته خلاصه‌شده) برخی قسمت‌ها را به این مطلب اضافه کنم.

ویژگی‌های اصلی: تنبلی، خودخواهی، اشتیاق شهرت، اعتمادبه‌نفس زیادی

شاید به نظر برسد که این تکرار همان حرف‌هایی است که پدران ما به ما، پدربزرگ‌های ما به پدران‌مان و الی آخر می‌گفتند: این که نسل جدید تنبل، خودخواه و سطحی‌نگر است. البته فرق آن‌چه این‌جا می‌خوانید با گفته‌های پدربزرگ‌ها در این است که برای این ادعا در حال حاضر، مطالعات علمی انجام شده و دلیل و مدرک وجود دارد (به همان مقاله Millenials مراجعه کنید)! آن‌چه در ادامه می‌آورم را تنها به عنوان گزاره‌هایی درباره مردم آن‌سوی دنیا در نظر نگیرید. حتی با سخت‌گیرانه‌ترین معیارها، باز هم تایید خواهید کرد که تمام یا همه این موارد را اگر نگوییم شدیدتر، با همان شدت در جامعه خودمان هم دیده‌ایم.

تنبلی:

  • نسل جدید بیش از هر زمان دیگری با والدین‌شان می‌مانند و از پذیرفتن مسولیت زندگی سرباز می‌زنند.
  • در سال ۱۹۹۲ حدود ۸۰ درصد افراد زیر ۲۳ سال می‌خواستند شغلی با مسئولیت بیشتر داشته باشند. این عدد در سال ۲۰۰۲ به ۶۰ درصد کاهش یافته است.

خودخواهی:

  • میزان اختلال نارسیسیستیک در محدوده ۲۰ سالگی نسل کنونی سه برابر بیشتر از دوران ۲۰ سالگی نسلی است که اکنون ۶۵ سال سن دارد.
  • مقایسه آمار سال ۱۹۸۲ با سال ۲۰۰۹ نشان می‌دهد که تعداد دانش‌آموزان کالج که در ارزیابی خودشیفتگی امتیاز بالایی گرفته‌اند، ۵۸ درصد رشد داشته است.
  • ۴۰ درصد افراد نسل جدید فکر می‌کنند که مستقل از عملکردشان باید هر دو سال یک‌بار ترفیع شغلی بگیرند.
  • در دهه پنجاه میلادی دیوارهای خانه یک خانواده معمول آمریکایی میزبان عکس ازدواج، دوران تحصیل و احتمالا سربازی افراد بود. خانواده امروزی آمریکایی به صورت متوسط میان ۸۵ عکس از افراد خانواده و حیوان خانگی‌شان زندگی می‌کنند.

اشتیاق شهرت:

  • مطالعه‌ای در سال ۲۰۰۷ نشان می‌دهد که دختران دانش‌آموز مقطع متوسطه سه برابر بیشتر ترجیح می‌دهند دستیار یک شخص مشهور (غالبا سلبریتی!) شوند تا یک سناتور! تعداد آن‌ها (دستیاران سلبریتی‌ها) در مقایسه با کسانی که می‌خواهند مدیرعامل یک شرکت بزرگ شوند، ۴ برابر بیشتر است.

اعتماد به نفس:

  • ۶۰ درصد افراد این نسل فکر می‌کنند که تحت هر شرایطی می‌توانند خیر و شر کارهایی که می‌کنند را به درستی تشخیص دهند!

تعریف Millennial یا بگوییم نسل جدید

در مقاله‌ای که بیشتر این نوشته را از آن وام گرفته‌ام، با کمی تقریب متولدین سال‌های ۱۹۸۰ تا ۲۰۰۰ را نسل جدید یا Millennial می‌خواند. بازه‌ای که تقریبا از انتهای سال ۱۳۵۸ خودمان شروع می‌شود و تا حدود ۱۳۷۸ ادامه می‌یابد. چیزی که کم‌وبیش به زبان تقسیم‌بندی این روزهای ما، دهه شصتی‌ها تا هفتادی‌ها را در بر می‌گیرد. این گروه در حال حاضر بخش عمده جمعیت کشور یا حداقل بخش عمده جمعیت در سن کار ایران را تشکیل می‌دهند. این گروه همان افرادی هستند که با مرور دوره‌های کودکی، نوجوانی، جوانی و … احتمالا به یاد بحران ظرفیت مدارس (مدارس سه و چهار شیفتی)، بحران عظیم کنکور و پشت‌کنکوری‌ها، بحران کمبود فرصت‌های شغلی و جوانان بی‌کار (وضع فعلی) و احتمالا در آینده بحران کمبود خانه‌های سالمندان خواهید افتاد.

Me-Me-Me-Generation

نسل جدید در هر کشوری خصوصیات و ویژگی‌های خاص خودش را دارد. اما به مدد اینترنت، رسانه‌های جمعی که بیش از گذشته در دسترس هستند و البته روند جهانی‌سازی، افراد این نسل جدید در هر کجای دنیا که باشند بیشتر به همدیگر شباهت دارند تا به نسل‌های گذشته کشور خودشان. این موضوع حتی در کشوری به شدت سنتی مانند چین نیز به راحتی به چشم می‌خورد. نکته جالب این‌که این ویژگی‌ها به طبقه مرفه و پولدار جامعه اختصاص ندارد و مطالعات نشان می‌دهد که اعضای فقیرتر این نسل نرخ بالاتری از خودشیفتگی، مادی‌گرایی و اعتیاد به فناوری را از خود نشان می‌دهند!

چرا چنین شد؟

این که چرا این نسل جدید با چنین خصوصیاتی رشد کردند، معلول عوامل مختلفی است. از تاثیر پیشرفت فناوری و جامعه بگیر تا تربیت نسل‌های قبلی همه و همه دست به دست هم داده‌اند تا این خصوصیات را در این نسل جدید پررنگ کنند. در ادامه من تنها به سه عامل مهم‌تر و پررنگ‌تر در شکل‌گیری چنین خصوصیاتی اشاره می‌کنم.

انقلاب اطلاعاتی

از دید تاریخی شاید عامل اصلی انقلاب اطلاعات باشد. انقلاب صنعتی انسان را از وابستگی به زمین رها کرد. فرد دوران صنعتی می توانست به شهر برود، در کارخانه کار کند یا کسب‌وکار خودش را راه بیاندازد و پیشرفت کند. در واقع جزیی از سازمانی شود یا نهاد تازه‌ای به راه بیاندازد. انقلاب اطلاعاتی انسان را حتی از نهادها هم بی‌نیاز کرد. با قراردادن قدرت فناوری در دست تک‌تک افراد جامعه آن‌ها قدرتمندتر شدند و حتی به رقابت با نهادها پرداختند: بلاگرها در برابر خبرگزاری‌ها، نویسندگان اپ‌ها در برابر شرکت‌های نرم‌افزاری غول‌پیکر، فعالان یوتوب در برابر استودیوهای فیلم‌سازی. به صورت خلاصه نسل جدید به ما و سازمان‌های ما نیاز ندارد!

همین بی‌نیازی باعث می‌شود که این نسل در برابر خواست‌ها، ارزش‌ها و شیوه تفکر و زندگی نسل فعلی و نسل‌های قبل‌تر مقاوم‌تر و البته گستاخ‌تر باشد.

تربیت نسل‌های قبل

در دهه 1970 آمریکایی‌ها می‌کوشیدند شانس موفقیت فرزندانشان در زندگی و اجتماع را با بالا بردن اعتماد به نفس آن‌ها افزایش دهند. گرچه این اعتماد به نفس می‌توانست برای گرفتن یک کار یا باز کردن سر صحبت با جنس مخالف در یک بار به شدت سودمند ظاهر شود، اما در واقع برای حفظ آن کار یا نگهداری و  پیشبرد آن رابطه به هیچ عنوان نمی‌توانست موثر باشد. این اشتباهی ساده‌لوحانه بود.

self-esteem-1

تحقیقات اولیه نشان داده بودند که کودکان با اعتماد به نفس بالاتر در مدرسه بهتر ظاهر می‌شوند و کمتر احتمال دارد به دردسر بیافتند. اما گذشت زمان بود که نشان داد اعتماد به نفس در واقع یک «معلول» است و نه یک «علت».

و البته دیگر دیر شده بود. هر زمان که این والدین تلاش می‌کردند اعتماد به نفس را در کودکان‌شان افزایش دهند در واقع تنها خودشیفتگی و غرور آن‌ها را بیشتر می‌کردند.

اگر بخواهیم به جامعه خودمان برگردیم، این نسل جدید حاصل تربیت نسلی است که در خانواده‌های «والدین سالار» اگر نگوییم پدر سالار، بزرگ شده بودند. پدر و مادرانی که به قول قدیمی‌ها جرات نداشتند پای‌شان را جلوی پدر و مادر دراز کنند یا به جز «چشم» انتظار کلمه دیگری از آن‌ها نمی‌رفت، تصمیم گرفتند همه آن‌چیزی را که از آن‌ها دریغ شده بود یک‌جا و بدون مقدمه و موخره تقدیم فرزندانشان کنند. و نتیجه آن همه توجه بیش از حد، آزادی بیش از اندازه، اعتماد به نفس کاذب به چیزی تبدیل شد که نسل جدید ما را می‌سازد.

self-esteem

دکتر Jean Twenge نویسنده «نسل خودخواه و اپیدمی نارسیسیسم» می‌گوید: «وقتی بچه‌ها کوچک هستند جالب است که به آن‌ها بگویید شبیه پرنسس‌ها، ابرقهرمان‌ها (یا هر چیز دیگری که روی تی‌شرت‌شان نوشته شده) هستند. اما وقتی بزرگ‌تر شدند این موضوع دیگر اصلا جذاب نیست.» چرا که اولین باری که جامعه از پذیرفتن استثنایی بودن آن‌ها سر باز بزند و به آن‌ها بفهماند که فردی معمولی در میان جامعه هستند سرخوردگی آن‌ها آغاز می‌شود. این نسل به گفته Sean Lyons حالا «بالاترین نرخ توقعات برآورده نشده نسبت به کاری که می‌کنند و کمترین میزان رضایت نسبت به موقعیت شغلی‌شان» را دارند.

آن‌ها از کوه بالا نمی‌روند که دنیا را ببینند، از کوه بالا می‌روند تا دنیا آن‌ها را ببیند.

فشار همتایان

کمتر از ۱۰۰ سال قبل تنها بخش اندکی از نوجوانان به دبیرستان یا دانشگاه می‌رفتند بنابراین غالب تعاملات‌شان با افراد بزرگ‌سال خانواده خودشان بود. اما اکنون به لطف ابزارهای همراه و شبکه‌های اجتماعی نوجوانان هر لحظه از عمرشان را به تعامل اجتماعی مشغول هستند. در واقع هر لحظه تحت تاثیر دوستان و آشنایان واقعی و مجازی‌شان قرار دارند که در اغلب موارد هم سن و سال خودشان هستند و این رشد فکری آن‌ها را به خطر می‌اندازد!

برای پخته شدن و رسیدن به رشد فکری شما باید با افراد مسن‌تر از خودتان ارتباط داشته باشید. یک نوجوان ۱۷ ساله اگر تمام مدت با ۱۷ ساله‌های دیگر حشر و نشر داشته باشد، هیچ‌گاه به آن رشد فکری و عقلی که باید نخواهد رسید. اما نسل جدید ما در تمام روز تنها با دوستان هم سن و سالش، آن‌هم با بهترین لحظات و زیباترین عکس‌ها و سایر بهترین‌ها و زیباترین‌هایی که به اشتراک می‌گذارند تعامل دارد و تازه همین تعامل هم تنها از طریق یک صفحه نمایش صورت می‌گیرد!

peer-pressure

علاوه بر همه این‌ها این تعامل باعث می‌شود که آن‌ها همواره تحت فشاری باشند که از آن به «Peer Pressure» یاد می‌شود. آن‌ها باید همواره برای تبدیل شدن به یک «برند» بر سر لایک و فرند و فالوور با دوستان‌شان هم رقابت کنند یا اگر از این مسابقه عقب افتادند احساس سرخوردگی داشته باشند.


همه آن‌چه تا این‌جا خواندید (واقعا در این دوره اسکن کردن متن و تندخوانی کسی حوصله کرده این متن را تا این‌جا دنبال کند؟) در واقع بسط و تفصیل چیزی بود که من از موج سلفی‌ها و خودنمایی‌ها در شبکه‌های اجتماعی و غیره برداشت کرده بودم و در مقاله Millenials برای آن نشانه و توضیح و دلیل و مدرک یافته بودم.

اما . . .

اما واقعیت این است که من به نوعی آن مقاله را مصادره به مطلوب کرده‌ام. اگر به عنوان مقاله اصلی یا تصویر اول پست با دقت بیشتر نگاه کنید، می‌بنید که در انتهای عنوان فرعی مقاله (بعد از همه غرها و ایراد گرفتن‌ها) آمده است که:

چرا آن‌ها ما را نجات خواهند داد؟

هرچند خواندن مقاله اصلی را برای بار چندم توصیه می‌کنم، اما برای بستن این پست به نظرم رسید که بهترین کار ترجمه کامل پاراگراف آخر مقاله Millennials است:

«در نهایت، بله ما داده‌های زیادی درباره خودشیفتگی، تنبلی و اعتماد به نفس بالای آن‌ها داریم. اما عظمت یک نسل با داده‌ها مشخص نمی‌شوند. عظمت یک نسل با واکنشی که در برابر چالش‌های پیش روی‌شان نشان می‌دهند مشخص می‌شود و البته با واکنشی که ما در قبال آن‌ها بروز می‌دهیم. ممکن است شما آن‌ها را به چشم بزرگ‌ترین نسل کارآفرینان خوش‌بین ببینید یا چندین میلیون آدمی که هر لحظه ممکن است بواسطه نرسیدن به خواسته‌های‌شان گریه کنند. نظر شما به شدت وابسته به نوع نگاه شما به «تغییر» است. من، شخصا ترجیح می‌دهم به این کودکان امید داشته باشم. و خدا می‌داند چه کارهایی از آن‌ها برخواهد آمد.»

ده توصیه برای برنامه‌نویسان جوان

من عاشق برنامه‌نویسی و لینوکس و منبع‌باز هستم. و خب وقتی به همه این‌ها علاقه‌مند باشی و هکری بزرگ مثل «اریک ریموند» از چیزی تعریف کرده باشد، نمی‌توانی در برابرش مقاومت کنی. توی گوگل پلاس دیدم که لینکی در مورد برنامه‌نویسی را به اشتراک گذاشته و تصمیم گرفتم ترجمه‌اش کنم.

Eric-Raymon-g-plus

اصل مطلب را می‌توانید این‌جا بخوانید و این هم ترجمه‌اش:


کد نوشتن درست شبیه جادوگری است. کلمات درست را به کار ببرید و وقایعی هیجان‌انگیز رخ خواهند داد، یا اتفاقاتی هولناک به وقوع خواهند پیوست.

تبدیل شدن به یک برنامه‌نویس بزرگ کار ساده‌ای نیست، به زمان احتیاج دارد. من در این‌جا ده توصیه برای برنامه‌نویسان تازه‌کار دارم که می تواند در طی کردن این مسیر به آن‌ها کمک کند.

۱- وقت بگذارید

تبدیل شدن به یک برنامه‌نویس خوب به سال‌ها زمان نیاز دارد، پس صبر داشته باشید. هر چقدر هم که باهوش باشید، نخستین پروژه‌های شما به یقین ضعیف خواهند بود. اگر هر روز کد می‌نویسید، ظرف پنج سال برنامه‌نویس قابل قبولی می‌شوید و پس از ده سال یک برنامه‌نویس خوب خواهید بود. و در نهایت پس از بیست سال ممکن است به شهرت و بزرگی برسید!

۲- کد بنویسید، کد بنویسید

افسانه‌ای وجود دارد که می‌گوید برخی «نابغه برنامه‌نویسی» زاده می‌شوند. بله، شما به استعداد احتیاج دارید اما بیش از آن محتاج تمرین کردن هستید. هر دقیقه از وقت آزادتان را صرف کدنویسی کنید. باید سال‌ها به تنهایی و با دیگران تمرین کنید. این کار شما را پولدار نمی‌کند، اما مهارت‌های شما را افزایش می‌دهد. کدنویسی همانند نواختن موسیقی است. یک آهنگ را صدها بار بنوازید و حتما هربار چیز تازه‌ای یاد می‌گیرید.

۳- توانایی‌های‌تان را گسترش دهید

 افراد با هم متفاوتند. پس نقاط قوت خودتان را پیدا کنید. هنر شما شاید حل مساله باشد یا آموزش به دیگران. یا حتی مثلا تمرکز عمیق و طولانی روی مفاهیم دشوار. بهترین نشانه برای دانستن این‌که در زمینه‌ای مهارت ویژه دارید این است که از انجام آن لذت می‌برید. به مرور زمان در سایر جنبه‌های کدنویسی نیز پیشرفت خواهید کرد.

۴- کار کردن با دیگران را یاد بگیرید

به تنهایی همیشه معمولی خواهید بود. زمانی می‌توانید بدرخشید که با دیگران کار کنید. یاد بگیرید که به دیگران اجازه دهید نقاط ضعف شما را پوشش دهند. به دنبال تیم‌هایی بگردید که به شما احتیاج دارند و همین‌طور تیم‌هایی که می‌توانند شما را به چالش بکشند. به پروژه‌های منبع‌باز بپیوندید و فرهنگ اپن‌سورس را یاد بگیرید. از دیگران و به ویژه از اشتباهات‌شان پند بگیرید.

group-programming

۵- از دانش استفاده کنید، نه از جادو

بیشتر صنعت نرم‌افزار در گمراهی به سر می‌برد. یاد بگیرید که موضوعات جادویی را بشناسید و از آن‌ها پرهیز کنید. جوهر دانش، حل مسایل واقعی با پاسخ‌هایی فراگیر و غیرقابل مقاومت است و البته [مستلزم] سعی و خطای بسیار شدید خواهد بود. به دنبال مد نروید. اولین مساله واقعا مهم بعدی را انتخاب کنید. یک راه‌حل مینیمال قابل‌استفاده برایش خلق کنید. آن را امتحان کنید و فقط اگر به نظر آمد که کار می‌کند، نگه‌اش دارید.

۶- به غرایزتان اعتماد کنید

ما برای کار کردن با دیگران از غرایز نسبتا خوبی برخورداریم. آموزش و کار این غرایز را در ما می‌کُشند. غالب اوقات به ما می‌آموزند که ناراحتی و درد را تحمل کنیم. اما شما یاد بگیرید که به غرایزتان اعتماد کنید. اگر کاری که می‌کنید غلط به نظر می‌رسد اصلاحش کنید. حتی اگر به یک دهه زمان نیاز داشت، بنویسیدش، درکش کنید و اصلاحش کنید.

۷- با هرچه که در اختیار دارید کار کنید

با مسایل، ابزارها و افرادی که در دسترس دارید کار کنید. تمرکزتان را روی این موضوع قرار دهید که کار را درست، مینیمال و ساده انجام دهید. منتظر نباشید تا فناوری‌های فردا از راه برسند. سعی نکنید آینده را اختراع کنید. هدف کارتان این باشد که راه‌حل‌های واقعی برای مسایل واقعی ایجاد کنید. آینده خودش، خودش را اختراع خواهد کرد.

۸- از انتقادها استقبال کنید

خودتان را فراموش کنید. این که کسی از کار شما انتقاد کند دردناک است. اما نادیده گرفته شدن از آن دردناک‌تر است. از دیگران بخواهید که شما را نقد کنند. کارهای‌تان را در معرض دید و استفاده عموم بگذارید و هر زمان توانستید، آن‌ها را منبع‌باز کنید. البته گه‌گاه با مریضی برخورد خواهید کرد که واقعا تلاش می‌کند شما را آزار دهد. مساله اصلا شخصی نیست. یاد بگیرید که نسبت به آن بی‌تفاوت باشید.

criticism

۹- هزینه‌های‌تان را پایین نگه دارید

کم‌هزینه بودن مهم است. یاد بگیرید که از لینوکس و یک کامپیوتر ارزان دست دوم استفاده کنید. استفاده از خط فرمان را یاد بگیرید. به زبان‌های کوچکی مانند C بچسبید و ترجیحا به سراغ زبان‌های عظیمی مانند ++‌C نروید. یاد گرفتن یک زبان بزرگ‌تر شما را برنامه‌نویس بهتری نمی‌کند!

۱۰- کارهای‌تان را منتشر کنید

کدهای‌تان را با اسم واقعی‌تان منتشر کنید. به عنوان یک مشارکت‌کننده در پروژه‌های منبع‌باز شرکت کنید. اگر شما را نخواستند، به دنبال پروژه‌هایی بگردید که شما را بخواهند! وجهه عمومی خوبی برای خودتان بسازید. به سراغ GitHub بروید. همه این‌ها در آینده رزومه شما را خواهند ساخت.


اگر این مطلب مورد پسندتان بود، بد نیست سری هم به مجموعه «پندهای یونیکسی استاد فو» بزنید.

‌BIRRC ابزاری احتمالا مفید برای بلاگرها

خلاصه

برای دوستانی که حوصله خوندن متن طولانی رو ندارند:

برنامه‌ای نوشتم که می‌تونه تعدادی فایل تصویری رو بگیره (در واقع عکس‌هاتون رو انتخاب کنید و بکشید روی آیکن این برنامه) و همه اون‌ها رو به فرمت jpg تبدیل کنه، ابعادشون رو به حداکثر ۸۰۰ پیکسل کاهش بده، کیفیت شون رو برای آپلود در وب تا حدود ۸۰ درصد پایین بیاره و بعد با اسمی که شما تعیین می‌کنید از نو نام‌گذاری‌شون کنه. این برنامه احتیاجی به نصب شدن نداره و می‌تونید از این‌جا دانلودش کنید.

به نظرم رسید که این ابزار می‌تونه برای خیلی از بلاگرها به دردبخور باشه. به همین دلیل گفتم این‌جا منتشرش کنم و در موردش بنویسم تا شاید هم به درد کسی بخوره و هم ایراد و اشکال‌هایی که خودم ندیدم، بهم نشون داده بشه.

پیش‌زمینه

برای سری پست‌های «دوز روزانه معماری» در وبلاگ معماری‌ام، به صورت مداوم به تغییر ابعاد و اندازه عکس‌ها، نام‌گذاری مجددشون براساس شماره پست (مثلا DDA-7-3 برای سومین عکس پست شماره ۷ دوز روزانه) و البته کاهش حجم‌شون (با کاهش کیفیت JPG تا ۸۰٪) نیاز داشتم اما:

۱- نام‌گذاری دسته‌ای ویندوز به خاطر اون پرانتزهاش به دردم نمی‌خورد.
۲- حوصله باز کردن همزمان چندتا عکس توی Paint.NET، تغییر ابعادشون و ذخیره مجدد با کیفیت پایین‌تر رو نداشتم.

به همین دلیل اول برای حل مشکل نام‌گذاری یه برنامه Batch Rename برای خودم نوشتم. بعد هم یک برنامه برای تغییر ابعاد و فرمت عکس‌ها و بعد تصمیم گرفتم هر دو برنامه رو با هم ادغام کنم و اسمش رو بگذارم BIRRC (مثلا سرنام Batch Image Rename,Resize and Convert) که خیلی هم خفن به نظر بیاید.

BIRRC

این برنامه رو به چند دلیل به جای پایتون (همراه با کتابخانه Pillow و شبه‌کامپایلر Pyinstaller) با Pure Basic نوشتم که بعدا توضیح می‌دم. خود برنامه رو می‌تونید از این‌جا دانلود کنید (فعلا فقط نسخه ۶۴ بیتی) و این هم کد برنامه است:

OpenConsole()
UseJPEGImageEncoder()
UseJPEGImageDecoder()
UseJPEG2000ImageDecoder()
UsePNGImageDecoder()
UseTIFFImageDecoder()
UseTGAImageDecoder()
Print("Enter the constant part of file name:")
constantPart.s=Input()
numberOfFiles.i = CountProgramParameters()
iterator.i = 1
itLength = Int(Log10(numberOfFiles))+1
For i=0 To (numberOfFiles-1)
currentFile.s =ProgramParameter()
im = LoadImage(#PB_Any , currentFile)
If ImageHeight(im) > 800 Or ImageWidth(im) > 800
If ImageHeight(im) > ImageWidth(im)
newHeight.i = 800
newWidth.i = (800 * ImageWidth(im))/ImageHeight(im)
Else
newWidth.i = 800
newHeight.i = (800 * ImageHeight(im))/ImageWidth(im)
EndIf
ResizeImage(im , newWidth,newHeight)
EndIf
;;;File Operation
DeleteFile(currentFile)
newFile.s = GetPathPart(currentFile) + constantPart + RSet(Str(iterator), itLength ,"0") + ".jpg"
SaveImage(im , newFile,#PB_ImagePlugin_JPEG,7)
iterator = iterator + 1
Next

دلیل استفاده نکردن از پایتون هم این بود که اولا نصب Pillow و Pyinstaller روی آخرین نسخه پایتون (3.5) کاری ملال‌آوره و دوم این‌که فایل اجرایی حاصل هم حجم زیادی در حد ۸ مگابایت (در مقابل ۸۰۰ کیلوبایت فعلی) داشت.

شیوه استفاده

برنامه احتیاجی به نصب نداره. هرجا خواستید کپی‌اش کنید. اما برای راحتی کار می‌تونید یک shortcut براش روی دسک‌تاپ درست کنید. حالا فایل‌های تصویری موردنظرتون رو انتخاب کرده و روی این برنامه یا shortcutاش بکشید و رها کنید.

Drag-and-Drop

بعد از اون پنجره‌ای باز می‌شه که از شما می‌خواد اسم جدید فایل‌ها رو وارد کنید. بعد از وارد کردن اسم Enter بزنید.

Consoleو تمام. فایل‌های شما به فرمت jpg تبدیل می‌شن، اسم‌شون تغییر می‌کنه و کیفیت‌شون هم کم میشه تا حجم فایل‌شون پایین بیاد. توی همین نمونه مثلا حجم عکس‌ها از حدود ۳ مگابایت رسیده به ۶۷ کیلوبایت و اسم‌شون هم به BIRRC-1 تا BIRRC-5 تغییر کرده.

Finished

فقط دقت کنید که این برنامه فایل‌های اصلی رو جایگزین می‌کنه. پس اگر بهشون احتیاج دارید قبل از کشیدن‌شون روی آیکون برنامه ازشون کپی بگیرید!

باگ‌ها

من برنامه‌نویس حرفه‌ای نیستم. به همین دلیل ممکنه ایرادهای اساسی توی این برنامه وجود داشته باشه که خوشحال می‌شم بهم اعلام‌شون کنید. به همین دلیل این برنامه رو بدون تست کردن و آزمایش کافی برای کارهای اصلی و روزمره استفاده نکنید. به هر حال دو تا باگ اصلی که الان داره اینه که:

۱- اگر عکس‌های شما از دوربین اومده باشند و توی EXIF عکس‌ها متادیتای دوران دوربین وجود داشته باشه (دوربین روی عکس زاویه گرفته شدن رو ثبت کرده باشه)‌ عکس بعد از تغییر اندازه دوران می‌کنه و ۹۰ درجه می‌چرخه.

۲- اگر وسط فایل‌هایی که روی روی برنامه می‌کشید فایلی غیر از عکس یا عکسی با فرمت‌های غیرمعمول وجود داشته باشه، برنامه بدون هیچ پیغام خطایی اون فایل رو پاک می‌کنه.


به هر حال اگر از BIRRC استفاده کردید و خوش‌تون اومد یا به هر دلیلی مشکلی داشت و به درد نخورد یا هر چیز دیگه‌ای خوشحال می‌شم بهم اطلاع بدید.

جنگ ویرایشگرها

اریک ریموند کوانی تازه به مجموعه کوان‌های یونیکسی استاد Foo اضافه کرده است. ترجمه این کوان جدید با نام جنگ ویرایشگرها را می‌توانید از این‌جا بخوانید. این کارتون هم به نظرم جذاب و مربوط بود، ترجمه‌اش کردم.

emacs-vim-fa

حس ناب خدا بودن: سرآغاز

حدود ۲ هفته پیش جادی در «لینک‌های شاد آخرین دوشنبه خرداد ۱۳۹۴» سایتی به اسم زمانا را معرفی کرد که با رویکردی متفاوت از همه سایت‌های خبری و وبلاگ‌هایی که می‌شناسیم، به مقوله فناوری می‌پردازد. علاوه بر تفاوت رویکردی به مطالب پوشش داده شده، زمانا بر روی سرویس blog.ir میزبانی می‌شود و به سراغ دامین و هاست اختصاصی نرفته است. با این‌که غالب مطالبی که در زمانا دیدم به نظرم جذاب بودند (و البته طراحی ساده و شیکی که برای پوسته سایت انجام شده است را نیز به شدت می‌پسندم) مطلبی که روز اول تیرماه منتشر شده بود با عنوان «مولینیو: حس ناب خدا بودن» برایم بسیار عزیزتر بود و هم خاطراتی از یک دهه پیش را زنده کرد.

molyneux

اگر حوصله خواندن مطلب اصلی را در زمانا ندارید باید خلاصه بگویم که این مطلب مروری مختصر است بر فعالیت‌های حرفه‌ای پیتر مولینیو، کارآفرین (مد این روزهاست دیگر!)، رویاپرداز و بازی‌ساز مشهور انگلیسی که شرکت بازی‌سازی‌اش (Bullfrog) و بازی‌های سری Populousاش بسیار محبوب شدند. جالب‌ترین بخش این داستان هم نظر خود مولینیو درباره بازی‌ها و دنیای درون آن‌ها است. آن‌جایی که می‌گوید:

بازی باید طوری باشد که گیمر حداکثر آزادی را داشته باشد، به عقیده من گیمرها باید خدای بازی خودشان باشند و نتیجه بازی را طوری که دوست دارند تغییر دهند. هدف من از این کار ساختن دنیاست نه کسب درآمد.

اما خاطره‌ای که در ابتدای متن به آن اشاره کردم، به نمایشگاه بین‌المللی کتاب در اواخر دهه ۷۰ مربوط بود. زمانی که هنوز با اشتیاق در این نمایشگاه شرکت می‌کردم و البته مجله محبوب «کامپیوتر» هنوز منتشر می‌شد. در نمایشگاه آن سال یکی از محصولاتی که در غرفه مجله کامپیوتر دیدم و تهیه کردم، CD‌ بازی Populous: The beginning بود.

Populous-COVER

یک CD نقره‌ای در جلدهای شیشه‌ای مرسوم آن زمان و یک صفحه A4 سیاه‌وسفید پرینت شده حاوی راهنمای چند مرحله اول بازی که با چهار بار تا شدن در داخل کاور CD جا شده بود. آن بازی برایم بسیار جالب بود و به قول مولینیو آن زمان خدای دنیای خودم بودم. در این بازی شما در نقش جادوگر-رییس یک قبیله وظیفه توسعه، مدیریت قبیله و همین‌طور رهبری افراد را برعهده دارید و باید به کمک نیروهای‌تان بر قبیله‌های مجاور غلبه کنید.

Populous-2

گرچه شاید این بازی اکنون در برابر عناوینی مانند Clash of Clans یا نمونه‌های مشابه (چه به لحاظ گیم‌پلی، چه به لحاظ گرافیک یا سهولت بازی کردن) حرفی برای گفتن نداشته باشد، اما من به واسطه خاطرات خوشی که برایم زنده می‌کند دوستش دارم. به لطف تورنت به راحتی تهیه‌اش کردم و با سادگی غیرقابل باوری بدون داستان و دردسر روی ویندوز ۸.۱ کار کرد!

Populous-1

اگر مثل من از این بازی خاطره‌ای خوش دارید یا اندک وقت فراغتی برای بازی کردن، می‌توانید آن را از این آدرس (با حجم حدود ۳۰۰ مگابایت) دانلود کنید (برای شروع دانلود باید حدود ۲۰ ثانیه صبر کنید) و لذت ببرید. و البته چون این بازی برای ویندوزهای ۹۵ و ۹۸ طراحی شده است، به سخت‌افزار چندان قدرتمندی هم نیاز ندارد، پس خدای دنیای خودتان باشید.


پی‌نوشت: ممکن است در بعضی سیستم‌ها لانچری که روی دسک‌تاپ ظاهر می‌شود کار نکند. در این حالت به سراغ فولدر خود بازی در C:\Program Files (x86)\GOG بروید و مستقیما فایل popTB.exe را به صورت عادی یا با Run as Administrator اجرا کنید

این‌جا تهران است، سال ۱۳۹۴ خورشیدی

امروز ۲۳ اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۴ است و این‌جا یکی از محله‌های قدیمی شهر تهران است. برای کاری که کمی بعدتر توضیح می‌دهم مجبور شدم به این محله سری بزنم و واقعا از دیدن چنین محیطی به شدت شوکه شدم. راستش حلبی‌آباد زیاد دیده‌ام، در شهرهای کوچک زندگی کرده‌ام و چنین صحنه‌هایی برایم بیگانه نیستند. اما دیدن این صحنه در قلب پایتخت و آن هم در میانه دهه نود خورشیدی برایم بسیار شگفت‌آور بود.

IMG_5246

این‌جا هیچ نشانه‌ای از زندگی مدرن نیست. از تهران «شهر مهربانی» هیچ اثری دیده نمی‌شود. از بهداشت و زیبایی هیچ خبری نیست. به دلایلی (از جمله ترس از دردسر) جرات نکردم از اهالی محل، معتادی در گوشه یک خرابه یا آن کودک معلولی که در میان آلودگی کوچه بازی می‌کرد عکس بگیرم. اما فقط کافی است رنگ همین تصاویر را بردارم تا واقعا حال و هوای شهری کوچک و توسعه‌نیافته را در دهه چهل یا سی احساس کنید.

IMG_5245

اما داستان از این قرار است که گروهی از اهالی بازار و خیرین محل قصد دارند مسجدی قدیمی را در این محله بازسازی کنند و درست به همین خاطر بود که مجبور شدم به این‌جا بیایم. این تصویر مسجدی است که قرار است به عمارتی نوساز و دو طبقه تبدیل شود.

IMG_5235

از دید من اما مردم این‌جا بیش از هر چیز «نان» می‌خواهند، «بهداشت» می‌خواهند، «مدرسه» می‌خواهند و بعد وقتی از دامنه‌های هرم مازلو بالاتر آمدند، می‌توان در مورد اعتقادات و مناسک مذهبی‌شان صحبت کرد و کار خیر انجام داد.


پی‌نوشت: دوستی می‌گفت تو نمی‌توانی تکلیف تعیین کنی! شاید اگر اختیار بودجه آن کار خیر در اختیار خود این مردم هم بود ساخت این مسجد را به ساخت یک مدرسه یا درمانگاه ترجیح می‌دادند. راستش پاسخی ندارم. در پی اثبات اهمیت چیزی در برابر بی‌اهمیتی چیز دیگری هم نیستم. من بیش از آن‌که خودم را جای آن مردم بگذارم که چه تصمیمی می‌گرفتند، خودم را جای آن  فرد خیر تصور کرده‌ام که اگر من بودم چه می‌کردم.

از اتفاقات عربستان تا مبارزات وایبری و مجازی

قبلا گفته بودم که واکنش‌هایم به اتفاقات و محیط اطراف بسیار کندتر و دیرتر از بقیه اتفاق می افتد. اما این بار و در پی حادثه ناگواری که در جریان سفر حج گریبان‌گیر دو نفر از نوجوانان کاروان ایران شد، تصمیم گرفتم مطلبی را این‌جا بنویسم. البته این بار هم «شدت فاجعه» و «تاثر شدید» محرک نوشتن این متن نبود، بلکه واکنش‌هایی که از سوی بسیاری از دوستان و آشنایان و اطرافیان می‌دیدم انگیزه اصلی‌ام بود. پیشاپیش و قبل از این‌که مورد هجوم همه میهن‌پرستان و رگ غیرت ورم‌کرده‌ها قرار بگیرم باید بگویم که از نظر من هم

اتفاقی که رخ داده بسیار ناراحت‌کننده، تاثر برانگیز و برای دولت عربستان صعودی مایه شرمساری است. این اتفاق باید از طریق مقامات رسمی با جدیت تمام پی‌گیری شود و عوامل آن باید حتما مجازات شوند.

اما نکته ناراحت‌کننده واکنش‌های مردم به این اتفاق است که از دید من افراطی، ناپخته، مضحک و متاسفانه گاهی ابلهانه است.

social-media-activism

در طی این مدت اخیر متن‌ها و پست‌ها و نوشته‌های مربوط به این قضیه، فضای شبکه‌های اجتماعی ما را پر کرده و گروهی و شبکه‌ای نیست که در آن هر روز و ساعت متنی و عکسی و شعری در واکنش به این مسایل منتشر نشود. به جای بحث درباره این‌که چرا این متن‌ها و واکنش‌ها را ناراحت‌کننده می‌دانم، ترجیح می‌دهم چندین گزاره را جداگانه بنویسم و البته تعدادی متن را عینا نقل کنم و پاسخ بدهم.


  1. دوستان ما تا حالا سری به مراجع قضایی زده‌اند؟ از اتفاقات و فجایعی که در همین مملکت خودمان و توسط پدر و مادرهای ایرانی رقم می‌خورد آگاه هستند؟ صفحه حوادث روزنامه‌های خودمان را خوانده‌اند؟ مواردی که از کودک‌آزاری تا تجاوز و حتی قتل را شامل می‌شود دیده‌اند؟ در این اتفاقات هم «ملخ‌خواری روی نجابت سیاوش خش انداخته است؟»
  2. واقعا امیدوارم کسی در بین اطرافیان من نباشد که فکر کند اگر یک روز تمام توی همه گروه‌های وایبر و واتس‌اپ و غیره بنویسد «مرگ بر عربستان» حتی یک نفر پایین‌مرتبه‌ترین مقامات عربستان یا حتی ایران این متن را خواهند دید یا اگر ببینند به آن واکنش نشان خواهند داد. درست مثل این است که همه ما تصمیم بگیریم در مهمانی خانوادگی امشب همه ۱۰ دقیقه به سیاست‌های دولت اعتراض کنیم.Screenshot_2015-04-11-19-07-22و تازه «الموت لسعودیه عربیه»؟
  3. نکته دیگر این‌که ما هنوز هم بعد از این همه سال همان مردم «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسراییل» و «مرگ بر فلان» و «زنده باد بهمان» هستیم. حرکت‌مان بین خیر مطلق و شر مطلق است. یاد نگرفته‌ایم که افراد، ملیت‌ها، کشورها و همه چیز این دنیا خاکستری است! خوب و بدش در هم است.
  4. می‌گویند «کورش برای تصرف مصر از راه دریا رفت که سم اسبانش به خاک عربستان آلوده نشود». اگر کورش کبیر برای کشورگشایی‌هایش فلسفه‌ای غیر از تصرف منابع طبیعی، دفع دشمنان و جمع‌آوری مالیات و ثروت برای کشورش داشته است، حداقل من در تاریخ چیزی درباره آن ندیده‌ام. البته اقرار می‌کنم که مطالعات تاریخی چندانی ندارم ولی گمان هم نمی‌کنم که چنین مکالماتی بر روی لوحی گلی با خط میخی کنده‌کاری شده باشند و همین دیروز و امروز به دست تاریخ‌دانان ما افتاده باشند!
    Achaemenid_empire_map_expansion
    از طرف دیگر اگر به این نقشه نگاه کنیم می‌بینیم که عربستان در دوره هیچ‌یک از شاهان هخامنشی قلمرو ایران نبوده است و این نه به خاطر نفرت ایرانیان قدیم از عرب‌های قدیمی است! به نظر من لزومی هم به این کار نبوده. تصرف صحرایی گرم‌وخشک و مناطق بی آب و علف و حتی بدون تمدن آن به لحاظ منطقی توجیهی نداشته است. وگرنه سرداران قدیم با نفرت و کدورتی کمتر از این، کل خاک یک کشور را زیر سم اسبان‌شان لگدکوب می‌کردند.
  5. دوستانی که الان با شنیدن این خبر شروع کرده‌اند به انتشار تصاویری که در آن‌ها لباس‌های عربی بر تن حیوانات مختلف پوشانده شده‌اند، آن زمانی که یک دیپلمات ایرانی (که به گمان من بیش از یک مامور امنیتی فرودگاه باید نماد و نشانه فرهنگ کشورش باشد) در یک استخر مختلط برای چند کودک مزاحمت ایجاد کرد کجا بودند؟ آن زمان تحمل انواع و اقسام توهین به ایرانی‌ها را داشتند یا به هر شکلی خود را مبرا می‌کردند؟ درباره ماجراهای کهریزک دشنام‌ها را نثار که می‌کنند؟

اما در کنار همه این نکته‌ها بد نیست به چند مورد کلی هم درباره واکنش‌های ما ایرانی‌ها اشاره کنم:

  1. برای این که بدانید کدام ملت‌ها بیشترین سازگاری را با سایر نژادها و ملیت‌ها دارند به نقشه زیر نگاه کنید. البته ناگفته پیداست که وضع ما چندان خوب نخواهد بود. (برای دیدن سایز بزرگ‌تر کلیک کنید)
    racism
    برای مطالعه بیشتر این آدرس را ببینید و به این فکر کنید که معولا وقتی فکر می‌کنیم «ما نسبت به فلانی‌ها هوش بیشتری داریم»، «ما از بهمانی‌ها تمیزتریم» یا ما «نسبت به آن‌ها غذاهای بهتری می‌خوریم» واقعیت به احتمال زیاد چیز دیگری است.
  2. یادمان باشد که غالب اعتراض‌های ما در قبال محیط اطراف‌مان ناگهانی، جهشی و به اصطلاح «خرگوشی» است. ما از کارمان ناراضی هستیم، از کاسب محل دل‌چرکین هستیم، شرایط سیاسی باب میل‌مان نیست و بنا به هر دلیلی نمی‌توانیم به هیچ‌کدامش اعتراض کنیم. ناگهان با اتفاقی این‌چنینی همه آن ناراحتی و خشم‌های فروخورده و بیان نشده به صورتی (بگوییم بی‌خطر و بی‌ضرر) بر سر افرادی در جایی دیگر خالی می‌شود. برعکس در جاهای بهتر دنیا که تعاملات آزادتر است، اعتراضات و حرکت‌ها «لاک‌پشتی» است. مردم به صاحب‌کارشان اعتراض می‌کنند. به دولت‌شان اعتراض می‌کنند، به والدین‌شان اعتراض می‌کنند و در نتیجه آن همه انرژی منفی جمع نمی‌شود که ناگهان به این صورت منفجر شود.
  3. و درنهایت از ما بهتران برای این فعالیت‌های بی‌ضرر و این شر و شورهای مجازی اسم جالبی انتخاب کرده‌اند: Slacktivism. فعالیت اجتماعی از زیر لحاف! رضایتی نسبی از انجام عملی ساده در حالی که نشان دادن واکنش معقول و عملی هزینه‌بر، دشوار یا در برخی موارد خطرناک است. واقعیت این است که لایک کردن تصاویر کودکان قحطی‌زده کسی را سیر نمی‌کند و راه‌انداختن تظاهرات در وایبر و جاهای مشابه نه نارضایتی ما را به عربستان نشان می‌دهد و نه دردی از آسیب‌دیدگان حادثه دوا می‌کند. تنها مزیت‌اش شاید این باشد که دل‌مان را خوش کنیم که ما هم در این‌باره کاری کرده‌ایم! (این مقاله جالب آتلانتیک در همین مورد هم ارزش خواندن دارد)
    unicefad

پی‌نوشت: در آخر باید اعتراف کنم که من هم توان یا جرات واکنشی جدی و عملی به این اتفاق را نداشته‌ام. از این حداقل Slacktivism هم صرف‌نظر کرده‌ام. از نوشتن این مطلب هم هدفم این بود که حداقل اگر در آسایش خودمان اعتراضی می‌کنیم و متن‌های احساسی و حماسی منتشر می‌کنیم، بدانیم که چه می‌کنیم و به کجا می‌رویم.